سوره حديد (تفسير هدايت)

سوره حديد
فضيلت سوره:
1- از جابر جعفى، از ابو جعفر (ع) كه گفت: «هر كس سوره‏هاى مسبّحات (يعنى سوره‏هايى كه با تسبيح آغاز مى‏شود، مانند: حديد و تغابن و حشر و جمعه) را پيش از خفتن بتمامى بخواند، نميرد مگر آن كه (حضرت) قائم را دريابد، و اگر بميرد در جوار پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) باشد.
نور الثقلين/ ج 5/ ص 231 عرباض بن ساريه روايت كرد و گفت: «پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) پيش از خفتن سوره‏هاى مسبّحات را مى‏خواند، و مى‏گفت: «در اين سوره‏هاى آيه‏اى به فضيلت برتر از هزار آيه باشد».
نور الثقلين/ ج 5/ ص 131
زمينه كلّى سوره
بيشتر آيه‏هاى اين سوره پيرامون دو محور اساسى دور مى‏زند:
نخست: انفاق در راه خدا، بدون تعيين و تحديد نوع آن، كه به صورت انفاق و بذل جان يا مال يا هر چيز ديگر تحقّق مى‏يابد. و قرآن، اين كلام حكيم، از طريق برنامه‏اى واقعى و كارآمد و مؤثّر ما را بدان بر مى‏انگيزد و تشويق مى‏كند، و آن                        تفسير هدايت، ج‏15، ص: 8
برنامه چنين است:
1- بيگمان خداوند تنها مالك حقيقى همه چيز است، و از لحاظ آفرينش و توانايى و دانش و چاره‏سازى ولايتى تامّ و تمام دارد، و براستى اوست كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند و همه كارها (و چيزها) به او بازگردانده مى‏شود (و منوط به اراده اوست)، و ما جز نمايندگان (و گماشتگانى) از جانب او در مورد داراييهايى كه او به ما داده نيستيم، پس روا نيست دستور پرداختى را كه او مى‏دهد رد كنيم، زيرا اوست كه مالك واقعى و حقيقى است.
2- انفاق تنها گواه راستين بر پايبند بودن انسان به پيمانى است كه خداوند در عالم ذرّ از او گرفته است.
3- چرا انسان بدين دارايى، در حالى كه براى او باقى نمى‏ماند، بخل ورزد؟ مالى كه يا آدمى خود آن را ترك مى‏كند و مى‏گذارد، يا آن مال به ديگرى منتقل مى‏شود. آرى، آدمى لختى آن مال را به عنوان جانشين در اختيار دارد ولى هر دارنده مالى مى‏ميرد تا مال به مالك اصلى آن، خداى تعالى باز گردد.
4- وانگهى، انفاق براستى چيزى به ذات بى‏نياز ستوده خداوند نمى‏افزايد، و سود و زيان، هر دو به انسان خود بر مى‏گردد، زيرا اگر كسى انفاق كند دارايى خود را مى‏افزايد و جامعه خويش را مى‏سازد و به پاداش و خرسندى خدا دست مى‏يابد، امّا اگر بخل ورزد، حاصلى جز تلف و عقب ماندگى در دنيا و گونه گون عذاب در آخرت بر نمى‏چيند.
اين سوره به مسائلى ديگر نيز كه به انفاق مربوط مى‏شود مى‏پردازد.
دوم: عدالت اجتماعى به عنوان هدفى است كه تمام رسالتهاى الهى براى آن فرستاده شده و تمام انبيا و اوليا براى آن كوشيده‏اند، چنان كه مى‏سزد كه تمام مؤمنان به رسالت براى استقرار آن بجنبند و بكوشند، و اين عدالت جز به وسيله رهبر صالح (پيامبر يا ولىّ)، و نظامى شايسته در بعد سياسى، اجتماعى، اقتصادى و پرورشى، و با ترازويى كه خطا كار را از درستكار باز شناساند، و سلاح كارآمد براى نظام، استقرار نمى‏يابد.                        تفسير هدايت، ج‏15، ص: 9
در اين سوره پيوندى استوار ميان محور عدالت و انفاق برقرار شده كه نشان مى‏دهد، انفاق در راه خدا به گونه‏اى جدّى و فعّال در برقرارى عدالت و ياورى دادن به حق سهم دارد. مگر نه اين است كه اسلام به تيغ على و دارايى خديجه پا گرفت و نيرو يافت؟
از اين ديدگاه به برترى انفاق و جنگ بر پيروزى و فتحى كه پس از آن مى‏آيد پى مى‏بريم.
جنبشهاى مكتبى و نهضتهاى پيامبرى دعوت به عدالت و بر پا داشتن حق مى‏كنند و امّت وظيفه دارد كه مسئوليّت قاطع خود را در پى ريزى و تقويت آن بر عهده گيرد و با انفاق در آن صف قرار گيرد و بايستد تا به خدا و پيامبران و اولياى او، عليه ستمگران يارى دهد و كمك رساند.
[سوره الحديد (57): آيات 1 تا 6]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (1) لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (2) هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (3) هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (4)
لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (5) يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (6)
تفسير هدايت، ج‏15، ص: 10
ملك آسمانها و زمين او راست
رهنمودهايى از آيات:
قرآن در آغاز سوره حديد كه براى تحقق بخشيدن به عدالت، يعنى همان هدف رسالتهاى الهى، به ما دستور انفاق مى‏دهد، ما را يادآور مى‏شود كه آنچه در آسمانها و زمين است خدا را تسبيح مى‏گويد. (پس روا نيست كه ما هيچ چيز از اين قبيل را تقديس كنيم و به ستايش گيريم). و خداوند مقتدر و حكيم و يگانه مالك و دارنده آسمانها و زمين است (و از انفاق ما بى‏نياز، و مائيم كه از عطاى او بهره مى‏بريم) و اوست اوّل، بى آن كه پيش از او اوّلى ديگر بوده باشد و هموست آخر، پس ذات منزّه او با تغيير زمانها دستخوش دگرگونى نمى‏شود و ظاهر است بر همه چيز به غلبه (و اقتدار) و باطن داناست به هر چيز.
او آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد، و اين گواه كمال قدرت و وسعت دانش و حسن تدبير اوست و او بر جنبش و دگرگونى چيزها چيره و مسلّط است، و آنچه را به زمين فرو مى‏رود، از باران و مواد و پرتوها، و آنچه را از زمين بيرون مى‏آيد، از گازها و گياهان، و آنچه را از رحمت خود به وسيله فرشتگان به زمين مى‏فرستد و آنچه به فراز مى‏رود از فرشتگان و اعمال و نيّتها، همه را مى‏داند و مى‏شناسد، و او با آفريدگان خويش است هر جا باشند. و او مالك حقيقى آسمانها و زمين است و همه كارها مرجوع به اوست. پس اوست كه تقدير مى‏راند و تدبير مى‏كند و سرانجام بدوست، و نشانه تدبير او پياپى رسيدن شب و روز در تابستان و                        تفسير هدايت، ج‏15، ص: 11
زمستان و آگاهى او به اسرار دلهاست.
اين همه ما را وادار به انفاق در راه خدا مى‏كند، كه همان موضوع درس آينده است.
شرح آيات:
[1] بودنيها را خود آگاهى و شعورى است كه به مدد آن، هر يك به اندازه و به زبان خود، به تسبيح پروردگار خويش مى‏پردازند. هنگامى كه خواه به عين ذات و هستى خود يا به آفاق آفرينش (و ديگر بودنيها) بنگرند جلوه نماييهاى پروردگار را مى‏بينند. و با درك ناتوانى ذات بودنيها به توانايى خداى تعالى راه مى‏برند، و با توجّه به نابودى آنها به بقا و جاودانگى ذات سبحان او، و از حدوث و پديد آمدن آنها بدين حقيقت كه او قايم به ذات خود است و همواره بوده و جاودانه خواهد بود و هرگز نابود نمى‏شود. امّا چون به آفاق درنگرند، به هر جا چشم اندازند آثار آفرينش و تدبير خداى تعالى عيان است، از اين رو تمام آفريدگان او را از نقص و عيب منزّه مى‏دانند (و تسبيح و تنزيه مى‏كنند).
«سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ هر چه در آسمانها و زمين است خدا را تسبيح مى‏كند.»
اين تسبيح همزمان با هستى هر آفريده‏اى است، و از همان نخستين لحظه‏اى كه پروردگار آن را از پس نيستى به جهان هستى مى‏آورد با آن همراه است. اما چيزها چگونه پروردگار خود را تسبيح مى‏گويند (و مى‏ستايند)؟
براى اين امر دو معنى را تصوّر مى‏كنيم:
نخست: براستى آفرينش هر چيز دلالت بر نارسايى و ناتوانى و محدود بودن آن دارد، و اين حقيقت به نوبه خود گواهى است راستين بر كمال آفريننده آن چيز و توانايى و فرا بودن او از حدّ و قيد، و سپس گواهى است راستين بر اين كه او سبّوح «1»
__________________________________________________
1- پاك و زدوده از هر بدى- م.
تفسير هدايت، ج‏15، ص: 12
قدّوس «2» والايى است منزّه از هر نارسايى و ناتوانى و محدوديّت.
دوم: موضع بدينجا ختم نمى‏شود و در اين حدّ درنگ نمى‏كند، بلكه هر «چيز» به اندازه خود احساسى دارد كه به وسيله آن آفريننده را درك مى‏كند، و زبانى ويژه دارد كه بدان زبان شناخت خود را بيان مى‏كند، و بدين گونه به تسبيح او مى‏پردازد.
ما با توجّه و انديشه خود به تسبيح، به معنى نخست، پى مى‏بريم، ولى از فهم معنى دوّم قاصريم. خداى تعالى مى‏گويد: «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ «3»- آسمانهاى هفتگانه و زمين و آنچه در آنهاست خدا را تسبيح مى‏كنند (و مى‏ستايند) و هيچ چيزى نيست مگر آن كه به ستايش او تسبيح مى‏كند ولى شما تسبيح آنها را در نمى‏يابيد.»
و در بيان تمدّن و حكمرانى داود (ع) گويد: «وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنَّا فاعِلِينَ «4» و همراه داود (و به آهنگ تسبيح و نغمه او) كوه‏ها و مرغان را مسخّر گردانيديم كه تسبيح مى‏كنند و ما اين كار را كرديم.» آفريدگان از لحاظ وجود و داشتن هستى در تسبيح خداوند يكسانند، ولى در ديگر انواع و زمينه‏ها متفاوت و گوناگون. و براستى كسى نمى‏تواند منكر وجود شعور (خودشناسى) و زبان در هر چيزى شود، چه جز اندكى از دانش به ما نداده‏اند، و نادانى ما واقعيّت چيزى را تغيير نمى‏دهد، ما در مسير دانش و شناخت هنوز در نخستين گام از راهى قرار داريم كه هزاران ميل مسافت دارد. و پروردگار ما كه منزّه است گويد: «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا «5»- جز اندكى از دانش به شما داده نشده»، و از ديدگاه خرد و حكمت ما را همين بس كه اعتراف كنيم بيگمان چيزهايى «هست» كه دانش ما بر آنها احاطه ندارد، و به دشمنى با آنچه نمى‏دانيم نپردازيم (و به اطلاق منكر آن
__________________________________________________
2- منزّه از هر عيب و نقص- م.
3- الاسراء/ 44.
4- الانبياء/ 79. […..]
5- الاسراء/ 85.
تفسير هدايت، ج‏15، ص: 13
نشويم).
نيازى به تأويل «ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- آنچه در آسمانها و زمين است» نداريم كه آن را ناظر بر عاقل شماريم، زيرا چنين تأويلى مخالف ظاهر زبان عربى است كه «ما آنچه» را براى غير عاقل بكار مى‏برد، و وقتى تمام عالم هستى خداوند را تسبيح مى‏كند، تسبيح نكردن انسان تخلّفى است از پيمان تكوينى و فطرى او با پروردگار خود و استثنايى است خلاف قاعده از واقعيّت كاينات و بودنيها.
از مشكلات بشر اين است كه دلباخته طبيعت يا گوشه‏اى از آن مى‏شود و آن گاه آنچه در طبيعت است به عنوان «اله» مى‏گيرد (و خدا مى‏شمارد) و به صفات ظاهرى آن، از زينت و قوّت و زيبايى فريفته مى‏شود، در حالى كه اگر ژرف بدان بينديشد در مى‏يابد كه آن «چيز» نيز خود تسبيح گويى ديگر نسبت به پروردگار خويش است، پس چگونه سزاست كه آن را شريك پروردگارش گيرد؟ طبيعت، وقتى كسى بجاى خدا آن را بپرستد، رنج مى‏برد و آزار مى‏بيند. در اخبار آمده است از آن گاه كه مردمى كه سامرى ايشان را گمراه كرده بود، گاو را به پرستش گرفتند، گاوان سر به زير افكندند. و شايد از اين روست كه در پايان اين آيه كريمه عزّت (تسلّط) خدا و حكمت او خاطرنشان شده است.
«وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ- و اوست عزيز حكيم.»
او چنين است، خواه آفريده تسبيحش كند يا او را تسبيح نكنند، او به ذات و بخودى خود عزيز و مسلّط است و تسبيح به عزّت (و تسلّط) او نمى‏افزايد، و حكيمى است كه حكمتش در نظامى دقيق جلوه‏گر است كه آفريدگان خود را بر اساس آن آفريده و حكمتش اقتضا كرده است، هم چنان كه اين حكمت در تدبير او در امور و شؤون گوناگون هويداست، و ذات سبحانش را نيازى به اعتراف و شناخت از جانب ما نسبت به حكمتش نيست، و اگر ما به خداوندى او معتقد باشيم اين دو صفت جز او به ديگرى تعلّق نمى‏گيرد، و شايد حكمتى كه در بيان اين دو صفت نهفته است اين باشد كه خداوند بودنيها را نه تنها به قوّت و نيروى خود بلكه به                        تفسير هدايت، ج‏15، ص: 14
حكمت خويش نيز تدبير كرده (و آفريده) و براستى بودنيها را سزاست كه او را تسبيح كنند زيرا ذات والاى او به قوت و حكمت بر كاينات مسلّط و فرمانروا و شايسته چنين تسبيحى است.
[2] اين آيات هم چنان پياپى تا آيه ششم ما را از خلال صفات و نامها و افعال خداوند كه در آفريدگان جلوه‏گر مى‏شود با پروردگارمان، عزّ و جلّ، آشنا مى‏كند و اينهمه ما را به اين امر رهنمون مى‏شود كه بر ما سزاست كه او را تسبيح كنيم. آدمى به سبب جهل خود نسبت به پروردگار والاى خود براى او شريك مى‏سازد، اما اگر بزرگى و تسلّط مطلق او را بر آفريدگان بشناسد، اين شناخت تمام انديشه‏ها و گرههاى شرك انگيز را در ضمير آدمى از ميان مى‏برد. ما افرادى از بشر را كه همانندمان هستند با او شريك مى‏آوريم زيرا چيزى از دارايى و نيرو بديشان داده شده، و اين شريك آورى خداوند راستين را از ديده ما مستور و محجوب مى‏سازد. آرى، اين كسان مالك قطعه‏اى از اين زمين و پاره‏اى نعمتها هستند، يا بر مردم تسلّطى دارند، ولى اين هم محدود است و آنان را «خداوندان» نمى‏گرداند، و ملك و قوّتشان با آنچه خدا دارد قابل مقايسه نيست.
«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- ملك آسمانها و زمين او راست.»
با هر آنچه در اين دو وجود دارد، و اين براستى ملكى است پهناور مطلق و حقيقى، زيرا تملّك مردم بر چيزها تملّكى است اعتبارى و از لحاظ زمانى محدود، چه آنان مى‏ميرند و از دارايى خود مى‏گسلند، و از لحاظ چندى نيز محدود است، زيرا نسبت به ملك خداوند كه تمامى هستى را در بر مى‏گيرد، بسيار اندك است و از ديدگاه چونى محدود است زيرا توانايى آنان بر تصرّف در آن محدود شده، در حالى كه ملك خداوند مطلق و توانايى او نامحدود است، كه زنده كردن و ميراندن از نمودارهاى اين توانايى است.
«يُحْيِي وَ يُمِيتُ- زنده مى‏كند و مى‏ميراند.»
هر گونه بخواهد، و هر وقت اراده كند، و هرگز هيچ مانعى او را از اين كار باز نمى‏دارد، و جز او كس را چنين توانايى در ملك، و تسلّطى بر آن نباشد. در                        تفسير هدايت، ج‏15، ص: 15
حالى كه زندگى انسان همواره به دست خداست، آيا انسان مالك است يا خدا؟
چگونه كسى كه مالك زندگى خود نيست، مالك چيزى تواند بود؟ آيا نه اين است كه انسان به مدد زندگى خود كه بدو امكان جنبش و تصرّف مى‏دهد، مالك داراييها مى‏شود؟
با توجه بدين نكته كه زندگى و مرگ از برجسته‏ترين نمودارهاى ملك و تسلّط الهى بر آفريدگان است و توانايى خداى تعالى نه تنها در اين باره محدود نيست بلكه قدرتى است مطلق.
«وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ- و او بر هر چيزى تواناست.»
امّا ما نمى‏توانيم هر چيزى و به هر گونه‏اى كه مى‏خواهيم در آنچه مالك آنيم بكنيم.
[3] «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ- اوست نخستين و آخرين.»
كس مانند او نباشد چه او ازلى است، و از آنجا كه هستى متأخّر از اوست پس او، عزّ و جلّ ايجاد كننده هستى به صنع خويش است، اين حقيقت هنگامى كه آفريدگان به ديار نيستى مى‏روند و تنها ذات والاى او باقى مى‏ماند، ديگر بار جلوه‏گر مى‏شود. از آنجا كه او اوّل است، پس اوست كه آفريدگان را زندگى بخشيده و به وجود آورده و از آنجا كه او آخر است، پس اوست كه به قدرت و حكمت خود آفريدگان را مى‏ميراند، هم چنان كه او پيداست بى‏پنهان بودن، و هستى بتمامى نشانه‏هايى است كه ما را بدو راهنمايى مى‏كند، زيرا او قاهر (مسلّط) فرداست بندگان خود است.
«وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ- و پيدا و پنهان.»
پيداست، با نامها و صفات و جلوه‏گريهاى خود در هستى، و اين امر را حواس آدمى درك مى‏كند و دل و عقل انسان او را مى‏بيند، و او به ذات خود كه هيچ يك از آفريدگانش كنه آن (ذات منزّه) را در نمى‏يابند، نهان (و نهفته) است. امّا اين بدان معنى نيست كه از آفريدگان غايب و پنهان است، بلكه براستى دانش خود را به اعماق هر چيزى مى‏تاباند و نفوذ مى‏دهد.                        تفسير هدايت، ج‏15، ص: 16
«وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ- و اوست كه به هر چيز داناست.»
وسعت دانش او مانند وسعت توانايى اوست، و همين آيه كافى است تا انسان پروردگار خود را هماره شاهد و ناظر احساس كند و مانعى است كه آدمى را از ارتكاب نافرمانى بازدارد. در اينجا پيوندى ميان اين دو آيه: «وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ- وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ با آيه «وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وجود دارد.
پس عزّت (و تسلّط) به قدرت مطلق است، و حكمت به دانش مطلق كه برجسته‏ترين جوانب و سنجه‏هاى آن است. پروردگار ما به دانش خود مقدّر مى‏كند و قضا مى‏راند، و به قدرت خود آنچه را (بر آن قلم) قضا رانده، اجرا مى‏كند و مى‏گذراند.
در تفسير اين آيه كريمه پاره‏اى اخبار رسيده كه آگاهى ما را نسبت بدان مى‏افزايد. مفسّران دعايى از پيامبر (ص) را ذكر كرده و آن را تفسيرى بر اين آيه شمرده‏اند، و آن تفسير، اين گفته اوست: «بار الها تويى اوّل كه پيش از تو چيزى نيست، و تويى آخر كه پس از تو چيزى نيست، و تويى ظاهر (و چيره) كه فرداست تو چيزى نيست، و تويى باطن (در ژرفاى همه چيز) كه فرو دست تو چيزى نيست.
بدهى ما را بپرداز و ما را از فقر بى نياز ساز.» «6».
از امام رضا (ع) روايتى نقل شده كه بيان مى‏كند «اشتراك كلمات ميان ما و پروردگارمان اشتراك لفظى است نه معنوى، و برخى از نامهاى خدا را برمى‏شمارد كه معانى آنها با نظاير همان نامها كه نزد ما معروف و متداول است، تفاوت دارد، تا آن كه در معنى ظاهر و باطن گويد: «امّا الظّاهر» نه از آن روست كه براستى او بر چيزها، با سوار شدن بر فراز آنها و نشستن بر آنها و بالا نشينى بر قلّه آنها، بالا رود (و بلندا و ظهور يابد) بلكه اين به سبب چيرگى و قهر و غلبه او بر چيزها و قدرت او بر آنهاست، چنان كه كسى گويد: «ظهرت على اعدائى» «بر دشمنانم پيروز شدم» و «اظهرنى اللَّه على خصمى» «خداوند مرا بر دشمنم غالب كرد» كه خبر از پيروزى و چيرگى مى‏دهد، همچنين است «ظهور» (چيرگى)
__________________________________________________
6- نور الثقلين، ج 5، ص 234.
تفسير هدايت، ج‏15، ص: 17
خداوند بر چيزها. و وجهى ديگر اين كه خداوند ظاهر (پيدا) است براى كسى كه او را بخواهد، و چيزى بر او پوشيده و پنهان نيست، و براستى او مدبّر هر چيزى است كه مى‏آفريند. پس كدام «ظاهر» (و پيدايى) پيداتر و آشكارتر از خداى تبارك و تعالى است؟ زيرا به هر جا بنگرى، صنعت او را مى‏بينى و در شخص تو نيز از آثار او چندان وجود دارد كه تو را (از ديگر دلايل خارجى) بى‏نياز مى‏سازد. «ظاهر پيدا» در مورد ما آن است كه براى خود آشكار و به حدّ و تعريف خود معلوم و شناخته باشد.
پس ما در اين اسم (با خداوند) اشتراك (لفظى) داريم و جمع مى‏شويم ولى در معناى آن اشتراك نداريم و جمع نمى‏شويم. اما «باطن» به معنى «استبطان» درون شدن در چيزها بدانسان كه به بطن و عمق آن روند نيست. (اين صفت) در مورد خداوند به معنى نفوذ آگاهى و حفظ و تدبير او در درون چيزهاست، چنان كه كسى گويد: ابطنته، يعنى از درون او خبر يافتم و راز نهانش را دانستم. «باطن» از ديدگاه ما آن است كه در چيزى غايب و پنهان باشد، پس در اين اسم نيز مشتركيم و در معنى آن متفاوت.» «7»
از امام صادق (ع) شرح و توضيحى براى معنى «قبل و بعد» آمده و گويد:
«دانشمندى از دانايان (يهود) نزد امير مؤمنان (ع) آمد و گفت: اى امير مؤمنان! پروردگار تو كى بود؟ بدو گفت: مادرت به عزايت نشيند! كى نبود تا «كى بود» (مصداق داشته باشد)؟ پروردگار من پيش از پيش، بى پيشى از خود بود، و پس از پس، بى پسى بر خود (باشد) و پايان او را پايان و نهايتى نيست، نهايتها بدو سپرى شود و او خود پايان بخش هر پايانى است». «8»
در خطبه‏اى از امير مؤمنان (ع) كه نامهاى خدا را ياد مى‏كند و در ضمن معانى آنها را بيان مى‏نمايد چنين آمده است:
«آن كه در نخستينى او نهايتى نيست، و در پسين بودنش حدّ و غايتى
__________________________________________________
7- نور الثقلين، ج 5، ص 234.
8- همان مأخذ، ص 233.
تفسير هدايت، ج‏15، ص: 18
نباشد. آن كه وقت بر او پيشى نگيرد و زمان بر او مقدّم نباشد. نخستين پيش از هر چيز، و پسينى پس از هر چيز و ظاهر (غالب) بر هر چيز به چيرگى و قهر مختصّ به خود.» «9»
ابو يعفور گويد: از امام صادق (ع) درباره اين گفته خداى عزّ و جلّ: يعنى «الاوّل و الآخر» پرسيدم و (جمعى كه در خدمتش بوديم) گفتيم: مفهوم «اوّل» نخستين را دريافته‏ايم امّا تفسير «آخر» پسين را براى ما بيان كن. گفت:
«براستى، چيزى نيست مگر آن كه آغاز مى‏شود و (يا خود) دگرگون مى‏گردد يا دگرگونى و زوال بدان راه مى‏يابد، و از رنگى به رنگى، و از شكلى به شكلى، و از صفتى به صفتى، و از فزونيى به كاهشى، و از كاهشى به فزونيى انتقال مى‏يابد، مگر پروردگار جهانيان، كه براستى همواره به يك حالت بوده و خواهد بود، و او نخستينى است پيش از هر چيز، و پسينى است جاودانه، و صفات و نامهاى او تغيير نمى‏پذيرد، بدان گونه كه در مورد ديگرى چون انسان تغيير مى‏پذيرد و يك بار خاك است و ديگر بار گوشت و خون و بارى استخوان ريزه و پوسيده، و همچون بسر (خرماى نارس) كه يك بار بلح (خرماى سبز) است و يك بار بسر و براى رطب (خرماى رسيده تازه) و ديگر با تمر (خرماى مانده)، پس نامها و صفات آن دگرگون مى‏شود، و خداوند عزّ و جلّ به خلاف اين است». «10»
[4] «هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ- اوست كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد.»
آفريدگان نشانه‏اى بر چيرگى و قدرت اويند، و تقدير «در شش روز» نشانه‏اى از علم و حكمت اوست. ما ديگر بار اين پرسش را به ميان مى‏آوريم:
چرا آن دو را در شش روز آفريد، در حالى كه او قادر بود آن دو را در كمتر از چشم بر هم زدنى بيافريند؟ «وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ- و فرمان ما جز يكى نباشد،
__________________________________________________
9- نور الثقلين، ج 5، ص 235.
10- نور الثقلين، ج 5، ص 232.
تفسير هدايت، ج‏15، ص: 19
مانند چشم بر هم زدنى» «11» پيش از اين در (تفسير) سوره اعراف آمده است كه اين (تأنّى) دلالت بر سنّت و روش تكامل در آفرينش دارد كه خداوند بدان بركت مى‏بخشد و آن را طور به طور، روز بروز و لحظه به لحظه رشد و نموّ مى‏دهد، كه براى عامل زمان در عالم تأثيرى بزرگ قرار مى‏دهد، به تعبيرى ديگر: روزهاى ششگانه همان ظرف آفريده است و ما ناگزير بايد آفريدگان را از خلال ظرف زمانى آنها بشناسيم و اين مطلب را از گفته خداى سبحان الهام مى‏گيريم كه گويد «ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى- خدا آسمانها و زمين (و هر چه را در ميان آنهاست) جز به حق و به وقت معيّن نيافريد.» «12» كه مى‏رساند وقت معيّن با حق، از اين لحاظ كه جزئى از حقيقت آن است، همطراز است، و خدا داناست.
آفرينش آسمانها و زمين در شش روز صادقترين دلالت و روشنترين گواهى بر تقدير (بكار بردن قدرت) و تدبير (چاره‏گرى با حكمت) است، و اين خود بطلان شبهه كسانى است كه قايل به تصادف‏اند، زيرا اگر اصل هستى بر اثر تصادف مى‏بود چگونه تدبير (و چاره‏گرى) و تكميل مسير (و حركت) آن تصادفى صورت مى‏گرفت؟ و به تعبيرى ديگر: عمل آفرينش مستمرّ (و مداوم) است و همين گواهى است بر وجود آفريننده سبحان.


جستجو