حق و باطل در قرآن کريم

خداوند متعال درکلام خود مثال هاي بسيازي براي حق و باطل زده است.اعتقادات مطابق واقع را ازحق و آنچه مطابق واقع نيست را باطل ناميده است؛زندگي آخرت را حق و زندگي دنيا با همه زرق و برقش که انسان ها آنها را مال خود مي پندارند و به طلب آن مي دوندـ که يا مال است و يا جاه و يا امثال آن ـ باطل دانسته است. خداوند ذات متعالي خود را حق و ساير اسبابي که انسان ها فريب آن را مي خورند و به جاي تمايل به خدا به آنها ميل پيدا مي کنند،باطل خوانده است. (طباطبايي، 1417ق، ج 14، ص 262)

 

بهترين لقبي که بايد به اسلام و قرآن داد «آيين و کتاب دعوت به حق» است. (حسيني بهشتي، 1382ش، ص 35)

حق به معناي ثبوت و واقعيت داشتن است و در کلام خداوند متعال در مقابل باطل و ضلال استعمال مي شود،زيرا باطل آن چيز است که براي آن ثبوت و واقعيت نباشد و ضلال عبارت است از انحراف و خروج از برنامه حق و راه صحيح. (مصطفوي، 1380ش، ج 1، ص 358) ميان حق و باطل واسطه اي وجود ندارد؛هرچه حق نبود،باطل است. (قرائتي، 1383ش، ج 5، ص 208)

چيستي و ويژگي هاي حق و باطل،فلسفه امتزاج حق و باطل در دنيا، سنن الهي در خصوص حق و باطل،معيارحق و باطل، اسباب تشخيص حق از باطل،دلايل اعراض مردم ازحق از مهمترين مباحث مطرح شده دراين مقاله است.

1. حق و باطل در لغت

حق که نقيض باطل است (فراهيدي، 1409ق، ج 3، ص 6؛ احمدبن فارس، 1404ق، ج 2، ص 15) در اصل مصدر است. (فيومي، 1425ق، ج 1، ص 143) اصل واحد در ماده «حق» ثبوت و پابرجايي همراه با مطابق واقع بودن است، اين قيد در مفهوم تمامي مصاديق آن در نظر گرفته شده است. (مصطفوي، 1360ش، ج 2، ص 262) سپس اين واژه بر هر امرثابتي که انکارنمي شود اطلاق گرديده. (از باب اطلاق مصدر و اراده اسم فاعل از آن) (ابن عاشور، بي تا، ج 6، ص 166)

«باطل»که نقطه برابر «حق» است چيزي است که نه ثباتي دارد ونه واقعيتي. (مصطفوي، 1360ش، ج 1، ص 290) اگر به شخص شجاع و قهرمان «بطل» گفته مي شود به خاطر آن است که مخالفان خود را باطل مي کند (احمدبن فارس، 1404ق، ج 1، ص 258) شايد نيز به اين اعتبار که عنوان شجاع براي او و نيز قدرت و نيروي او از ثبات و بقا برخوردارنيست. (مصطفوي، 1360ش، ج 1، ص 290)

2. حق و باطل دراستعمال قرآن کريم

به گفته راغب اصفهاني (1412ق، ص 129) «باطل» نقيض و نقطه مقابل «حق» است و به معناي چيزي است که پس از بررسي کردن،کشف مي شود که ثبات نداشته است و درآيه زير به اين معنا به کار رفته است:

«ذلک بأنّ الله هو الحق و أنّ ما يدعون من دونه هو الباطل و أن الله هو العلي الکبير»؛ (الحج، 62) [آري،] اين بدان سبب است که خدا خود حق است و آنچه به جاي او مي خوانند، باطل است و اين خداست که والا و بزرگ است.

واژه ي «باطل» گاهي هم نسبت به گفتار و کردار به کار برده مي شود،همانگونه که خداوند فرموده: «… و بطل ما کانوا يعملون»؛ (الاعراف، 118)» و کارهاي که مي کردند باطل شد. همچنين فرموده: «… لم تلبسون الحق بالباطل…». (آل عمران، 71)… چرا حق را به باطل در مي آميزيد.

به گفته ي فخرالدين رازي لفظ «حق»، اگر بر ذات چيزي اطلاق شود منظورآن است که آن ذات به خودي خود موجودي حقيقي است. مصداق حقيقي آن ذات باري تعالي است؛چرا که، زوال و عدم در وي راه ندارد.به گفته لبيد «الا کل شئ ما خلالله باطل». اگر «حق» بر اعتقادي اطلاق شود مراد آن است که آن اعتقاد درست و مطابق با واقع است و اگر لفظ «حق» برقول و خبراطلاق شود به اين معناست که آن خبر صدق و مطابق با واقع است. (رازي، 1420ق، ج 1، صص 119-120)

واژه ي «ابطال» به معناي فاسدکردن و از بين بردن چيزي است،چه اينکه آن چيزحق باشد و چه باطل و هر دو مورد در قرآن کريم آمده است؛ درباره ي ابطال

حق مي فرمايد: «…و خسر هنالک المبطلون». (غافر، 78) … آنجاست که باطل کاران زيان مي کنند.

همچنين درباره ي ابطال باطل مي فرمايد: «ليحقّ الحقّ و يبطل الباطل…». (الانفال، 8) تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند…. .(راغب اصفهاني، 1412ق، ص 130) نقطه برابرابطال،احقاق است. (مصطفوي، 1360ش، ج 1، ص 290)

تمامي موجودات از دو قسمت خارج نيستند: يکي حق يعني ثابت و باقي،ديگري باطل يعني زايل و بي دوام. آنچه حق است از ناحيه خداست،ولي آنچه باطل است مستند به او نيست،هرچند که به اذن او موجود مي شود،چنانکه فرموده: «الحق من رّبک…» (البقره، 147؛آل عمران، 60) حق از جانب پروردگار توست….

درباره ي باطل نيز فرموده: «و ما خلقنا السّماء والأرض و ما بينهما باطلاً..». (ص 27) و آسمان و زمين و آنچه را که ميان اين دو است به باطل نيافريديم… .

پس آنچه موجود درعالم است چه حق و چه باطل، همه آنها مشتمل بر جزئي از حق است، که ثابت و غير زايل است و حق، پس از بطلان جزء باطلي که آميخته آن است،به سوي خداوند باز مي گردد؛ چنانکه فرموده: «ما خلقنا السموات والأرض و ما بينهما إلّا بالحق و أجلٍ مسمي…». (الاحقاف، 3) [ما] آسمان ها و زمين و آنچه را که ميان آن دو است جز به حق و [تا] زماني معين، نيافريديم… و نيز فرموده: «و يحق الله الحق بکلماته…». (يونس، 82) و خدا با کلمات خود، حق را ثابت مي گرداند…. . نيز فرموده: «إنّ البالطل کان زهوقا». (الاسراء، 81) … آري،باطل همواره نابود شدني است.

همچنين فرموده: «بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فإذا هو زاهق…». (الانبياء، 18) بلکه حق را بر باطل فرو مي افکنيم، پس آن را درهم مي شکند و به ناگاه آن نابود مي گردد… (طباطبايي،1417ق، ج 11، ص 338-339)

با عنايت به مطالب ذکر شده مهمترين مصاديق «حق» در قرآن کريم عبارت است از:

2. 1. خداوند متعال

براساس آياتي همچون آيه «ذلک بأن الله هو الحق و أنّ ما يدعون من دونه الباطل و أن الله هو العلي الکبير»؛(لقمان، 30) اين [ها همه] دليل آن است که خدا خود حق است و غي از او هرچه را مي خواند باطل است،و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است.

«حق» تنها اوست و غير او زايل، باطل، محدود و نيازمند است، و «علي و کبير» که از هر چيز برتر و از وصف بالاتر است ذات پاک او مي باشد و به تعبير رسول خدا (ص) راست ترين سخني که تاکنون شاعري گفته است سخن لبيدبن ربيعه عامري شاعراست که:

ال کل شئ ما خلا لله باطل

و کل نعيم لا محاله زائل

«آگاه باشيد هرچه جزخدا است باطل است وهر نعمتي سرانجام،زوال پذيراست. «بخاري، 1401ق، ج 4، ص 236؛ ج 7، ص 107)

حق اشاره به وجود حقيقي و پايدار است؛دراين جهان آن وجود حقيقي که قائم بالذات و ثابت و برقرار و جاوداني باشد تنها اوست و بقيه هرچه هست در ذات خود وجودي ندارد و باطل هستي خود را از طريق وابستگي به وجود حق، پديدار مي کند و هر لحظه نظر لطفش را از آنها برگيرد در ظلمات فنا و نيستي، محو و ناپديد مي شود. به اين ترتيب هر قدر ارتباط موجودات ديگر به وجود حق تعالي بيشتر گردد به همان نسبت حقانيت بيشتري کسب مي کند. (مکارم شيرازي، 1374ش، ج 17، ص 82)

از آنجا که خداوند حق محض است،سخن و فعل او هم حق محض است،چون ازحق محض غير از حق محض سر نمي زند. مقدم شدن کلمه ي الحق در آيه «… والحق أقول». (ص 84) افاده حصر مي کند و نشانه آن است که خداوند جز حق نمي گويد،(زمخشري، 1407ق، ج 4، ص 108) و به همين جهت است که قسمتي از دعاي اولوالالباب (صاحب دلان و خردمندان واقعي) چنين است:

«الذين يذکرون الله قياماً و قعوداً جنوبهم و يتفکّرون في خلق السموات والأرض ربنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانک فقنا عذاب النار». (آل عمران، 191) همانا که خدا را [در همه احوال] ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مي کند و در آفرينش آسمان ها و زمين مي انديشند [که:] پروردگارا، اينها را بيهوده نيافريده اي، منزهي تو!پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار؛نيز با توجه به همين مطلب است که قرآن کريم نظرکساني را که گمان مي کنند جهان آفرينش برنامه و هدف ندارد و کاروان زندگي به سوي سرمنزل مشخصي نيست به شدت محکوم مي کند و مي فرمايد:

«أفحسبتم أنّما خلقناکم عبثاً و أنّکم ألينا لا ترجعون فتعالي الله الملک الحق لا أله ألّا هو ربّ العرش الکريم». (المؤمنون، 115-116) آيا پنداشتيد که شما را بيهوده آفريده ايم و به سوي ما بازگردانيده نمي شويد؟ پس والاست خدا، فرمانرواي برحق، خدايي جز او نيست. [اوست] پروردگار عرش گرانمايه.

نيز آنچه خداوند در کتاب هاي آسماني و به وسيله رسولانش، ازعوالم غيب و سرانجام زندگي و حقايق آخرتي بيان نموده، همه حق است؛«…ألّا إنّ وعدالله حق..» (يونس، 55)… بدانيد،که درحقيقت،وعده خدا حق است…؛ مرگ حق است: «و جاءت سکره الموت بالحق…»؛ (ق، 19) و سکرات مرگ، حقيقت را [به پيش] آورد…؛قامت و رستاخيزحق است: «و يسئلونک أحقّ هو قل إي و ربي أنّه لحق و ما انتم بمعجزين»؛ (يونس، 53) و از تو خبر مي گيرند: آيا آن راست است؟ بگو: آري! سوگند به پروردگارم که آن قطعاً راست است و شما نمي توانيد [خدا را] درمانده کنيد. بهشت و دوزخ حق است:«و يوم يعرض الذين کفروا علي النّار أليس هذا بالحق قالوا بلي و ربّنا قال فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون»؛ (الاحقاف، 34) و روزي که کافران برآتش عرضه مي شوند [ از آنان مي پرسند:] آيا اين راست نيست؟ مي گويند: سوگند به پروردگارمان که آري، مي فرمايد: پس به [سزاي] آنکه انکار مي کرديد عذاب را بچشيد.

طبرسي ذيل آيه «و قل جاء الحق و زهق الباطل أنّ الباطل کان زهوقاً»؛ (الاسراء، 81) و بگو: حق آمدو باطل نابود شد. آري،باطل همواره نابودشدني است؛مصاديق حق را دين اسلام، توحيد و عبادت الهي و نيز قرآن کريم و مصاديق باطل را شرک، پرستش بت ها و شيطان ذکر کرده است. (طبرسي، 1372ش، ج 6، ص 671)

به طورکلي حق که خلاف باطل است،شامل همه خيرات و آنچه انجام دادنش لازم است مي شود؛ به بياني ديگر حق عبارت است از اداء طاعات ترک محرمات. (زحيلي، 1418ق، ج 30، ص 394)

زمخشري همه خيرات را از توحيد خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعيت از کتب رسولان الهي و نيز زهد در دنيا و رغبت در آخرت را از مصاديق حق مي داند. (زمخشري، 1407ق، ج 4، ص 794)

ناگفته نماند اگر در برخي آيات همچون آيه «قال رب احکم بالحق…»؛(الانبياء، 112) گفت: پروردگارا، [خودت] به حق داوري کن…،حکم را مقيد به حق کرد،اين قيد توضيحي است نه احترازي،چون حکم خداي تعالي جز حق نمي تواند باشد پس گويا گفته «خدايا به حکم خودت که حق است حکم کن» يعني حق را براي آنان که به نفعشان است و عليه آنان که بر ضررشان است اظهارفرما. (طباطبايي، 1417ق، ج 14، ص 333)

2. 2. قرآن کريم

براساس آيه «… والذي أُنزل إليک من ربّک الحق و لکن أکثر الناس لا يؤمنون». (الرعد، 1) … و آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، حق است، ولي بيشتر مردم نمي گروند. قرآن کريم حق خالص است و در آن باطل نيست و اين حق محض بودن از حرف لام در «الحق» که افاده حصر مي کند استفاده مي شود و مفادش اين است که آنچه به سوي تو نازل شده فقط و فقط حق است،نه اينکه باطل محض و يا آميخته به باطل باشد. (طباطبايي، 1417ق، ج 11، ص 286)

ازآنجا که قرآن کريم با حجت هاي آشکار خود، جدا کننده ي حق از باطل است آن را «فرقان» (راغب اصفهاني، 1412ق، ص 633) و نيز «قول فصل» (طبرسي، 1372ش، ج 10، ص 716) نامند.

2. 3. وزن

بر مبناي آيه «و الوزن يومئذٍ الحق فمن ثقلت موازينه فأولئک هم المفلحون»؛(الاعراف، 8) و در آن روز، سنجش [اعمال] درست است. پس هر کس ميزان هاي [عمل] او گران باشد؛آنان خود رستگارانند. مراد از جمله ي «و الوزن يومئذٍ الحق»اين است که آن وزني که در قيامت اعمال با آن سنجيده مي شود «حق» است به اين معنا که هرقدرعمل مشتمل برحق باشد به همان اندازه اعتبار و ارزش دارد چون اعمال نيک مشتمل برحق است از اين رو داراي ثقل است. برعکس عمل بد از آنجا که مشتمل بر چيزي از حق نيست و باطل صرف است لذا داراي وزني نيست،پس خداي سبحان در قيامت اعمال را با «حق» مي سنجد و وزن هر عملي به مقدارحقي است که در آن است. (طباطبايي، 1417ق، ج 8، ص 11-12)

برخي مفهوم حق از ديدگاه قرآن کريم را در چهار حوزه ي معنايي به اين شرح توضيح داده اند: الف: حوزه معناي وجود شناختي،حق به اين اعتبار، عبارت است از موجود ثابت. ب: حوزه معناي معرفت شناسي، حق در آيه معنا عبارت است از تطابق با امر واقع خارجي. حق دراين معنا همان صدق است و درمقابل باطل به معني کذب. ج: حوزه حقوقي طبيعي، در اين معنا رعايت حق و نه خود حق،عدل است و عدم رعايت آن ظلم.د:حوزه حقوق قراردادي يا نهادي، در اين معنا حق مقابل باطل درمفهوم فقهي آن است. پس حق امري است شرعي و صحيح درمقابل غيرحق و باطل. (رحيم پور، 1385ش، صص 149-150)

3. فلسفه امتزاج حق و باطل در دنيا

ظرف دنيا، ظرفي است که حق و باطل در آن مختلط و در هم آميخته است و امکان ظهورحق محض با همه آثار و خواصش جداي از باطل وجود ندارد، از اين رو هيچ حقي جلوه نمي کند مگر آنکه با باطلي درآميخته شود و لبس و شکي در آن راه يابد. آيه شريفه «و لو جعلناه ملکاً لجعلناه رجلاً و للبسنا عليهم ما يلبسون»؛ (الانعام، 9) و اگر او را فرشته اي قرار مي داديم، حتماً وي را [به صورت] مردي در مي آورديم،و امر را همچنان برآنان مشتبه مي ساختيم؛نيز شاهد بر آن است. (طباطبايي، 1417ق، ج 12، ص 99) براساس آيات قرآن کريم و نيزاقوال مفسران،مهمترين فلسفه وجودي حق و باطل در دنيا موارد زيراست:

3. 1. باطل، لازمه نقصان بعضي از موجودات

آنچه خداوند ازميان حق و باطل بالاصاله بدان استناد مي کند، حق است، نه باطل. چنانکه فرمود: «الحق من ربّک…»؛ (البقره، 147؛ آل عمران، 60) حق ازجانب پروردگار توست… و نيز فرمود: «و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بينهما باطلاً…»؛( ص 27) و آسمان و زمين و آنچه را که ميان اين دو است به باطل نيافريديم…».

و اما باطل را از آن جهت که باطل است،هيچ وقت به خود نسبت نمي دهد،بلکه آن را لازمه ي نقص بعضي از موجودات، هنگام مقايسه با موجودي کاملتر معرفي مي کند. خداوند متعال هر جا باطل را به خود نسبت داده، آن را منسوب به اذن خود کرده است؛به اين معنا که مثلاً اگر زميني شوره زار و شفاف خلق کرده که بيننده از ديدن او فوراً به خيال آب بيفتد و همين خود تحقق سراب است که تحققي خيالي و باطل است.از همين جا روشن مي شود که هيچ چيز در عالم وجود نيست مگرآنکه در آن شائبه اي از بطلان هست، مگر وجود خداي سبحان که حق محض است و هيچ بطلاني با او آميخته نيست و بطلان بدو راه ندارد،چنانکه فرمود: «…أنّ الله هو الحق المبين»؛ (النور، 25)… که خدا همان حقيقت آشکار است.

همچنين روشن مي شود که عالم خلقت با همه ي نظامي که در آن هست از امتزاج حق و باطل پديد آمده، چنانکه خداي تعالي امرخلقت را چنين مثل زده، «أنزل من السّماء ماءً فسألت أوديه بقدرها فاحتمل السبيل زبداً رّابياً و مما يوقدون عليه في النّارابتغاء حليه او متاع زبد مثله کذلک يضرب الله الحق و الباطل فأمّا الزبد فيذهب جفاءً و أمّا ما ينفع النّاس فيمکث في الأرض…». (الرعد، 17) (طباطبايي، 1417ق، ج 14، ص 262-163)

3. 2. ابتلاء و آزمايش

يکي از سنت هاي الهي سنت ابتلاء و آزمايش است. خداوند متعال براي شکوفا کردن استعدادهاي نهفته (و از قوه به فعل رساندن آنها) و در نتيجه پرورش دادن بندگان، آنان را مورد آزمايش قرار مي دهد. يعني همانگونه که فولاد را براي استحکام بيشتر در کوره مي گدازند تا به اصطلاح آبديده شود، آدم را نيز در کوره حوادث سخت پرورش مي دهد تا مقاوم گردد. (مکارم شيرازي، 1374ش، ج 1، ص 527)

ظرف دنيا ظرف امتحان است و امتحان از کسي به عمل مي آيد که اختيار داشته باشد، نه اينکه مانند ساير موجودات طبيعي،آثارو حرکاتش جبري و طبيعي باشد و اختيار نيز هنگامي معني دارد که خلط ميان حق و باطل و خير و شر ممکن باشد،به نحوي که انسان ها خود را در سر دو راهي ها ببينند و ازآثار خيرو شر پي به خود آنها ببرند،آنگاه از دو راه سعادت و شقاوت،هرکدام را که مي خواهند اختيارکنند. (طباطبايي، 1417ق، ج 12، ص 99-100)

بنابراين طبيعت اين دنيا آميزش و اختلاط حق و باطل است، در حالي که طبعيت رستاخيز،جدايي اين دو از يکديگر مي باشد و به همين دليل يکي از نام هاي قيامت در قرآن مجيد که بارها تکرار شده «يوم الفصل» است. (مکارم شيرازي، 1374، ج 19، ص 32)

4. ويژگي هاي حق و باطل در قرآن کريم

از آنجا که اسلوب قرآن کريم، به عنوان يک کتاب تعليم و تربيت، براساس مسائل عيني است، براي نزديک ساختن مفاهيم پيچيده به ذهن، به مثال هاي حسي، جالب و زيبا و پرکاربرد در زندگي روزمره مردم روي آورده است. آيه 17 سوره رعد، براي تجسم حق و باطل مثال بسيار رسايي بيان مي کند. اين آيه که به تعبيرعلامه طباطبايي از غرر آيات قرآن کريم است،درباره طبيعت حق و باطل بحث کرده، کيفيت ظهور و آثار هر يک از اين دو را خاطرنشان مي سازد. (طباطبايي، 1417ق، ج 11، ص 335)

«أنزل من السماء ماء فسألت أوديه بقدرها فاحتمل السيل زبداً رابياً و مما يوقدون عليه في النارابتغاء حليه أو متاع زبد مثله کذلک يضرب الله الحق و الباطل فأمّا الزيد فيذهب جفاءً و أمّا ما ينفع الناس فيمکث في الارض کذلک يضرب الله الأمثال». (الرعد، 17)

[همو که] ازآسمان، آبي فرو فرستاد. پس رودخانه هايي به اندازه گنجايش خودشان روان شدند و سيل، کفي بلند روي خود برداشت؛ و از آنچه براي به دست آوردن زينتي يا کالايي، درآتش مي گدازند هم نظيرآن کفي برمي آيد؛خداوند،حق و باطل را چنين مثل مي زند. اما کف، بيرون افتاده از ميان مي رود،ولي آنچه به مردم سود مي رساند در زمين [باقي] مي ماند.خداوند مثل ها را چنين مي زند.

دراين مثل چند نکته وجود دارد:

4. 1. استقلال حق و طفيلي بودن باطل

باطل به تبع و طفيل حق پيدا مي شود و با نيروي حق حرکت مي کند.به عبارتي ديگرنيروي باطل متعلق خودش نيست، بلکه آن نيرو اصالتاً براي حق است. کفي که روي آب هست، با نيروي آب حرکت مي کند. (مطهري، 1369ش، ص 52) باطل هميشه از نيروي حق استفاده مي کند. اگر درعالم راستي وجود نداشته باشد دروغ نمي تواند وجود داشته باشد. (مطهري، 1369ش، ص 54) به بياني ديگر، حق هميشه متکي به خود است،اما باطل از آبروي حق مدد مي گيرد وسعي مي کند خود را به لباس آو درآورد و از حيثيت او استفاده کند. همانگونه که هر دروغ از راست فروغ مي گيرد، که اگر سخن راستي درجهان نبود،کسي هرگز دروغي را باور نمي کرد و اگرجنس خالصي در جهان نبود، کسي فريب جنس تقلبي را نمي خورد، بنابراين حتي فروغ زودگذر باطل و آبرو و حيثيت موقت او به برکت حق است، اما حق همه جا متکي به خويش است. (مکارم شيرازي، 1374ش، ج 10، ص 167).

4. 2. نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق

«فاحتمل السبيل زبداً رّابياً» يعني کف، روي آب را مي گيرد و مي پوشاند، به گونه اي که اگر جاهل نگاه کند و از ماهيت آن خبر نداشته باشد، کف خروشاني را مي بيند که در حرکت است و توجهي به آب باران که زير اين کف هاست نمي کند، درحالي که اين آب است که چنين خروشان حرکت مي کند، نه کف. ولي چون کف ها روي آب را گرفته اند چشم ظاهر بين که به اعماق واقعيات نفوذ نداشته باشد فقط کف را مي بيند. باطل هم برنيروي حق سوار مي شود و روي آن را مي پوشاند،به طوري که اگر کسي ظاهر جامعه را ببيند و به اعماق آن نظر نياندازد،غيرحق را به جاي حق مي بيند. (مطهري، 1369ش، ص 50) به بياني ديگر،باطل همواره مستکبر،بالانشين،پرسروصدا، ولي درون تهي و بي محتواست، اما حق متواضع، کم سروصدا،اهل عمل و پرمحتوا و سنگين وزن است. (مکارم شيرازي، 1374ش، ج 10، ص 167)

4. 3.زوال باطل و بقاي حق

حق اصيل و باطل غيراصيل است. هميشه بين امر اصيل و غيراصيل اختلاف و جنگ بوده است، ولي اين طور نيست که حق هميشه مغلوب باشد و باطل هميشه غالب. آن چيزي که استمرارداشته و زندگي و تمدن را ادامه داده حق بوده است و باطل نمايشي بوده که جرقه اي زده،بعد خاموش شده و از بين رفته است.(مطهري، 1369ش، صص 35-36) جنگ ميان حق و باطل هميشه وجود داشته است. باطل به طور موقت روي حق را مي پوشاند ولي آن نيرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقي بماند و عاقبت کنار مي رود. هر وقت جامعه اي درمجموع به باطل گراييد،محکوم به فنا شده است. (مطهري،1369ش، ص 37) باطل همانند کف سيلاب است. لحظاتي چند خودنمايي مي کند و بالا و پايين مي رود و سپس متلاشي و نابود مي شود و چيزي جز آب پاک و سرچشمه اصيل آن باقي نمي ماند. (قرضاوي، 1360ش، ص 86) نابودي باطل و بقاي حق،يک سنت و قانون الهي است، نه پنداري و تصادفي، هرچند پيروان حق کم و طرفداران باطل زياد باشند. چرا که حق همچون آب، ثابت و ماندگار و باطل مانند کف، ناپايدار و فاني است. (قرائتي، 1383ش، ج 7، ص 108)

بنابراين باطل از آن جهت همچون کف است که: 1. رفتني است. 2. در سايه حق جلوه مي کند 3. روي حق را مي پوشاند. 4. جلوه دارد ولي ارزش ندارد. نه تشنه اي را سيراب مي کند نه گياهي از آن مي رويد. 5. با آرام شدن شرايط محو مي شود. 6. بالانشين پرسروصدا، اما توخالي و بي محتوي است. (قرائتي، 1383ش، ج 6، ص 207)

ناگفته نماند که اصول پيش گفته همانطور که در امور محسوس و حقايق خارجي جريان دارد،در معارف و اعتقادات نيز جاري است،و مثل اعتقاد حق در دل مؤمن مثل آب نازل شده از آسمان و جاري در مسيل ها است که هريک با اختلاف که در وسعت و ظرفيت دارند به قدر ظرفيت خود از آن استفاده نموه،مردم ازآن منتفع گشته،دلهايشان زنده مي شود و خير و برکت درايشان باقي مي ماند، به خلاف اعتقاد باطل که در دل کافرمثلش مثل کفي است که بر روي

سيل مي افتد و چيزي نمي گذرد که از بين مي رود. (طباطبايي، 1417ق، ج 11، ص 339)

مثال ديگري که به گفته مفسران بيانگر حق و باطل است، مثال حق به درختي سيب،ريشه دار و بارور و مثال باطل به بوته اي خبيث،بي ريشه، بي دوام و بي خاصيت است:

«ألم ترکيف ضرب الله مثلاًٌ کلمه طيّبه کشجره طيبه أصلها ثابت وفرعها في السماء تؤتي أُکلها حين بإذن ربها و يضرب الله الأمثال للناس لعلّهم يتذّکرون و مثل کلمه خبيثه کشجره خبيثه اجتثت من فوق الأرض ما لها من قرار». (ابراهيم، 24-26)

آيا نديدي خدا چگونه مثل زده:سخني پاک که مانند درختي پاک است که ريشه اش استوارو شاخه اش درآسمان است؟ ميوه اش را هردم به اذن پروردگارش مي دهد و خدا مثل ها را براي مردم مي زند،شايد که آنان پند گيرند.و مثل سخني ناپاک چون درختي ناپاک است که از روي زمين کنده شده و قراري ندارد.

کلمه طيبه به کلمه ي توحيد،دعوت اسلام و قرآن کريم (بيضاوي، 1418ق، ج 3، ص 198) يا هرکلامي که دال بر حق باشد (کاشاني، 1336ش، ج 5، ص 133) تفسير شده است و همچنين کلمه خبيثه به کفر،شرک و هرگفتاري که خداوند متعال ازآن نهي کرده،تفسير شده است. (ميبدي، 1371ش، ج 5، ص 253)

5. سنن الهي و مسأله حق و باطل

گرچه سنت درلغت به معناي سيره و روش است، چه نيک باشد چه بد؛(فيومي، 1425ق، ج 1، ص 292) اما ترکيب اضافي «سنه الله» عبارت از روشي است که خداوند متعال از روي حکمت خويش حسب رفتار و سلوکي که مردم با شريعت او دارند،نسبت به آنان اعمال مي دارد. سنت هاي الهي دو ويژگي مهم دارند.نخست آنکه عام و فراگيرند،دوم آنکه ثابت و تغيير ناپذيرند. (خرمشاهي، 1377ش، ج 2، ص 1221) همانگونه که در قرآن کريم آمده است: «… فلن تجد لسنت الله تبديلاً و لن تجد لسنت الله تحويلا فلن تجد لسنت الله تبديلا و لن تجد لسنت الله تحويلا». (فاطر، 43)… و هرگز براي سنت خدا تبديلي نمي يابي و هرگز براي سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت.به عبارت ديگرخداوند درجامعه قانون هاي ثابتي را مقررکرده است که در تمام اقوام و ملت ها جريان دارد و از اين قوانين ثابت به سنت تعبير مي شود؛ مانند سنت آزمايش، سنت امداد مؤمنان و سنت کيفرحيله گران و مستکبران. (قرائتي، 1383ش، ج 9، ص 513) مهمترين سنن الهي در خصوص مسأله حق و باطل به شرح زير است:

5. 1.اختلاف ميان اهل حق و اهل باطل

اختلاف ميان اهل حق و اهل باطل جزئي از سنت الهي در زندگي است،نه از آن رو که خداوند متعال مي خواهد برخي دوزخي و برخي بهشتي باشند،بلکه از آن رو که او به آنها آزادي و اختيار داده و مقتضاي اين آزادي آن است که بشر هر يک از دو راه سعادت و شقاوت را که مي خواهد دنبال کند. (مدرسي، 1419ق، ج 12، ص 291)

5. 2. امهال باطل

حکومت چند روزه ي باطل،براساس سنت مهلت دادن الهي است و عاقبت ازآن متقين و اهل حق است. (قرائتي، 1383ش، ج 7، ص 437) سنت خداوند متعال بر اين جريان يافته که باطل را آن قدر مهلت دهد تا روزي با حق روبرو گردد و با آن مقابله کند تا به خيال خود آن را از بين برده، خودش جاي آن را بگيرد، ولي خدا به دست حق خود، او را از بين برده و نابودش کند. پس اعتقاد حق هرگز در زمين ريشه کن نمي شود،هرچند که در بعضي ادوار حاملان آن در اقليت قرار گيرند و يا ضعيف شوند. همچنين کمال حق هرگز ازاصل نابود نمي شود،هرچند که گاهي اضداد آن زياد گردند. نصرت الهي نيز هرگز از رسولان خدا جدا نمي شود، هرچند گاهي آنچنان مأيوس شوند و گمان کنند که به کلي تکذيب شدند. (طباطبايي، 1417ق، ج 14، ص 263)

5. 3. احقاق حق و ابطال باطل

مسأله محو باطل و احقاق حق سنتي است که خداوند متعال آن را با کلمات خود جاري مي سازد. (… و يمح الله الباطل و يحق الحق بکلمته…»؛ (الشوري، 24)… و خدا باطل را محوو حقيقت را با کلمات خويش پابرجا مي کند… «ليحق الحق و يبطل الباطل و لو کره المجرمون»؛ (الانفال، 8) تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند،هر چند بزهکاران خوش نداشته باشند.

درست است که حق،حق است و باطل باطل، لکن امر بر بسياري مشتبه شده به گونه اي که حق را باطل مي پندارند و باطل را حق.چنانکه کفار،مشرکان و معاندان حتي فساق و فجار طريق خود را حق مي نامند با اينکه باطل است و طريق حق را باطل مي شمارند با اينکه حق است. خداوند براي رفع اين اشتباه ازطريق آيات قرآن کريم و معجزات انبيا عليهم السلام و دلايل عقلي و حسي، حقيقت حق را بر آنها ثابت و ظاهر مي فرمايد و بطلان باطل را مکشوف و هويدا مي گرداند. (طيب، 1378ش، ج 6، ص 81-82)

به عبارتي ديگر،احقاق حق ثابت کردن و درجاي خوشي قرار دادن آن است و ابطال يا محو باطل بي اثر ساختن آن. (قرشي، 1371ش، ج 6، ص 242)

افعال مضارع موجود در آيات فوق دلالت بر استمرار و حاکي از سنت الهي بودن آن است. (طبرسي، 1377ش، ج 4، ص 49)

6. معيارحق و باطل

بر مبناي آيه «الحق من ربّک فلا تکون من الممترين»؛ (البقره، 147) حق از جانب پروردگار توست،پس مبادا از ترديد کنندگان باشي؛آنچه از جانب پروردگار باشدحق است، زيرا از روي حکمت و مصلحت و به مقتضاي عدل است و آنچه از روي هوي و هوس،القاي شياطين، قياس و استحسان باشد باطل است و طريق تشخيص آن آيات قرآن و اخباري که به طور قطع از پيامبر و ائمه اطهارعليهم السلام صادر شده و نيز براهين عقلي قطعي مي باشد.

و البته پس ازآنکه به يکي ازاين طريق سه گانه ثابت شد که ازجانب پروردگاراست ديگرجاي شک درآن نيست، اگرچه پي به حکمت و مصلحت آن نبرد و يا مطابق نظريه او نباشد،زيرا اجتهاد مقابل نص غلط است.

خطاب درآيه اگرچه متوجه نبي اکرم صلي الله عليه و آله و سلم است لکن مقصود امت است،زيرا ساحت قدس نبي و مقام عصمت او مانع ازشک است؛

همانطورکه اکثرخطاب هاي قرآن از اين قبيل است. (طيب، 1378ش، ج 2، ص 241)

مفسران با عنايت به آياتي همچون: «الله ولي الذين ءامنوا يخرجهم من الظلمات إلي النّور والذين کفروا أولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النورإلي الظلمات أولئک أصحاب النارهم فيها خالدون»؛(البقره، 257) خداوند سرورکساني است که ايمان آورده اند،آنان را از تاريکي ها به سور روشناي به در مي برد.و[لي] کساني که کفر ورزيده اند، سرورانشان [همان عصيانگران] طاغوتند،که آنان را از روشنايي به سوي تاريکي ها به در مي برند. آنان اهل آتشند که خود،درآن جاودانند؛از آنجا که واژه ي «نور» مفرد و واژه ي «الظلمات» به صورت جمع به کاررفته،استفاده کرده اند که حق همواره واحد است ولي باطل متشتت و مختلف است و هيچ وقت وحدت ندارد. (طباطبايي، 1417ق، ج 2، ص 346؛ وهبه زحيلي، 1418ق، ج 3، ص 23)

7. وسايل تشخيص حق از باطل

گوش،چشم و فؤاد نعمت هايي هستند که خداوند ارزاني داشته است که انسان به وسيله آنها حق را ازباطل تميزداده وخود را به واقع برساند و به وسيله آنها اعتقاد و عمل تحصيل نمايد. سپس از يک يک آنها بازخواست مي شود که آيا در آنچه به کار بسته عملي به دست آورده يا نه و اگربه دست آورده پيروي هم کرده يا خير؟ مثلاً از گوش مي پرسند آيا آنچه شنيدي از معلوم ها و يقين ها بود يا آنچه هرکه هرچه گفت گوش کردي؟ و از چشم مي پرسند آيا آنچه تماشا کردي واضح و يقيني بود يا خير؟ و از قلب مي پرسند آنچه که انديشيدي و يا بدان حکم کردي به آن يقين داشتي يا نه؟ گوش و چشم و قلب ناگزيرند که حق را اعتراف نمايند و به آنچه که واقع شده گواهي دهند، بنابراين برهر فردي لازم است که از پيروي کردن غير علم بپرهيزد،زيرا اعضا و ابزاري که وسيله تحصيل علم اند به زودي عليه آدمي گواهي مي دهند و مي پرسند آيا چشم و گوش و قلب را درعلم پيروي کردي يا درغيرعلم؟ اگر درغيرعلم پيروي کردي چرا کردي؟ و آدمي درآن روز عذرموجهي نخواهد داشت. (طباطبايي، 1417ق، ج 13، ص 95)

ناگفته نماند که مطابق روايات هيچ گاه قلب آدمي يقين به حق بودن امري باطل و يا باطل بودن امري حق نمي کند. درتفسير عياشي از يونس بن عمار از امام صادق (ع) روايت شده که «لا يستيقن القلب أن الحق باطل أبدا، و لا يستيقن أن الباطل حق أبدا»؛هيچ وقت دلي يقين نمي کند به اين که باطلي حق است و هرگز يقين نمي کند به اينکه حقي باطل باشد. (عياشي، 1380ق، ج 2، ص 53)

8. دلايل اعراض مردم ازحق

براساس آيات قرآن کريم، عدم پيروي از حق، چيزي جداي از وقوع در ضلالت و گمراهي نيست.«…فماذا بعدالحق ألّا الضلال فأني تصرفون»؛ (يونس، 32)… و بعد از حقيقت جز گمراهي چيست؟ پس چگونه [از حق] بازگردانيده مي شويد؟

اعراض ازحق معلول عوامل متعددي است که از جمله ي مهمترين آنها،موارد زيراست:

8. 1. عدم شناخت حق

از آيه «… بل أکثرهم لا يعلمون الحق فهم معرضون»؛ (النبياء، 24) بلکه بيشترشان حق را نمي شناسند و درنتيجه از آن رويگردانند؛استفاده مي شود که اکثر مردم، ميان حق و باطل را تميزنمي دهند و اهل تشخيص که همواره پيرو دليل باشند نيستند،درنتيجه بدون دليل از حق پيروي آن گريزانند. به تعبيراميرالمؤمنين علي (ع) «الناس اعداء ما جهلوا»؛ (نهج البلاغه، 1395ق، ص 553) مردم دشمن آن چيزهاي هستند که نمي شناسند.

8. 2. پيروي از هواهاي نفساني

ازآيه «فاحکم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوي فيضلک عن سبيل الله أنّ الذين يضلون عن سبيل الله…»؛ (ص، 26)… پس ميان مردم به حق داوري کن و زنهار از هوس پيروي مکن که تو را از راه خدا بيرون کند…»،استفاده مي شود که پيروي ازهواي نفس،عامل روي گرداني از حق است.

هواپرستي هرگز به انسان اجازه نمي دهد چهره حقيقت را چنانکه هست ببيند و داوري صحيح و خالي از حب و بغض پيدا کند.اساساً حب و باطل غيرقابل جمع هستند،زيرا حق بر دليل و عقل استواراست و باطل از هوي و شهوات سرچشمه مي گيرد.(زحيلي، 1418ق، ج7، ص 225)

عجب اينکه عادت کردن به گناه در مراحل نهايي و خطرناکش چنين است که آدمي ننگين ترين و زشت ترين کارها را حق خود مي شمارد و پاکترين تمتع و بهره گيري جنسي را ناحق مي داند. آن قوم گمراه به حضرت لوط (ع)گفتند: «… و مالنا في بناتک من حق…»؛(هود، 79) ما به دختران تو حق نداريم. اين تعبيربيانگر نهايت انحراف اين گروه است. به عبارتي ديگر،يک جامعه آلوده به جايي مي رسد که حق را باطل و باطل را حق مي بيند.ازدواج با دختران پاک و باايمان را اصلاً در قلمرو حق خود نمي شمارد، ولي به عکس، انحراف جنسي را حق مي شمارد. (شيرازي، 1374ش، ج 9، ص 184)

با عنايت به آياتي همچون «يأيها الذين ءامنوا أن تتقوا الله يجعل لکم فرقاناً…»؛ (الانفال، 29) اي کساني که ايمان آورده ايد، اگرازخدا پروا داريد،براي شما [نيروي] تشخيص [حق] از باطل قرار مي دهد… استفاده مي شود بدون تقوي، شناخت حق ازباطل ممکن نيست،چرا که حب و بغض ها و گناهان حجاب ضخيمي بر چهره حق مي افکند و درک و ديده ي آدمي را کورمي کند.(شيرازي، 1374ش، ج 15، ص 8)

نتيجه

1.باطل طفيلي و تبعي دارد، آنچه که اصالت دارد حق است.

2.باطل وجود موقت دارد، آنچه که استمرار داد حق است.

3.حق هميشه مفيد و سودمند است، همچون آب زلال که مايه حيات و زندگي است، اما باطل، بي فايده و بيهوده است. نه کف هاي روي آب هرگز کسي را سيراب مي کند و درختي را مي روياند، نه مي توان از کف هايي که در کوره هاي ذوب فلزات ظاهرمي شود،زينتي و يا وسيله اي براي زندگي ساخت.

4. هرچيز به اندازه ي اتصال و ارتباطي که با حق مطلق (ذات باري تعالي) دارد و به اندازه اي که از خشنودي خداوند برخورداراست حق است و به اندازه دوري و بيگانگي از خدا و تهي بودن از خشنودي خداوند باطل است.

5. آنچه حق است ازناحيه خداست،ولي آنچه باطل است مستند به او نيست،هر چند که به اذن او موجود مي شود.

6. ميان حق و باطل واسطه اي وجود ندارد. هر چه حق نباشد، باطل است.

7. چون خداوند متعال حق است، نظامي را که آفريده نيز حق است.

8. اختلاف ميان اهل حق و باطل، امهال باطل، احقاق حق و ابطال باطل از مهمترين سنت هاي الهي درخصوص مسأله حق وباطل است.

9. ظرف دنيا ظرف امتحان است و امتحان از کسي مي کنند که اختيارداشته باشد و اختيار نيز وقتي معني دارد که خلط ميان حق و باطل و خير و شر ممکن باشد و به نحوي که انسان ها خود را در سر دوراهي ها ببينند و ازآثارخيرو شر، پي به خود آنها ببرند و سپس هريک از دو راه سعادت و شقاوت را که مي خواهند اختيارکنند.

کتابنامه

1. قرآن مجيد، (1415ق)، ترجمه محمدمهدي فولادوند، تحقيق هيأت علمي دارالقرآن الکريم، دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامي، تهران: دارالقرآن الکريم.

2. نهج البلاغه، (1395ق)، به کوشش صبحي صالح، قم: انتشارات هجرت.

3. ابن عاشور،محمدبن طاهر، (بي تا)، التحرير و التنوير، بي جا.

4. ابن فارسي، احمد((1404ق)، معجم مقاييس اللغه، به کوشش عبدالسلام محمدهارون، قم: مکتبه الاعلام الاسلامي.

5. بخاري،محمدبن اسماعيل، (1401ق)، صحيح البخاري، بي جا، دارالفکر.

6. بيضاوي، عبدالله بن عمر،(1418ق)، انوارالتنزيل و اسرارالتأويل (تفسير البيضاوي)، تحقيق محمد عبدالرحمن المرعشلي، بيروت: داراحياء التراث العربي.

7. حسيني بهشتي، سيدمحمد،(1382ش)، حق و باطل از ديدگاه قرآن،تهيه و تنظيم بنياد نشر آثارو انديشه هاي شهيد دکتربهشتي، تهران: بقعه.

8. خرمشاهي،بهاءالدين، (1377ش)، دانشنامه قرآو و قرآن پژوهي،تهران: دوستان.

9. خليل بن احمد فراهيدي، (1409)، کتاب العين، تحقيق مهدي مخزومي و ابراهيم سامرائي، قم: دارالهجره.

10. راغب اصفهاني، حسين بن محمد،(1412ق)، المفردات في غريب القرآن، بيروت:دارالعلم.

11. رحيم پور،فروغ،(1385ش)، «تحليلي از ساختارحق و باطل درقرآن با تأکيد بر ديدگاه علامه طباطبايي درالميزان»، پژوهش ديني، شماره 13.

12.زحيلي،وهبه، (1418ق)، التفسير في العقيده و الشريعه و المنهج، بيروت:دارالفکر.

13. زمخشري، محمودبن عمر، (1407ق)، الکشاف عن حقايق عوامض التنزيل و عيون الاقاويل في وجوه التأويل،بيروت: دارالکتاب العربي.

14. طباطبايي،سيدمحمدحسين، (1417ق)، الميزان في تفسيرالقرآن،قم:دفترانتشارات اسلامي جامعه مدرسين حوزه علميه قم.

15. طبرسي، فضل بن حسن،(1377)، جوامع الجامع،تهران:دانشگاه تهران.

16. —- (1372ش)، مجمع البيان في تفسيرالقرآن (مجمع البيان لعلوم القرآن)، تهران:ناصرخسرو.

17. طيب، سيد عبدالحسين،(1378ش)، اطيب البيان في تفسيرالقرآن، تهران: اسلام.

18. عياشي، محمدبن مسعود،(1380ق)، کتاب التفسير،تحقيق هاشم رسولي محلاتي، تهران: چاپخانه علميه.

19. فخرالدين رازي،ابوعبدالله محمدبن عمر، (1420ق)، مفاتيح الغيب،بيروت: داراحياء التراث العربي.

20. فيومي، احمدبن محمد، (1425ق)، المصباح المنير،قم:دارالهجره.

21. قرائتي،محسن،(1383ش)، تفسير نور، تهران: مرکز فرهنگي درس هايي از قرآن.

22. قرشي،سيدعلي اکبر، (1371ش)، قاموس قرآن،تهران:دارالکتب الاسلاميه.

23. قرضاوي، يوسف،(1360ش)، حق و باطل ازديدگاه قرآن و مردم،ترجمه محسن ناصري،تهران:شرکت نشرفرهنگ قرآن.

24. کاشاني، ملافتح الله،(1336ش)، تفسير منهج الصادقين في الزام المخالفين، تهران: کتابفروشي محمدحسن علمي.

25. مدرسي،سيد محمدتقي، (1419ق)، من هدي القرآن، تهران: دار محبي الحسين.

26. مصطفوي،حسن،(1360ش)، التحقيق في کلمات القرآن الکريم،تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

27. —- (1380ش)، تفسير روشن، تهران: مرکز نشر کتاب.

28. مطهري، مرتضي، (1369ش)، حق و باطل،تهران:صدرا.

29. مکارم شيرازي،ناصر و ديگران، (1374ش)، تفسيرنمونه، تهران: دارالکتب الاسلاميه.

30. ميبدي،رشيدالدين احمد،(1371ش)، کشف الاسرارو عده الأبرار، تهران: اميرکبير.2


جستجو