حق وباطل از ديدگاه شهيد مطهري

مقاله حاضر از دو بخش تشكیل شده است بخش اول آن تحت عنوان حق و باطل است كه تلفیق شده پنج گفتار استاد شهید مرتضی مطهری در همین زمینه می‎باشد كه سه گفتار آن در یك مدرسه دینی واقع در دماوند ایراد شده و دوتای دیگر، قسمتی از بحثهای آن شهید سعید تحت عنوان فلسفه تاریخ است كه در منزل ایشان تدریس می‎شد تاریخ ایراد این پنج گفتار به سال 56 باز می‎گردد.

از مباحث مهم جهان بینی، بحث حق و باطل است ‎. این بحث كه در قرآن نیز به كرات از آن سخن به میان آمده است، در دو قلمرو مورد توجه و بررسی قرار می‎گیرد:

1‎. در جهان هستی 2‎. در جامعه و تاریخ این مقاله بیشتر به قسمت دوم توجه دارد، هر چند كه خلاصه‎ای از بحث حق و باطل در جهان هستی نیز در آن مطرح می‎شود

حق و باطل در جهان هستی

آیا نظام عالم نظام حق است ؟ نظام راستین است ؟ نظامی است آنچنان كه باید باشد؟ آیا هر چیزی در این نظام كلی در جای خود قرار دارد؟ یا نه، نظام باطل است ؟ در عالم هستی باطل راه دارد؟ چیزهائی هست كه نباید باشد؟ كل نظام پوچ و بی هدف و بی غایت است ؟ در برابر این پرسشها و نظایر آن اندیشمندان و متفكران چند دسته شده‎اند‎: عده‎ای نظر اول را برگزیده‎اند و برخی نظر دوم را، و گروهی دیگر به نظری متفاوت با هر دو دسته قبلی معتقد شده‎اند بعضی فیلسوفان و از آن جمله اكثر مادیین نسبت به جهان و نیز نسبت به انسان بدبین بوده‎اند و جهان را در مجموع خود یك امر نبایستی و نامطلوب و كور و كر و بی هدف می‎دانسته‎اند در مقابل، الهیون و مكاتب الهی و خصوصا اسلام بطور قاطع و صریح خلقت عالم را بر حق می‎دانند و آن را عین خیر و نیكی و حسن می‎شمارند و برآنند كه هیچ كاستی و زیادتی در آن راه ندارد و باطل و لغو و بازیچه نیست، و هیچ امر نبایستی در نظام جهان هستی وجود ندارد‎: الذی احسن كل شی ء خلقه 1، ربنا الذی اعطی كل شی ء خلقه 2 ‎: پروردگار ما خلقت هر چیز را نیكو ساخت، و هر آنچه لازمه خلقتش بود به او عطا كرد .

نظریه سومین گروه این است كه جهان و انسان تركیبی است از خیر و شر، نیمی مطلوب و نیمی نامطلوب است، نیمی بایستنی و نیمی نبایستنی است ما دوگانگی را در جهان می‎بینیم در این عالم، خیر و شر، حق و باطل، نقص و كمال، مرض و سلامت، مرگ و حیات، بی نظمی و نظم، ظلم و عدل، فساد و صلاح، خرابی و آبادانی زیاد به چشم می‎خورد این دوگانگی نشانه این است كه در مبدأ و منشأ هستی دوگانگی وجود دارد، زیرا امكان ندارد كه در آن واحد همه عالم از یك مبدأ و یك اصل ریشه گرفته باشد، و در عین حال اختلاف و دوگانگی در آن وجود داشته باشد فكر ثنویت و دوگانگی پرستی كه در (پاورقی:1 – سوره سجده، آیه 7 .2 – سوره طه، آیه 50 (.ایران باستان رواج داشته، از اینجا ناشی شده است كه برای جهان دو مبدأ قائل شده‎اند‎: مبدأ خیر و نور و خوبی، و مبدأ شر و ظلمت و بدی، و معتقد شدند كه سپاهیان و نیروهای این دو مبدأ یعنی سپاهیان یزدان و سپاهیان اهریمن همواره با یكدیگر در نبرد و ستیزند گرچه نوید دادند كه بالاخره در پایان جهان سپاهیان خیر و نور بر سپاهیان شر و ظلمت پیروز خواهند شد، سپاه شر و ظلمت شكست خواهد خورد و سپاه خیر و نور باقی خواهد ماند .

گرچه بحث خیر و شر را در كتاب عدل الهی به تفصیل شرح داده‎ایم، اما در اینجا نیز به مناسبت اشاره‎ای به آن می‎كنیم‎. در حكمت الهی اصالت در هستی با حق است، با خیر است، با حسن و كمال و زیبائی است، باطلها، شرور، نقصها و زشتیها در نهایت امر و در تحلیل نهائی به نیستی‎ها منتهی می‎شوند، نه به هستی‎ها شر از آن جهت كه هست شر نیست، بلكه از آن جهت كه منشأ نیستی در شی ء دیگری می‎شود شر است شرور، ضرورتهائی هستند كه لازمه هستی خیرها و حق‎ها و به صورت یك سلسله لوازم ذاتی لاینفك می‎باشند كه اصالت ندارند و در مقام مقایس با حق‎ها و خیرها به منزله نمود ‎هایی در مقابل بود ‎ها هستند كه اگر آن بودها بخواهند باشند این نمودها هم قهرا باید باشند‎. مسئله اصلی، مسئله پیدایش ماهیت است كه به تبع وجود پدید می‎آید هستی مطلق، خیر محض است كه هیچ شر و نقص و زشتی در آن راه ندارد در این مرتبه از هستی كه مرتبه ذات حق است، نه ماهیت در كار است و نه نیستی اما مخلوقات الهی كه از او وجود یافته‎اند ضعف وجودی دارند، چرا كه لازمه فعل بودن یك فعل، تاخیر از فاعل است و جز خدا كه فاعل عالی الاطلاق است، همه مخلوقات فعل او محسوب می‎شوند و لذا ضعف و نقص دارند لازمه فعل بودن، ماهیت داشتن است و همین طور فعل فعل یك درجه از او نازل‎تر است به این ترتیب نیستی در عین اینكه اصالت ندارد در هستی راه پیدا می‎كند تا می‎رسیم به عالم طبیعت یا ناسوت كه از نظر حكمای الهی ضعیف ‎ترین و ناقص‎ترین عوالم وجود است، در اینجا نشانه‎های ضعف وجود كه به یك اعتبار نشانه‎های ماهیت و نیستی است، بیشتر پدیدار می‎شود پس شر و باطل در عین حال كه اصالت ندارد و از سنخ وجود نیست، از لوازم لاینفك درجات پائین هستی است.

به این ترتیب نظام هستی را اگر از آن جهت كه هستی است نظر كنیم، باطل و ماهیت و نیستی در آن راه ندارد، از بالا كه نگاه كنیم نور است، اما از پائین كه نگاه كنیم سایه می‎بینیم، سایه یك جسم لازمه جسم است كه در عین اینكه اصالت ندارد و هر چه هست نور است، اما به واسطه آن جسم برای ذهن ما نمود پیدا می‎كند، سایه چیزی نیست جز نبودن نور در یك محدوده، و بودن نور در اطراف آن .

حكمت الهی همه چیز را در بسم الله الرحمن الرحیم خلاصه می‎كند، می‎گوی ظهرالوجود بسم الله الرحمن الرحیم یعنی هستی به نام الله رحمان و رحیم به ظهور می‎رسد و از یك دید خیلی عالی، عالم جز الله و رحمانیت الله و رحیمیت الله چیز دیگری نیست تصور این معنا مشكل است اما خیلی عالی و لطیف است و اگر انسان این نكته را درك كرد بسیاری از مسائل برای او حل می‎شود در این بینش،عالم دو چهره دارد‎: چهره از اوئی و چهره به سوی اوئی، چهره از اوئی رحمانیت خداست و چهره به سوی اوئی رحیمیت خدا سایر اسماء الهی، اسمهای تبعی هستند، درجه دوم و سوم اند خداوند، جبار و منتقم هم هست، اما اصالت از رحمانیت و رحیمیت خداست صفات دیگر در واقع از این اسماء ناشی می‎شوند حتی قهر هم از لطف ناشی می‎شود، آن اصالتی كه لطف دارد، قهر ندارد دید توحیدی نمی‎تواند غیر از این باشد، دید واقعی فلسفی هم همین است و هستی شناسی واقعی غیر از این نیست ‎.

حق و باطل در جامعه و تاریخ

قسمت دوم بحث حق و باطل مربوط می‎شود به بشر و جامعه و تاریخ در این قلمرو كاری نداریم به كل عالم هستی كه آیا نظامش خیر است، كامل است، احسن است یا نیست، بلكه سؤال در خلقت خود بشر است كه این چه موجودی است ؟ یك موجود حق جو، عدالت خواه، ارزش خواه و نور طلب است یا برعكس یك موجود شریر، مفسد، خونریز، ظالم و؟ و یا آنكه انسانها برخی طرفدار حقند و برخی طرفدار باطل و اینها با هم در ستیزند؟ در اینجا هم چند نظریه وجود دارد‎: یك نظر این است كه انسان بحسب جنس، موجودی است شرور و بدخواه و ظالم كه جز قتل و غارت و دزدی و حیله و دروغ از او سر نمی‎زند، طبیعت او شرارت است و فساد، استثمار است و ظلم اگر هم در تاریخ بشر خیر و اخلاق و ارزشهای انسانی دیده می‎شو، اینها اموری جبری است كه طبیعت او را وادار می‎كند كه قدری چنین باشد درون انسان، انسان را به بدی می‎كشاند و گاهی جبر، انسان را به خوبی دعوت می‎كند مثلا وقتی كه انسان در مقابل طبیعت و حیوانات درنده قرار گرفتند متوجه شدند اگر با هم قرارداد صلح اجباری نبندند نمی‎توانند از خودشان دفاع كنند، لذا اجبارا بر خودشان تحمیل كردند كه یك زندگی اجتماعی داشته باشند و با هم براساس عدالت رفتار كنند چون نفع همه در آن است پس جبر بیرونی انسان را وادار كرد كه خوب باشد، مثل دولتهای ضعیفی كه در مقابل یك دولت قوی، پیمان صلح و دوستی می‎بندند تا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزی دشمن مشترك از بین رفت بین خودشان جنگ در می‎گیرد هر جمعی به آن دلیل جمع است كه مقابل یك ضد قرار گرفته، یعنی اگر او نباشد اینها با هم خوب و متحد نیستند و اگر جمعی دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل می‎شود، دو گروه می‎شوند و باز اگر یكی از این دو گروه از بین رفت آن یكی دو دسته می‎شود و همین طور اگر ادامه پیدا كرد و دو نفر ماندند باز با یكدیگر می‎جنگند و قوی‎تر می‎ماند این مسئله همان داروینیسم اجتماعی است كه از نظریه تنازع بقاء داروین، وقتی كه آن را به غلط در مورد جامعه بشری تعمیم دادند، حاصل شد.

بسیاری از فیلسوفان ماتریالیست دنیای قدیم و شمار كمتری از ماتریالیستهای دنیای جدید چنین نظریه‎ای داشته‎اند، و با بدبینی كامل به طبیعت بشر می‎نگریسته‎اند اینها بشر را قابل اصلاح نمی‎دانند و به تز اصلاحی قائل نیستند و ارائه تز اصلاحی از نظر آنان معنا ندارد و مثل این است كه كسی برای عقرب قانون وضع كند تا خوب شود و كسی را نگزد، حال آنكه:نیش عقرب نه از ره كین است اقتضای طبیعتش این است وقتی طبیعت عقرب گزندگی باشد، قانون و تز وضع كردن معنا ندارد بشر هم همین طور، تا وقتی روی زمین است شرارت خواهد داشت و اصلاح پذیر نخواهد بود .

این متفكرین عموما به همین دلیل خودكشی را تجویز می‎كنند، می‎گویند چون زندگی شر است و انسان هم شر است یك كار خیر بیشتر در جهان نیست و آن پایان دادن به شر زندگی است، تا انسان از این جهان پر شر و شور و دنیای شر وجود خودش خلاص شود .

این تفكر انحرافی كه از فرنگی‎ها گرفته شده بود توسط صادق هدایت در میان ایرانیان مطرح شد او همیشه در نوشته هایش چهره‎های زشت زندگی را مجسم می‎كرد، مثل لجنزاری كه جز لجن و گندیدگی چیزی در آن نیست و كرمهائی در این لجنزار، زندگی كثیفشان را ادامه می‎دهند عاقبت هم تحت تأثیر حرفهای خودش خودكشی كرد در سالهائی كه كتابهای او طرفدار داشت، غالب جوان‎های ایرانی كه خودكشی كردند تحت تأثیر كتابهای او قرار داشتند مانی هم فلسفه اش در همین جهت بود كه زندگی شر است، منتها به ثنویت میان روح و بدن قائل بود و می‎گفت بدن شر است، زندگی مادی شر است، روح در این بدن حبس است پس هر كس بمیرد یا خودكشی كند از شر زندگی رها خواهد شد، مثل مرغی كه از قفس آزاد شده باشد پس هر چند او به زندگی دیگری قائل بود ولی این زندگی را صد درصد شر می‎دانست 1.براساس این بینش، بشر به حسب غریزه موجود شریری است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست، از اول كه در این دنیا آمده همین جور بوده، الان هم هست، در آینده هم هر چه بماند همین است و غیر از این نیست، امید بهبود و آینده خوب برای بشریت خیال است.

قرآن در مسئله آفرینش انسان در این زمینه مطالبی دارد، خداوند وقتی اعلام كرد‎: انی جاعل فی الارض خلیفة 2 من خلیفه و جانشینی در زمین قرار می‎دهم، ملائكه با بدبینی نسبت به سرشت انسان، اظهار داشتن‎: ا تجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء 3 می‎خواهی در روی زمین كسی را قرار دهی كه فساد می‎كند و خون می‎ریزد؟ یعنی در سرشت این موجود جز فساد و خون ریزی چیزی نیست خداوند در جواب آنها فرمود، انی اعلم مالا تعلمون 4 من چیزی می‎دانم كه شما نمی‎دانید‎. یعنی آنها را تخطئه نكرد و نگفت كه دروغ می‎گوئید، بلكه گفت ورای آنچه شما می‎دانید من چیزها می‎دانم، شما یك طرف سكه را خوانده‎اید، شما عارف به حقیقت موجودی كه من می‎خواهم بیافرینم نیستید، حد شما كمتر از آن است كه او را بشناسید، او برتر و بالاتر است به این ترتیب ملائكه، ك قسمتی از كتاب وجودی انسان را شناخته و خوانده بودند و نیمی از آن پاورقی:

1 – می‎گویند پادشاه معاصرش به او گفت می‎خواهم مطابق فلسفه خودت بهترین خدمت را به تو بكنم و ترا از شر این زندگی خلاص كنم، و او را كشت.

4 – 2 – سوره بقره، آیه 30 .

را نخوانده بودند، اظهار بدبینی كامل كردند حال اگر عده‎ای از متفكرین جنبه‎های سیاه و تاریك زندگی بشر را ببینند و این طور اظهار نظر بكنند خیلی عجیب به نظر نمی‎آید .

نظریه دیگری كه عكس نظریه قبل است می‎گوید‎: طبیعت و سرشت بشر بر خیر است، بر حق است، بر درستی و راستی است انسان موجودی اخلاقی و صلح جو و خیرخواه است اصل در طبیعت بشر، نور و عدالت و امانت و تقواست پس چه چیز انسان را فاسد می‎كند؟ می‎گویند انحراف بشر علت خارجی دارد، از بیرون به بشر تحمیل می‎شود، جامعه انسان را فاسد می‎كند ژان ژاك روسو چنین عقیده‎ای دارد و در كتاب معروف خود امیل می‎خواهد نشان دهد كه انسان طبیعی، انسان خارج از جامعه، انسان در طبیعت، موجودی است سالم و درست و پاك، و همه نادرستی‎ها، فسادها و ناپاكیها از جامعه به او تحمیل می‎شود لذا روسو به اجتماع و زندگی اجتماعی بدبین است و تز اصلاحی او این است كه بشر باید تا حد ممكن به طبیعت برگردد روسو به تمدن جدید خوش بین نیست چون معتقد است كه تمدن جدید انسان را از طبیعت دور می‎كند .

هر چه انسان از طبیعت دورتر شود فاسدتر می‎شود و هر چه به طبیعت اولیه نزدیكتر باشد، به انسانیت و درستی و پاكی نزدیكتر است نظریه روسو كه فردی مذهبی است از یك نظر شبیه نظریه فطرت است كه در اسلام مطرح شده، و شبیه است به جمله معروف پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله وسلم كه فرمود‎: كل مولود یولد علی الفطرة حتی یكون

ابواه هما اللذان یهودانه و ینصرانه و یمجسانه 1 هر بچه‎ای از مادر بر فطرت پاك اسلامیت متولد می‎شود، بعد پدر و مادر او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی می‎كنند انحراف یهودی گری، نصرانی گری، مجوسی گری مثل است و پدر و مادر به عنوان نمونه دو عامل اجتماعی ذكر شده‎اند، یعنی فطرت انسان سالم است، جامعه آن را منحرف می‎كند در یكی از تعبیرات این احادیث پیامبر مثالی می‎زند، می‎فرماید‎: اینكه گوش حیوانات خود را می‎برید هیچوقت شده كه این حیوانات وقتی از مادر متولد می‎شوند گوششان بریده باشد؟ نه، همیشه سالم از مادر متولد می‎شوند و بع انسانها گوششان را می‎برند از نظر روحی هم همین طور است، همه انسانها سالم، درست و حق گرا و خیرخواه متولد می‎شوند، انحرافها، كجرویها، دروغگوئیها، ظلمها، خیانتها، شرارتها و فسادها بعد به انسان تحمیل می‎گردد پس این نظریه براساس خوش بینی به طبیعت بشریت، به جنس بشریت و سرشت و ساختمان بشریت استوار است و اصل را درستی و حقانیت و راستی می‎داند، و انحراف را معلول علل خارجی و عرضی و به اصطلاح فلاس علل اتفاقی می‎داند یعنی بر مبنای علل طبیعی، درونی و دینامیكی، حركت انسان بر راه راست و صراط مستقیم است و بر اثر تغییرات عرضی، اتفاقی، مكانیكی و بیرونی انحرافات و بدیها و شرور به انسان تحمیل می‎شود‎. پاورقی:

1 – مجمع البیان ج 8 ص 303 بحارالانوار جلد 3 صفحه 281 به نقل از غوالی اللئالی بدون لفظ و یمجسانه تفسیر برهان جلد 4 – صفحه 263 حدیث 29 به نقل از شیخ طبرسی در جامع الجوامع .

نظریه دیگری به این شكل مطرح شده كه انسانها در صحنه جامعه، برخی طرفدار حق و عده‎ای به دنبال باطل هستند فرشته، بر خیر الهام و شیطان به شر وسوسه می‎كند .

پس انسانها دو گونه می‎شوند‎: عده‎ای كه راه حق و خیر را می‎روند، راه ایمان و انبیاء را می‎روند و بعضی دیگر كه راه شیطان را می‎پیمایند و به دعوت انبیاء كفر و نفاق می‎ورزند‎. به قول مولوی:

دو علم افراشت ‎: اسپید و سیاه

آن یكی آدم، دگر ابلیس راه

یك پرچم سپید و یك پرچم سیاه، یك پرچم هدایت و یك پرچم ضلالت، یك پرچم نور و یك پرچم ظلمت در نتیجه جامعه ممزوجی است از خیر و شر و حق و باطل، چون انسان ممزوجی است از خیر و شر این نزاع و درگیری حق و باطل همیشه در صحنه وجود فرد و در صحنه اجتماع حكمفرماست حال غلبه با كدام است، بحث دیگری است البته ما معتقدیم كه غلبه نهائی با حق و حقیقت است، عدل بر ظلم غلبه خواهد كرد و خیر بر شر پیروز خواهد شد، نور بر ظلمت غلبه خواهد كرد و دین بر كفر پیروز خواهد شد هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین كله و لو كره المشركون 1 ‎. وعد الله الذین آمنوا منكم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض كما استخلف الذین من قبلهم و لیمكنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننی لا یشركون بی شیئا 2 ‎. پاورقی:

1 – سوره توبه، آیه 33 .

2 – سوره نور، آیه 55 .

اصول فلسفه تاریخ ماركس:

نظریه دیگر ماتریالیسم تاریخی است در قرن نوزدهم یك مكتب مادی ظهور كرد كه ادعای خوش بینی به تاریخ آینده و جامعه را داشت، این مكتب ماركسیسم بود .

هگل منطق و فلسفه‎ای بنیاد گزارد كه اعتقاد به تكامل و رشد و توسعه، اساس آن بود هر چند هگل مادی نبود، اما ماركس با استفاده از منطق دیالكتیك او بینش مادی خود را بنا نهاد ماتریالیسم دیالكتیك او هویت تاریخ را هم مادی معرفی كرد ماتریالیسم تاریخی 1 فلسفه تاریخ ماركس بر چند اصل مبتنی است :

1 – نفی فطرت و غریزه

انسان در ذات خودش نه خوب است و نه بد ماركسیسم در انسان شناسی اش فطرت و غریزه برای انسان نمی‎شناسد و هرگونه ذات و سرشت درونی را نفی می‎كند، چون قبلا در جامعه شناسی قرن نوزدهم این مسئله مطرح شده بود كه جامعه شناسی انسان بر روانشناسی او تقدم دارد، چیزهائی كه می‎پنداریم برای انسان غریزی و فطرت است، در واقع جامعه به او عطا كرده و اصولا هر چه انسان دارد جامعه به او داده است این جامعه است كه به همه جهازات روحی و روانی انسان شكل می‎بخشد، جامعه است كه غریزه اخلاقی را به فرد تحمیل می‎كند و او (پاورقی:1 – تعبیر ماتریالیسم تاریخی در هیچ یك از آثار ماركس بكار نرفته، این تعبیر سالها بعد از مرگ ماركس، توسط میخانف بكار گرفته شد و از آن پس رایج گشت آنچه در این مورد در آثار ماركس مشاهده می‎شود، تلقی مادی از تاریخ است به معنای تلقی معیشتی (.خیال می‎كند كه آن را از خودش دارد انسان مثل یك ماده خام است كه تحویل كارخانه داده می‎شود و خودش هیچ اقتضائی ندارد، كارخانه آن را به هر شكلی خواست در می‎آورد، یا مثل نوار خالی ضبط صوت است كه هر چه بگوئید همان را به شما تحویل می‎دهد قرآن بخوانید قرآن، شعر بخوانید شعر، نثر بخوانید نثر تحویل می‎دهد .

پس انسان در ذات خودش نه غریزه خوبی دارد نه غریزه بدی اینها مربوط به عوامل اجتماعی است، عواملی پیچیده كه ممكن است افراد را خوب بسازد یا بد .

2 – اصالت اقتصاد

از نظر جامعه شناسی ماركسیسم، سازمانها و بنیادهای جامعه همه در یك سطح نیستند، جامعه مانند ساختمانی است كه یك پایه و زیربنا دارد و بقیه قسمتهای آن بر روی آن پایه بنا می‎شوند و تابه آن هستند پایه و زیربنای جامعه اقتصاد است و تغییر اوضاع و احوال اقتصادی باعث تغییر نهادهای اجتماعی خواهد شد و تغییر عوامل اجتماعی باعث تغییر رفتار انسانها می‎گردد .

پس انسان از جامعه شكل می‎گیرد و جامعه از اقتصاد، و اقتصاد هم ساخته روابط تولید و در نهایت ابزار تولید است شكل ابزار تولید است كه جامعه را می‎سازد، و جامعه است كه انسان را می‎سازد اگر خواستید انسانه را در طول تاریخ بشناسید وضع اقتصادی و ابزار تولید اجتماعی آنها را بشناسید خوبی و بدی انسان تابع وضع خاص ابزار تولید است ‎.

خیر و نور و عدل از یك طرف و شر و ظلمت و ظلم از طرف دیگر به انسانها مربوط نیست، اینها همه تابع نظام تولید است، نظام تولیدی گاهی جبرا ایجاب می‎كند عدل را و گاهی جبرا ایجاب می‎كند نقطه مقابلش را .

براین اساس ماركسیسم برای تاریخ جوامع سیر واحدی را بیان می‎كند كه همه جوامع ضرورتا باید آن را طی كنند این مراحل عبارتند از دوره اشتراك اولیه، دوره برده داری، دوره فئودالیسم یا ارباب و رعیتی، دوره بورژوازی و سرمایه داری، دوره سوسیالیسم و كمونیسم در دوره اشتراك اولیه، از آغاز پیدایش انسان، بشر مراحل اول زندگی اجتماعی را طی می‎كرد و هنوز موفق به كشف كشاورزی نشده بود، هنوز موفق به كشف دامپروری نشده بود، هنوز صنعتش پیشرفت نكرده بود، ابزار تولیدش بسیار ابتدائی بود تنها سنگهای تیزی پیدا كرده بود كه حیوانات را شكار كند، او با این ابزارهای ساده و معمولی فقط می‎توانست به اندازه خودش تولید كند زندگیش مثل پرندگان بود كه صبح گرسنه از آشیانه بیرون می‎آیند و تا غروب دنبال غذا می‎روند و وقتی سیر شدند به آشیانه برمی گردند و دوباره صبح گرسنه می‎روند و عصر سیر برمی گردند قهرا این وضع تولید اقتضا می‎كرد كه انسانها با هم خوب باشند، روابط اجتماعی برادرانه داشته باشند، مثل یك گله آهو كه با هم دعوا ندارند، صبح می‎روند چرا و عصر برمی گردند و برادروار زندگی می‎كنند دشمنی با طبیعت و حیوانات درنده ه باعث اتحاد و دوستی آنها می‎شد، چیزی هم كه باعث جنگ و نزاع باشد در بین نبود ثروت و مالی نبود تا بر سر آن دعوا و نزاع كنند پس وضع تولید دوره اشتراكی ایجاب می‎كرد عدالت و مساوات و برادری را اما كم كم وضع بشر پیشرفت كرد انسان، كشاورزی آموخت، دامداری را فرا گرفت، ابزارهای جدید و كاملتری ساخت بطوری كه توانست اضافه بر نیازش تولید كند مثلا گندم و دانه‎های دیگر را كشف كرده بود، آنها را در زمین می‎كاشت و هفتاد من برمی داشت و خودش و ده نفر دیگر را می‎توانست سیر كند از اینجا بود كه استثمار پیدا شد یعنی افرادی كار كنند و تولید كنند و عده‎ای از محصول كار آنها بدون كار و تلاش استفاده نمایند قبلا هر كس اجبارا می‎بایست برای خودش كار كند، اما حالا این امكان پیدا شده بود كه یك نفر با استفاده از كار دیگری زندگی كند به این ترتیب مالكیت خصوصی پیدا شد مالكیت زمین و مالكیت برده عده‎ای برده‎های جنگی را بكار می‎گرفتند و خود می‎خوردند و می‎خوابیدند و برده ه را استثمار می‎كردند .

بنابراین از وقتی كه ابزار تولید رشد كرد، مالكیت خصوصی به وجود آمد و وقتی مالكیت خصوصی پیدا شد استثمار و ظلم به وجود آمد زیربنای اقتصادی كه خراب شد، بشر هم فاسد شد، یا استثمارگر شد و یا استثمار شده به تعبیر ماركس این هر دو به نحوی از خود بیگانه شدند، از انسانیت خود خارج شدند، چون اساس انسانیت ما بودن بود، قبلا مالكیت عمومی و اشتراكی بود، با آمدن مالكیت خصوصی ما به من ‎ها تبدیل شد كه در مقابل یكدیگر قرار گرفتند، از اینجا فساد و شرارت و ظلم و تباهی شروع شد‎. در دوره اشتراكیت هر چه بود خوبی بود و خیر و صلاح و برادری و عدالت چون ثروتی در كار نبود در دوره‎های بعد چون مالكیت پیدا شد هر چه آمد، بدی بود و ظلم و فساد و نابرابری .

پس تنها در دوره اشتراك، حق بر جامعه حكومت داشته و بعد از آن دوره، حق و عدالتی وجود نداشته و نمی‎توانسته هم وجود داشته باشد چون مطابق اصل اول انسان اصالت ندارد، فطرت ندارد، وجدان و اختیار ندارد، فكرش، روحش، ذوقش، وجدانش و همه چیزش تابع جامعه است و جامعه هم اساسش سازمان تولیدی است، و وضع تولیدی و جبر تاریخ هر جور ایجاب كند انسان به همانگونه ساخته می‎شود، نور بدهد نور می‎گیرد، ظلمت بدهد ظلمت می‎گیرد .

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو می‎گویم

اینجا، آینه ابزار تولید است این شر و فساد و باطل از ابزار تولید پیدا شده و جبرا هم پیدا شده، و هست و هست تا وقتی كه باز دوباره ابزار تولید آنقدر رشد كند كه مالكیت خصوصی امكان نداشته باشد و مالكیت، اشتراكی و عمومی گردد در این صورت باز انسانها جبرا خوب می‎شوند، حق، سایه گستر می‎شود، همه برادر می‎شوند، من ‎ها م می‎شوند، نور و خیر و عدالت پیدا می‎شود در این بینش، انسان، محكوم جبر تاریخ است و ابزار بر انسان تقدم دارد یك روزی ابزار اقتضا می‎كرد كه انسان خوب باشد، خوب بود، یك روز اقتضا می‎كرد بد باشد بد بود، الان دوره بدی انسان است ‎. یك روز هم آینده ابزار تولید اقتضا می‎كند كه انسان خوب شود، باز انسان خوب می‎شود به این حساب نه باید به بشر خوش بین بود و نه بدبین .تز اصلاحی گفتیم كسانی كه انسان را ذاتا بد و شرور میدانستند و به طبیعت او بدبین بودند، تز اصلاحی نداشتند و انسان را قابل اصلاح نمی‎دانستند و طر مدینه فاضله برای او نمی‎ریختند حالا می‎گوئیم ماركسیسم هم قائل به تز اصلاحی نیست و هر تز اصلاحی را در دوره مالكیت، تخیل می‎شمارد و توصیه‎های اخلاقی به عدالت و جامعه بی طبقه را سوسیالیسم تخیلی قلمداد می‎كند چرا كه ماركسیسم برای بشر اختیار نمی‎شناسد، او را تابع جامعه و ابزار تولید اقتصادی می‎داند كه محكوم به جبر تاریخ است ماركس می‎گوید تحول جامعه مثل تولد نوزاد است كه تا موقعش نرسد، زایمان امكان پذیر نیست، باید صبر كرد تا ابزار تولید به آن مرحله از رشد برسد كه اقتضانماید مالكیت خصوصی از بین برود تاریخ مثل زن حامله است كه نمی‎شود بچه اش را در سه ماهگی سالم بزاید، سقط جنین می‎شود، باید صبر كرد تا زمانش برسد، حداكثر كاری كه می‎توان كرد این است كه درد را تخفیف دهیم و زایمان را راحت ‎تر كنیم همه كسانی كه به اصالت اجتماع معتقدند، یعنی انسان را فاقد سرشت، و تمام ابعاد وجودی او را ساخته جامعه می‎دانند جبری فكر می‎كنند و تز اصلاحی را قبول ندارند چون قبول تز اصلاحی براساس این است كه انسان بتواند خودش را اصلاح كند و حق و عدل و راستی را بر پا دارد .

مثلا دوركهیم جامعه شناس معروف فرانسوی شدیدا به اصالت اجتماع معتقد است، او در كمال صراحت می‎گوید‎: جبر بر انسان حاكم است و اختیار و آزادی خیال محض است از نظر اینها انسان حالت نوار خالی ضبط صوت را دارد كه هر صدائی روی آن ضبط شود، جبرا عین همان را پس می‎دهد نوار، دیگر نمی‎تواند عكس العمل مخالف نشان دهد و بگوید روی من این مطلب را ضبط كرده‎اند اما من عكسش را می‎گویم یا اصلاحش می‎كنم انسان هم در هر موقعیت اجتماعی كه قرار بگیرد جامعه او را به آن گونه پر می‎كند و هر جور هم پر كرد، او همان را پس می‎دهد نتیجه این اصالت اجتماعی بودن، نفی هرگونه اختیار و آزادی از بشر است اختیار و آزادی جز با قبول آنچه در اسلام به نام فطرت نامیده می‎شود و قبل از اجتماع در متن خلقت به انسان داده شده است معنی پیدا نمی‎كند بنابراین مسئله تز اصلاحی بر دو پایه استوار است ‎: یكی اینكه طبیعت بشر را شریر ندانیم، دیگر اینكه برای بشر آزادی و اختیاری قائل شویم كه بتواند بر اوضاع اجتماعی خویش مسلط شود و خود و جامعه خود را هر طور كه می‎خواهد بسازد‎.

تز اصلاحی و علمی بودن ماركسیسم

می گویند ماركسیسم علم است این سخن به معنی آن است كه ماركسیسم یك تز اصلاحی نیست یك باغبان، قوانین گیاه شناسی، قوانین رشد و نمو گیاهان، قوانین تغذیه و تولید مثل گیاهان، قوانین

بیماری و سلامت گیاهان را می‎شناسد، بعد، از این دانسته‎ها استفاده می‎كند، جریان طبیعت را كشف می‎كند و خود را با آن وفق می‎دهد بر طبیع آن مقدار می‎توان مسلط شد كه بتوان آن را شناخت ولی باغبان نمی‎تواند درختی را كه به صورت نهال است یك روزه بارور كند، این دیگر در اختیار او نیست سیر طبیعت خارج از اختیار انسان است و انسان حداكثر می‎تواند آن را بشناسد و خودش را با آن تطبیق دهد .

ماركسیستها مدعی شدند كه ماركسیسم علم است، یعنی سیر جبری جامعه را كشف می‎كند همان طور كه درخت یك سیر طبیعی و جبری لایتغیر دارد، جامع هم یك سیر جبری لایتخلف دارد، همان طور كه طبیعت اگر بخواهد به منزل پنجم برسد باید از منزل اول و دوم و سوم و چهارم بگذرد و نمی‎تواند دو منزل یكی كند و مثل جنین باید مراحل را در رحم مادر پشت سر یكدیگر به ترتیب طی كند، جامعه نیز در سیر تكاملی خود باید طی مراحل كند، و همان طور كه انسان در حد یك پزشك و یك ماما تنها می‎تواند سلامت جنین را بهتر حفظ كند، اگر كج بود راستش كند، درد زایمان را كم كند، نگذارد مادر زیاد استراحت كند، تا بچه درشت نشود و احتیاج به سزارین پیدا نشود و دخالت پزشك تا این حدود است اما در جریان طبیعی نمی‎تواند دخالت داشته باشد، جریان جبری جامعه هم یك چنین جریانی است ‎. جامعه باید مراحلی را جبرا طی كند، از دوره اشتراك اولیه به برده داری و از آن به فئودالیسم و از آن به بورژوازی و كاپیتالیسم برسد و از این مراحل بگذرد تا به سوسیالیسم و كمونیسم نهائی برسد.

اگر شما بخواهید جامعه‎ای را از فئودالیسم به سوسیالیسم ببرید مثل این است كه نطفه‎ای را بخواهید به مرحله تولد برسانید، این، عملی نیست جامعه هم ره صد ساله را یك شبه طی نمی‎كند تزی عملی نیست جامعه هم ره صد ساله را یك شبه طی نمی‎كند تزی كه می‎خواهد با آزادی دادن، با ایمان بخشیدن، با علم و ایمان، بشر را به صلاح و كمال و رفاه برساند درست نیست، عملی نیست.

تز اصلاحی یعنی اینكه طرحی به بشر بدهیم كه بشر خودش را بر آن مبنا بسازد ماركسیسم می‎گوید من چنین تز اصلاحیی ندارم، یك فكر علمی و حكمت علمی ندارم می‎گوید در دوره فئودالیسم دست و پای بیخودی نزن، یك كاری بكن فئودالیسم دوره اش را طی كند بیاید به دوره بورژوازی، و اگر جامعه در دوره كاپیتالیسم است كاری بكن كه تضادهایش شدید بشود و انقلاب صورت گیرد معنی اینكه اینها تز اصلاحی ندارند همین است چون تز اصلاحی، یعنی اصلاح بشر به دست بشر كه بر دو فكر اساسی متوقف است ‎: یكی اینكه در طبیعت بشر حقگرائی وجود داشته باشد، دیگر اینكه بشر آزاد و مختار باشد و بتواند خود انتخاب كند .

وقتی كه در طبیعت بشر جز شرارت چیزی نیست، بشر را بدست بشر نمی‎شود اصلاح كرد پیامبران آمده‎اند بشر را بدست بشر اصلاح كنند نیامده‎اند بشر را بدست فرشتگان اصلاح كنند قرآن می‎گوید‎: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الكتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط 1 پیامبران را با دلائل روشن فرستادیم و با آنها كتاب و میزان فرستادیم تا مردم عدالت را بر پا دارند نمی‎گوید تا پیامبران

پاورقی:

1 – سوره حدید، آیه 25 .

مردم را به عدالت وادار كنند می‎گوید تا مردم، خود عدالت را بپا دارند یعنی پیامبران می‎خواهند به دست مردم، جامعه را اصلاح كنند، تز اصلاحی این است.

علمی بودن ماركسیسم به ادعای خودشان رد داشتن تز اصلاحی است، اما این به اصطلاح فرضیه علمی، حتی با تجربیات زمان خود بنیان گذاران آن نیز مطبق نبود، آنها این فرضیه را در زمان خودشان هم نتوانستند تأیید تجربی كنند و خودشان دیدند كه خلاف آن درآمد نه تنها تاریخ جوامع به آن گواهی نداد بلكه برعكس، مورخین ثابت كردند كه اوضاع جهان باین ترتیب كه اینها گفته‎اند نبوده است به علاوه ماركس و انگلس در اواخر عمرشان تحولات و انقلابات اروپا را به گونه‎ای تجزیه و تحلیل كردند كه نظریه اول خود را نقض نمودند بالاتر اینكه لنین در روسیه خلاف این نظریه را ثابت كرد، او ثابت كرد كه در میان نهادهای اجتماعی، اساس سیاست است نه اقتصاد، و لهذا سوسیالیسم ماركس را در جامعه‎ای برقرار كرد كه هنوز زیربنای اقتصادی آن اقتضا نمی‎كرد ارتش تشكیل داد یعنی زور دولت تشكیل داد یعنی سیاست حزب تشكیل داد یعنی سیاست.

اینها به مغز ماركس خطور نكرده بود ماركس اولویت را برای طبقه قائل بود نه برای حزب او می‎گفت حزب به آن اندازه كمونیستی است كه به طبقه كارگر نزدیكتر باشد لنین گفت آن وقت طبقه را طبقه می‎دانیم كه خودش را به حزب نزدیك كند، ما می‎توانیم از افراد غیر طبقه كارگر هم عضو بگیریم مائو بیشتر از او این اصول را نقض كرد مائو در چین نشان داد یك طفل یك شبه ره صد ساله می‎رود .

ماركس منتظر نشسته بود تا حامله‎های زمان خودش بچه را بزایند حامله‎هایی كه او پیش بینی می‎كرد یكی انگلستان بود، یكی آلمان، یكی امریكا، یكی فرانسه، چون كاپیتالیسم در آنها به عالی‎ترین مراحل رشد و تكامل رسیده بود و آنها نه ماهه بودند و باید بزودی بچه‎های سوسیالیسم یكی از انگلستان، یكی از فرانسه، یكی از امریكا متولد می‎شدند این نه ماهه‎ها، نه ساله شدند و نزائیدند، نود ساله شدند هنوز هم نزائیده‎اند ! دیگر امیدی هم به زائیدن اینها نیست، برعكس كشورهایی سوسیالیسم زائیدند كه روز اولی بود كه نطفه در رحمشان منعقد شده بود الان عقب مانده‎ترین كشورها، كشورهائی هستند كه به سوسیالیسم گرایش دارند .

مائو در چهار رساله فلسفی در كمال صراحت، بدون اینكه اسم ماركس را بیاورد، می‎گوید‎: اینكه تضاد عمده را تضاد اقتصادی بدانیم در همه جا درست نیست، در یك جا تضاد عمده تضاد فكری است، یك جا با اقتصاد می‎توان رو بناها را درست كرد و یك جا هم اول باید نظام اجتماعی را تغییر داد بعد نظام اقتصادی عوض می‎شود، و این یعنی پوچ‎. امروزه حرفی پوچ‎تر از حرف زیربنا و روبنا نیست و با كمال تأسف بعضی از جوانهای ما هنوز این حرف را یك حرف علمی تلقی می‎كنند، و عجیب ‎تر این است كه عده‎ای می‎خواهند اسلام را هم با این حرفها تطبیق بدهند، می‎گویند اسلام هم اقتصاد را زیربنا می‎داند ! اینها نه اسلام را می‎شناس نه ماركسیسم را این حرف در میان خودشان و در دنیا پنبه اش زده شده است و تنها جنبه تبلیغی آن باقی مانده است.

چون حرف رهبر و ایدئولوگ اصلی آنها است نمی‎خواهند آن را رد كنند و بروی خودشان بیاورند و ناچارند در تبلیغات خود از آن یاد كنند‎.

چرا ماركسیستها تاریخ را تاریك معرفی می‎كنند ؟

ماركسیستها كوشش دارند تاریخ بشریت را سیاه و ظلمانی جلوه دهند، تاریخ را تاریك معرفی كنند، آنها فقط فجر تاریخ، یعنی دوره اشتراك اولیه را نورانی به حساب می‎آورند و همچنین نهایت تاریخ یا دوره كمون ثانویه را ! و تمام تاریخ بشریت را از بدو پیدایش مالكیت خصوصی، دوره حكومت باطل و ظلم و فساد و شرارت و خونریزی و خدعه و نیرنگ و دروغ می‎پندارند، و جریانهای حقیقی را كه در تاریخ بشریت پیدا شده چنین توجیه می‎كنند‎: این جریانها نیرنگ بوده است، ظلمتی بوده است بر روی ظلمتها، حتی ادیان و پیامبران نقشی نداشته‎اند، اینها بشر را نساخته‎اند، بشر اینها را ساخته و اینها وسیله‎ای بوده‎اند در دست بشر برای ظلمها، تحمیق‎ها، تریاك توده‎ها اگر كسی دم از عدالت و حق زده حتما كاسه‎ای زیر نیم كاسه اش بوده است مگر چنین چیزی امكان دارد كه در دوره مالكیت خصوصی كسی واقعا طرفدار حق و حقیقت و عدالت باشد؟ البته گاهی ماركسیستها قبول می‎كنند كه در تاریخ نهضتهائی از طرف محرومان می‎شده هر چند محرومان طرفدار حقوق خودشان بوده‎اند نه طرفدار عدالت، منتهی اگر عدالت اجرا شود با حقوق آنها تطبیق می‎كند ولی این نهضتها در دوره‎ای كه تولید، مالكیت خصوصی یا برده داری و یا فئودالیسم و بورژوازی را ایجاب می‎كرده، نمی‎توانسته ب نتیجه برسد، مانند حركت برخلاف مسیر آب كه نمی‎تواند نتیجه بدهد‎. روبنا بطور موقت و قشری می‎تواند برخلاف زیربنا حركت كند اما نه برای همیشه اگر هم احیانا برقی در تاریخ به سود بشریت جهیده خیلی موقتی بوده و بعد خاموش شده و ظلمت دوباره حاكم شده، و آنچه آمده بوده تا قاتق نان بشر باشد، بلای جان او شده است.

مذاهب هر چند توانستند تأثیرات محدودی داشته باشند اما هیچ گره كوری را از زندگی بشر باز نكردند شبیه مدینه فاضله افلاطون كه چون طرحی ایده آل و ذهنی و غیر عملی بود هیچكس و حتی خود افلاطون 1 آن را پیاده نكرد پس این جریانها حكم لحظه را دارد اگر امیرالمؤمنین پنج سال خلافت كرد و عدالت گستری نمود، این پنج سال حكومت علی ع در مقایسه با تاریخ بشریت حكم یك ثانیه را دارد و به حساب نمی‎آید آنچه بر كل تاریخ حاكم بوده ظلمها و تاریكی‎ها بوده است.

این یك نوع مبارزه زیركانه ماركسیستهاست كه گاهی مذهبی‎ها هم از روی نادانی گول آن را می‎خورند این یكی از آن نقشه‎ها و طرحهای طرارانه آنهاست برای بی اعتبار جلوه دادن مذهب چون آنكه در تمام طول تاریخ منادی حق و عدالت بوده، آنكه به حمایت مظلومین و اهل حق برخاسته، فقط مذهب بوده،(پاورقی:1 – افلاطون نتوانست حتی یك دهكده را براساس طرح خودش بسازد و خودش آخر عمر دست از تزش برداشت (.حتی فیلسوفان قدیم هم به این قبیل مسائل فكر نمی‎كردند در مذهب بوده كه عدالت مطرح شده، مبارزه با ظلم مطرح شده، راستی و درستی مطرح شده، برابری و برادری مطرح شده، و این بزرگترین دروغ و تهمت به تاریخ است .

من در یك سخنرانی تحت عنوان حماسه حسینی از بعضی روضه خوانها و منبری‎ها انتقاد كردم، گفتم این حادثه عاشورا دارای دو صفحه است، دو چهره دارد‎: یك صفحه سیاه و یك صفحه سفید سكه‎ای است كه دورو دارد در یك طرف ظلم و جنایت و بی رحمی و نامردمی و قساوت است قهرمان این صفحه ابن زیاد است و عمر سعد و شمر و سنان بن انس و حرمله كوفی و همین طور كه این صفحه از سیاه‎ترین صفحات تاریخ است، طرف دیگر آن از درخشان‎ترین صفحات تاریخ است در آن صفحه، ما ایمان می‎بینیم و حقیقت و توكل و مجاهدت و صبر و رضا .

قهرمانان این صفحه خود امام حسین، برادران امام حسین، فرزندان امام حسین، برادرزادگان امام حسین و اصحاب امام حسین هستند اگر قسمتهای زیبای این صفحه را در مقابل قسمتهای زشت آن صفحه قرار دهیم، نه تنها كمتر نیست بلكه بر آن می‎چربد ولی بعضی منبریها مثل اینكه عادت دارند صفحه سیاه تاریخ عاشورا را برای مردم بازگو كنند گوئی این تاریخ اساسا صفحه سفید ندارد، مثل اینكه امام حسین و اصحاب و یاران او مردمی بودند كه فقط نفله شدند، افرادی بودند كه مظلوم واقع شدند و هیچ قهرمانی نداشتند در حالی كه همان طور كه گفتیم قضیه دو طرف دارد و طرف زیبای آن برطرف زشت آن می چربد .

این ایراد، عین ایرادی است كه به تاریخ نویسهای ماتریالیست وارد است كه كوشش می‎كنند صفحات تاریخ بشریت را سیاه سیاه جلوه دهند، چون برخلاف فلسفه آنهاست كه زیبائی‎ها را نشان دهند اگر زیبائی‎ها را نشان دهند ماتریالیستها تاریخی باطل می‎شود آنها می‎گویند انسان، از زمانی كه مالكیت پیدا شد از انسانیت خودش خارج شد و به اصطلاح ماركس از خود بیگانه و مسخ شد ! استثمارگر به شكلی از انسانیت خارج شد و استثمار شده به شكل دیگر انسان آن وقت انسان بود كه در دوره اشتراك اولیه بود و آن وقت به انسانیت خودش بازگشت می‎كند كه به اشتراك ثانوی برسد در بین این دو دوره انسان از انسانیت بیرون رفته و تاریخ او نمی‎تواند نقطه درخشانی داشته باشد .

پس چه باید كرد؟ باید صبر كرد تا اتوبوس تاریخ، مراحل خود را بگذراند و به مقصد خودش برسد و آن، وقتی است كه ابزار تولید جبرا سوسیالیسم و اشتراكیت را ایجاب كند پس در ایجاد سوسیالیسم و حق و عدالت، بشر نقشی ندارد و نمی‎تواند آن را جلو یا عقب ببرد، باید خود به خود مانند یك جریان خود كار طبیعی پیش برود و زمانش برسد وقتی زمان و دوره و تاریخش رسید خودش به وجود می‎آید .

نظریه اسلام

نظر اسلام درست برخلاف نظر ماركسیسم است ‎. قرآن همانگونه كه در آغاز این بحث اشاره كردیم جریان هستی را براساس حق می‎داند و حق را اصیل معرفی می‎كند و در مقابل، هر چند باطل را نفی نمی‎كند اما آن را اصیل نمی‎داند از این رو قرآن به تاریخ خوشبین است و برای انسان اصالت قائل است قرآن نمی‎گوید انسان فقط یك ابزار است و در مسیر یك جبر كور واقع شده است، چون برای ایمان اصالت قائل است اسلام برای انسان یك گرایش ذاتی به صداقت و امانت و عدالت معتقد است به تعبیر قرآن انسان حنیف است، حقگراست، یعنی میل به كمال و خیر و حق بالفطره در او وجود دارد در عین حال از آزادی و اختیار برخوردار است و لذا ممكن است از مسیر خودش منحرف شود و حق كشی كند، ظلم كند، دروغ بگوید، قرآن اینها را به صورت یك جریانهای موقت می‎پذیرد .

پس در این بینش، باطل به عنوان یك امر نسبی و تبعی و به عنوان یك نمود و یك امر طفیلی مطرح می‎شود ظلم كه پیدا می‎شود از كجا پیدا می‎شود از اینجا پیدا می‎شود كه ستمگر، آن حس ملكوتی و خدائی خودش را به جای آنكه در مسیر خدائی ارضاء كند در مسیر غیر خدائی و شیطانی ارضاء می‎كند‎. بطلان و شر از یك نوع تغییر مسیر پیدا می‎شود كه لازمه مرتبه وجودی انس یعنی مختار و آزاد بودن انسان است حق اصیل است و باطل غیر اصیل، و همیشه بین امر اصیل و غیر اصیل اختلاف و جنگ است، ولی این طور نیست كه حق همیشه مغلوب باشد و باطل همیشه غالب آن چیزی كه استمرار داشته و زندگی و تمدن را ادامه داده حق بوده است، و باطل نمایشی بوده كه جرقه‎ای زده، بعد خاموش شده و از بین رفته است فطرت بشر در همه جا حتی در شوروی همین جور است از آن ده میلیون كمونیستش كه بگذرید كه آنها هم شاید پنج میلیونشان اغفال شده‎اند، اگر شما سراغ صد و نودمیلیون دیگر بروید یك عده انسانهای فطری می‎بینید، یعنی مسلمان فطری، مسلمان بالفطره، یعنی یك انسان سالم اگر جامعه‎ای جوری كه ماركسیستها می‎گویند باشد، ظلمت بر نور بچربد، شر بر خیر بچربد، همه به همدیگر دروغ بگویند، همه به یكدیگر خیانت كنند، یك نفر تقوی نداشته باشد، یك نفر ایمان و حقیقت نداشته باشد، محال است اصلا این جامعه سر پای خودش بایستد‎. فرق است بین جامعه بیمار و جامعه‎ای كه شر درآن غالب شده باشد شما آن قله‎های شامخ را در نظر نگیرید، آنها مقیاس جامعه نیستند، جامعه مثل یك فرد است حكما می‎گویند حالتی كه حیات بدن را حفظ می‎كند بین دو حد است و به تعبیر آنها مزاج نوسان دارد، مثلا فشار خون انسان بین دو حد باید باشد، از یك حد كمتر باشد می‎میرد و از یك حد بیشتر هم باشد می‎میرد، یك حد تعادل دارد انسان كوشش می‎كند كه مزاج را در این حد تعادل نگه دارد او ره اگر از یك حد كمتر باشد خوب نیست، بیشتر هم باشد خوب نیست سلولهای سفید یا قرمز از یك حد نباید كمتر باشند، از یك حد هم نباید بیشتر باشند قند از یك حد كمتر نباید باشد، از یك حد هم نباید بیشتر باشد جامعه هم همین طور است حق و حقیقت در جامعه اگر از یك حد كمتر باشد آن جامعه می‎میرد اگر جامعه‎ای باقی باشد معلوم می‎شود در میان دو حد باطل افراط و تفریط نوسان دارد حالا اگر در آن حد معتدل باشد، جامعه‎ای مترقی است و در مقابل، ممكن است در مرز از هم گسیختگی باشد از این طرف یا در مرز از هم گسیختگی باشد از آن طرف جامعه هائی كه قرآن می‎گوید آنها هلاك شدند كدام جامعه‎ها است ؟ جامعه هائی كه باطل بر آنها غلبه كرده است.

تأكیدی كه قرآن می‎كند این است كه جامعه باید در حال تعادل واقعی باشد پس مریض بودن جامعه غیر از این است كه بر جامعه، باطل غلبه داشته باشد این دو نباید با یكدیگر اشتباه شود جنگ میان حق و باطل همیشه وجود داشته است انسان می‎بیند باطل بطور موقت می‎آید روی حق را می‎پوشاند ول آن نیرو را ندارد كه بتواند به صورت دائم باقی بماند و عاقبت كنار می‎رود .

باطل وجود تبعی و طفیلی دارد، وجود موقت دارد، آن چیزی كه استمرار دارد حق است هر وقت جامعه‎ای در مجموع به باطل گرائید، محكوم به فنا شده است یعنی به باطل گرائیدن بطور كامل، و از حق بریدن همان و فانی شدن همان باطل، یك شی ء مردنی است، محكوم به مرگ است، از درون خودش دارد می‎میرد نظیر اینكه امروزه می‎گویند فلان تمدن محكوم به مرگ است، رو به زوال است، یعنی از درون خودش دارد می‎میرد، در حال مردن است، چون بعضی مرگها تدریجی است و ضرورت ندارد دفعی باشد‎.

نگاهی به قرآن

در اینجا لازم است بعضی آیات قرآنی در زمینه حق و باطل مورد دقت و تفسیر و توجه قرار گیرد:

1 – در آغاز بحث مطالبی درباره بسم الله الرحمن الرحیم بیان شد كه رحمانیت خدا اصالت دارد قهر و غضب و جباریت و انتقام هم كه از صفات الهی است، اسماء تبعی هستند و از لطف او ناشی می‎شوند در این دید عالی جز الله و رحمانیت و رحیمیت او چیزی وجود ندارد، هر چه هست خیر است، كمال است، جود است، شر و نقص و عدم، اموری اعتباری و تبعی و نسبی هستند .

در نظام هستی، خیر غالب است، حق اصیل است و باطل هم اگر پیدا شد محكوم و غیر اصیل و نابود شدنی است، و آنچه پایدار می‎ماند حق است ‎: كل شی ء هالك الا وجهه 1، و یبقی وجه ربك ذو الجلال و الاكرام ‎. در تاریخ بشر هم این بینش حكم می‎كند كه حق پیروز و نظام حق بر نظامهای باطل چیره خواهد شد‎: هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین كله و لو كره المشركون

2 – آیات سوره بقره‎: در اوائل این سوره سه گروه در مقابل یكدیگر مطرح شده‎اند‎: گروه مؤمنین، گروه كافرین، و گروه منافقین‎. گروه مؤمنین ایمان به غیب دارند، نماز واقعی و حسابی و كامل به پا می‎دارند، انفاق می‎كنند، به مكتبشان كه مكتب الهی است ایمان دارند، به عالم آخرت یقین دارند، این گروه موفق اند و در مسیر هدایت پروردگار رستگارانند

پاورقی:

1 – سوره قصص، آیه 88 .

2 – سوره الرحمن، آیه 27 .

3 – سوره توبه، آیه 33 .

به گروه كافرین كه می‎رسد آنها را مثل شاگردی معرفی می‎كند كه معلم هر كاری كرده با هیچ نصیحتی و با هیچ تنبیهی نتوانسته او را براه بیاورد و آموزش بدهد، بعد پدرش كه می‎آید معلم به او می‎گوید‎: آقا ولش كن دیگر فائده‎ای ندارد، این یك موجود اصلاح نشدنی است كفر بعد از عرضه است اینهائی كه به آنچه به آنها عرضه شد كفر ورزیدند، نصیحت دیگر فایده‎ای به حالشان ندارد‎: ان الذین كفروا سواء علیهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون 0 ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة و لهم عذاب عظیم 1.

به گروه منافقین كه می‎رسد اهمیت بیشتری می‎دهد، بدلیل اینكه آیات بیشتری درباره آنها آمده است منافقین كسانی هستند كه از مذهب علیه مذهب استفاده می‎كنند، یعنی تظاهر به مذهب می‎كنند و حال آنكه در باطن ضد مذهب هستند‎: و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمؤمنین 0 یخادعون الله و الذین آمنوا و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون 2.

اینها در مقام فریب دادن خدا بر می‎آیند، حقیقت را می‎خواهند فریب بدهند، مؤمنین را می‎خواهند فریب بدهند اما قرآن می‎گوید اینها موفق نیستند، اینها به خیال خودشان مردم را می‎فریبند و نمی‎فهمند و شعور ندارند .

پاورقی:

1 – سوره بقره، آیات 6 و 7 .

2 – سوره بقره، آیات 8 و 9 .

صوفی نهاد دام و سر حقه باز كرد

بنیاد مكر با فلك حقه باز كرد

بازی چرخ بشكندش بیضه در كلاه

زیرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد

قرآن نقش خدعه را بیان می‎كند و می‎گوید خدعه با اهل حق چنین است ‎: و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزؤن 1.

به خیال خودشان خیلی زرنگی می‎كنند، به اهل ایمان كه می‎رسند می‎گویند بله ما از شما هستیم ولی وقتی با برادران واقعیشان، با شیطانهائی مثل خودشان خلوت می‎كنند، می‎گویند ایمان ما ظاهری و صوری است و ما باطنا با شما هستیم، ما مسخره شان می‎كنیم !

بعد قرآن می‎گوید‎: الله یستهزی بهم و یمدهم فی طغیانهم یعمهون 2 ‎. این مسخره كردن‎ها به ضرر خودشان است، خدا آنها را مسخره خواهد كرد، یعنی این جریان و سنت عالم است كه آنها را مضحكه قرار خواهد داد و در كوری و حیرت گرفتار خواهد كرد .

بعد بیان عجیبی دارد‎: مثلهم كمثل الذی استوقد نارا فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم فی ظلمات لا یبصرون 3 ‎. اینها از نقشه‎های نكرشان 4 استفاده می‎كردند و عقل خود را در خدمت هوای نفس و شیطنت خود قرار داده بودند بالاخره عقل هم برای انسان پاورقی:

1 – سوره بقره، آیه 14 .

2 – سوره بقره، آیه 15 .

3 – سوره بقره، آیه 17 .

4 – نكری = شیطنت.

یك نوری است، همان طور كه حس و غریزه برای انسان نور است و راهنما كسی كه عقل خودش را در خدمت نكری و علیه هدایت دین قرار دهد، مثل كسی است كه در تاریكی آتش روشن كند تا در ظلمت بیابان از نور آن استفاده نماید و راه پیدا كند وقتی آتش را روشن می‎كند اول استفاده هم می‎برد و اطرافش روشن می‎شود ولی خدا زود این نور را می‎برد و او را در تاریكی می‎گذارد صم بكم عمی فهم لا یرجعون 1، نه تنها آنها را د تاریكی باقی می‎گذارد بلكه چشم و گوش و زبانشان را هم می‎گیرد، چون اگر چشم باز باشد، اگر چراغی از دور پیدا شود آدم می‎بیند و راه را پیدا می‎كند، یا اگر گوشش باز باشد، در تاریكی صدای زنگ شتری یا بوق ماشینی را می‎شنود و متوجه می‎شود راه از آن طرف است، یا اگر زبان آدم باز باشد فریاد می‎كشد تا اگر كسی آن نزدیكیهاست، بشنود و او را هدایت كند ولی همه اینها از او گرفته می‎شود .

او كصیب من السماء فیه ظلمات و رعد و برق یجعلون اصابعهم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت و الله محیط بالكافرین 2 ‎. این مثل شدیدتری است كه قرآن بیان می‎كند‎: برقی در آسمان می‎جهد، یك لحظه هست و بعد خاموش می‎شود و چون همراه با رعد است اینها انگشتان خود را در گوشهای خود می‎گذارند و در نتیجه از راهیابی و رسیدن به مقصد دور می‎مانند‎. پس قرآن برای خدعه هیچگونه موفقیتی قائل نیست نمی‎گوید عالم را خدعه اداره كرده است قرآن این منطق را قبول ندارد كه

پاورقی:

1 – سوره بقره، آیه 18 .

2 – سوره بقره، آیه 19 .

جریان تاریخ را زور گردانده و خدعه حركت داده و ظلمت چرخانده است اصلا از نظر منطق قرآن امكان ندارد كه در مجموع جامعه بشریت غلبه با شر و فساد و ظلم باشد و در عین حال جامعه باقی باشد اینكه پیامبر فرمود‎: الملك یبقی مع الكفر و لا یبقی مع الظلم معنایش این است كه ما گاهی وقتها ظلم را در سطح بالا نگاه می‎كنیم، مثلا نادر شاه را می‎بینیم كه ه اش ظلم است، اما جامعه كه نادرشاه نیست همان زمان كه نادرشاه از كله‎ها مناره می‎سازد اگر شما میان توده مردم بروید و یك آمارگیری بكنید می‎بینید در مجموع، صداقت غلبه دارد بر كذب، امانت غلبه دارد بر خیانت، عفت غلبه دارد بر بی تقوائی، جامعه را در مجموعش باید در نظر گرفت خصوصا در آن استخوان بندی اصلی اش .

3 – آیات سوره صافات ‎: در اواخر سوره صافات حاكمیت و منصور بودن انبیاء و پیام انبیاء آمده است این مطلب با بیانهای مختلفی در قرآن گفته شده است:

و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلین 0 انهم لهم المنصورون 0 و ان جندنا لهم الغالبون 1 ‎. سخن ما، در علم ما گذشته است، سخن ما كه تخلف ناپذیر است، این است كه بندگان پیام آور ما و فرستادگان ما تحقیقا و فقط و فقط آنها منصور و پیروز هستند، و همانا سپاه ما حتما آنها غالب و پیروزند آیا مقصود قرآن در اینجا غلبه نظامی است ؟ یعنی هر گاه میان یك پیامبر یا پیروان یك پیامبر، یك مرد حق، یك ولی خدا، یك امام با كسی یا كسانی جنگی در بگیرد همیشه طرف مقابل پاورقی:

1 – سوره صافات، آیات 171 و 172 و 173 .

شكست می‎خورد؟ قطعا این نیست، چون خود قرآن از كشته شدن ناحق انبیاء سخن می‎گوید‎: ان الذین یكفرون بایات الله و یقتلون النبیین بغیر حق و یقتلون الذین یأمرون بالقسط 1 ‎. یعنی پیامبران، اولیاء حق، طرفداران عدالت، آمرین به قسط كشته می‎شوند پس قطعا مقصود پیروزی نظامی نیست بلكه پیروزی جندالله، پیروزی اهل حق است چون جنگشان جنگ اعتقادی و جنگ عقیده‎ای است، پیروزیشان هم اعتقادی است درست است كه از نظر ظاهری برخورد نظامی هم وجود دارد، اما گاهی وقتها برخوردها جنبه نظامی ندارد یك وقت است یك جنگ ماهیت سیاسی دارد مثل جنگهای سلاطین ایران و روم اولی می‎خواست یك منطقه و قلمرو را زیر سلطه خود در آورد و آن دیگری هم همین را می‎خواست، و گاهی این بر آن و گاهی آن بر این پیروز می‎شد، یك وقت هم جنگها ماهیت اقتصادی دارند، یعنی طرفین برای تسلط بر منابع ثروت می‎جنگند .

در دنیای امروز این نوع جنگها خیلی مصداق دارد، خصوصا در مناطقی كه اهمیت سوق الجیشی دارند چرا ابرقدرتها نسبت به عدن كه یك جای نسبتا كوچكی است یا یمن جنوبی كه از نظر خودش اهمیت زیادی ندارد، این همه حساسیت دارند؟ آن جاهائی كه منابع ثروت هست، نفت هست، حساسیت هم بیشتر است خیلی از جنگها ماهیت اقتصادی دارد، یعنی برای به دست آوردن منابع اقتصادی است نه به منظور گسترش قلمرو انگلستان اگر در هندوستان می‎جنگد برای وسعت دادن به خاك خود نیست بلكه می‎خواهد از هندوستان به عنوان

پاورقی:

1 – سوره آل عمران، آیه 21 .

بازار مصرفی برای كالاهای خود استفاده كند و منابع زیرزمینی آنها را به یغما برد

بعضی از جنگها و مبارزه‎ها هم جنبه اعتقادی و ایدئولوژیكی دارد و چون حامل یك فكر و عقیده و ایدئولوژی است می‎خواهد مانع را از سر راه عقیده اش بردارد، یا اینكه می‎خواهد راهی پیدا كند تا عقیده اش را در دنیا تبلیغ كند علی علیه السلام تصریح می‎كند كه جنگهای صدر اسلام ماهیت ایدئولوژیكی داشت ‎: و حملوا بصائرهم علی اسیافهم 1، آنها بصیرتها و دركها و آگاهیهای خود را روی شمشیرهای خودشان حمل می‎كردند، یعنی می‎خواستند با این شمشیرها به مردم آگاهی بدهند نه چیز دیگری از مردم چیزی نمی‎خواستند بگیرند، می‎خواستند بدهند آنچه را هم می‎خواستند بدهند بصیرت و آگاهی بود اگر می‎گوئیم پیامبران پیروز هستند مقصود پیروزی نظامی نیست ما اگر مبارزه حسین بن علی علیه السلام را با لشكریان یزید و ابن زیاد از جنبه نظامی یعنی از نظر ظاهری و صوری در نظر بگیریم امام حسین شكست خورد و آنها پیروز شدند اما اگر ماهیت قضیه را در نظر بگیریم فكری و اعتقادی است یعنی حكومت یزید سمبل جریانی بود كه می‎خواست فكر اسلامی را از بین ببرد و امام حسین برای احیاء فكر اسلامی جنگید، در این صورت باید ببینیم آیا امام حسین به مقصودش رسید یا نرسید ؟

آیا توانست یك فكر را در دنیا زنده كند یا نتوانست ؟ می‎بینیم كه توانست هزار و سیصد سال است كه این نهضت هر سال یك پیروزی پاورقی:

1 – نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 150، صفحه 460 .

جدید به دست می‎آورد، یعنی هر سال عاشورا، عاشوراست و معنی كل یوم عاشورا این است كه هر روز به نام امام حسین با ظلم و باطلی مبارزه می‎شود و حق و عدالتی احیاء می‎شود، این پیروزی است و پیروزی بالاتر از این چیست ؟ یزیدها و ابن زیادها می‎روند ولی حسین‎ها و عباس‎ها و زینب‎ها باقی می‎مانند البته به عنوان یك ایده نه به عنوان یك شخص، بلكه به عنوان یك صاحب اختیار و حاكم بر جامعه خویش آری آنها می‎میرند، اما اینها زنده و جاوید باقی می‎مانند .

4 – آیات سوره انبیاء‎: در آیات 16 و 17 و 18 این سوره، خداوند خلقت آسمان و زمین را مطرح می‎كند كه در مقیاس جهانی، نظام هستی به حق برپاست نه بر باطل و پوچی و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین 0 لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلین، بعد می‎فرماید‎: بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق و لكم الویل مما تصفون ‎. این آیه، قدرت حق و ناچیزی و ناتوانی باطل را بیان می‎كند باطل ممكن است غلبه ظاهری و موقت داشته باشد اما حق یكدفعه از كمین بیرون می‎آید و آن را نابود می‎كند قذف یعنی پرتاب كردن، دماغ یعنی جایگاه مغز، مثل اینكه از حق گلوله‎ای می‎سازیم و به شدت به باطل پرتاب می‎كنیم كه مغزش را به اصطلاح خرد می‎كند، بعد یك وقت می‎بینید باطل از بین رفتنی بوده است، چیزی نبوده است، زاهق بوده است ‎. عده‎ای از این آیه استفاده‎ای كرده‎اند كه بد هم نیست و آن اینكه حق بعد از آنكه مدتی به وسیله باطل پوشانده شد، وقتی به جنگ

باطل می‎آید كوبنده و بنیان كن می‎آید خدا به وسیله خود بشر این كار را می‎كند یك مرتبه و ناگهان می‎بینید كه حق همچون طوفان می‎آید و باطل را خرد و خمیر می‎كند و به دور می‎افكند

ببینید قرآن در جنگ حق و باطل چقدر خوش بینانه نگاه می‎كند، می‎گوید‎: این نمود باطل شما را نترساند، این فراگیری باطل شما را مأیوس نكند، زیرا سرانجام حق پیروز است ! حق همیشه پیروز بوده است ‎: وعد الله الذین آمنوا منكم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض 1 ‎. در طول تاریخ همیشه حق و باطل با یكدیگر در حال جنگ بوده‎اند ولی قرآن وعده پیروزی نهائی حق بر باطل را می‎دهد، آن چنان كه همیشه نشانه‎ای از باطل باقی نماند و این را سرنوشت نهائی تاریخ می‎داند لذا توصیه می‎كند ایمان داشته باشید و غصه هیچ چیز را نخورید، و لا تهنوا و لا تحزنوا 2، ایمان داشته باشید كه برتری مال شماست، از كمی خودتان و از زیادی آنها بیم نداشته باشید، از اسلحه و زور فراوانشان نترسید، فقط مجهز به ایمان و حقیقت باشید، مؤمن واقعی باشید، انسان واقعی باشید، اگر چنین شدید، پیروزی از آن شماست

نكته دیگری كه از این آیه استفاده می‎شود این است كه این حركت انقلابی برپایه نیروی حق و حق پرستی است، انقلابی است كه از نیروی حق برپا می‎شود نه انقلابی كه بر پایه شكم باشد حق –

پاورقی:

1 – سوره نور، آیه 55 .

2 – سوره آل عمران آیه 139 .

پرستان را به دلیل حق پرستی نه شكم پرستی برمی انگیزیم یك عده خیال كرده‎اند كه چون قرآن حامی مستضعفین است، تزش این است كه ما همیشه از گرسنه‎ها لشكر درست می‎كنیم برای اینكه فقط شكمشان را سیر كنیم، چنین نیست.

قرآن می‎گوید نهضت ما به سود مستضعفین است، حالا ممكن است قیام كنندگان از خود مستضعفین باشند یا از غیر مستضعفین اتفاقا اگر مستضعف برای شكم مبارزه كند قرآن نمی‎پذیرد، اسلام چنین شخصی را رد می‎كند‎: كانت هجرته الی مال یصیبه او امرأة یصیبها فهجرته الی ما یهاجر الیه 1 ‎. پیامبر می‎گوید هر كس هجرت كند به طمع اینكه مالی به دست آورد یا زنی را اسیر كند و بعد با او ازدواج نماید، اسلام چنین هجرتی را قبول ندارد هر كس به سوی خدا و رسول هجرت می‎كند باید منتظر اجر و پاداش الهی باشد اسلام می‎گوید ما می‎رویم تا مستضعفین را نجات بدهیم نه اینكه فقط برویم كه شكمشان را سیر كنیم .

ما فوجی از ایمان و حق پرستی به حركت در می‎آوریم، بل نقذف بالحق علی الباطل 2، یعنی از حق یك نیروی انقلابی می‎سازیم، آن را بر باطل می‎افكنیم‎. این نیروی انقلابی است كه خودش را مثل پاورقی:

1 – این حدیث در جامع الصغیر جلد 1، صفحه 1 و منیة المرید صفحه 27 به این صورت آمده است ‎: انما الاعمال بالنیات لكل امری ما نوی فمن كانت هجرته الی الله و رسوله فهجرته الی الله و رسوله و من كانت هجرته الی دنیا یصیبها او امراه ینكحها فهجرته الی ما هاجر الیه ‎. 2 – سوره انبیاء آیه 18 .

گلوله به قلب دشمن می‎زند بالحق یعنی با نیروی حق، با اهل حق، از حق گلوله‎ای می‎سازیم و این گلوله را محكم به مغز باطل می‎زنیم تا مغزش متلاشی شود، پس ناگهان می‎بینی كه باطل بر افتاد و چیزی هم نبود، فقط هیكلی بود كه از او می‎ترسیدی

فاذا هو زاهق 1 قرآن نمی‎گوید كه باطل بعدا زهوق پیدا می‎كند، می‎گوید باطل چیز زاهقی است، باطل اصلا رفتنی است.

5 – آیات سوره رعد‎: قرآن در آیه 17 این سوره، حق و باطل را به صورت مثلی بسیار جالب و پرمعنی بیان داشته است ‎: انزل من السماء ماء فسالت اودیة بقدرها، خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد، یعنی آب صاف و پر بركتی، در اثر ریزش این باران بر كوهها و بلندیها، سیلی در وادیها و رودخانه‎ها به اندازه ظرفیتشان به راه افتاد فاحتمل السیل زبدا رابیا 2، پس این سیل، كفی را روی خود حمل كرد و مما یوقدون علیه فی النار ابتغاء حلیة او متاع زبد مثله 3، همانگونه كه وقتی فلزی را روی آتش می‎گدازند تا از آن زیور یا وسیله‎ای بسازند چنین كفی در سطح آن آشكار می‎شود، مواد اصلی ته نشین شده و مواد زائد و بدرد نخور روی آن را می‎گیرد كذلك یضرب الله الحق والباطل 4 ‎. این چنین خدا حق و باطل را می‎زند .

پاورقی:

1 – سوره انبیاء، آیه 18 .

2 – سوره رعد، آیه 17 زبد یعنی كف رابی یعنی مرتفع، بالا آمده زبدا رابیا یعنی كفی كه روی آب را فرا گرفته است .

4 – 3 – سوره رعد، آیه 17 .

در اینجا بعضی از مفسرین گفته‎اند كه یعنی این چنین خداوند حق و باطل را مثال می‎زند، بعضی دیگر گفته‎اند این چنین خداوند حق و باطل را به یكدیگر می‎زند، یعنی این چنین میان حق و باطل تصادم و برخورد واقع می‎شو برخورد حق و باطل چیزی است نظیر برخورد آب و كف.

فاما الربد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمكث فی الارض 1 ‎. و اما كف می‎رود و نیست و نابود می‎شود و اما آنچه به مردم سود می‎رساند در زمین باقی می‎ماند به اصطلاح ادبی اینجا حكمی را معلق به صفت كرده است، یعنی این صفت علت آن حكم است نفرموده آب باقی می‎ماند، فلز باقی می‎ماند، بلكه می‎فرماید آنچه برای مردم نافع است از آن آب و فلز، به اعتبار نافع بودن باقی می‎ماند، به دلیل اینكه نافع است، خیر است، سودمند است باقی می‎ماند یعنی بقا، از آن نافع بودن و سودمندی است، بی سودها، بی خاصیتها، بی فایده‎ها حذف شدنی و از بین رفتنی و محكوم اند كذلك یضرب الله الامثال 2، خدا مثلها را این چنین بیان می‎كند از این مثال چند نكته جالب استفاده می‎شود‎.

الف ‎: نمود داشتن باطل و اصیل بودن حق

فاحتمل السیل زبدا رابیا 2 یعنی كف روی آب را می‎گیرد و می‎پوشاند، به طوری كه اگر آدم جاهلی بیاید نگاه كند و از ماهیت قضیه خبر نداشته باشد، كف خروشانی را می‎بیند كه در حركت

پاورقی:

2 – 1 – سوره رعد، آیه 17 .

است، و توجهی به آب باران كه زیر این كفهاست نمی‎كند، در حالی كه این آب است كه چنین خروشان حركت می‎كند نه كف، ولی چون كفها روی آب را گرفته‎اند چشم ظاهربین كه به اعماق واقعیات نفوذ نداشته باشد فقط كف را می‎بیند

باطل هم چنین است كه بر نیروی حق سوار می‎شود و روی آن را می‎پوشاند، بطوری كه اگر كسی ظاهر جامعه را ببیند و به اعماق آن نظر نیندازد همان قله‎های شامخ و افراد چشم پر كن را می‎بیند مثلا اگر برگردیم به قرن سیزدهم در ایران، اول كسی كه چشممان به او می‎افتد ناصرالدین شاه است و ممكن است فكر كنیم كه همه مردم همان طور بوده‎اند، در صورتی كه اگر همه مردم مثل ناصرالدین شاه بودند، اصلا امروز ایرانی وجود نداشت اگر همه مردم هارون الرشید بودند و ماهیت هارون الرشیدی داشتند، محال بود جامعه اسلامی باقی بماند چون هارون الرشید مظهر ظلم و تجاوز و دروغ و خدعه و شهوترانی و بی عفتی و ناپاكی بود آیا اگر همان وقت ما می‎رفتیم به تمام روستاهای كشور اسلامی، هر چه می‎دیدیم هارون الرشید بود؟ یعنی همه مردم را با روحیه و صفات هارون الرشید می‎دیدیم؟ هر كارگر و كشاورز صاحب حرفه و فن و بازرگان، یك هارون الرشید بود؟ یعنی همه به همدیگر دروغ می‎گفتند؟ همه به همدیگر خیانت می‎كردند؟ همه بی عفتی می‎كردند، بی تقوا بودند؟ هرگز این طور نبوده است هارون الرشید از صدقه سر آن اشخاص، از صداقت، امانت، درستی و حقیقت آنها زندگی می‎كرد، حالا اگر هزار نفر هم هارون الرشید و اطرافیانش بوده‎اند، این نباید معیار ما باشد كه شر بر خیر غلبه داشته است.

شما اگر به همین مسیحیت تحریف شده نگاه كنید و بروید در دهات و شهرها، آیا هر كشیشی را كه می‎بینید، آدم فاسد و كثیفی است ؟ والله میان همین‎ها صدی هفتاد هشتادشان مردمی هستند با یك احساس ایمانی و تقوا و خلوص كه به نام مسیح و مریم چقدر راستی و تقوا و پاكی به مردم داده‎اند، تقصیری هم ندارند، آنها به بهشت می‎روند، كشیش آنها هم به بهشت می‎رود، پس حساب روحانیت حاكم فاسد مسیحی و پاپها را باید از اكثریت مبلغین و پیروان مسیح جدا كرد .

آن چیزی كه ما می‎بینیم همان زبدا رابیا و كف ‎های روی آب است كه به چشم می‎آید ولی وقتی انسان وارد متن جامعه می‎شود و كسانی را كه اساسا به چشم نمی‎آیند و در واقع جامعه را آنها می‎چرخانند می‎بیند، آنها را منطب بر حق و همراه با راستی و صداقت می‎یابد آن راننده‎ای كه با زحمت دائما از این شهر به آن شهر می‎رود و جان خودش را می‎گذارد در این راه تا روزی 150 یا 200 تومان بگیرد، یا آن كشاورزی كه دائما تلاش می‎كند و زحمت می‎كشد، آیا در وجود اینها شر بر خیر غلبه دارد؟ هرگز، اغلب اینها بر آن فطرت پاك اسلامی و انسانی خودشان باقی هستند اینهمه كارگرانی كه در كارخانه‎ها كار می‎كنند وقتی آدم می‎رود سراغ اینها اصلا تعجب می‎كند كه آن وضع چطور اینها به جامعه و دین خوشبین هستند و دغدغه دین و ایمانشان را دارند .

پس اكثریت جامعه را انسانهائی تشكیل می‎دهند كه صلاح آنها بر فسادشان غلبه دارد، اگر هم احیانا فسادی در آنها هست، فساد ناشی از جهل است، از قصور است، نمی‎داند، تقصیر هم ندارد، نادان است، این را نمی‎شود آدم مقصر حساب كرد و جزء مفسدین و خراب كاران و منحرفین دانست به این ترتیب حق و نظام حق اصیل است و مثل آب در زیر جریان دارد و جامعه را به جلو می‎برد، اما باطلها بر روی آن قرار می‎گیرند و نمود پیدا می‎كنند .

ب ‎: طفیلی بودن باطل و استقلال حق

نكته دیگری كه از این مثال قرآنی استفاده می‎شود این است كه باطل به طفیل حق پیدا می‎شود و با نیروی حق حركت می‎كند، یعنی نیرو مال خودش نیست، نیرو اصالتا مال حق است و باطل با نیروی حق حركت می‎كند‎. كفی كه روی آب هست، نیروی كف نیست كه او را حركت می‎دهد این نیروی آب است كه او را حركت می‎دهد معاویه اگر پیدا می‎شود و آن همه كارهای باطل می‎كند، آن نیروی اجتماعی را معاویه به وجود نیاورده و ماهیت واقعی آن نیرو، معاویه‎ای نیست و جامعه در بطن خودش ماهیت معاویه‎ای ندارد ! باز هم پیغمبر است، باز هم ایمان است، باز هم معنویت است، ولی معاویه بر روی این نیرو سوار شده است.

یزید هم كه امام حسین را كشت گفت ‎: قتل الحسین بسیف جده 1، یعنی حسین با شمشیر جدش پیامبر كشته شد ! این یك معنای درستی دارد یعنی از نیروی پیامبر استفاده كردند و او را كشتند، چون برای پاورقی:

1 – بحارالانوار، جلد 44 صفحه 298 .

تحریك مردم می‎گفتند‎: یا خیل الله اركبی و بالجنة ابشری 1 ای سواران الهی سوار شوید و بهشت بر شما بشارت باد .

امام باقر علیه السلام فرمودند كه سی هزار نفر جمع شده بودند كه جد ما حضرت حسین علیه السلام را بكشند و كل یتقرب الی الله بدمه 2 و هر یك با كشتن او به خدا تقرب می‎جستند، چون می‎گفتند یزید خلیفه پیامبر است و حسین بن علی بر او خروج كرده است، باید با او جنگید‎. باطل حق را با شمشیر خود حق می‎زند، پس باطل نیروی حق را به خدمت گرفته است این همان نیروی حق است كه او از آن استفاده می‎كند، مانند انگل كه از بدن و خون انسان تغذیه می‎كند، ممكن است خیلی هم تغذیه بكند و خیلی هم چاق بشود، ولی انسان روز به روز لاغرتر و رنگش زردتر می‎شود، حالت چشمهایش عوض می‎گردد و كم قوه می‎شود .

قرآن می‎گوید‎: وقتی كه سیل جریان پیدا كرد، آنكه حركت می‎كند و نیرو دارد و هر چه را در برابرش قرار گیرد می‎برد، آب است اما شما كف را می‎بینید كه حركت می‎كند اگر آب نبود كف یك قدم هم نمی‎توانست برود ولی به علت اینكه آب هست روی آب سوار می‎شود و از نیروی آب استفاده می‎كند همیشه در دنیا باطل از نیروی حق استفاده می‎كند، مثلا راستی حق، دروغ باطل است.

پاورقی:

1 – ارشاد شیخ مفید جلد 2، صفحه 92 چاپ علمیة اسلامیة – بحارالانوار جلد 45 صفحه 391 .

2 – مقتل الحسین مقرم صفحه 6 به نقل از ابی بكر ابن العربی الاندلسی در عواصم صفحه 232 .

اگر در عالم راستی وجود نداشته باشد دروغ نمی‎تواند وجود داشته باشد، یعنی اگر در دنیا یك نفر وجود نداشته باشد كه راست بگوید و همه مردم دروغ بگویند پدر به پسر، پسر به پدر، زن به شوهر، شوهر به زن، رفیق به رفیق، شریك به شریك، دروغ نمی‎تواند كار خود را انجام دهد، زیرا هیچكس باور نمی‎كند امروز چرا دروغ مفید است و گاه یك جائی بدرد آدم می‎خورد؟ چون در دنیا راستگو زیاد است چون از خودش و از دیگران راست می‎شنود و اگر دروغ بگوید طرف مقابل خیال می‎كند راست است و فریب می‎خورد یعنی این دروغ نیروی خود را از راستی گرفته است، اگر راستی نبود كسی دنبال دروغ نمی‎رفت چون این دروغ را راست می‎پندارد، گولش را می‎خورد والا اگر دروغ را دروغ بداند هیچ دنبالش نمی‎رود، ظلم هم همین است.

اگر عدلی در دنیا وجود نداشته باشد امكان ندارد ظلم وجود داشته باشد اگر هیچكس به دیگری اعتماد نكند و همه بخواهند از یكدیگر بدزدند آن وقت ظالم‎ترین اشخاص هم نمی‎تواند چیزی بدزدد، زیرا او هم از وجدان، شرف، اعتماد و اطمینانی كه مردم به یكدیگر دارند و رعایت انصاف و برادری و برابری را می‎كنند سوء استفاده می‎كند، چون اینها هستند كه اساس جامعه را حفظ می‎كنند، او در كنار اینها می‎تواند دزدیش را بكند‎. اگر شما رادیوهای مختلف دنیا را گوش كنید از هیچیك از این رادیوها نمی‎شنوید كه اسم زورگوئی را ببرد یا بگوید ما می‎خواهیم ظلم كنیم یا منافع كشورهای دیگر را بدزدیم و غارت كنیم، بلكه همه دم از صلح می‎زنند، دم از آزادی می‎زنند، دم از حقوق بشر می‎زنند، در صورتی كه اكثر و شاید همه آنها دروغ می‎گویند، یعنی آنها می‎خواهند در پناه این الفاظ زندگی كنند، در پناه آزادی، آزادی را می‎كشند چنانكه گفته‎اند‎: ای آزادی بنام تو در دنیا چه جنایتها كه نشد این معنای تغذیه باطل از حق است ناصرالدین شاه یا هارون الرشید یا معاویه هم نیروی باطل خود را از نیروی حق مردم گرفته بودند وگرنه از خودشان نیروئی نداشتند .

داستانی شنیدم كه ذكرش در اینجا مناسب است، یكی از علمای فارس آمده بود تهران، در مسافرخانه پولهایش را می‎دزدند، او هم هیچكس را نمی‎شناخته و مانده بوده كه چه بكند، بفكرش می‎رسد كه برای تهیه پول، فرمان امیرالمؤمنین به مالك اشتر را روی یك كاغذ اعلا با یك خط عالی بنویسد و به صدراعظم وقت هدیه كند تا هم او را ارشاد كرده باشد و هم خود از گرفتاری رها شود .

این عالم محترم خیلی زحمت می‎كشد و فرمان را می‎نویسد و وقت می‎گیرد و می‎رود صدراعظم می‎پرسد این چیست ؟ می‎گوید فرمان امیرالمؤمنین به مالك اشتر است صدراعظم تأملی می‎كند و بعد مشغول كارهای خودش می‎شود، این آقا مدتی می‎نشیند و بعد می‎خواهد برود، صدراعظم می‎گوید نه، شما بنشین، این مرد محترم باز می‎نشیند مردم می‎آیند و می‎روندآخر وقت می‎شود، ب می‎شود برود، می‎گوید نه آقا شما بفرمائید همه می‎روند غیر از نوكرها، باز می‎خواهد برود می‎گوید نه شما بنشینید من با شما كار دارم به فراش می‎گوید درب را ببند هیچكس نیاید به این عالم می‎گوید بیا جلو،

وقتی پهلوی او نشست می‎گوید این را برای چه نوشتی؟ می‎گوید چون شما صدراعظم هستید فكر كردم اگر بخواهم به شما خدمتی بكنم هیچ چیز بهتر از این نمی‎شود كه فرمان امیرالمؤمنین را كه دستور حكومت است و موازین اسلامی حكومت است برای شما بنویسم صدراعظم می‎گوید بیا جلو و یواشكی از او می‎پرسد آیا خود علی به این عمل كرد یا نه؟ عالم می‎گوید بله عمل كرد می‎گوید خودش كه عمل كرد جز شكست چه نتیجه‎ای گرفت ؟ چه چیزی نصیبش شد كه حالا تو این را آورده‎ای كه من عمل كنم؟ آن مرد عالم گفت تو چرا این سؤال را جلوی مردم از من نپرسیدی و صبر كردی تا همه مردم رفتند؟ حتی نوكرها را بیرون كردی و من را آوردی نزدیك و یواشكی پرسیدی؟ از چه كسی می‎ترسی؟ از این مردم می‎ترسی؟ تو از چه چیز مردم می‎ترسی؟ غیر از همین علی است كه در فكر مردم تأثیر كرده، الان معاویه كجاست ؟ معاویه‎ای كه مثل تو عمل می‎كرد كجاست، تو خودت هم مجبوری به معاویه لعنت كنی پس علی شكست نخورده، باز هم امروز منطق علی است كه طرفدار دارد، باز هم حق پیروز است ‎. این یك مثل بود ولی بیانگر واقعیت است ‎. خطبه 51 نهج البلاغه استفاده باطل از حق را به خوبی نشان می‎دهد حضرت علی علیه السلام در این خطبه می‎فرماید‎: انما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع 1 همانا آغاز فتنه‎ها و نابسامانیها هواهای نفسانی است كه متتبع واقع می‎شوند یعنی انسانهائی تحت تأثیر هواهای نفسانی خودشان قرار می‎گیرند و بعد به جای اینكه خدا را پرستش (پاورقی:1 – نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 50 صفحه 137 (كنند هواهای نفسانی را پرستش می‎كنند و دنبال خواسته هایشان می‎روند ! و احكام تبتدع و بعد احكامی است كه بدعت گزارده می‎شوند، یعنی كسی كه می‎خواهد دنبال هوای نفسش برود از چه استفاده می‎كند؟ از نیروی حق، بدعتی را در لباس دین وارد می‎كند، چون می‎داند نیرو از آن دین و مذهب است اگر بگوید من چنین حرفی می‎زنم كسی حرفش را قبول نمی‎كند، لذا شروع می‎كند چیزی را بنام دین بیان كردن و می‎گوید فلان آیه قرآن این مطلب را بیان كرده است و مقصودش این است، یا حدیثی جعل می‎كند كه پیامبر چنین فرمود، امام جعفر صادق چنین فرمود، یعنی از نیروی قرآن و پیغمبر و امام استفاده می‎كند و روی چیزی كه حقیقت نیست مارك حقیقت می‎زند‎. یخالف فیها كتاب الله و كتاب خدا در آن احكام مورد مخالفت قرار می‎گیرد .

و یتولی علیها رجال رجالا علی غیر دین الله 2 آن وقت افرادی با هم متحد و متفق می‎شوند و حزب و جمعیتی تشكیل می‎دهند ولی به غیر دین خد، براساس همان بدعت 3، و به عنوان دفاع از این بدعت (پاورقی:2 – 1 – نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 50 صفحه 137 3 – در اینجا بدعت، بدعت در دین است نه مطلق نوآوری بدعت در دین، یعنی چیزی را كه جزء سنت نیست، جزء سنت وانمود كردن و چیزهائی را كه جزء دین نیست، جزء دین و سنت قلمداد كردن این بدعت و نوآوری در دین حرام و محكوم است، مثل عمل ابوهریره كه وقتی حاكم مكه بود، مرد بیچاره‎ای پیاز از عكه آورده بود كه در مكه بفروشد اما كسی از او

پاورقی:

آن را به صورت دین بین مردم تبلیغ می‎كنند .

بعد حضرت فلسفه مطلب را ذكر می‎كند و چه عالی می‎فرماید‎: فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم یخف علی المرتادین 1، پس اگر باطل از امتزاج و آمیختگی با حق جدا باشد و با حق مخلوط نباشد، مردم حقجو منحرف نمی‎شوند، چون اغلب مردم، مرتاد یاحق گرا هستند 2، ولی می‎آیند حق را با باطل مخلوط و ممزوج می‎كنند و امر بر مردم مشتبه می‎شود، یعنی مردم حق را با باطل اشتباه می‎گیرند و باطل را با مارك حق می‎خرند اگر باطل از حق جدا شود و با آن در نیامیزد بر مرتادان و طالبان حق مخفی نمی‎ماند، چون اكثریت مردم طالب حق هستند نه طالب باطل و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندین 3، و اگر حق از پوشش باطل جدا شد و آزاد گردید زبان بدخواهان از آن قطع می‎گردد، چون اگر حق و باطل مخلوط شوند عده‎ای آن را حق محض می‎بینند بعد به

> نخریده بود و نزدیك بود خراب شود، دست به دامان ابوهریره شد كه چكار كنم، ورشكست می‎شوم ابوهریره روز جمعه بالای منبر رفت و گفت ‎: سعت من حبیبی رسول الله من اكل بصل عكة بمكة و جبت له الجنة، یعنی هر كس پیاز عكه را در مكه بخورد بهشت بر او واجب می‎شود ! مردم هم مثل مور و ملخ ریختند و تمام پیازهایش را خریدند كسی حق این طور نوآوری را ندارد .

1 – نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 50 صفحه 137 .

2 – مرتاد، به همان معنی حنیف است كه در قرآن آمده است ‎. 3 – نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 50 صفحه 1376 .

پاورقی:

آثارش نگاه می‎كنند می‎بینند آثار بد دارد معاندها زبانشان دراز می‎شود كه این دین و مذهب شما هم خراب از آب درآمد، دیگر نمی‎دانند كه این خرابیها و آثار سوء مال باطل است نه مال حق ! حق هرگز طوری رفتار نمی‎كند كه زبان معاندین بر او دراز شود .

سرگذشت معاویه بیانگر این حقیقت است چه شد كه معاویه توانست پست خلافت را اشغال كند؟ با نیروی حق، با نیروی مردم مرتاد، حق طلب، حنیف و حقیقتجو كه تازه با اسلام آشنا شده بودند و دلشان برای اسلام می‎طپد وقتی عثمان بر اثر انحرافهایش در خطر كشته شدن بود، معاویه هیچ كمكی برای او نفرستاد برای اینكه او با عثمان كار نداشت، او دنبال ریاست خودش بود فكرهایش را كرد، دید اگر عثمان كشته بشود مرده عثمان بیشتر به نفع اوست تا زنده او، لذا جاسوسهایش را فرستاد تا لباس خون آلودی، انگشت بریده‎ای از عثمان برای او ببرند وقتی اینها را آوردند فورا پیرامن عثمان را بر سر دروازه شام یا مسجد جامع دمشق آویزان كرد و رفت بالای منبر شروع كرد به اشك تمساح ریختن كه ایهاالناس خلیفه مظلوم پیامبر را كشتند، این هم پیراهن خون آلود او، صدای غریو گریه مردم بلند شد .

معاویه روزها از این مردم اشك گرفت و از مظلومیت خلیفه پیامبر سخن گفت و این آیه را می‎خواند‎: و من قتل مظلوما فقد لولیه سلطانا فلا یسرف فی القتل انه كان منصورا 1، و كسی كه مظلوم كشته شود ما برای ولی او حق قصاص قرار دادیم، اما نباید در

1 – سوره اسراء، آیه 33 .

پاورقی:

كشتار زیاده روی كند و همانا او پیروز است حال ای مردم شما می‎گوئید ما در مقابل این جنایت بزرگ كه بر اسلام وارد شد، سكوت كنیم؟ مردم هم گفتند نه، نه، ما با جان و دل حاضریم جهاد كنیم آن وقت مردم را جمع كرد و به جنگ با علی علیه السلام آمد پس معاویه از خودش نیروئی نداشت، از نیروی پیغمبر استفاده كرد، از نیروی قرآن استفاده كرد بعد معاویه، زیادبن ابیه، یك جلاد خونریز را برای مردم می‎فرستد، آن وقت مردم چ می‎گویند؟ می‎گویند اینهم اسلام، اینهم دین، ببین حاكم اسلامی چه می‎ك آن وقت زبان معاندین دراز می‎شود

سپس امام علیه السلام می‎فرماید‎: و لكن یؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان ! و لیكن از حق قسمتی و از باطل قسمتی گرفته می‎شود و مخلوط می‎شوند یعنی یك مشت از حق و یك مشت از باطل را با یكدیگر مخلوط می‎كنند و به خورد مردم می‎دهند مانند كسی كه در گندم مقداری ارزن قاطی می‎كند و به نام گندم به مردم می‎فروشد ! مردم وقتی شب آن را خوردن فردا اثرش را می‎بینند و می‎فهمند آنچه دیشب خورده‎اند نان گندم نبوده است فهنا لك یستولی الشیطان علی اولیائه و ینجوا الذین سبقت لهم من الله الحسنی 2، در اینجاست كه شیطان بر دوستان خودش مسلط می‎شود یعنی ابزار شیطان هم حق است، حق مخلوط شده با باطل، حقی كه لباس باطل پوشیده است این همان معنائی است كه از آیه استفاده می‎شود كه باطل از حق تغذیه می‎كند، خودش نیرو ندارد، از آن نیرو

1 و 2 – نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 50، صفحه 137‎.

پاورقی:

می گیرد‎. آب اگر وجود نداشت كف دو قدم هم نمی‎توانست برود اینكه می‎بینید باطل حركتی دارد از اینجاست كه بر دوش حق سوار می‎شود ببینید قرآن چگونه باطل را پوچ و بی ارزش نشان می‎دهد !

غلبه ظاهری باطل و پیروزی نهائی حق

باطل از دید سطحی و حسی نه دید تحلیلی و تعقلی، حركت و جولان دارد مثل یك بچه را در نظر بگیرید كه در عمرش سیل ندیده و نمی‎داند سیل چیست و از كجا پیدا می‎شود و چگونه می‎آید این بچه وقتی سیل را می‎بیند، دریای كف را می‎بیند كه در حركت است، اصلا او خیال نمی‎كند كه جز كف هم چی وجود دارد ! یعنی غلبه ظاهری گسترده و فراگیرنده از باطل است، اما در نهایت به مغلوبیت آن می‎انجامد .

قرآن می‎گوید دیدتان را وسیع كنید، در شناخت جامعه این قدر به ظاهر حكم نكنید اگر تاریخ صدسال پیش را خواستید بررسی كنید نروید سراغ ناصرالدین شاه با آن عشق بازیها و عیاشیها و ظلم‎ها و بگوئید یك قرن قبل اوضاع آنطور بوده است این را شما سمبل شناخت همه مردم نگیرید، ناصرالدین شاه را شما آئینه تمام نمای مردم ندانید .

اگر این طور باشد، فتوای میرزای شیرازی در تحریم تنباكو و آثار عظیم آن را چگونه توجیه می‎كنید؟ وقتی كه ناصرالدین شاه با آن صدر اعظمش از غفلت و بی خبری مردم استفاده می‎كنند و امتیازاتی به خارجیان می‎دهند، یك عده روحانیون آگاه در پایتخت و شهرهای

پاورقی:

دیگر متوجه می‎شوند و داد و فریاد راه می‎اندازند و مردم را متوجه می‎كن تا از سامرا فتوای معروف میرزای شیرازی یك مرتبه به ایران می‎رسد و همچون بمبی منفجر می‎شود و مردم بر علیه ناصرالدین شاه و دادن امتیاز تنباكو به شركتهای خارجی قیام می‎كنند این نشان می‎دهد كه در عمق باطل ایمانی حكمفرما بوده است یك حقیقتی حكمفرما بوده است زنهای آن زمان كه با پوشیه بودند و به زحمت بیرون می‎آمدند، مثل جنگهای صدر اسلام آمدند و مردها را تشویق كردند كه بجنگید وگرنه حق ندارید به خانه بیائید و ما شما را در بستر نمی‎پذیریم این حكایت می‎كند كه ناصرالدین شاه سمبل زمان خویش نیست درست است كه مردم ناآگاه بودند ولی ناآگاه بودن غیر از شریر بودن است، مردم را ناآگاه نگه می‎داشتند، نه آنكه انسانها همه شریر و فاسد بودند حالا برویم صد سال جلوتر، نادر شاه را می‎بینیم كه از كله‎ها مناره می‎ساخت آیا می‎شود نادر شاه را معیار آن زمان قرار دهیم؟ از نظر قرآن، نه، اینگونه شخصیتها كه در تاریخ نمود دارند، كف ‎های روی آب هستند، آنها را معیار قضاوت قرار ندهید اگر همه مردم شرارت نادر شاه را داشتند اصلا آن جامعه متلاشی می‎شد .

قرآن می‎گوید‎: اگر همه مردم این قدر شریر و فاسد و ظالم و دروغگو بودند آن جامعه را هلاك می‎كردیم، چنین جامعه‎ای محال است وجود داشته باشد، اصلا قابل دوام نیست و فورا هلاك می‎شود اینكه قرآن هلاك اقوام گذشته بیان می‎كند برای چیست ؟ می‎گوید‎: قبل از شما اقوامی بودند كه وقتی اكثریت مردم آن اقوام بد شدند،

پاورقی:

ریشه آنها را كندیم پس اگر جامعه دوام دارد بدانید كه اكثریت مردم فاسد نیستند، بلكه اقلیتی فاسدند كه آنها هم كفهای روی آب اند‎. باطل به صورت موقت، به صورت یك جولان و به صورت یك نمود است و زود هم از بین می‎رود احادیثی داریم كه حكم ضرب المثل را پیدا كرده، می‎گوید‎: للحق دولة و للباطل جولة حق دولت باقی دارد، اما باطل را جولانی است و یك نمود است و زود تمام می‎شود یا‎: للباطل جولة ثم یضمحل، باطل را جولانی است و بعد مضمحل و نابود می‎شود ! ولی حق جریا دارد و ادامه و بقا دارد ضمنا در اینجا معلوم شد كه باطل از حق پیدا می‎شود، همین طور كه كف از آب پیدا می‎شود و همان طور كه سایه از شخص پدید می‎آید معلوم است كه اگر حقی نبود باطلی هم نبود، چرا كه باطل می‎خواهد با نام حق و در سایه حق و در پرتو حق زندگی كند‎. حق مانند آبی است كه وقتی مسیر خودش را طی می‎كند، در بستر خویش با یك آلودگیهائی روبرو می‎شود و زباله هائی را هم با خود می‎برد، بعد، این زباله‎ها را به این طرف و آن طرف می‎زند و در نتیجه كفهای كثیفی به وجود می‎آید این، لازمه طبیعی حركت و جریان آب است ‎.


جستجو