جمهوری اسلامی ، دولت مقاومت:
نوشته شده توسط محمد علی محسن زاده   
جمعه ، 23 تیر 1396 ، 21:53

امام خامنه ای روحی فداه: " ما امروز دولت مقاومت هستیم.
استکبار جهانی، زیاده طلب، متجاوز، اهل دست اندازی به همه ثروتهای مادی ومعنوی ملتهاست، با هر عنصر مقاومت مخالف است.با سازمانهای مقاوم مخالف است با انسانهای مقاوم هم مخالف است!
اما اینکه دولتی تشکیل بششود بر اساس مقاومت ، جمهوری اسلامی دولت مقاومت است.، یعنی سیاست دارد اقتصاد  دارد نیروی مسلح دارد حرکات بین المللی دارد منطقه نفوذ وسیع در درون کشور وبیرون کشور دارد.
دولت مقاومت یعنی چه ؟یعنی تسلیم زور گوئی نشدن،در موضع اقتدار ایستادن،تسلیم زیاده طلبی نشدن.
دولت مقاومت:
اهل تجاوز نیست ،اهل سلطه طلبی ودست اندازی به ملتها وکشورها نیست،اهل فرو رفتن در لاک دفاعی وموضع انفعال نیست.
بعضی خیا ل می کنند ، برای پرهیز از تهمت سلطه طلبی واقتدار طلبی بین المللی باید در لاک دفاعی برویم ،اینجوری نیست ،در لاک دفاعی نمی رویم در موضع انفعال قرار نمی گیریم بلکه:
در موضع "تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّـهِ وَعَدُوَّكُمْ "قرار می گیریم.
-"وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّـهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّـهُ يَعْلَمُهُمْ ۚ وَمَا تُنفِقُوا مِن شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنتُمْ لَا تُظْلَمُونَ ﴿انفال/٦٠﴾ -"
-    هر نیرویی در قدرت دارید، برای مقابله با آنها [= دشمنان‌]، آماده سازید! و (همچنین) اسبهای ورزیده (برای میدان نبرد)، تا به وسیله آن، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید! و (همچنین) گروه دیگری غیر از اینها را، که شما نمی‌شناسید و خدا آنها را می‌شناسد! و هر چه در راه خدا (و تقویت بنیه دفاعی اسلام) انفاق کنید، بطور کامل به شما بازگردانده می‌شود، و به شما ستم نخواهد شد!-
"تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّـهِ وَعَدُوَّكُمْ "یعنی:
قدرت باز دارنده ،اقتدار باز دارنده
انچه را که داریم وتحصیل کرده ایم و با ابتکار وهمت خود تحصیل کرده ایم، این را برای باز دارندگی واقتدار باز دارنده به دست اورده ایم ودر اینده هم در این راه پیش خواهیم رفت.
بعد از این هم با همه همتمان با همه تلاشمان با همه استعداد نیروهای انسانی مان که کم هم نیست در راه افزایش قدرت باز دارندگی پیش خواهیم رفت ،برای اینکه:
دشمن به فکر تعرض نیفتد وبداند که اگر تعرض کرد ضربه مهلکی خواهد خورد وواکنش سختی خواهد دید."( بیانات در جمع پاسداران)
برای فهم دقیق تر بیان مولایمان امام خامنه ای روحی فداه به مطالعه پیرامو این ایه شریفه می پردازیم.
قران کریم در ایات 57 تا 63 سوره مبارکه انفال می فرماید:
"فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ (57) وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى‏ سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنِينَ (58) وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لا يُعْجِزُونَ (59) وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ (60) وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (61)وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ (62) وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (63)"
خداى تعالى در اين مبحث سخن از گونه‏اى دفاع مى‏آورد كه خوف در دلهاى دشمنان مى‏افكند و از آن طريق به جنگجويان دشمن كه در جبهه‏اند ضربه مى‏زند. از آنجا كه مسلمانان هرگز از خيانت دشمن در امان نيستند بايد همواره آنان را بيم دهند و به لغو معاهدات خود تهديد كنند.
بايد كه اين امر تا زمانى ادامه يابد كه براى مسلمانان يقين شود كه كفار بر آنان پيشى نخواهند جست و قادر به مبارزه با آنان نيستند. براى حصول اين مقصود مسلمانان بايد براى دفع دشمن و دفع همه هم پيمانان او از جمله منافقين، ساز نبرد مهيا سازند و براى تقويت نيروهاى دفاعى خود چاره‏اى جز هزينه كردن در امر تسليحات نيست.
هنگامى كه دشمن به صلح متمايل شد، مسلمانان نبايد از صلح بترسند، بلكه بايد بر خدا توكل كنند و از صلح استقبال نمايند و خدا شنوا و داناست. و اين بدين سبب است كه دشمن قادر به تحقق آرزوهاى خود نيست و بر ماست كه به يارى خداوندى كه پيامبرش و مؤمنان را يارى رسانده است اعتماد كنيم. از نشانه‏هاى يارى خداوند اين است كه ميان دلهاى آنان الفت افكنده و خدا پيروزمند و حكيم است.
اقدامات باز دارنده واقتدار گرايانه در سپاه اسلام
[57] نزديكترين هدف براى قدرت نظامى اسلامى چيست؟
هدف، همان هجوم برق‏آسا و كوبنده است بر دشمن و اعمال ستمگرانه‏اش. و فرو كوفتن و نابود كردن آنها از نظر نظامى و تفرقه افكندن در ميان هم پيمانان اوست، با ضعيف كردن روحيه آنان تا مگر راه خلاف رها كنند و به حكم عقل گرايند.
"فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ "پس اگر آنها را در جنگ بيابى.»
يعنى زمانى كه وارد ميدان كارزار شدند، "فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ" پراكنده‏شان ساز تا پيروانشان نيز پراكنده شوند.»
يعنى كسانى كه در پشت جبهه به آنان يارى مى‏رسانند.
"لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ "باشد كه عبرت گيرند.»
يعنى به عقل و خرد خويش باز گردند.
خيانت و پيمان شكنى
[58] چون از خيانت و پيمان شكنى مردمى بيمناكيم. بايد آنان را به اعمال خائنانه‏شان هشدار داد و تهديد به مرگشان نمود و خدا خائنان را دوست ندارد.
"وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى‏ سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنِينَ" اگر مى‏دانى كه گروهى در پيمان خيانت مى‏ورزند، به آنان اعلام كن كه همانند خودشان عمل خواهى كرد، زيرا خدا خائنان را دوست ندارد.»
يعنى در امر معاهده و پيمان با آنان معامله كن، همان گونه كه آنان با تو معامله مى‏كنند، به عبارت ديگر اعمال آنان تو را وادار مى‏كند كه هر پيمان كه با ايشان بسته‏اى بگسلى، زيرا خائنان محبوب خدا نيستند.
[59] كسانى كه كافر شده‏اند مى‏پندارند كه آنها نيرومندترند و محق‏تر زيرا آنان از مسلمانان پيش افتاده‏اند و به سبب اين پيش افتادگى حق دارند كه هر گونه كه دلشان بخواهد با مسلمانان رفتار كنند ولى چنين نيست:
"وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لا يُعْجِزُونَ "آنان كه كافر شده‏اند نپندارند كه جسته‏اند، زيرا خدا را ناتوان نمى‏سازند.»
پيشرفت را با وجود كفر هيچ معنى نيست، زيرا كفر ديدگان را كور مى‏كند و دل را به تشويش مى‏افكند و جهان را در نظر تيره و تار مى‏سازد.
[60] پس پيشرفت را چه زمانى سودى حاصل است؟
آرى، زمانى سودبخش است كه آمادگى براى آينده باشد نه براى همان لحظات نياز.
ديگر آن كه اين آمادگى در اثر يك فعاليت فشرده باشد به گونه‏اى كه شخص هيچ امكان و كوشش و فرصتى را از دست ندهد جز آن كه از آن براى تقويت مبانى قدرت خويش سود جويد.
و سوم آن كه هدف از آن غلبه بر تمام نقاط ضعف دشمن باشد و حمله به تمام مرزهاى امنيتى و اجتماعى او.
"وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ "در برابر آنان تا آنجا كه مى‏توانيد نيرو و اسبان سوارى آماده كنيد.»
بدين گونه پروردگار ما ما را وا مى‏دارد كه تمام استعدادهايى را كه در قوه داريم به مرحله فعليت در آوريم بايد كه فكر و عقلمان به علم و خبرت تحول يابد. و خبرت به بناها و عمارات و مهمانخانه‏ها. همچنين قدرتهاى جسمانى ما بايد به اسلحه و آلات نبرد و تير صناعات گوناگون تحول يابد.
هم چنان كه برنامه‏هاى فكرى اسلامى بايد به يك نيروى اجتماعى پايدار مبدل گردد و معادن و ذخاير كه به يك نيروى اقتصادى و يك ثروت مادى ولى نبايد تمام توان ما صرف تهيه صناعات مادى يا تسليحاتى گردد، بلكه بايد به ما  بياموزد كه چه سان در عرصه پيكار خود را نبازيم و از برابر خصم واپس ننشينيم.
پس هدف پس از آمادگى ساز و برگ نبايد منحصر به قدرت بر دفاع باشد بلكه قدرت بر هجوم را نيز نبايد از ياد ببريم آن هم به گونه‏اى كه در دلهاى دشمن رعب و وحشت افكنيم.
"تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ" تا دشمنان خدا و دشمنان خود را بترسانيد.»
وقتى نيروى دفاعى پرتوان باشد و جبهه داخلى استوار، هرگز مشتى مردم ناتوان و ضعيف النفس و ضعيف الاراده فرصت نمى‏يابند كه به اميد جاه و مقام دنيوى با دشمن رابطه برقرار كنند.
"وَ آخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ" و جز آنها كه نمى‏شناسيد و خدا مى‏شناسد.»
تقويت نيروى دفاعى نيازمند هزينه‏هايى است. يقينا كه اين هزينه‏ها به هدر نخواهند رفت بلكه سود آن حتى افزونتر از آن سرمايه‏اى كه مصرف شده به جامعه باز مى‏گردد.
"وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ "و آنچه را كه در راه خدا هزينه مى‏كنيد به تمامى به شما باز گردانده شود و به شما ستم نشود.»
مراد اين است كه بى كم و كاست به شما باز مى‏گردد.
[61] آمادگى براى نبرد به معنى برانگيختن روحيه كشتار و تجاوز نيست بدين گونه كه هر كس دست به هر كارى كه بخواهد تواند زد. بلكه ضرورى است كه ملت به همان اندازه كه نيرومند است با انضباط هم باشد و اهتمام او به صلح از غرش به قتال بيشتر باشد.
"وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها "اگر به صلح گرايند، تو نيز به صلح گراى.»
قرارداد صلح بايد به اختيار مقام رهبرى باشد و نيز نبايد كه خوف از تجاوز دشمن ما را به تجاوز بر دشمن وادارد، بلكه بايد اين خوف انگيزه مقاومت باشد و براى چنين مقاومتى بايد بر خداى تعالى توكّل نمود.
"وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ" و بر خدا توكل كن كه اوست شنوا و دانا.»
اسباب و عوامل جنگ
[62] انگيزه و عامل بسيارى از جنگهاى خونين بيم از هجوم و حمله طرف ديگر است. چون يكى از دو طرف را اطمينان كامل به قدرت خود باشد هرگز از طرف مقابل بيمى به خود راه نمى‏دهد و بنا بر اين به تهديدات و رجزخوانيهاى او پاسخ نمى‏گويد. از اين رو است كه پروردگار ما بر ضرورت توكّل به خدا و اعتماد به يارى او تأكيد مى‏كند و ما را از وسوسه حمله به دشمن و پيكار براى حفظ و حراست خويش منع مى‏فرمايد.
"وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ "اگر خواستند كه تو را بفريبند، خدا براى تو كافى است. اوست كه تو را به يارى خويش و يارى مؤمنان تأييد كرده است.»
[63] يكى از آشكارترين نشانه‏هاى يارى خداوند به مسلمانان، اتحاد در جبهه داخلى آنهاست زيرا خدا ميان قلوب مؤمنان الفت مى‏افكند. كه مى‏فرمايد:
"وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ "دلهايشان به يكديگر مهربان ساخت.»
الفت ميان دلها به ظاهر عملى است ساده، در حالى كه بدون تأييد خداوندى محال است.
"لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ "اگر تو همه آنچه را كه در روى زمين است انفاق مى‏كردى دلهايشان را به يكديگر مهربان نمى‏ساختى ولى خدا دلهايشان را به يكديگر مهربان ساخت.»
هنگامى كه مسلمانان را به اتحاد فرا مى‏خواند و زنگ خود پسنديها ازدلهايشان مى‏زداند و آنان را كتاب و پيامبر مى‏فرستد تا همگان دست به ريسمان مستحكم او زنند و فرمانهايش را به اجرا درآورند ميان دلهايشان نيز طرح الفت مى‏افكند، در حالى كه اين الفت با صرف اموال بسيار فراهم نمى‏آيد.
"إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ "بدرستى كه خدا پيروزمند و حكيم است.»
مراحل انقلاب اسلامی ولزوم مقاومت بر ان:

امام خامنه ای روحی فداه در مقاطع مختلف به تبیین مراحل انقلاب اسلامی پرداخته اند که از بیانات معظم له بهره می بریم ، از مجموع این کلمات نورانی اشکار می شود که مراد از دلت مقاومت همان دولت اسلامی است که در جمهوی اسلامی ایران تجلی یافته است.

انقلاب ما با تیر و تفنگ و این چیزها نبود، با حضور تنِ مردم در خیابانها بود؛ مردم نه فقط با میلشان، نه [فقط] با اراده‌شان، نه [فقط] با احساس و عاطفه‌شان، بلکه با جسمشان در عرصه و در صحنه آمدند. سخت هم بود؛ در مقابلش تیراندازی بود، در مقابلش کشتن بود، در مقابلش خطرهای گوناگون بود؛ این خطرها را تحمّل کردند و به خیابان آمدند. استمرار این اراده‌ی مستحکم و پولادین، نظام بی‌پایه و رژیم پوسیده و وابسته‌ی پهلوی را ریشه‌کن کرد؛ ۱۳۹۴/۱۱/۱۹
نقلاب اسلامی است، بعد تشکیل نظام اسلامی است، بعد تشکیل دولت اسلامی است، بعد تشکیل جامعه‌ی اسلامی است، بعد تشکیل امت اسلامی است
ما امروز در محاسباتمان نباید دچار اشتباه بشویم؛ نگذارید دشمن در دستگاه محاسباتی شما اثر بگذارد؛ نگذارید اغوا کند؛ نگذارید تطمیع او یا تهدید او اثر بگذارد. امروز نبرد جمهوری اسلامی با استکبار - که با انقلاب آغاز شد و همچنان با قوّت ادامه دارد - همان نبرد پیغمبران با طواغیت زمان، با شیاطین انس و جن است. ما دنبال آرمانهای بلند هستیم؛ دنبال تشکیل جامعه‌ی اسلامی، نظام اسلامی، کشور اسلامی، امّت اسلامی و تحقّق بخشیدن به آرزوهای بزرگ پیامبران و صدّیقان و شهیدان [هستیم‌]؛ و دستگاه‌های شیطانی زمان یک جبهه‌اند و طبعاً با یک‌چنین حرکتی مخالفند. [بنابراین] کارشکنی میکنند، اذیت میکنند، تهدید میکنند؛ در عین حال با همه‌ی زرق و برقی که آن جبهه‌ی مقابل دارد و جلال ظاهری و توانایی‌های مادّی‌ای که دارد، این حرکت الهی و حرکت پیامبرانه راه خودش را دارد ادامه میدهد و پیش میرود، اثر میگذارد، روزبه‌روز توسعه پیدا میکند، روزبه‌روز عمق پیدا میکند.۱۳۹۳/۰۴/۱۶

یک زنجیره‌ی منطقی وجود دارد؛ حلقه‌ی اول، انقلاب اسلامی است، بعد تشکیل نظام اسلامی است، بعد تشکیل دولت اسلامی است، بعد تشکیل جامعه‌ی اسلامی است، بعد تشکیل امت اسلامی است؛ این یک زنجیره‌ی مستمری است که به هم مرتبط است.
منظور از انقلاب اسلامی - که حلقه‌ی اول است - حرکت انقلابی است؛ والّا به یک معنا انقلاب شامل همه‌ی این مراحل میشود. اینجا منظور ما از انقلاب اسلامی، یعنی همان حرکت انقلابی و جنبش انقلابی که نظام مرتجع را، نظام قدیمی را، نظام وابسته و فاسد را سرنگون میکند و زمینه را برای ایجاد نظام جدید آماده میکند.
حلقه‌ی بعد، نظام اسلامی است. منظور من در اینجا از نظام اسلامی، یعنی آن هویت کلی که تعریف مشخصی دارد، که کشور، ملت و صاحبان انقلاب - که مردم هستند - آن را انتخاب میکنند. در مورد ما، مردم ما انتخاب کردند: جمهوری اسلامی. جمهوری اسلامی یعنی نظامی که در آن، مردم‌سالاری از اسلام گرفته شده است و با ارزشهای اسلامی همراه است. ما از این حلقه هم عبور کردیم.
منظور از دولت اسلامی این است که بر اساس آنچه که در دوره‌ی تعیین نظام اسلامی به وجود آمد، یک قانون اساسی درست شد؛ نهادها و بنیانهای اداره‌ی کشور و مدیریت کشور معین شد. این مجموعه‌ی نهادهای مدیریتی، دولت اسلامی است. در اینجا منظور از دولت، فقط قوه‌ی مجریه نیست؛ یعنی مجموع دستگاه‌های مدیریتی کشور که اداره‌ی یک کشور را برعهده دارند؛ نظامات گوناگون اداره کننده‌ی کشور.
بخش بعد از آن، جامعه‌ی اسلامی است؛ که این، آن بخش بسیار مهم و اساسی است. بعد از آنکه دولت اسلامی تشکیل شد، مسئولیت و تعهد این دولت اسلامی این است که جامعه‌ی اسلامی را تحقق ببخشد. جامعه‌ی اسلامی یعنی چه؟ یعنی جامعه‌ای که در آن، آرمانهای اسلامی، اهداف اسلامی، آرزوهای بزرگی که اسلام برای بشر ترسیم کرده است، تحقق پیدا کند. جامعه‌ی عادل، برخوردار از عدالت، جامعه‌ی آزاد، جامعه‌ای که مردم در آن، در اداره‌ی کشور، در آینده‌ی خود، در پیشرفت خود دارای نقشند، دارای تأثیرند، جامعه‌ای دارای عزت ملی و استغنای ملی، جامعه‌ای برخوردار از رفاه و مبرای از فقر و گرسنگی، جامعه‌ای دارای پیشرفتهای همه‌جانبه - پیشرفت علمی، پیشرفت اقتصادی، پیشرفت سیاسی - و بالاخره جامعه‌ای بدون سکون، بدون رکود، بدون توقف و در حال پیشروی دائم؛ این آن جامعه‌ای است که ما دنبالش هستیم. البته این جامعه تحقق پیدا نکرده، ولی ما دنبال این هستیم که این جامعه تحقق پیدا کند. پس این شد هدف اصلی و مهمِ میانه‌ی ما.
امت اسلامی
چرا میگوئیم میانه؟ به خاطر اینکه این جامعه وقتی تشکیل شد، مهمترین مسئولیت این جامعه این است که انسانها بتوانند در سایه‌سار چنین اجتماعی، چنین حکومتی، چنین فضائی، به کمال معنوی و کمال الهی برسند؛ که: «ما خلقت الجنّ و الانس الّا لیعبدون»؛(۳) انسانها به عبودیت برسند. «لیعبدون» را معنا کردند به «لیعرفون». این معنایش این نیست که «عَبَدَ» به معنای «عَرَفَ» است - عبادت به معنای معرفت است - نه؛ بلکه به معنای این است که عبادت بدون معرفت معنی ندارد، امکان ندارد، عبادت نیست. بنابراین جامعه‌ای که به عبودیت خدا میرسد، یعنی به معرفت کامل خدا میرسد، تخلق به اخلاق‌الله پیدا میکند؛ این، آن نهایت کمال انسانی است. بنابراین هدف نهائی، آن است؛ و هدف قبل از آن، ایجاد جامعه‌ی اسلامی است، که هدف بسیار بزرگ و بسیار والائی است. خب، وقتی یک چنین جامعه‌ای به وجود آمد، زمینه برای ایجاد امت اسلامی، یعنی گسترش این جامعه هم به وجود خواهد آمد؛ که حالا آن مقوله‌ی دیگری و بحث دیگری است.
این چیزی که به عنوان هدف ذکر شد، یک امر بسیار والاست.۱۳۹۰/۰۷/۲۴
جامعه‌ی اسلامی به معنای واقعی
برای اینکه تفکر انبیاء در جامعه پیاده شود، یک حرکت بلندمدت و طولانی لازم بود. این انقلاب با این هدف به وجود آمد. جامعه‌ی اسلامی، کشور اسلامی، نه فقط دولت اسلامی، نه فقط تشکیل یک نظام اسلامی، بلکه تشکیل یک واقعیت و یک مجموعه مردمی که بر اساس تعالیم اسلام - که لبّ لباب تعالیم انبیاء است - زندگی میکنند و آثارش را احساس میکنند. این هدف ماست. خوب، ما به این هدف هنوز نرسیدیم، توقع هم نبود که در ظرف سی سال برسیم. این هدف، هدف خیلی طولانی مدتی است. باید تلاش کرد، باید کار کرد تا به این هدف رسید؛ شما مسئولیتتان این است. مأموریت این نسل این است؛ کشور و ملتتان را به آن جایگاهی که معنایش این باشد که یک جامعه‌ی اسلامی به معنای واقعی تشکیل شده، برسانید. این را الگو کنید. این میشود بزرگترین وسیله برای گسترش این فکر و گسترش این تجربه در عالم؛ این مأموریت این نسل است که در تصور و در جنبه‌ی نظری، چیز مشکلی نیست. البته کار، کار بسیار دشواری است. همان تحرک جوانی، همان انگیزه‌ی جوانی را لازم دارد؛ با تلاش فراوان جهادی که حالا گفته‌ایم و عرض میکنیم. هدف این است: ما کشور اسلامی میخواهیم. کشور اسلامی وقتی تشکیل شد، معنایش این است که دنیای مردم آباد خواهد شد، نه به معنای آبادی‌ای که در نظامهای مادی وجود دارد.۱۳۸۷/۰۷/۰۷
نظام اسلامی
جوانان عزیز! آنچه که امروز اتفاق افتاده است، این نیست که یک دولتی در کشوری با مواضع خاصی بر سر کار آمده، مثل اینکه هر دولتی یا هر کشوری یک مواضع خاص سیاسی دارد؛ مسئله‌ی ما و مسئله‌ی جمهوری اسلامی این نیست، مسئله‌ی یک پدیده‌ی عظیم و بتدریج توسعه‌یابنده و ریشه‌دواننده‌ی در یک بخش مهمی از دنیاست؛ تشکیل یک نظامی که معنویت، جزو بافت اصلی آن محسوب میشود. این یک پدیده‌ی بسیار مهم و مورد نیاز بشریت هم هست، که مورد استقبال قرار گرفته است و بیشتر هم خواهد شد. نظامی که بر اساس تفکر و معرفت اسلامی بر سر کار بیاید، نظامی است که مسائل معنوی انسان، جزو عناصر اصلی آن خواهد بود. خصوصیت این نظام، این نیست که به مسائل مادی توجه نخواهد کرد و هدفش را فقط معنویات قرار خواهد داد، نه؛ این یک مغالطه و نشانه‌ی غلط دادن است؛ که در تبلیغات جهانی علیه ما، این نشانه داده میشود. به هیچ‌وجه این‌گونه نیست؛ بلکه معنای تشکیل چنین نظامی، این است که عنصر گمشده‌ی از میان بشر، یعنی عنصر «معنویت» - که تحت تأثیر پنجه‌ی قدرتمندِ قدرتمندان عالم است - به زندگی بشریت برمیگردد. همچنانی که انسان به نان و هوا و غذا و صنعت و علم و پیشرفت و لذایذ زندگی نیازمند است، به ایمان و تقوا و پاکی و پاکدامنی و طهارت دل و نورانیت دل و مجذوب معارف الهی شدن هم نیازمند است؛ به اخلاق حسنه و مکارم اخلاقی هم نیازمند است. این بخش دوم را پنجه‌ی مؤثر قدرتمندان مادی دنیا، بتدریج از میان بشریت دور کردند؛ صد سال پیش مثل امروز نبوده؛ دویست سال پیش باز بهتر بوده است. این خاصیت یک نظام ویژه در وضع کنونی جهان است. این نظم موجود جهان - که از صد سال، صدوپنجاه سال، دویست سال قبل قوّت گرفته - اقتضائش همین بوده که دامن معنویت بتدریج از فضای زندگی انسان جمع بشود و این به ضرر بشریت تمام شده است. بشر به پیشرفت علمی نیازمند است، به اکتشافات پی‌درپی - همچنان که امروز بشر سرگرم این اکتشافات است و پیشرفتهای شگفت‌آوری دارد - نیازمند است؛ اما در کنار معنویت.
خوب، نظام اسلامی هم، آن نظامی است که میخواهد این عنصر گمشده‌ی از تمدن و حیات بشری را به محیط زندگی بشر برگرداند. این در بیان، کارِ آسانی است؛ اما در عمل، هم کار مشکلی است، هم معارضانِ خیلی گردن‌کلفتی دارد. همه‌ی کسانی که منفعتشان در دنیا با ایجاد جنگ همراه است، با این مخالفند؛ همه‌ی کسانی که کار و بارشان در دنیا با ترویج سکس سکه میشود، با این مخالفند؛ همه‌ی کسانی که میخواهند سررشته‌ی ثروتهای حیاتی ملتها را به دست گیرند، با این مخالفند؛ همه‌ی کسانی که قدرت‌طلبی برایشان هدف اصلی است - در حکومتهای کوچک و بزرگ دنیا - با این مخالفند. یعنی معارضانِ گردن‌کلفتی دارد.
نظام اسلامی، دولت اسلامی و کشور اسلامی، هر کدام مترتب بر همدیگر است
خوب، حالا این نظام در ایران آغاز به کار کرد؛ کلنگش زده شد، بنایش به وجود آمد، تعالیم اولیه‌اش هم مثل مصالح ابتدایی کار، پای کار ریخته شد و به نحوی، سازندگی و بنّاییِ آن هم شروع شد. اولاً یک نظام مثل یک بنا، مرده نیست؛ مثل یک موجود انسانی است؛ کمبودهایی پیدا میکند و میتواند این کمبودها را جبران کند؛ اگر غفلت کند، جبران نخواهد شد؛ اگر دقت کند و تلاش و سعی کند، زودتر و بهتر جبران خواهد شد؛ یعنی مثل یک موجود پویا و پیش‌رونده. یک نظام انسانی، این‌چنین است. بنابراین ما داریم با چالش پیش میرویم. و البته قضاوت من این است که ما به طور محسوسی هم در همان جهت اهداف و آرمانهای اسلامی این نظام پیش رفته‌ایم. یکی از دلائلش این است که امروز نسل سوم و چهارم انقلاب، با آرمانهای اسلامی آشنا و به آن علاقه‌مند است و گرایشش به مظاهر اسلامی زیاد است، و این آمادگی را دارد که اگر تجربه‌ای در کشور به وجود بیاید که کارهای دشوار را از این نسل بخواهد، آنها را انجام بدهد؛ مثل دوره‌ی جنگ تحمیلی. یعنی این‌طور نباشد که بعضی وضع کنونی ما را با دوران جنگ تحمیلی مقایسه کنند؛ دوران جنگ تحمیلی، یک آزمایش و کوره‌ی عملی بود؛ اگر در هر کشوری آن‌چنان وضع و آزمایشی به وجود آید، جانهای تشنه و آماده‌ی به کار میآیند و استعدادها به فعلیت میرسند. امروز آن شرایط وجود ندارد؛ اما اگر به وجود آید، همان وضعیت پیش خواهد آمد؛ آن چیزی که من دارم مشاهده میکنم، این است.

ما پیشرفت داشته‌ایم و در این ریزش و رویشی که نظام اسلامی دارد، مجموعاً رویش ما از ریزشمان بیشتر بوده است و پیش رفته‌ایم؛ علاوه بر اینکه در میدانهای گوناگون دیگر - میدانهای علمی و غیره که شماها گفتید و میدانید و بیان شد - پیشرفتهای زیادی داشته‌ایم. ولی همچنان کار در ابتدای خود قرار دارد؛ ما اولِ راهیم؛ ما ابتدای راهیم. اولاً باید نظام را از لحاظ مبانی معرفتی‌اش کامل کنیم. ثانیاً بنای نظام را باید بر اساس آن مبانی معرفتی کامل کنیم؛ یعنی نظام اسلامی، دولت اسلامی و کشور اسلامی، هر کدام مترتب بر همدیگر است؛ اینها همه یکسان و یک چیز نیستند. تا کشور، اسلامی بشود، ما خیلی کار داریم. تا مکارم اخلاق اسلامی و دانشگاه اسلامی - همین توقعاتی که شما دارید و آرزوهای بلندی که به حق در نسل جوان ما هست - تحقق پیدا کند، راه طولانی‌ای داریم. اینکه میگویم اول کار هستیم، یکی از نشانه‌هایش این است. و از طرف دیگر، این فکر، فکری نیست که در چهارچوب حصار جغرافیایی یک کشور بگنجد و بتواند بماند؛ این، به طور طبیعی باید انتشار پیدا بکند و عقبه‌ی عاطفی و فکری ملتها را برای خودش کسب کند. البته از اول انقلاب، موارد متعددی از این را ما دیده‌ایم و پیش آمده است؛ امروز هم همین است؛ منتها احتیاج دارد که این عقبه، هر چه بیشتر استمرار داشته باشد.
برای اینکه ما بتوانیم به این آینده‌های مطلوب برسیم، احتیاج به نسل جوانِ باهمتِ پُرانگیزه‌ی مؤمنِ تلاشگرِ کاردانِ راه‌بلد داریم. یکی از شرایط اصلی‌اش مؤمن بودن و متقی بودن است؛ اینکه میگوییم تشکلهای اسلامی و محیطهای دانشجویی، معارف و معرفت اسلامی را در خودشان عمق ببخشند، برای این است که بتوانند این بار سنگین را بر دوش بگیرند و به منزل برسانند؛ والّا نمیشود. این نکته و حرف اصلی ما با مجموعه‌های دانشجویی است.۱۳۸۵/۰۷/۲۵
دولت اسلامی,
نظام اسلامی پس از انقلاب اسلامی تشکیل شد. شورش انقلابی و نهضت انقلابی می‌توانست انجام بگیرد، اما نظام غیراسلامی تشکیل شود. خیلی جاها این‌طور شده؛ در الجزایر همین‌طور بود. در الجزایر، نهضت، اسلامی بود. اصلاً پایگاه نهضت و رهبران نهضت، مسلمانها بودند؛ اما بعد از آن‌که نهضت به نتیجه رسید، کسانی که اعتقادی به مبانی تفکر اسلامی نداشتند، آمدند قدرت را در دست گرفتند. این‌جا هم همین کارها داشت می‌شد. در همان روز ۲۱ بهمن و ۲۲ بهمن و ۲۳ بهمن از این کارها داشت می‌شد. بنده از نزدیک در جریان برخی از کارها بودم؛ داشتند حرکت می‌کردند که به اصطلاحِ خودشان یک جنبش کارگری و یک حرکت کارگری را بر این حرکت عمومی تغلیب کنند و همان فرمولی که در روی کار آمدن نظامهای سوسیالیستی در دنیا معمول است - یعنی انقلاب طبقه‌ی کارگر - تحقق بدهند و بعد هم یک چند نفر سر کار بیایند؛ منتها امام را محاسبه نکرده بودند؛ یعنی این گوهر خدشه‌ناپذیرِ شکست‌ناپذیر را در محاسباتشان ندیده بودند؛ لذا سخت ضربه خوردند. حتّی روز سومِ بعد از پیروزی انقلاب راه افتادند آمدند جلوی بیت امام در مدرسه‌ی علوی و تظاهرات کردند و مطالباتِ به‌اصطلاح سوسیالیستی و کارگری را مطرح کردند. ولی نظام اسلامی تشکیل شد.

نظام اسلامی یعنی چه؟ یعنی منبع تقنین و معیار و ملاک اجرا و ارکان تصمیم‌گیری در کشور معلوم شد چیست؛ ارکان حکومت - قوه‌ی مجریه، قوه‌ی مقننه، رهبری، قوه‌ی قضاییه و دیگر ارکان - چیده شد و قانون اساسی آمد همه‌ی اینها را تثبیت کرد؛ لذا پایه‌گذاری‌های اصولی انجام گرفت. این نظام اسلامی فقط شکل نیست؛ محتوایی دارد؛ یعنی کارهایی باید در واقعیت زندگی مردم انجام بگیرد. تحقق این واقعیت‌ها در زندگی مردم، مردان و عناصر مؤمن و معتقد به خودش را - که دارای صفات و خصوصیات لازم هم باشند - می‌طلبد؛ این می‌شود دولت اسلامی. دولت اسلامی شامل همه‌ی کارگزاران نظام اسلامی است؛ نه فقط قوه‌ی مجریه؛ یعنی حکومتگران و خدمتگزاران عمومی. اینها باید جهتگیری‌ها و رفتار اجتماعی و رفتار فردیِ خود و رابطه‌شان با مردم را با معیارهای اسلامی تطبیق دهند تا بتوانند به آن اهداف برسند. بعد هم باید آن جهتگیری‌ها را در مدّ نگاه خودشان قرار دهند و بسرعت به سمت آن جهتگیری‌ها حرکت کنند؛ این می‌شود دولت اسلامی.

از همان اوان کار، تلاش برای تشکیل دولت اسلامی شروع شد. بعضی‌ها می‌گویند شما بعد از ۲۷ سال می‌خواهید دولت اسلامی تشکیل دهید؟ نه، تلاش و اقدام برای تشکیل دولت اسلامی از روز اول شروع شد؛ منتها افت و خیز داشته؛ پیشرفت و عقبگرد داشته؛ در جاهایی موفق بودیم، در برهه‌یی موفق نبودیم. بعضی از ماها وسط راه پایمان لغزید؛ بعضی از ماها در اصل هدف مردد شدیم؛ بعضی از ماها نتوانستیم خود را نگه داریم؛ دلبسته‌ی به رفتارهای طاغوتی شدیم.
دولت اسلامیِ کامل به معنای واقعی کلمه، در زمان انسان کامل تشکیل خواهد
اسم ما که دولت اسلامی باشد، کافی نیست؛ والّا قبل از ما چند دولت جمهوری اسلامیِ دیگر در منطقه‌ی ما و آفریقا و جاهای دیگر وجود داشته و الان هم هست. قبل از انقلاب، در جایی دولتی تشکیل شد که ما شوخی می‌کردیم و می‌گفتیم جمهوری اسلامی امریکاییِ فلان جا! آن دولت با نام جمهوری اسلامی هم بود. بنابراین اسم ما دولت اسلامی باشد، کافی نیست؛ باید عمل و جهتگیری ما اسلامی باشد. اگر در اینها اختلال پیدا شد، حرکت مستمر و مداوم و پوینده‌یی که لازم است تا دولت اسلامی به صورت کامل شکل بگیرد، دچار نُکث می‌شود و طبعاً کار عقب می‌افتد. البته دولت اسلامیِ کامل به معنای واقعی کلمه، در زمان انسان کامل تشکیل خواهد شد؛ ان‌شاءاللَّه. خوشا به حال کسانی که آن روز را درک می‌کنند. همه‌ی ما انسانهای ناقصی هستیم. ما به قدر توان و تلاشِ خود می‌خواهیم مجموعه‌ی کارگزاران حکومت را - که خودمان هم جزو آنها هستیم - به نقطه‌یی برسانیم که با نصاب جمهوری اسلامی تطبیق کند. ما می‌خواهیم خود را به حد نصاب نزدیک کنیم. اگر دولتی می‌آید و می‌گوید هدفم این است که این را تحقق ببخشم، خیلی چیز مبارک و خوبی است.
من چهار پنج سال پیش همین‌جا در حسینیه این مطلب را با مجموعه‌ی کارگزاران مطرح کردم؛ گفتم انقلاب اسلامی، نظام اسلامی، دولت اسلامی و بعد کشور اسلامی. اگر دولت ما اسلامی شد، آن وقت کشورمان اسلامی خواهد شد. اگر من و شما در معاشرتمان، در رفتارمان، در طلب مالمان، در مجاهدتمان، نتوانستیم خود را به حد نصاب برسانیم، از آن دانشجو، از آن جوان بازاری، از آن عنصر در رده‌های پایین دولتی، از آن کارگر، از آن روستایی، از آن شهری چه توقعی می‌توانیم داشته باشیم که اسلامی عمل کنند؟ چرا مردم را بیخود ملامت می‌کنیم؟ نباید ملامت کنیم. اگر کمبودی هست، خودمان را باید ملامت کنیم؛ «لوموا انفسکم».
اول، ما اسلامی می‌شویم؛ وقتی اسلامی شدیم، «کونوا دعاة النّاس بغیر السنتکم»؛آن وقت عملِ ما مردم را مسلمان واقعی خواهد کرد و کشور، اسلامی خواهد شد؛ هم احکام و مقررات اسلامی است، هم اجرا اسلامی است، هم دولتمردان اسلامی‌اند، هم مردم به تبع حال و به تبع دولتمردان از لحاظ اخلاقی اسلامی خواهند شد. البته شیطان نمی‌میرد؛ شیطان زنده است. همیشه عده‌یی، جریانی، مجموعه‌هایی هستند که تسلیم شیطان بشوند؛ اما شکل کلی، اسلامی خواهد شد.
معنای شعار دولت اسلامی این است که ما می‌خواهیم اعمال فردی، رفتار با مردم، رفتار بین خودمان، و رفتار با نظامهای بین‌المللی و نظام سلطه‌ی امروز جهانی را به معیارها و ضوابط اسلامی نزدیکتر کنیم. این شعار، بسیار باارزش است؛ ان‌شاءاللَّه به این شعار پایبند بمانید و این تلاش را جدی‌تر، بی‌آسیب‌تر و واقعی‌تر کنید؛ چون گامی بلند خواهد بود در راه رسیدن به آن هدفها؛ و همان‌طور که عرض کردم، رسیدن به آن هدفها مردان خودش را می‌خواهد. البته «مردان» که می‌گوییم، به معنای «رجال» در قانون اساسی نیست؛ شامل خانمها هم می‌شود؛ یعنی کسان و عناصر و کارگزارانِ خودش را می‌خواهد. به قول شاعر، آن دو صد من استخوان را داشته باشند تا بتوانند این صد من بار را بردارند.۱۳۸۴/۰۶/۰۸
دولت اسلامی ، کشور اسلامی زمینه سازتمدن‌سازی نوین اسلامی,
ما ملت مسلمانی هستیم. این ملت، با اراده‌ی راسخ عمومی توانسته است یک نظام مطابق با ایمان و اعتقاد خود را در این کشور سر کار بیاورد. هدف این نظام چیست؟ هدف این ملت چه بود؟ هدف این بود که این کشور با این نظام بتواند از همه‌ی خوبی‌ها و پیشرفت‌ها و خیرات و برکاتی که خدای متعال به ملتهای مؤمن وعده داده است، برخوردار شود؛ یعنی یک کشورِ اسلامی بشود. کشور اسلامی یعنی کشوری که اسلامِ حیات‌بخش، اسلامِ نشاطآور، اسلامِ تحرک‌آفرین، اسلامِ بدون کج‌اندیشی و تحجر و انحراف، اسلامِ بدون التقاط، اسلامِ شجاعت‌بخش به انسانها، و اسلامِ هدایت کننده‌ی انسانها به سوی علم و دانش بر آن حاکم است؛ اسلامی که با همان شکلی که در قرن اولِ اسلامی به آن عمل شد، توانست یک مجموعه‌ی پراکنده را به اوج تمدن تاریخی و جهانی برساند و تمدن و دانش او بر دنیا سیطره پیدا کند. سیطره و تسلط علمی به دنبال خود عزت سیاسی هم می‌آورد؛ رفاه اقتصادی هم می‌آورد؛ فضایل اخلاقی هم می‌آورد؛ اگر کشور به معنای واقعی کلمه اسلامی شود.
برای این که این کار تحقق پیدا کند، در درجه‌ی اول ما یک حرکت انقلابی لازم داشتیم؛ برای این‌که بنای ضایع و پوسیده و کج و بدبنیان رژیم‌های استبدادی را از بین ببریم. این کار را ملت با کمال قدرت و با موفقیتِ کامل انجام داد. بعد از آن که این حرکت عظیم را ملت عزیز ما انجام داد، حرکت بعدی این بود که یک نظام اسلامی - یعنی ترتیب اداره‌ی کشور، همان‌طوری که اسلام گفته است - در این کشور به وجود بیاورید. این کار را هم ملت ما با موفقیت انجام داد. قانون اساسی تنظیم شد؛ آرایش و چینش سیاسی به وجود آمد؛ مردم‌سالاری دینی بر این مملکت حاکم شد و مردم مسؤولان کشور را - از رهبری گرفته تا ریاست جمهوری تا دیگر مسؤولان - مستقیم یا غیر مستقیم انتخاب می‌کنند.
دین، مایه و پایه و محور قانون و اجرا در این کشور است. حرکت مردم به سمت اهداف و آرمانهای دینی است؛ این معنای نظام اسلامی است؛ این تحقق پیدا کرد؛ لیکن کافی نیست. برای این‌که آن مقصود - یعنی کشور اسلامی - به طور کامل محقق شود، احتیاج است که دستگاه حاکمه‌ی کشور در عمل خود، در سازماندهی خود و در چگونگی رفتار خود، به طور کامل اسلامی عمل کند؛ که من چند سال قبل عرض کردم که مرحله‌ی بعد از نظام اسلامی، دولت اسلامی است. در این راه هم حرکت کردیم. مسؤولان مؤمنی، وزرای خوبی، نمایندگان خوبی، رؤسای جمهور باایمانی، یکی پس از دیگری امور کشور را بر عهده گرفتند؛ اما دولت اسلامی‌یی که بتواند مقاصدی را که ملت ایران و انقلاب عظیم آنها داشت، تأمین کند، دولتی است که در آن رشوه نباشد، فساد اداری نباشد، ویژه‌خواری نباشد، کم‌کاری نباشد، بی‌اعتنایی به مردم نباشد، میل به اشرافی‌گری نباشد، حیف و میل بیت‌المال نباشد، و دیگر چیزهایی که در یک دولت اسلامی لازم است. در تعالیم امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه، همه‌ی اینها وجود دارد. نگویند اینها مربوط به هزاروچهارصد سال قبل است. این حرفهای تکراری و شبهه‌های صدها بار رد شده را بعضی‌ها باز تکرار می‌کنند.
حقایق بشری و اصالتهای بشری با گذشت زمان تغییر پیدا نمی‌کنند. انسانها از اول تاریخ تا امروز و از امروز تا پایان دنیا، همیشه عدالت را دوست داشته‌اند و به عدالت نیازمند بوده‌اند؛ این تغییر پیدا نمی‌کند. انسانها از اول تاریخ تا امروز و از امروز تا آخر دنیا به مسؤولانی که نسبت به آنها وفادار باشند، در خدمت آنها باشند و برای آنها صادقانه عمل کنند، احتیاج دارند؛ اینها که تغییرپذیر نیست. درس امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه ناظر به این چیزهاست. این اصالتها و این ثوابتِ حیات بشری در طول تاریخ را امیرالمؤمنین بیان می‌کند؛ ما آنها را می‌خواهیم؛ والّا ما که نمی‌گوییم اگر خواستیم از این شهر به آن شهر برویم، مثل زمان امیرالمؤمنین برویم؛ نه، حالا با هواپیما بروید، ممکن است ده سال دیگر با یک وسیله‌ی بسیار تندروتر از هواپیما حرکت کنید. آن روز، نامه می‌فرستادند، که دو ماه در راه بود؛ امروز شما با اینترنت لحظه به لحظه با آن طرف دنیا حرف می‌زنید. اینها متغیرات است، اما عدالت و صلاح مسؤولان همیشه لازم است؛ حیف و میل نکردن اموال مردم که دست من و امثال من است، همیشه لازم است؛ این‌که تغییرپذیر نیست. اگر به توفیق الهی بتوانیم در این جهت خود را کامل کنیم و قدمهایی را که تا امروز بحمداللَّه برداشته شده، کامل کنیم، آن وقت کشور اسلامی به همان شکلی که گفتم، به وجود خواهد آمد؛ یعنی دولت اسلامی می‌تواند کشور اسلامی به وجود بیاورد.

من و امثال من اگر خودمان صادق باشیم، می‌توانیم مردم را صادق بار بیاوریم. اگر خود ما اسیر هوی‌ و هوس نباشیم، می‌توانیم مردم را آزاد از هوی‌ و هوس بار بیاوریم. اگر ما شجاع باشیم، می‌توانیم مردم را شجاع بار بیاوریم. اگر من و امثال من اسیر هوی‌ و هوس و دنبال طمع و بنده و ذلیلِ ترس و طمع خود بودیم، نمی‌توانیم مردم را با فضایل بار بیاوریم. این بسته به شانس و اقبال هر کسی است که در گوشه‌یی معلم خوبی پیدا کند و به صورت فردی تکامل یابد؛ جامعه پیش نخواهد رفت. دولت اسلامی است که کشور اسلامی به وجود می‌آورد. وقتی کشور اسلامی پدید آمد، تمدن اسلامی به وجود خواهد آمد؛ آن وقت فرهنگ اسلامی فضای عمومی بشریت را فرا خواهد گرفت. اینها همه‌اش با مراقبت و با تقوا عملی است؛ تقوای فردی و تقوای جماعت و امت.۱۳۸۴/۰۵/۲۸
لازمه دولت اسلامی ، زنده کردن روح زندگی علوی - یعنی عدالت، تقوا، پارسایی، پاکدامنی، بی‌پرواییِ در راه خدا و میل و شوق به مجاهدتِ در راه خدا - را در خودمان است:

بنده دو سه سال قبل در یکی از همین جلسات گفتم ما یک انقلاب اسلامی داشتیم، بعد نظام اسلامی تشکیل دادیم، مرحله‌ی بعد تشکیل دولت اسلامی است، مرحله‌ی بعد تشکیل کشور اسلامی است، مرحله‌ی بعد تشکیل تمدن بین‌الملل اسلامی است. ما امروز در مرحله‌ی دولت اسلامی و کشور اسلامی قرار داریم؛ باید دولت اسلامی را ایجاد کنیم. امروز دولت ما - یعنی مسؤولان قوه‌ی مجریه، قوه‌ی قضاییه، قوه‌ی مقننه، که مجموع اینها دولت اسلامی است - سهم خوبی از حقایق اسلامی و ارزشهای اسلامی را دارد؛ اما کافی نیست؛ اولش خود من. باید بیشتر به سمت اسلامی شدن، مسلمان شدن و مؤمنانه و مسلمانانه زندگی کردن برویم. باید به سمت زندگی علوی برویم. رفتن به سمت زندگی علوی معنایش این نیست که اگر آن روز لُنگ می‌بستند و راه می‌رفتند، امروز هم لُنگ ببندیم و راه برویم؛ نه، امروز دنیا پیشرفته است. باید روح زندگی علوی - یعنی عدالت، تقوا، پارسایی، پاکدامنی، بی‌پرواییِ در راه خدا و میل و شوق به مجاهدتِ در راه خدا - را در خودمان زنده کنیم؛ باید به سمت اینها برویم؛ این اساسِ کار ماست. و به شما عرض کنم، در آن صورت کارآمدی جمهوری اسلامی هم مضاعف خواهد شد؛ چون مشکل اساسی‌یی که ممکن است برای نظام اسلامی پیش بیاید، کارآمدی در نگاه جهانی است؛ بگویند آیا توانستند این کار را بکنند، توانستند آن کار را بکنند؟ اگر ما قدم‌به‌قدم تحول درونی خود را جدی بگیریم و پیش ببریم و پایبندی خود را به ارزشها و اصولِ خود عملاً نشان دهیم، کارایی و توفیقات ما هم بیشتر خواهد شد. البته دشمنان نمی‌خواهند؛ جنجال و هیاهو می‌کنند؛ اهمیتی هم ندارد.۱۳۸۳/۰۸/۰۶
ایجاد دنیای اسلام
فرآیند تحقّق هدفهای اسلامی، یک فرآیند طولانی و البته دشواری است. به طور نسبی انسان به آن اهداف نزدیک می‌شود؛ اما تحقّق آنها، بسیار طولانی است. قدم اوّل که پُرهیجانتر و پُرسروصداتر از همه است، ایجاد انقلاب اسلامی است. کار آسانی نبود؛ لیکن این آسانترین است. قدم بعدی، ترتّب نظام اسلامی بر انقلاب اسلامی است؛ یعنی ایجاد نظام اسلامی، که گفتیم نظام اسلامی، یعنی هندسه‌ی عمومی جامعه، اسلامی بشود؛ که این هم شد. قدم بعدی - که از اینها دشوارتر است - ایجاد دولت اسلامی است. دولت نه به معنای هیأت وزیران؛ یعنی مجموعه‌ی کارگزاران حکومت؛ یعنی من و شما. ما باید به معنای واقعی کلمه، در درون این نظامِ اسلامی، اسلامی شویم. این مشکلتر از مراحل قبلی است.
ما مسؤولان باید خود را بسازیم؛ مرتّب با خود کلنجار برویم؛ یکدیگر را به حق وصیت کنیم؛ یکدیگر را ارشاد کنیم؛ مثل آینه‌ای در مقابل یکدیگر، عیوبمان را صادقانه به هم نشان دهیم؛ بنا را بر رفع عیب بگذاریم و خود را روزبه‌روز بهتر کنیم. هر کس هم که جدیداً مسؤولیت را بر عهده می‌گیرد، با این نیّت و با این هدف مسؤولیت را قبول کند که می‌خواهد برای خدمت به مردم، یک انسان صالح شود. آن‌وقت می‌شود تشکیل دولت اسلامی. قوای مقنّنه و قضایّیه و مجریّه و مسؤولان گوناگون ما باید بتوانند تا حدّ قابل قبولی خود را با این قالبها و معیارهای دینی و اخلاقیِ اسلامی تطبیق دهند. این مرحله‌ی سوم است؛ ما الان در این مرحله قرار گرفته‌ایم و باید دائم تلاش ما این باشد. اگر نماینده‌ی مجلسیم، اگر عضو دولتیم، اگر از مسؤولان قضایی هستیم، اگر روحانی هستیم، هر کجا قرار داریم، اوّلین و مهمترین وظیفه را اصلاح کار خود بدانیم؛ چون اصلاح شخص ما، صرفاً اصلاح شخص نیست؛ ما منشأ اثریم و یک کلمه حرف و یک امضاء و یک تصمیم‌گیری من و شما در جامعه تأثیر می‌گذارد. ما اگر خود را اصلاح کردیم، جامعه را اصلاح کرده‌ایم. دوره‌ی پیش از انقلاب گذشت که بعضی کسان فقط به خود می‌پرداختند. ما آن وقت به آنها ایراد می‌گرفتیم که به فکر جامعه و مردم هم باشید. گفت:
آن یک گلیم خویش به در می‌بَرد ز موج
وین سعی می‌کند که بگیرد غریق را
می‌گفتیم به فکر غریقها هم باشید؛ فقط به فکر نجات خودتان نباشید. الان آن زمان نیست؛ حالا من و شما اگر به فکر خودمان باشیم، به طور طبیعی غریقها را نجات داده‌ایم. اگر ما خود را اصلاح کنیم، جامعه اصلاح شده است. پس تشکیل دولت اسلامی، مرحله‌ی سوم است. بعد از این مرحله، مرحله‌ی تلألؤ و تشعشع نظام اسلامی است؛ یعنی مرحله‌ی ایجاد کشور اسلامی. اگر این مرحله به وجود آمد، آن‌وقت برای مسلمانهای عالم، الگو و اسوه می‌شویم: «لتکونوا شهداء علی النّاس». اگر توانستیم این مرحله را به‌سلامت طی کنیم - که از همّت مردان و زنان مؤمن، این چیزها اصلاً بعید نیست - آن‌وقت مرحله‌ی بعدی، ایجاد دنیای اسلام است. ببینید؛ فرآیند تحقّق نظام اسلامی، همین‌طور قدم به قدم به نتایج نهایی خود نزدیک می‌شود. نمی‌شود توقّع داشت که من و شما خود را اصلاح نکنیم؛ اما دنیا را اصلاح کرده باشیم یا کشور، اسلامی شود؛ نه. ما باید به خود بپردازیم. پس یکی از چیزهایی که ما لازم داریم، استقامت و پایداری است. استقامت، یعنی مسیر و جهتگیری را گم نکنیم و مرتب خطاها را اصلاح کنیم و از این‌که به ما بگویند خطا کرده‌اید، بدمان نیاید..۱۳۸۰/۰۹/۲۱
قدرت الهی و اسلامی( دنیای اسلام)
وضع کنونی - یعنی وضع وجود یک قدرت اسلامی - شاید هزار مرتبه از بهترین حالاتی که در حکومت طاغوت ممکن است یک فرد برای ترویج و پیگیری و تحقّق آرمانهای الهی داشته باشد، بهتر باشد. پس بایستی این را قدر دانست.
ایجاد این قدرت الهی و اسلامی، امر بسیار دشواری است. این چیزی که الان پیش آمده و شما می‌توانید از طریق آن، این هدفها را تحقّق ببخشید، آسان به دست نیامده است. صدها شرط و صدها موقعیت باید ردیف شوند و کنار هم قرار گیرند تا حادثه‌ای مثل انقلاب اسلامی بتواند رخ دهد. این‌طور نبود که در هر زمانی، در هر شرایطی، در هر کشوری، چنین حادثه‌ای بتواند پیش بیاید؛ نه. در تاریخ ما، در وضع زندگی ما، در مردم ما، در ارتباطات اجتماعی ما، در اعتقادات ما، در وضع حکومت ما، در وضع جغرافیایی ما، در ارتباطات سیاسی و اقتصادی عالم، آن‌قدر حوادثِ فراوان کنار هم قرار گرفت تا شرایط آماده شد برای این‌که انقلاب اسلامی به وجود آید و پیروز شود. این شرایط، آسان به دست نمی‌آید. این همه شرایط با همدیگر مجتمع شوند تا چنین چیزی پیش آید؛ چیز بسیار مستبعدی است. البته نه این‌که ممکن نیست - قطعاً اگر شرایط را پیش بیاورند، در همه جا ممکن است - لیکن در کشور ما به‌هرحال این شرایط پیش آمد و شد؛ و این پدیده بسیار مغتنم و دیریاب و عجیبی است، باید قدر این را دانست.
ما می‌خواهیم آن نظامی، آن تشکیلاتی و آن حکومتی را که بتوان این هدفها را در آن محقّق کرد، به وجود آوریم. این یک فرآیند طولانی و دشواری دارد و شروعش از انقلاب اسلامی است. البته انقلاب که می‌گوییم، حتماً به معنای زد و خورد و شلوغ کاری و امثال اینها نیست؛ برخلاف آن برداشتهایی است که می‌بینیم در بعضی از نوشته‌ها خوششان می‌آید با کلمه‌ی انقلاب بازی کنند! گاهی می‌خواهند انقلاب را به معنای شورش، اغتشاش، بی‌نظمی و بی‌سامانی وانمود کنند و بگویند ما انقلاب نمی‌خواهیم؛ یعنی انقلاب چیز بدی است! این برداشتهای غلط از انقلاب است. انقلاب یعنی دگرگونی بنیادی. البته این دگرگونی بنیادی در اغلب موارد بدون چالشهای دشوار و بدون زورآزمایی، امکانپذیر نیست؛ اما معنایش این نیست که در انقلاب حتماً بایستی اغتشاش و شورش و امثال اینها باشد؛ نه، ولی هر شورش و هر اغتشاش و هر تهیّج عام و توده‌ای هم معنایش انقلاب نیست؛ هر تحولی هم معنایش انقلاب نیست؛ انقلاب آن‌جایی است که پایه‌های غلطی برچیده می‌شود و پایه‌های درستی به جای آن گذاشته می‌شود. این قدمِ اوّل است. انقلاب که تحقّق پیدا کرد، بلافاصله بعد از آن، تحقّق نظام اسلامی است. نظام اسلامی، یعنی طرح مهندسی و شکل کلّی اسلامی را در جایی پیاده کردن. مثل این‌که وقتی در کشور ما نظام سلطنتیِ استبدادیِ فردیِ موروثیِ اشرافیِ وابسته برداشته شد، به جای آن، نظام دینیِ تقواییِ مردمیِ گزینشی جایگزین می‌شود؛ با همین شکل کلّی که قانون اساسی برایش معیّن کرده، تحقق پیدا می‌کند؛ یعنی نظام اسلامی. بعد از آن که نظام اسلامی پیش آمد، نوبت به تشکیل دولت اسلامی به معنای حقیقی می‌رسد؛ یا به تعبیر روشن‌تر، تشکیل منش و روش دولتمردان - یعنی ماها - به گونه اسلامی؛ چون این در وهله‌ی اول فراهم نیست؛ بتدریج و با تلاش باید به وجود آید. مسؤولان و دولتمردان باید خودشان را با ضوابط و شرایطی که متعلق به یک مسؤول دولت اسلامی است، تطبیق کنند. یا چنان افرادی - اگر هستند - سر کار بیایند؛ یا اگر ناقصند، خودشان را به سمت کمال در آن جهت حرکت دهند و پیش ببرند. این مرحله سوم است که از آن تعبیر به ایجاد دولت اسلامی می‌کنیم. نظام اسلامی قبلاً آمده، اکنون دولت باید اسلامی شود. دولت به معنای عام، نه به معنای هیأت وزرا؛ یعنی قوای سه‌گانه، مسؤولان کشور، رهبری و همه. مرحله‌ی چهارم - که بعد از این است - کشورِ اسلامی است. اگر دولت به معنای واقعی کلمه اسلامی شد، آن‌گاه کشور به معنای واقعی کلمه اسلامی خواهد شد؛ عدالت مستقر خواهد شد؛ تبعیض از بین خواهد رفت؛ فقر بتدریج ریشه‌کن می‌شود؛ عزّت حقیقی برای مردم به وجود می‌آید؛ جایگاهش در روابط بین‌الملل ارتقاء پیدا می‌کند؛ این می‌شود کشور اسلامی. از این مرحله که عبور کنیم، بعد از آن، دنیای اسلامی است. از کشور اسلامی می‌شود دنیای اسلامی درست کرد. الگو که درست شد، نظایرش در دنیا به وجود می‌آید.
ما در کدام مرحله‌ایم؟ ما در مرحله‌ی سومیم؛ ما هنوز به کشور اسلامی نرسیده‌ایم. هیچ کس نمی‌تواند ادّعا کند که کشور ما اسلامی است. ما یک نظام اسلامی را طرّاحی و پایه‌ریزی کردیم - «ما»، یعنی همانهایی که کردند - و الان یک نظام اسلامی داریم که اصولش هم مشخّص و مبنای حکومت در آن‌جا معلوم است. مشخّص است که مسؤولان چگونه باید باشند. قوای سه‌گانه وظایفشان معیّن است. وظایفی که دولتها دارند، مشخّص و معلوم است؛ اما نمی‌توانیم ادّعا کنیم که ما یک دولت اسلامی هستیم؛ ما کم داریم. ما باید خودمان را بسازیم و پیش ببریم. ما باید خودمان را تربیت کنیم. البته اگر در رأس کار یک امام معصوم مثل امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام باشد که قولش، فعلش و منشش الگوست، کار برای کارگزاران نظام آسانتر است؛ چون نسخه کامل را در اختیار دارند و در همه چیزش هدایت هست. وقتی آدمی مثل من در رأس کار باشد، البته کارِ کارگزاران مشکلتر است؛ ولی ثوابشان هم بیشتر است. اگر توانستند در این راه حرکت کنند، اجر الهی‌شان بیشتر خواهد شد. هر کدام از شما تلاش کنید که برای این مسؤولیتها خودتان را با الگوی اسلامی منطبق سازید؛ یعنی دینتان، تقوایتان، رعایتتان نسبت به حال مردم، رعایتتان نسبت به شرع، رعایتتان نسبت به بیت‌المال، اجتنابتان از خودخواهیها و خودپرستیها و رفیق‌بازیها و قوم‌وخویش‌پرستیها و اجتنابتان از تنبلی و بیکارگی و بی‌عملی و هوی‌ و هوس و این چیزها مطابق با الگوی اسلام باشد. هر کدام از شما بتوانید در این زمینه‌ها کار خودتان را بکنید و پیش بروید و خودتان را بسازید، البته ثواب شما از آن کسی که در زمان امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام این کار را می‌کرد، یقیناً بیشتر است؛ چون او به امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام نگاه می‌کرد و آن حضرت الگوی کامل بود؛ اما شما چنین کسی را ندارید که آن‌طور به او نگاه کنید و برایتان الگو باشد؛ لیکن ضوابط در دست همه ما هست و امروز همه‌مان وظیفه داریم.۱۳۷۹/۰۹/۱۲
چه باید کرد؟
شما سؤال می‌کنید که ما از حالا به بعد چه خواهیم کرد؛ من به شما می‌گویم که ما در اول راهیم. آن تصویری که از جامعه‌ی اسلامی در ذهن ماست، با وضع کنونی ما فاصله‌ی زیادی دارد. ما توانستیم حصاری را بشکنیم و مانع را از سر راه حرکت به سمت دولت اسلامی و جامعه‌ی اسلامی و دنیای اسلامی برداریم. آنچه را که می‌توانیم بین خودمان و خدا بگوییم، این است که ما تلاش کردیم و مردم ما صادقانه حرکت کردند و امام ما خوب رهبری کرد و خوب پیش برد؛ اما آنچه را که در اثنای این جاهلیت مظلم طی کردیم، نسبت به آنچه که بعداً باید طی کنیم، مطمئناً خیلی کم است.۱۳۷۰/۱۱/۱۴
استقامت وپایداری بر حق:
تشخيص و حرکت به سوی حق مهم است امّا پایداری در آن مهم‌تر
چرا طلحه و زبیر در مقابل حضرت علي(ع) ايستادند؟
صورتهای مختلف ناپایداری
«إنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»[ سورة مبارکه فصلت، آیه 30]
همانا کسانی که گفتند خدای ما الله است، سپس پایداری کردند، فرشتگان بر آنان فرود می¬آیند که نترسید و ناراحت نباشید و بشارت بادتان به بهشتی که وعده داده شده بودید.
حرکت امام حسین(علیه‌السلام) و قیام آن حضرت
محور آن پایداری در حرکت به سوی حق و پایداری در حرکت برای به پاداشتن حق بود. اوّلی جنبه معرفتی و دومی جنبه اجتماعی داشت. پایداری در حرکت به سوی حق و همچنین اقامه حق، متوقّف بر چند چیز است؛ اوّل، تشخیص حق؛ دوم، تشخیص راهی که انسان را به آن حق می¬رساند؛ سوم، حرکت به سوی آن هدف که حق است و بعد از این مسأله پایداری مطرح است.
استقامت به معنای پایداری است که به نوعی مفهوم حرکت نیز در آن نهفته است.[ مادّه قامَ ـُ ، اَقامَ و امثال اینها، به نوعی معنای ایستادگی و برپا بودن را در خود دارد.] حضرت علی(علیه‌السلام) از خطبه¬ای در نهج‌البلاغه در مورد بیان فرق بین استقامت و صبر می فرماید:
اگر کسی بعد از تشخیص حق، شناخت راه رسیدن به حق و شروع حرکت به سوی حق، بخواهد به مقصد برسد و واصل شود، باید پایداری داشته باشد. پیغمبر اكرم می فرماید:
«اِن تَستَقیمُوا تُفلِحُوا» اگر بخواهید رستگار شوید، باید پایداری داشته باشید.
پايداري مهم‌ترين لازمه وصول به حق و اقامه حق
علی(علیه‌السلام) می فرماید:«ألْعَمَلَ الْعَمَلَ ثُمَّ النِّهَايَةَ النِّهَايَةَ وَ الِاسْتِقَامَةَ الِاسْتِقَامَةَ» که بعد در ادامه دارد«إِنَّ لَكُمْ نِهَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى نِهَايَتِكُمْ». در ادامه همین خطبه، علی(علیه‌السلام) به همین آیه‌ای استشهاد مي¬كنند «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ» حضرت شروع می¬کند به بيان اين جملات كه: «وَ قَدْ قُلْتُمْ رَبُّنَا اللَّهُ فَاسْتَقِيمُوا عَلَى كِتَابِهِ وَ عَلَى مِنْهَاجِ أَمْرِهِ» شما گفتید كه حق را تشخیص داده¬اید؛ اين «حق» چیست؟ حق اين است كه پروردگارمان خدا است. شما اعتراف کردید.
تشخيص و حرکت به سوی حق مهم است امّا پایداری مهم‌تر
تشخیص حق آسان نیست. بدانید که آدم باید «جست¬و¬جو» کند تا حق را بشناسد. تشخیص صراط مستقیم و راهی هم که انسان را، مستقیم به حق منتهی می¬کند، آسان نیست. انسان باید جست‌وجو کند. بايد هم دنبال خود حق و هدف باشد، هم به دنبال راه رسیدن به آن باشد. از طرفی هم مسأله حرکت و پايداري در اين حركت مطرح است. در بین این چهار مورد، اهمِّشان، چهارمی است که همان استقامت و پایداری است. تشخیص حق، مهم است. تشخیص راه رسیدن به حق هم مهم است. حرکت کردن به سوی حق هم مهم است. امّا پایداری در حرکت، اهمّ است. آنها همه مهمّ هستند، ولی این مورد اهمّ است.
بيراهه رفتن و بدعت گذاشتن ضد پايداري است
من حالا ادامه جملات حضرت را می‌خوانم. «وَ قَدْ قُلْتُمْ رَبُّنَا اللَّهُ» شما گفته¬اید که پروردگار ما، خدا است. اعتراف کرده¬اید. یعنی شما حق را تشخیص داده¬اید. حالا که این‌طور است، «فَاسْتَقِيمُوا عَلَى كِتَابِهِ وَ عَلَى مِنْهَاجِ أَمْرِهِ» پس بر كتاب او و راه فرمانبري-اش استقامت كنيد! راه رسیدن به حق چیست؟ کتاب و قرآن او است. خدا تو را راهنمایی کرده است و تنها راهش هم همین است. «وَ عَلَى الطَّرِيقَةِ الصَّالِحَةِ مِنْ عِبَادَتِهِ» پس شما بر این راه شایسته استقامت ورزيد! «ثُمَّ لَا تَمْرُقُوا مِنْهَا وَ لَا تَبْتَدِعُوا فِيهَا وَ لَا تُخَالِفُوا عَنْهَا» سپس از آن راه، به بیراهه نرويد، بدعت نگذاريد و از راه حق تخلّف نكنيد! یعنی در همین راه پایداری كنيد. «لَا تَمْرُقُوا مِنْهَا» یعنی از این راه خارج نشوید. معناي این حرف، پايداري در حرکت و راه رفتن است. در مسير حق بدعت نگذارید! با راه حق مخالفت نکنید! اینها همه «پايداري» است. همه¬ اینها حول محور استقامت و ادامه حرکت در مسیر حق است. یعنی همه این كارها ضدّ پایداری است.
اگر پايداري در حركت نباشد به مقصد نمي‌رسي
اهمّ چهار مطلبی را که گفتم، مسأله پایداری در حرکت است. چرا؟ چون اگر پایداری در حرکت نباشد، به مقصد نخواهی رسید. خیلی روشن است. بدان که بدون پايداري به آن هدفت نمی¬رسی! «فَإِنَّ أَهْلَ الْمُرُوقِ مُنْقَطَعٌ بِهِمْ عِنْدَ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.»[ نهج‏البلاغه، خطبۀ 176] ما این‌طور تعبیر می¬کنیم که این عبارت، علّت جملات قبلی است. زیرا کسانی که از آن راه قدم بیرون نهادند، روز قیامت به خدا نمی¬رسند و به رحمت الهی هم واصل نمی¬شوند. یعنی به هدف نمی‌رسند.
آن‌چه مهم است، پایداری است؛ چه در مسیر معرفتی و چه در بُعد اجتماعی. یعنی کسی به لقاءالله می¬رسد و واصلِ به الله می¬شود که در این مشی و حرکت، استقامت داشته باشد و آن کس به هدف اقامه دین الهی در جامعه مي¬رسد که پای آن بایستد. امّام حسین ( علیه السلام)هم همین کار را کرد و به مقصدش هم رسید. چون اگر این پايداري حضرت نبود، از اسلام خبری نبود. یعنی اگر این قیام و این حرکت نبود، دیگر از اسلام خبری نبود. «و مِن الاسلام والسلام!» پایداری هم در راه وصول به حق و لقاءالله بود و هم پایداری در اقامه حق یعنی اقامه «دینُ‌الله» بود.
شما در تحلیل قیام امام از نظر ظاهری، یک حرکت را مشاهده می‌کنی، امّا در واقع دو حرکت در کنار هم انجام شد که هر دو به هم وابسته بودند. نمی¬توانی اینها را از هم جدا کنی. اینجا از جداسازی خبری نیست. این دو سیر و دو حرکت آمیخته به هم بودند. ظاهراً یک قیام بود، امّا باطنش دو چیز است. حسین(علیه‌السلام) هم به هر دو هدفش رسید و اين به خاطر پایداری کردن در ادامه این حرکت معنوی و اجتماعی بود.
رابطه پايداري و حيات طيبه
من حالا در این رابطه، یک آیه مي¬خوانم؛ «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً»[ سوره مبارکه جن، آیه 16] اگر پایداری در این راه کنید، ما شما را از آن، زیاد سیراب می¬کنیم. من نمی¬خواهم تفسیر بگویم. بعضي گفته¬اند که این آیه یعنی اگر شما اسلام بیاورید و پای آن بایستید، برايتان باران زیاد مي¬آيد و نعمت‌های فراوان پیدا می¬کنید؛ سراغ مسائل مادی رفته‌اند. ولی نه! مسأله بالاتر از این است. ما نباید برای کلام الهی و حتی کلام اوّلیای خدا، عینک مادیت به چشمانمان بزنیم و آنها را فقط از جنبه‌های مادّی ببینیم. یک روایت در ذیل همین آیه از امام محمد باقر(علیه‌السلام) آمده است که مرحوم کلینی آن را در کافی نقل می‌کند. در تفاسیر هم، صافی این روایت را آورده است که: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ تَعَالَى «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً» قَالَ يَعْنِي لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى وَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ وُلْدِهِ  وَ قَبِلُوا طَاعَتَهُمْ فِي أَمْرِهِمْ وَ نَهْيِهِمْ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقاً يَقُولُ لَأَشْرَبْنَا قُلُوبَهُمُ الْإِيمَانَ»[ اصول كافي، ج 1، ص 220] وقتي از امام باقر درباره اين آيه مي¬پرسند، حضرت جواب مي‌دهند كه اگر بر همین روشی که علی(علیه‌السلام) و ائمه(علیهم‌السلام) داشتند، پایداری کنید، يعني از نظر ظاهری امر و نهی آنها را اطاعت کنید و پای آن بایستید، آنجا است که ماءِ غَدَق که یک ماده حیاتی است، به شما نوشانده مي¬شود. اگر می¬خواهی زنده شوی، باید در راه حق پایداری کنی، ولو اینکه جانت نیز گرفته شود! اگر بخواهی واقعاً زنده شوی، یعنی دلت به ماءِ حیات معنویّت، که عبارت از «ایمان» است، زنده شود، راه منحصر در این است. هر کس بخواهد در دو بُعد معرفتی و اجتماعی که احکام الهیه ظاهری اسلامي است، به هدف برسد، باید پای حق بایستد و پایداری کند.
بگو: «خدا» و پایش بایست!
عرض کردم تشخیص حق، آسان نیست، تشخیص راه رسیدن به حق هم آسان نیست. وارد شدن و حرکت در راه حق هم، مشکلاتی دارد که به صبر نیاز است. امّا بدانید از همه مهمتر، استقامت است. من روایت دیگری را از پیغمبر اکرم می¬خوانم که سُفین بن عبدالله سقفی نقل می¬کند. «قُلتُ يَا رَسُولَ اللهِ أخبِرنِي بِأمرٍ أعتَصِمُ بِهِ» به پیغمبر عرض می¬کند که به من چیزی بگویید که به اصطلاح خودمان، من به آن پناه ببرم. حضرت فرمود: «قُل رَبِّيَ اللهُ ثُمَّ استَقِم!» حضرت اوّل و آخر همه چیز را به او گفت که حق را تشخیص بده و پای آن بایست! چون این‌که حق را تشخیص دادی، راه رسیدن به آن را هم می¬دانی، کافی نیست؛ خدا ادامه کار را هم برایت مشخص كرده است. او کتاب الهی نازل کرده، و راه وصول به حق را نیز به تو یاد داده است. دين مرا مي¬خواهي؟ دين من در كتاب من است. همه راه و روش‌های مورد قبول من، داخل آن کتاب هست. در اجرای فرامین آن پايداري كن!
تلوّن(گوناگون شدن و رنگ عوض کردن) در مقابل پايداري
ما می¬گوییم: در مقابل پایداری، تلوُّن است؛ گوناگون شدن و رنگ عوض کردن است. فرض کنید انسان در یک مقطع زمانی حق را تشخیص داده، راه آن را نیز فهمیده، حرکت هم کرده ولی استقامت به خرج نداده است، چنین کسی قطعاً به مقصد نمی¬رسد و هلاکت و نابودی را در پیش رو دارد. من یک روایت از علی(علیه‌السلام)می¬خوانم: «اِعْلَمُوا...» بدانید... «...أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُبْغِضُ مِنْ عِبَادِهِ الْمُتَلَوِّنَ» خدا در بین بندگانش آنهایی را که رنگ عوض می¬کنند و به تعبیر من، یک روز یک مدل و روز دیگر یک مدل هستند و در مسیر حق استقامت ندارند، مبغوض می¬دارد. «فَلَا تَزُولُوا عَنِ الْحَقِّ» پس از حق دست برنداريد! معلوم می¬شود نظر علی(علیه‌السلام) به عده‌ای بوده است که حق را تشخیص دادند، راه رسیدن به آن را هم پیدا کردند و چه بسا مدتی هم در آن راه قدم گذاشتند، بعد عواملی موجب شد که ديگر پایداری نکردند. «فَلَا تَزُولُوا عَنِ الْحَقِّ وَ وَلَايَةِ أَهْلِ الْحَقِّ فَإِنَّه مَنِ اسْتَبْدَلَ بِنَا هَلَكَ»[ بحارالأنوار، ج 10، ص 105] چه‌قدر زیبا می¬گوید. اینها از حق کناره گرفتند و رابطه¬شان را با کسانی که راهبران به سوی حق بودند و در مسیر حق راه‌بر بودند، قطع کردند و برای همین هلاك شدند. «وَلَايَةِ أَهْلِ الْحَقِّ فَإِنَّه مَنِ اسْتَبْدَلَ بِنَا هَلَكَ» اگر کسی به جای ما شخص ديگري را قرار دهد، هلاك مي¬شود. ما کسانی بودیم كه راهبران به سوی حق بودیم. می¬خواستی به خدا برسی، من می¬رساندمت. می¬خواستی به دین الهی برسی، من می¬رساندمت. آمدی راه عوض کردی. این را بدان! اينها متلون هستند. منشأ تلوّن هم کناره‌گیری از حق است. «فَلَا تَزُولُوا عَنِ الْحَقِّ» از حق کناره‌گيري نكنيد که مورد غضب الهی قرار می¬گیرید. خدا چنین افرادی را مورد خشم خود قرار می¬دهد.
ولایت اهل حق، یعنی ولایت علی(علیه السلام)
يك نکته¬ای را می¬خواهم بگویم که اگر هم به تاریخ مراجعه کنید، در آنجا می‌بینید که افراد به اصطلاح شناخته شده در اسلام چگونه در مسیر حق پایداری داشتند. روایتی از پیغمبر اكرم است كه عامّه و خاصّه، به‌طور متواتر آن را نقل كرده¬اند، یعنی صحبت این حرف¬ها نیست كه خبر واحد باشد، حتی عامه هم آن را نقل کرده¬اند که مکرر از پیغمبر شنیده¬ شد كه ایشان گفتند: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ»[ بحارالأنوار، ج 10، ص 432] اين را فقط ما نمي‌گوييم، همه علمای عامّه هم این روایت را نقل كردند. همه مردم این روایت را از حضرت شنیده¬اند؛ خصوصاً اصحاب پیامبر که علی با حق است و حق با علی است، هرطور که علی بگردد حق هم بر همان محور می‌چرخد. این‌که در روایت قبل داشت: «فَلَا تَزُولُوا عَنِ الْحَقِّ وَ وَلَايَةِ أَهْلِ الْحَقِّ فَإِنَّ مَنِ اسْتَبْدَلَ بِنَا هَلَكَ» اين را مي¬خواهد بگويد که اگر بخواهی به جای ما به عنوان ولي و سرپرست، از کس ديگري پيروي كني بدان که به هلاکت می¬رسی. من این روایت را به روایت ديگر وصل كردم که همه آن را شنيده بودند.
عاقبت استقامت نکردن و ناپایداری
طلحه و زبیر دو نفر از اصحاب شناخته شده پیغمبر در تاریخ اسلام هستند. دو شخصیّتی هستند که قابل انکار نیستند. در تاریخ آمده که اینها در جنگ جمل، مقابل علی(علیه‌السلام) ایستادند. من از شما يك سؤال می¬کنم؛ آیا اینها روایت پیغمبر را نشنیده بودند كه «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ»؟ اینها که بیشتر از همه شنیده بودند. حالا چه شد که در مقابل علی(علیه‌السلام) قرار گرفتند؟ امّا دیدید که اینها از حق کناره¬گیری کردند. زبیر وقتی که امیرالؤمنین با او صحبت کرد، کناره¬گیری کرد، نجنگید و رفت، از صحنه خودش را خارج کرد. امّا پیش علی نیامد. بعد هم كسي رفت و او را کشت. شمشیر و سرش را برداشت و پیش اميرالمؤمنين آورد. حضرت شمشیر را بر دستش گرفت و گفت: «سَيفٌ طَالَمَا جُلِّىَ بِهِ الكَربَ عَن وَجهِ رَسُولُ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ»[ بحارالأنوار، ج 10، ص 105] این شمشیر می¬دانید چه شمشیری است؟ چه بسیار غصه¬هایی را كه اين شمشير زبیر، از روی پیغمبر بر طرف کرد. امّا سرنوشتش این می¬شود.
چرا؟ چون پایداری ندارد. حق را تشخیص داد، راهش را شناخت، حرکت هم کرد امّا پایداری نکرد. وسط راه، عواملی موجب انحراف می¬شود. وسط راه را می¬گویم. به همین دلیل است که در این رابطه، آیات متعدّدی داریم؛ «إنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ». حسین(علیه‌السلام) این را به ابنای بشر آموخت که وقتي حق را تشخیص دادید، راهش را شناختید، در آن حرکت کردید باید تا «آخرش» بایستید.
بررسي «استقامت بر حقّ» در وصيت‏نامه امام حسين(عليه‏السلام)
مقام استقامت در منازل معنوي
معنای استقامت در آنجا این است که سالک إلی الله بايد در سیر معنوي خود، «حالت تعادل» داشته باشد و افراط و تفریط نكند. امّا استقامت در اينجا، چیزی غیر از آن است و به معناي «پایداری» است. در اینجا قیام و استقامت که می¬گوییم، از لحاظ لغوی داراي خصوصيّتی است. يعني لغت استقامت، نوعي برپا شدن و ايستادن را در بردارد. وقتي كه گفته مي‏شود: «قامَ» یا «قامَ الأمر» يعني فلان مسأله راست شد، درست شد و برپا شد. راستی و درستی در اینجا به معنای برخاستن است كه در آن نوعي حرکت وجود دارد. در معناي كلمه «پایداری» مفهوم راستي،‌ درستي، حرکت و تهاجم مستتر است.
پايداري امام حسين عليه‌السلام در بعد اجتماعي قيام
حسين(عليه‏السلام) به‌طور کلی دو پایداری را به ابنای بشر آموخت؛ يك، پایداری در راه رسیدن به لقای الهی و دو، پایداری در اقامه حق به معنای دین الهی؛ که اوّلی جنبه معرفتی دارد و دومی جنبه اجتماعی دارد. به ظاهر یک حرکت بود، امّا هم آمیخته به مسأله معرفتی‏ـ‏عرفانی بود و هم آميخته به مسأله اجتماعی بود.
بررسي «استقامت بر حقّ» در وصيت‏نامه امام حسين(عليه‏السلام)
در وصیت اام حسین علیه السلام به برادرش محمّدبن‌حنفیه فرمود « ثُمَّ دَعَا الْحُسَيْنُ بِدَوَاه وَ بَيَاضٍ وَ كَتَبَ هَذِهِ الْوَصِيَّه لِأَخِيهِ مُحَمَّدٍ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ هَذَا مَا أَوْصَى بِهِ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ إِلَى أَخِيهِ مُحَمَّدٍ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ الْحَنَفِيَّه...» اوّل شهادت به وحدانیّت خداوند داد و بعد هم شهادت به رسالت و رسید به این‏ جملات كه معروف است: «و أَنِّي لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً» حضرت می¬خواهد بفرماید این‏طور نیست که حرکت من، گُتره و بي‏حساب باشد؛ حساب شده است. نه قصد تکبّر و داعیه سلطنت دارم و نه به دنبال فساد و این چيزها هستم. حضرت در آخر می‏فرماید: من برای اصلاح امّت جدّم قيام كرده‏ام، كه همه اينها مسائل اجتماعی است. «لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّه جَدِّي؛ أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَسِيرَ بِسِيرَه جَدِّي وَ أَبِي‏ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»[ بحارالأنوار، ج 44، صص 229و230] براي امر به معرف و نهي از منكر مي‏روم. امر به معروف و نهي از منكر هم اقامه دين و اجراي دستورات شريعت است.
سیره و روش پیغمبر چه بود؟ همین بود كه اسلام را آورد و مردم را به دین حق دعوت كرد. اقامه حق يعني «عمل به دين حق» تمام شد. این روايت به صورت واضح، ظهور دارد که حضرت به دنبال اقامه حق در بین مردم یعنی اجراي دین حق که اسلام است، بودند.
پايداري امام حسين(عليه‏السلام) در بُعد معنوي قيام
حالا به سراغ بخش دیگری می¬رویم كه بايد از آن طرف هم خوب دقت كرد! اين خبر در روایات ما آمده است که بعد از آن‏که ولید بن عَتَبه به حسین(عليه‏السلام) گفت كه باید با يزيد بیعت کنی و حضرت هم پاسخ دادند كه من با كسي مثل او، بیعت نمی‏کنم؛ ظاهراً دو یا سه شب دیگر حضرت در مدینه بودند و بعد از آن به سمت مکه حرکت کردند.
در یکی از روایات دارد: « فَلَمَّا كَانَتْ اللَّيْلَه الثَّانِيَه خَرَجَ إلَى الْقَبْرِ» حضرت در شب دوم بر سر قبر پیغمبر اکرم رفت. «وَ صَلَّى رَكَعاتٍ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ صَلاتِهِ جَعَلَ يَقُولُ: اَللَّهُمَّ هَذا قَبْرُ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ وَ أنا ابْنُ بِنْتِ نَبِيِّكَ وَ قَدْ حَضَرَنِي مِنَ الأمْرِ مَا قَدْ عَلِمْتَ. اَللَّهُمَّ إنِّي اُحِبُّ الْمَعْرُوفَ وَ أنْكِرُ الْمُنْكَرَ» حضرت چند ركعت نماز خواند، بعد شروع كرد با خدا مناجات كردن كه: «خدايا! اين قبر نبيّ تو است و من هم فرزند دختر او هستم و تو مي‏داني كه چه بر سر من آمده است. خدایا! تو می‏دانی كه من معروف را دوست دارم و از منکر متنفّرم.» حضرت در این جملات، بُعد اجتماعی¬ حركتشان را مطرح كرده و به بحث معروف و منكر اشاره مي‏كند. «وَ أنا أسْألكَ يَا ذَا الجَلالِ وَ الإكرَامِ بِحَقِّ الْقَبْرِ وَ مَنْ فِيهِ» شروع كرد به مناجات كردن با خدا كه از تو می¬خواهم به حق این قبر و به حق كسي كه درون قبر است كه؛ «إلا اخْتَرْتَ لِي مَا هُوَ لَكَ رِضىً وَ لِرَسُولِكِ رِضىً» راه آن‏چه كه رضای تو و رضای رسول تو در آن است را برايم باز کني! «ثُمَّ جَعَلَ يَبْكِي عِنْدَ الْقَبْرِ» سپس حضرت شروع کرد به گریه کردن. «حَتَّى إذا كَانَ قَرِيباً مِنَ الصُّبْحِ» تا این‌که نزدیک طلوع فجر شد.
ملاقات حضرت با پيامبرصلي‌الله‌وعليه‌وآله
«وَضَعَ رَأسَهُ عَلَى الْقَبْرِ فَأغْفَي» سر مبارکش را روی قبر پیغمبر گذاشت و خوابش برد. «إغفاء» يعني «خوابیدن». «فَإذا هُوَ بِرَسُولِ اللهِ قَدْ أقْبَلَ فِي كَتِيبَه مِنَ المَلائِكَه» یک وقت دید که پیغمبر اکرم در ميان عده‏ زيادي از ملائكه آمد. کتیبه به معنای لشگر و گروه است. «عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ بَيْنَ يَدَيْهِ حَتَّى ضَمَّ الْحُسَيْنَ إلَى صَدْرِهِ» ملائك دور تا دور حضرت را گرفته بودند. پيغمبر پيش آمد و امام حسین را در بغل خود گرفت. «وَ قَبَّلَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ» بین دو چشم او را بوسید. «وَ قَالَ يَا حَبِيبِي يَا حُسَيْنُ! كَأنِّي أرَاكَ عَنْ قَرِيبٍ مُرَمَّلاً بِدِمَائِكِ» بعد فرمود: اي حسين! گويا مي‏بينم به همين زودي‏ها در خون خود مي‏غلطي.
وادی عرفانی مسأله از اینجا شروع مي‏شود. در مناجات با خدا، حضرت به بُعد اجتماعي اشاره كردند و در اینجا بعد معرفتی حركت، مطرح مي‏شود. من می¬بینم كه تو به زودی به خونت آغشته شده¬ای و «مَذْبُوحاً بِأرْضِ كَرْبٍ وَ بَلاءٍ مِنْ عِصَابَه مِنْ أمَّتِي وَ أنْتَ مَعَ ذَلِكَ عَطْشَانُ لا تُسْقَى وَ ظَمْآنُ لا تُرْوَى» سر از تنت بر مي‏گيرند در حالي كه تشنه‌ای و کسی به تو آب نمی‌دهد. «وَ هُمْ مَعَ ذَلِکَ یَرْجُونَ شَفَاعَتِی» با اين حال، اینها می‏خواهند كه من آنان را شفاعت کنم. پيغمبر در ادامه فرمود: «حَبِيبِي يَا حُسَيْنُ! إنَّ أبَاكَ وَ أمَّكَ وَ أخَاكَ قَدَّمُوا عَلَيَّ وَ هُمْ مُشْتَاقُونَ إلَيْكَ» پدر، مادر و برادرت آمده¬اند و اشتیاق به دیدار تو دارند. «وَ إنَّ لَكَ فِي الْجَنَانِ لَدَرَجَاتٌ لَنْ تَنَالَهَا إلا بِالشَّهَادَه» تو یک مقام بالا و والایی در بهشت داری كه تنها با این حرکت که پایانش شهادت است، به آن خواهي رسيد.
پايداري تنها راه رسيدن به هدف
پس این حرکتی که امام دارد انجام می¬دهد، هم يك بعد اجتماعی دارد كه برای اقامه حق و پایداری در اين راه است و هم برای رسیدن به لقای حق است. دو چيز مطرح بود؛ اقامه حق و لقای حق. در ادامه روايت دارد: «فَجَعَلَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلَاُم فِي مَنامِهِ يَنْظُرُ إلَي جَدِّهِ وَ يَقُولُ: يَا جَدَّاهُ! لا حَاجَه لِي بِالرُّجُوعِ إلَي الدُّنيَا» از این جملات حضرت، این به دست می¬آید كه گويي امام از این نشئه عبور کرده و به نشئه دیگري رفته بود. چون به جدش می¬گوید: «يَا جَدَّاهُ!» من ديگر احتیاجی ندارم كه به دنيا برگردم. «فَخُذْنِي إلَيْكَ وَ أدْخَلْنِي مَعَكَ فِي قَبْرِكَ» من را با خود به نشئه برزخ ببر.
«فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ لابُدَّ لَكَ مِنَ الرُّجُوعِ إلَى الدُّنْيَا» پيغمبر فرمود: نه! تو باید برگردی و در این حرکت پایداری کنی. «لابُدَّ لَكَ مِنَ الرُّجُوعِ إلَى الدُّنْيَا حَتَّى تُرْزَقَ الشَّهَادَه وَ مَا قَدْ كَتَبَ اللهُ لَكَ فِيهَا مِنَ الثَّوَابِ الْعَظِيمِ»[ بحارالأنوار، ج 44، ص  328] تو «باید» برگردی و پايداري كني تا به شهادت برسي و به آن‏ ثواب‏هاي بزرگي كه خداوند برايت آماده مقرر فرموده، دست يابي. همه این روايت‏هایی را که عرض کردم، جهت داشت. كلّ مجموعه را كه نگاه کنید، مي‏بينيد دو چیز مطرح است؛ يكي پايداري براي اقامه دين حق و ديگري پايداري براي لقاي حق.
علم به عاقبت كار، از ابتداي حركت
یک روایت دیگر از امام صادق (عليه‏السلام) می¬خوانم. کلینی روایت را نقل می¬کند. مرحوم کلینی کتابی دارد به نام «الرسائل» كه نوشته¬جات ائمه را در آن جمع کرده است. روايت در آنجا آمده است كه مستند نيز هست. حمزه بن‌حمران از اصحاب امام صادق(عليه‏السلام) است. او مي‏گويد: «ذَكَرْنَا خُرُوجَ الْحُسَيْنِ وَ تَخَلُّفَ ابْنِ الْحَنَفِيَّه عَنْهُ» با حضرت صحبت می¬کرديم راجع به این‏که چرا وقتي امام حسین(عليه‏السلام) از مدینه حرکت کرد و به مكه رفت، محمدبن‌حنفیه با او نرفت؟
«فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَیهِ السَّلامَ يَا حَمْزَه إِنِّي سَاُخْبِرُكَ بِحَدِيثٍ لَا تَسْألُ عَنْهُ بَعْدَ مَجْلِسِنَا هَذَا!» حضرت به حمزه بن‌حمران فرمود: يا حمزه! من خبری را به تو مي‏دهم كه بعد از آن دیگر در اين‏باره سؤال نپرسي! «إِنَّ الْحُسَيْنَ لَمَّا فَصَلَ مُتَوَجِّهاً» وقتی که حسين(عليه‌السلام) از مدینه جدا شد و می¬خواست راه بیافتد و برود، «دَعَا بِقِرْطَاسٍ وَ كَتَبَ فِيهِ» گفت: يك کاغذ بیاورید! و در آن نوشت: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ؛ مِنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ إِلَى بَنِي هَاشِمٍ» از حسين‌بن‏علي، به تمام خاندان بني هاشم! «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ مَنْ لَحِقَ بِي مِنْكُمْ اسْتُشْهِدَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ لَمْ يَبْلُغْ مَبْلَغَ الْفَتْحِ وَ السَّلَامُ»[ بحارالأنوار، ج 44، ص 330 به نقل از کتاب الرسائل] هر كس به من بپيوندد، شهيد خواهد شد و هر كه از اين قافله جا بماند، به فتح و پيروزي نمي‏رسد. والسّلام.
معلوم مي‏شود حضرت تمام آن‏چه را كه مي‏خواست اتفاق بيافتد، مي‏دانست. این روایت را کلینی در کتاب رسائل و به صورت مستند آورده است. توجّه کنید! این قضيه در مدینه¬ اتّفاق افتاد. يعني از همان اوّل، دو چیز مطرح بود. اين‏كه اين حركت دو سير دارد؛ يكي سير اجتماعي، كه عبارت است از پايداري براي اقامه دين حق و دو، سير معرفتي، كه عبارت است از پايداري در راه رسيدن به لقاي حق.
لوازم چهارگانه وصول به حق و اقامه آن
انسان براي رسیدن به حق یا اقامه حق، به چهار چيز نياز دارد: يك؛ تشخیص حق از باطل، دو؛ شناخت راهی که انسان را به هدف می¬رساند که به آن صراط مستقیم مي‏گوييم. سه؛ حرکت در اين مسير. ممکن است حق را تشخیص بدهم، ولي راه را نشناسم يا اصلاً راهي وجود نداشته باشد. از طرفي هم ممكن است كه حق را بدانم، راه مستقیمش را هم بشناسم، ولي در آن حرکت نکنم. پس سومين ضرورت براي نيل به هدف حركت است. چهار؛ پایداری. ممکن است راه بیافتم امّا در بین راه درجا بزنم. هم تشخیص حق، هم تشخيص راه آن، هم حركت و بعد هم مسأله پايداري اگر باشد، به مقصد رسیدن قطعي است.
درباره مورد اوّل، يعني براي تشخیص حق از باطل، مسأله هدایت و ضلالت مطرح می¬شود. درباره مورد دوم، براي تشخيص راه درست از نادرست، مسأله هدايت و اغواء مطرح است. بعد می‌رسد به مسأله حرکت و سكون، ‌در آخر هم بحث استقامت و سستي مطرح است. استقامت در آخر اين مباحث مطرح مي¬شود. قیام حسین(عليه‏السلام)  هم بر محور پایداری در راه رسیدن به حق بود. پس طبيعتاً حق، تشخیص داده شده و راهش هم معلوم است و حرکت آغاز شده است. حالا باید «تا آخر» پای آن ایستاد. هم در بُعد عرفانی¬اش و هم در بُعد اجتماعی¬اش بايد تا آخر كار ايستاد.
الگوي پايداري
روایتی است كه آن را عامه هم از امیرالمؤمنین (عليه‏السلام)  نقل كرده‏اند. علي عليه السلام فرمود: «قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ!»، به پيغمبر عرض كردم: «أَوْصِنِي!» به من يك سفارش کنید! «قَالَ: قُلْ رَبِّيَ اللَّهُ» پیغمبر به علی (عليه‏السلام)  فرمود: بگو: پروردگار من خداست، «ثُمَّ اسْتَقِمْ!» سپس پايداري كن! علی (عليه‏السلام)  گفت: «رَبِّيَ اللَّهُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ» همان «ربّی الله» را گفت كه توفيق از جانب او است و بر او توكل مي‏كنم و به سوي او باز مي‏گردم. ربّ من او است و توفيقِ سیر هم «بالله» است. وقتی من راه می¬افتم و به سوي هدف می¬روم یعنی هدف حق و راه رسیدن به آن را تشخیص داده‏ام. لذا می¬روم و توکّلم به او است و بازگشت من هم به سوی او است. پای آن هم می-ایستیم. پایداری می¬کنم تا به ربّم برسم. «فَقَالَ صلّی الله علیهِ وَ آلِه لِيَهْنِئْكَ الْعِلْمُ يَا أَبَا الْحَسَنِ! لَقَدْ شَرِبْتَ الْعِلْمَ شُرْباً وَ نَهَلْتَهُ نَهْلًا.»[ بحارالأنوار، ج 40، ص 175]پيغمبر فرمود: اي اباالحسن! علمي كه نوشيده‏اي، گوارايت باد. تو علم را كامل نوشيده و از آن سيراب شده‏اي.
براي رسيدن به فلاح، گريزي از پایداري نيست!
بحث در تشخیص حق، راه رسیدن به حق، حرکت به سوی حق و پايداري در این راه است. اگر هر كدام از اين موارد نباشد، انسان به نتيجه نمي‏رسد. به همین منظور است كه در روايات بر روي این مسأله، تكيه شده است. روایت ديگر از رسول اکرم(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) است. حضرت فرمود: «إنْ تَسْتَقِیمُوا، تُفْلِحُوا» اگر در راه رسیدن به حق و اقامه حق پایداری کنيد، رستگار مي¬شويد. اگر یادتان نرفته باشد در جلسه گذشته گفتيم كه در خطبه صد و نوزدهم نهج‏البلاغه آمده است: «مَنِ اسْتَقَامَ فَإِلَى الْجَنَّه وَ مَنْ زَلَّ فَإِلَى النَّارِ» که هر كه پايداري كند به سوي بهشت مي‏رود و هر كه ناپايدار باشد و بلغزد، به سوي آتش در حركت است. در ادامه این جملات آمده بود: «الصَّبْرَ الصَّبْرَ ثُمَّ الِاسْتِقَامَه الِاسْتِقَامَه» پایداری كنيد! صبر كنيد! چون شما بايد به مقصد برسيد. «ثُمَّ النِّهَايَه النِّهَايَه إِنَّ لَكُمْ نِهَايَه فَانْتَهُوا إِلَى نِهَايَتِكُمْ»[ نهج‏البلاغه، خطبه 176] بر شما باد به پايان كار و آخر امر! همانا براي شما پايان و سرانجامي است كه بايد به آن برسيد. بايد به مقصد و آخر كار برسید. در بُعد معرفتي¬اش بايد تا لقاي الهي پايداري كنيد و در بعد اجتماعی هم اگر وظیفه است، تا آخر خط باید برويد.
پايداران در كاروان امام حسين)علیه السلام)
حالا ببينيد كه در حركت حسین(عليه‏السلام)  چه كساني بودند. هم کسانی بودند که حق را شناخته و در راهش قدم ¬گذاشته بودند، امّا وسط راه پایداری نکردند. هم كساني بودند كه تا آخر راه آمدند و پايداري كردند. حسین(عليه‏السلام) وقتي كه به منزل زباله رسید، خبر شهادت مسلم (عليه‏السلام)  را به او دادند. خبر منتشر شد. اين خبر چند تأثير داشت. یک بخش آن مربوط به حسین(عليه‏السلام) و خاندانش بود كه واقعاً دردناك بود. می¬گویند: فضاي بين آنها تبديل به يك عزاخانه شد. شنیده‏ايد كه وقتي اين‏طور شد و همه چيز بهم خورد، امام حسین(عليه‏السلام) دختر مسلم را خواست و شروع کرد او را نوازش کردن و گریه کرد. به او گفت: اگر پدرت را از دست دادی، من به جای پدر تو خواهم بود؛ خواهرم به جای مادر تو و دخترانم به جای خواهران تو هستند. شروع کرد به نوازش کردن. اين صحنه‏ها خیلی دردآور بود و بی¬بی¬ها را خیلی مضطرب کرد.
امّا درباره بخش دوم، سیّد بن‏طاووس در «لهوف» می¬نویسد: همين که خبر در ميان اصحاب منتشر شد، اینان گروه گروه شروع كردند به رفتن. اهل بيت ديدند كه اینها همه دارند می¬روند. اين صحنه آن¬چنان بی¬بی¬ها و بچه¬ها را تکان داد، که خدا می‌داند! ديدند كه ياران دارند مي¬روند و از اطراف حسین متفرّق می¬شوند. منزل زباله برای حسین(عليه‏السلام) خیلی دردناک بود. چون می‌دیدند عده‌ای که حق را تشخیص داده و راه مستقیم را هم می‌دانستند كه چیست، مقداری هم آمده بودند، امّا چون استقامت نداشتند، برگشتند و رفتند.
زهير چگونه به حق آشنا شد و به آن پيوست
عکس این را هم داشتیم. حسین(عليه‏السلام) می¬آمد. کاروانی هم قبلاً آنجا اطراق کرده بودند و عده¬اي هم آنجا بودند. حسين هم به آنجا رسيد و اطراق كرد. يكي از همراهان زهير می¬گوید: او مقیّد بود که یک وقت با حسین برخورد نکند. امّا اینجا ديگر مجبور شد با او هم‌منزل شود. او می¬گوید: مشغول غذا خوردن بودیم که دیدیم قاصد امام حسین(عليه‏السلام) آمد. مقابل در خیمه ایستاد و به زهير گفت: «أَجِب اباعَبدِالله!» بلند شو بیا که حسین(عليه‏السلام) تو را کار دارد. زهير تازه می¬خواهد حق را بشناسد. می¬نویسد: سکوتی تمام مجلس را فرا گرفت. لقمه¬ها در دست‏ها ماند. همه ساکت شدند. «کأنَّ عَلی رُؤُسِنا الطَیرُ» مثل این‏که پرنده روی سرها نشسته باشد و هيچ كس تکان نخورد، همه در بُهت فرو رفتیم. کسی که سکوت را شکست زوجه زهیر بود. او به شوهرش رو کرد و گفت: سبحان الله! پسر پیغمبر تو را خواسته است، امّا تو نشسته¬ای؟! چه می شود كه بلند شوی، بروی و حرف¬هایش را گوش کنی و برگردي؟ زهیر از جا حرکت کرد و رفت.
وارد خیمه حسین شد. می¬نویسند «فَمَا لَبِثَ أنْ جَاءَ مُسْتَبْشِراً» توقّف کوتاهی کرد و زود برگشت. امّا این زهیر، آن زهیر نیست. «قَدْ أشْرَقَ وَجْهُهُ» اصلاً یک نورانیّت ديگري پیدا کرده است، چون با حق مواجه شد. حق را تشخیص داد. حسین(عليه‏السلام) دستش را گرفت.
پايداري زهير در ركاب حضرت تا آخرين نفس
زهير برگشت و به همراهانش گفت: همه بروید! من ديگر با هیچ کدام از شما کاری ندارم. حتی به همسرش هم گفت: برو! زنش از او پرسيد: مگر چه شده است؟ گفت: «عَزَمتُ عَلی صُحبَه الحُسَینِ» من دیگر از حسين جدا نمی‏شوم. همسر زهیر به او گفت: من منشأ سعادت تو بوده¬ام، حالا کجا بروم؟! هم زهیر و هم همسرش آمدند و تا كربلا با حضرت بودند.
می¬نویسند عصر عاشورا، زهير به ميدان رفت و كشته شد. همسرش به غلام او کفنی داد و گفت: برو و مولایت را کفن کن! غلام رفت، امّا زهير را کفن نکرد. همسر زهیر پرسید: چرا مولایت را کفن نکردی؟ گفت: چگونه مولایم را کفن کنم و حال اين‏که بدن پسر پیغمبر بی کفن است.
تفاوت صبر با پايدراي در كلام اميرالمومنين (ع)
تمام حركت و سخنان امام حسین(ع)و يارانش حاوی دو مطلب است؛ «پایداری برای رسیدن به حق و پایداری در اقامه حق»
نفي بيعت با يزيد؛ زمينه‌ساز ظهور و بروز شخصيت امام حسين عليه السلام
امام حسین(ع) دو تولّد دارد يكي «تولّد شخصي» و ديگري «تولّد شخصيّتي»
امام حسین(علیهالسلام) دو تولّد دارد. حضرت یک تولّد شخصی دارد و یک تولّدش، «شخصیّتی» است. تولّد شخصی¬اش، بنابر مشهور سوم شعبان و در مدینه بود. تولّد شخصیّتی‌اش هم، عجیب است كه سوم شعبان است. هر دو، سوم شعبان است. اگربه تاریخ مراجعه کنید، می¬بینید مشهور است که امام حسین(علیه السلام)، روز سوم شعبان از مدینه به سوی مکه حرکت کرد. این مبدأ و این حرکت، ظاهرا آغازِ بروز شخصیّتی حسین(علیه السلام) است.
استقامت و پايداري در حركت  امام حسين(علیه‌السلام)
یک نکته در این تولّد شخصیّتی حضرت هست که جای تأمّل دارد و آن این است که ایشان از مدینه که خارج شد، به کدام سو حرکت کردند؟ جهت حرکت و مقصدش به سوی کعبه است. او به سوی مکه آمد. جهت سير امام حسین عليه‌السلام به سوي حق بود و در اين حرکت، پایداری کرد.
امّا اين پايداري چگونه بود؟ یک پایداری در حرکت به سوی حق بود؛ دو، پایداری در به پا داشتن حق. این دو،با هم مدّ نظر حضرت بود. این حرکت از یک طرف پایداری در حرکت به سوی حق که لقاءالله بود و از طرف دیگر، پایداری در به پا داشتن حق، که این بُعد اجتماعی حرکت آن حضرت است. در قسم اوّل که پایداری در حرکت به سوی حق بود منظور از حق، حق تعالی است و در قسم دوم منظور از حق، دین الهی است. ولی هر دو مورد، در این جهت مشترکند که پایداری حسین(علیه السلام) هر دو آنها را تشکیل می¬دهد. یعنی با پایداری او لقای با حق محقّق شده و دین خدا نیز برپا داشته می¬شود.
تفاوت «صبر» و «استقامت»
یک نکته¬ را عرض ¬می¬کنم،تامطلب یک مقدار روشن شود. علمای اخلاق، حتی اهل معرفت،درباره منازل و مقامات معنوی بحثی با عنوان«صبر» دارند. بحث صبر با بحث استقامت فرق دارد. «صبر» بُردباری است؛ نه پایداری. «صبر» شکیبایی است، نه استواری. اینها با هم فرق می¬کنند. لذاصبر در شاخه¬های مختلف نفسانی، روانی، روحی و مَلَکات، نام¬های گوناگوني پیدا می-کند. مثلاً اگر شکیبایی و بردباری نسبت به امور شَهَوی باشد، از آن به «عفّت» که یک نوع خودداری است، تعبیر می¬کنند.
صبر اگر نسبت به حوادث و مصیبات باشد، و فرد مصیبت دیده، زبان به شکایت باز نکند و کارهای غیر متعارف از او سر نزند، صبر کرده وکارش در اینجا «خویشتن¬داری و خودداری» است. اگر کسی در امور مالی، مراقب حلال و حرام باشد و ابنُ‏البطن نباشد، بزرگان از کار او به «زهد» تعبير می¬کنند. یا گاهی از این صبر كه در برابر یک رویداد ناخوشایند است، به «بردباری و حلم» تعبير می¬کنند. در حقیقت صبر یک نوع «توقّف در کار» است و نوعی «عکس‏العمل» است؛ «خودداری» است. نگاه کنید! صبر، اسمهای گوناگون پیدا میکند و همهاین¬ها یک نوع «توقّف» در برابر یک مشکل و پیشآمد است.
صبر و استقامت در کلام علی(علیه‌السلام)
بحث من،پیرامون صبر نیست. بحث من پایداری است که در متن او «حرکت» است. حتی اگر شما به فرمایشات ائمه(علیهم‏السلام) مراجعه کنید، می¬بینید که حضرات بین صبر و پایداری فرق می¬گذارند. من الـآن جملاتی از علی(علیه السلام) می¬خوانم كه در نهج البلاغه، خطبه يكصد و هفتاد و پنج آمده است.حضرت در آنجا فرمودند: «الْعَمَلَ الْعَمَلَ ثُمَّ النِّهَايَةَ النِّهَايَةَ وَ الِاسْتِقَامَةَ الِاسْتِقَامَةَ ثُمَّ الصَّبْرَ الصَّبْرَ وَ الْوَرَعَ الْوَرَعَ إِنَّ لَكُمْ نِهَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى نِهَايَتِكُمْ» (نهج‏البلاغة، خطبه 176) بر شما باد به کار؛ به کار! سپس تمام کردن؛ تمام کردن! و پایداری؛ پایداری! و شکیبایی؛ شکیبایی! و احتیاط؛ احتیاط! قطعاً برای شما پایان و مقصدي در نظر گرفته شده است، پس به سوی مقصد خویش رهسپار شوید!
حضرت در اینجا به «کار نیکو کردن» سفارش و ترغیب می¬کند؛ بعد به این‏که کارتان را حتماً به پایان برسانید. «وَ الِاسْتِقَامَةَ الِاسْتِقَامَةَ» استوار باشید، استوار باشید. «ثُمَّ الصَّبْرَ الصَّبْرَ» شکیبایی کنید، شکیبایی کنید!نگاه کنید؛ حضرت استقامت را در كنار صبر آورده است. این يعني استقامت چيزي غیر از صبر است. علی(علیه السلام) اينها را جدا کرد. پس استقامت، غیر از صبر است. ايشان می¬فرماید: استوار باشید! پایداری کنید! بعد می¬فرماید: «والصَّبْرَ الصَّبْرَ» شکیبایی کنید! بردباری! بردباری!
پایداری غیر از بردباری است. در پایداری نوعی حرکت وجود دارد. مثلاً اگر کسی در حال رفتن در یک مسیر باشد، به او گفته می-شود: برو! خسته نشو! ادامه بده! این پایداری است. اینجا هم اگر تعبیر به صبر شود، یعنی به او بگویند: برو! صبر کن! تسامح شده است. چون این،صبر نیست. صبر یک نوع خودداری است که همراه آن نوعی توقّف و سكون وجود دارد.
حضرت در ادامه فرمودند: «وَ الْوَرَعَ الْوَرَعَ» از کارهای زشت پرهیز کنید! «إِنَّ لَكُمْ نِهَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى نِهَايَتِكُمْ» باز سراغ حرکت می-روند که برای شما یک پایانی است؛ خودتان را به آن مقصد نهايي برسانید!
«پايداري» حرف همه ياران حسین(علیه‌السلام)
در میان فرمایشات امام حسین(علیه السلام) میبینیم که تمام سخنان حسین(علیهالسلام) در مدینه، مکه، بین راه، کربلا و ... و حتی مجموعه گفتارهای اصحاب حسین(علیه السلام) ، همراهانش که تا کربلا آمدند و شهید شدند و همه اینها برگرفته از خطبه¬ها و سخنان امام حسین(علیه‌السلام) بود، حاوی این دو مطلب است؛ «پایداری برای رسیدن به حق و پایداری در اقامه حق». از مجموعه همراهان حضرت نیز، همين معنا به دست مي‏آيد. البته هر کس در حدّ خودش از سخنان حضرت برداشتی داشته و آن را منعکس کرده است، چون اینها مقاماتشان از لحاظ ادراکات مسائل معنوی مختلف بوده است و هر کدام در حدّ خودشان، برداشتی داشته‏اند و آن را بيان كرده‏اند. ولي اگر دقت کنید، می¬بینیددر همه اين بيانات، این دومسأله مطرح است.
البته در یک مقطع¬، یکی از اینها پررنگ¬تر است و حسین(علیه‌السلام) نيز خودش آن را پررنگ¬تر بیان می¬فرماید و در یک مقطع- کم رنگ¬تر است. امّا، همه بحث¬ها، درباره همین دو مطلب است؛ پایداری در حرکت به سوی حق یعنی لقاءالله و اقامه حق یعنی دین خدا.
در بُعد عرفانی¬ِ حرکت اباعبدالله، مسأله وصول به حق و لقاء الله مطرح است،در بُعد اجتماعیِ حرکت هم که مسأله اقامه دین است، نوعی پایداری وجود دارد. در هر دو موردشان، حرکت و تلاش است. اما اين از نظر اجتماعی است و حرکت برای برپا کردن دین الهی در سطح جهانی است. اگر کسی خوب دقّت کند، مي‏بيند که همین دو مورد،تشکیل دهنده ماهیّت حرکت امام است.
محور وصيّت‏نامه حسین(علیه‌السلام)
به طور کلّی حرکت حسین(علیه‌السلام) از مدینه، دو بُعد داشت. حضرت وقتی می¬خواهد از مدینه بیرون بیاید، در ملاقات¬هايي كه با خویشاوندان يا دیگران دارد، به همین مطلب اشاره مي‏كند. مثلاً در وصیت‏نامه¬ای که می¬نویسد این مطلب هست. «ثُمَّ دَعَا الْحُسَيْنُ بِدَوَاةٍ وَ بَيَاضٍ وَكَتَبَ هَذِهِ الْوَصِيَّةَ لِأَخِيهِ مُحَمَّدٍ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ هَذَا مَا أَوْصَى بِهِ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ إِلَى أَخِيهِ مُحَمَّدٍ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ الْحَنَفِيَّةِ ... وَ أَنِّي لَمْ أَخْرُجْأَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي صلی الله علیه و آله أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَسِيرَ بِسِيرَةِ جَدِّي وَ أَبِي‏عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»( بحارالأنوار، ج 44، صص 229و230)حضرت قلم و كاغذ خواست و اين وصيت‏نامه را براي برادرش محمد حنفيه نوشت. این وصيت‏نامه معروف است و حضرت در اینجا وارد بُعد اجتماعی حرکت شده و می¬فرمایند که حرکت برای به پاداشتن حق است؛ می¬خواهم امر به معروف کنم،به سیره جدّم عمل کنم و ...
در یک بخش دیگر می¬بینیم حسین(علیه‌السلام) در همان جا، موقع خروج از مدينه می¬گوید: برای خداحافظی سر قبر جدّم رفتم. خوابم بُرد و جدّم را در خواب دیدم. رسول خدا گفت: حسین! بیا که ما منتظر تو هستیم. من هم در خواب از رسول خدا درخواست كردم که همین الآن من را نزد خودت ببر. پیغمبر گفت: نه! تو باید این حرکت را انجام دهی. لقاءالله سیر دارد. مگر بدون سیر می¬شود به لقاءالله رسید؟! رسیدن به هدف، پایداری در حرکت به سوی حق می¬خواهد. باید راهرا بروی و سیر را انجام دهی. باید راه بیافتی و منازلی را طی کنی تا به مقصد نهايي و نقطه پاياني كه خدا برايت مقرّر فرموده برسي.
آمیختگی مسایل اجتماعی و معرفتی
این حرف‏هایی را که می¬گویم جزء معارف ما است. این مطالب از مجموعه معارف ما گرفته شده¬است. تمام مسائل اجتماعی ما آمیختۀ به مسائل معرفتی است، بلکه این مسائل معنوی در متن آنها است. علی‏الظاهر می¬بینیم که حرکت حضرت، از مدینه به سوي مكه است، امّا این، خودش دو حرکت است؛ یکی به سوی حق است و یکی برای اقامه حق.
آميختگي استقامت با صبر
البته من این نکته را تذکّر بدهم که درست است که صبر و استقامت با یکدیگر فرق دارند، امّا استقامت و پایداری هیچ مانعی ندارد که آمیخته به صبر هم باشد. یعنی تحمّل مشقّت¬ها در حرکت و مسیرنیز ممکن است. هیچ مشکلی نیست که پایداری با تحمّل مشقّات همراه باشد. اما ماهیّت خودِ صبر، حرکت ندارد. در ماهیّت استقامت، حرکت به سوی هدف هست. پایداری برای اینکه به آنچه که هدف¬گیری کرده¬ایم برسیم.
در حرکت امام حسین یک وقت هدفگیری مستقیم حضرت، الله تعالی است؛ یک وقت، دین حق تعالی است؛ که آن هم،حق تعالی است. من این¬ها را از همدیگر جدا می¬کنم،ببینید تمام کلمات، از مدینه گرفته، در راه، در مکه، در راه کربلا، کلمات خودش و اصحابش تا به کربلابرسند، از این دومحور خارج نیست. محورشان همین دو تا است و این بحث در زمان پیغمبر هم بوده است.
پايداري بر حق در زمان پيغمبر خدا‏(صلّي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم)
عده¬ای از منطقه¬ای به پیغمبرنامه¬ نوشتند که کسی را پیش ما بفرست تا به ما قرآن و احکام اسلام را بیاموزد. البتّه نامه شان خُدعه بود. وقتی پیغمبر از غزوه «الرجیع» به مدینه رسیدند، در پاسخ به آنها،ده نفر را فرستادند  که بروند و به آنها قرآن و احکام اسلام را یاد بدهند. این کار پیامبر حرکتی برای به پاداشتن دین حق بود. آنها هم به آن منطقه رفتند ولی آن افراد، اینها را محاصره کردند و گرفتند.  هشت نفر از آنها را کشتند و دو نفر باقی ماندند. یکی از آن دو نفر «خبیب» است و یکی «زید» است. این دو نفر را به مکه می¬برند و به عنوان برده می¬فروشند. مدّتی هم آنجا بودند. بالاخره آنها هم می‌گویند: میخواهیم این دو نفر را هم بکشیم. لذا آنها را از مکه بیرون می¬آورند،که قتلشان داخل حرم نباشد. آنها را به وادی تنعیم بردند. در تاريخ دارد که اینها هیچ باکشان نبود. چرا که پیش خود می¬گفتند: ما برای به پاداشتن حق و دین خدا رفتیم، لذا چرا باید بترسیم؟!
در خصوصِ خبیب می¬نویسندکه وقتی چوبۀ دار را آوردند که او را به دار بکشند، گفت: می¬خواهم دو رکعت نماز بخوانم، اجازه بدهید که دو رکعت نمازم را بخوانم. گفتند: برو بخوان! وقتی دو رکعت نمازش تمام شد، به آنها رو کرد و گفت: اگر نمی¬گفتید ترسیدهام، من بیشتر نماز می¬خواندم؛ امّا حالا آماده¬ام. همین که داشتند او را بالا می¬بردند، سرش را بلندکرد و گفت: ای خدا! می¬بینی که در اطراف من یک دوست هم نیست تا سلام مرا به پیغمبر برساند؛ تو سلام مرا به او برسان! «السَّلامُ عَلَیکَ یا رَسُولَ اللهِ» او را به دار کشیدند. بعد هم می¬گویند یکی از کفار، ضربه¬ای به پیکر او زد و تامدّتی هم جنازه¬اش بر روی دار بود.
پیغمبر در مدینه نشسته بود و اصحابش هم دورش بودند. یک وقت دیدند پیغمبر گفت: «السَلامُ عَلَیکَ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُه» گفتند: کسی اینجا وارد نشد. چه‏طور شد كه پیغمبر سلام می‌دهد!؟ گفتند: آقا چه شد که سلام کردید؟ حضرت فرمود: خبیب به من سلام کرد. قضیه را برایشان نقل کرد که او را به بالای دار بردند و او هم از آنجا بر من سلام کرد؛ من جواب او را دادم.
ایجاد ترس ورعب در دل کفار ومشرکان:
سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِمَا أَشْرَكُوا بِاللَّـهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا ۖ وَمَأْوَاهُمُ النَّارُ ۚ وَبِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ ﴿١٥١/ال عمران﴾
-زودی در دلهای کافران، بخاطر اینکه بدون دلیل، چیزهایی را برای خدا همتا قرار دادند، رعب و ترس می‌افکنیم؛ و جایگاه آنها، آتش است؛ و چه بد جایگاهی است جایگاه ستمکاران!
در صورتى كه مؤمنان از چيزى بيم ندارند، بدان جهت كه ذات خود را پيش نمى‏اندازند و بر آن بيمناك نيستند، و براى آنكه جايگاه ايشان بهشت است كه بهترين جا براى مؤمنان است.
[152] دليل واقعى و ساده براى اين حقيقت را در نبرد خود با دشمن خواهيد يافت و اين كه خدا چگونه شما را پيروز كرد و شمشيرهاى خود را در تنهاى ايشان داخل كرديد.
ولى اين جنگ طرف ديگرى نيز داشت، خدا كسى را كه به يارى او برخيزد يارى مى‏كند، اما اگر مؤمنان سستى نشان دهند و اختلافات در ميانشان زياد شود و از اطاعت فرمانده سرباززنند، شايستگى پيروز شدن ندارند و گرفتار شكست مى‏شوند، و شكست گونه‏اى از امتحان است و قهرمانان در هنگام شكست شناخته مى‏شوند.
اكنون كه جنگ به پايان رسيد و (با پيروزى نخستين و شكست دوم شما)، خدا شما را با فضل و بخشش عظيم خود مى‏بخشد و عفو مى‏كند.
«وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ- و در آن هنگام كه آنان را به اذن خدا از پا درمى‏آوريد، خدا به وعده خود وفا كرد.»
شما را پيروز كرد تا به وعده پيروز گردانيدن شما وفا كند، و چنان بود كه شمشيرهاى خود را در تنهاى دشمنان فرومى‏برديد، ولى به اين پيروزى مغرور شديد و سستى به جان شما راه يافت.
«حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ- تا اين كه ترسيديد و با يكديگر نزاع كرديد، و پس از اين كه آنچه را كه دوست داشتيد به شما نشان داد، نافرمانى كرديد.»
يعنى پس از اين كه پيروز شديد. و اين بدان سبب است كه آدمى، در آن هنگام كه احساس خطر مى‏كند، به يكى كردن صف خود با صفهاى ديگر مى‏پردازد، و چون خطر از ميان برداشته شود، احساس آرامش مى‏كند و در انديشه تقسيم غنيمتها مى‏افتد. به همين گونه بعضى از مسلمانان در جنگ احد، هنگامى كه خود را در شرف پيروزى و خطر را رفع شده مى‏ديدند، از نقاط حسّاسى كه از آنها پاسدارى مى‏كردند دور شدند، و دشمن فرصت را غنيمت شمرد و به جنبشى براى محاصره كردن مسلمانان پرداخت، و اينان ناگهان تعادل خود را از دست دادند وگريختند، و واقع آن است كه قرآن مراحل شكست در جنگ را با كلماتى كاه مصور مى‏سازد كه همان مراحل شكست در حال صلح نيز هست، از اين قرار:
الف: شادى: (مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ) كه اجتماع بلندپروازى رفتن به پيش را از دست مى‏دهد و در نتيجه ارتباط نيرومند موجود ميان گروه‏ها محو مى‏شود.
ب: انتشار سستى و ضعف در نفوس امت (حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ). و سبب آن نبودن همت براى حركت و خواستار راحت و آسايش شدن است.
ج: بروز اختلافات مصلحتى و طايفه‏اى و ناحيه‏اى و نژادى كه مايه آن نبودن هدف و عزيمت است.
د: تأثير اختلافات اجتماعى در اندازه انضباط و فرمانبردارى از فرماندهى، بلكه در اطمينان داشتن به آن، چه، هر گروه چنان مى‏پندارد كه فرماندهى متمايل به دشمن شده و به همين جهت اعتماد او نسبت به دستگاه فرماندهى كاهش پيدا مى‏كند، و در گيرودار اختلاف: گروهى بر حق است و گروهى بر باطل.
«مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ- بعضى از شما دنيا را مى‏خواست، و بعضى آخرت را،» و به همين سببها پس از پيروزى بر دشمن دچار شكست شديد.
«ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ- پس شما را از ايشان بازداشت تا شما را بيازمايد.»
چه، شكست مؤمنان استوار را از جز ايشان جدا مى‏كند، و به امت درسهايى در نقاط ضعف آن مى‏دهد، و براى فرماندهى فرصتى نيكو براى تصحيح مسير امت و اصلاح اين نقاط ضعف يا حتى تصفيه عناصر سبب شكست يا دور راندن آنها از مراكز مسئوليت مى‏دهد.
اكنون، كه جنگ به پايان رسيده، خدا را مى‏بخشد تا به يگانه كردن صف و پرداختن به اصلاح خودتان بازگرديد.                       
«وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ- و از شما در گذشت، و خداوند را به مؤمنان نعمت و منت است.»
پس عفو دليل بر آن نيست كه خدا مؤمنان و كافران را در يك تراز قرار مى‏دهد، بلكه مؤمنان راستين در جنگ بر كافران برترى دارند.

إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلَائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا ۚ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنَاقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ ﴿١٢﴾ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّـهَ وَرَسُولَهُ ۚ وَمَن يُشَاقِقِ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّـهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ ﴿١٣﴾ ذَٰلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَأَنَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابَ النَّارِ ﴿١٤/انفال﴾
و (به یاد آر) موقعی را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: «من با شما هستم؛ کسانی را که ایمان آورده‌اند، ثابت قدم دارید! بزودی در دلهای کافران ترس و وحشت می‌افکنم؛ ضربه‌ها را بر بالاتر از گردن (بر سرهای دشمنان) فرود آرید! و همه انگشتانشان را قطع کنید! این بخاطر آن است که آنها با خدا و پیامبرش (ص) دشمنی ورزیدند؛ و هر کس با خدا و پیامبرش دشمنی کند، (کیفر شدیدی می‌بیند؛) و خداوند شدید العقاب است! این (مجازات دنیا) را بچشید! و برای کافران، مجازات آتش (در جهان دیگر) خواهد بود!
تثبيت دلها ی مومنان توسط خداوند تبارك و تعالى
[12] در مواقع سختى بسا اراده مسلمانان روى به ضعف نهد و ايمانشان سستى گيرد ولى خداى تعالى به وسيله نيروى ملائكه به دلها ثبات و استقامت عطا مى‏كند.
إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ آن گاه كه پروردگارت به فرشتگان وحى كرد كه من با شمايم.»
و از آنجا كه خداوند با ملائكه است و ملائكه را به نيروى مقهور ناشدنى خود يارى مى‏رساند پس ملائكه از هر قوه و قدرت مادى برتر و تواناترند.
فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ شما مؤمنان را به پايدارى وا داريد، من در دلهاى كافران بيم خواهم افكند.»
چون ترس بر دل و جان غلبه يابد بسا اشياء در نظر بزرگتر از اندازه واقعى‏شان جلوه نمايد از اين رو كافران نيروى مؤمنان را بيش از آنچه بود مشاهده كردند و در كارشان سستى گرفتند و اين امر در اثر ثباتى بود كه خداوند به وسيله ملائكه به مؤمنان ارزانى داشته بود و اين ثبات سبب پيروزيشان در عرصه نبرد گرديد.
فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ و بر گردنهايشان بزنيد و انگشتانشان را قطع كنيد.»
اين ضربتها در جاهاى حساس بدن فرود آمد، چون سر و دست و هيچ ضربتى به هدر نرفت و ناچيز نشد در حالى كه ضربات دشمن، به هدر مى‏رفت و ناچيز مى‏شد، زيرا دلهايشان پراكنده بود و بى‏ثبات بدين گونه چون دل و جان از ثبات برخوردار باشند پيروزى فرا چنگ آيد.
[13] به چه سبب خداوند دلهاى كافران را پراكنده ساخت و آنان را به هزيمت وا داشت؟ زيرا آنان از فرمان خداوندى سر بر تافته و از راه راست زندگى انحراف جسته بودند. از اين رو است كه مى‏فرمايد: 
ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ‏
زيرا با خدا و پيامبرش به مخالفت برخاستند و هر كه با خدا و پيامبرش مخالفت ورزد، بداند كه عقوبت خدا سخت است.»
حتى مؤمنانى كه خداوند در آن روز پيروزيشان داده بود، اگر از راه راست پروردگارشان منحرف شوند عذاب سخت الهى را روياروى خويش خواهند يافت.
[14] خداوند تنها به عذاب دنيوى بسنده نمى‏كند بلكه عذاب اخروى را نيز از آن باز نخواهد گرفت:
ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ عَذابَ النَّارِ اين چنين است. عقوبت را بچشيد و عذاب آتش از آن كافران است.»
ترس کفار:
وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا ﴿٢٦﴾ وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَئُوهَا ۚ وَكَانَ اللَّـهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا ﴿٢٧/احزاب﴾
و خداوند گروهی از اهل کتاب [= یهود] را که از آنان [= مشرکان عرب‌] حمایت کردند از قلعه‌های محکمشان پایین کشید و در دلهایشان رعب افکند؛ (و کارشان به جایی رسید که) گروهی را به قتل می‌رساندید و گروهی را اسیر می‌کردید! و زمینها و خانه‌ها و اموالشان را در اختیار شما گذاشت، و (همچنین) زمینی را که هرگز در آن گام ننهاده بودید؛ و خداوند بر هر چیز تواناست!
در ایه25 احزاب می خوانیم:احزاب گرد آمدند و بر پشت بهترين اسبان خود نشستند و براى تحقق دو هدف به جنگ مسلمانان آمدند:
1- انتقام از اسلام و رسول و مسلمانان. از اسلام به اعتبار آن كه با عقايد افكارشان مخالف بود و از رسول به اعتبار اين كه زعيم اسلام بود و رهبرى‏اش بر ضد آنها. همچنين از مسلمين به اعتبار اين كه بيشترين از اطاعت آنها خارج شده بودند و در جنگهاى گذشته به يارى آنها نشتافته بودند.
2- علاوه بر انتقام ربودن غنايم از مسلمانان خواه اموال باشد يا اسير. به طور كلى مشركان مى‏دانستند كه مدينه پس از هجرت پيامبر به آنجا از تحت سيطره آنها خارج شده پس در اين اميد بودند كه بار ديگر آن را به زير سيطره خود درآورند.
ولى خداوند بر مسلمانان منت نهاد و دشمنشان شكست خورد و به اهداف خود نرسيد. از سوى ديگر مسلمانان بدون تلفات و خسارت شاهد پيروزى را در آغوش گرفتند.
«وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ- خدا كافران كينه‏توز را باز پس زد.»
بدون اين كه به اهداف خود دست يابند. و كينه آنها به جمع آورى غنايم تشفى نيافت.
«لَمْ يَنالُوا خَيْراً وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً- اينان به هيچ غنيمتى دست نيافتند و در كارزار مؤمنان را خدا بسنده است. زيرا خدا پرتوان و پيروزمند است.»
پرتوان از آن رو كه كافران را با همه ساز و برگشان منهزم ساخت و پيروزمند، زيرا مؤمنان را يارى داد پس اگر ياريشان نداده بود در برابر كافران ذليل و خوار مى‏شدند و هيبتشان زايل مى‏شد.
[26] يكى از فوايد جنگ احزاب آن بود كه از چهره دشمنان واقعى اسلام پرده برگرفت و مسلمانان را به جنگ با آنان كشيد، مثلا بنى قريظه كه دعوى هم‏پيمانى مى‏كردند.
«وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ- آن گروه را كه به ياريشان برخاسته بودند.»
يعنى كافران را ضد مسلمانان يارى دادند.
«مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ- و از اهل كتاب.»
يعنى يهود بنى قريظه.
«مِنْ صَياصِيهِمْ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ- از قلعه‏هايشان فرود آورد و در دلهايشان بيم افكند.»
بيم از آيات و علاماتى كه سبب پيروزى رسول در جنگش بر ضد دشمنان مى‏شد. و شك نيست كه شكست معنوى و روحى به شكست نظامى منتهى مى‏شود. رسول خدا حاكم مطلق جزيرة العرب مى‏شد و اين امر آنان را مى‏ترسانيد واز سطوت او بيمناك مى‏ساخت. زيرا او سپاهى براى نبرد با روم تعبيه كرده بود- روم كه در آن عصر يكى از دو دولت بزرگ بود- در غزوه احد وقتى كه مسلمانان شكست نظامى خوردند وحى نازل شد كه مجروحان را از سپاه خود گرد آورد و از پى دشمن رود. كفار پنداشتند كه سپاهيان تازه‏اى به جنگ آنها مى‏آيد. و به سبب همين وحشت پس از پيروزى شكست خوردند.
سرنوشت بنى قريظه هم چنين بود. آنها پنداشته بودند كه رسول اللَّه ناتوان شده است زيرا با قريش و احزاب آن جنگ نكرد ولى به زودى مشاهده كردند كه مسلمانان دژهايشان را محاصره مى‏كنند. پس به هزيمت شدند. ولى اين شكست با سلاح نبود بلكه از ترس بود.
«فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً- گروهى را كشتيد و گروهى را به اسارت گرفتيد.»
اين مربوط است به يك واقعه مهم تاريخى كه ما پس از تفسير آيه بعد به ذكر آن خواهيم پرداخت.
[27] «وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ- خدا زمين.»
زمين يهود را، «وَ دِيارَهُمْ- و خانه‏ها.»
دژها و خانه‏هايشان را، «وَ أَمْوالَهُمْ- و اموالشان را.»
يعنى دارائيهاى مادى كه به غنيمت به دست مسلمانان افتاد.
«وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها- و زمينهايى را كه بر آنها پاى ننهاده‏ايد.»
يعنى براى تصرف آنها مردان و اسبان به قتال نرفته‏اند، زيرا مسلمانان آنها را به محاصره گرفتند.
«وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً- به شما واگذاشت و خدا بر همه كارى تواناست.»
اين از چيزهايى است كه سبب اعتماد مؤمنان به خدا مى‏شود. آنها مى‏داننداراده مطلق اراده خداست. مسلما كسى كه چنان پندارد كه از سوى يك قدرت بى انتها يارى مى‏شود هر چه بيشتر تسليم او مى‏گردد و به وعده‏هاى او اعتماد و اطمينان بيشتر حاصل مى‏كند پس استقامت بيشتر به خرج مى‏دهد.
غزوه بنى قريظه:
زهرى از عبد الرحمن بن عبد اللَّه بن كعب بن مالك و او از پدر خود روايت كند كه چون پيامبر (ص) با مسلمانان از خندق بازگشت و زره از تن بيرون آورد و شستشو و استحمام كرد جبرييل بر او نازل شد و گفت: اگر تو زره از تن بيرون كرده‏اى ما نكرده‏ايم. رسول اللَّه (ص) برجست و سوگند خورد كه نماز عصر را پس از رسيدن به بنى قريظه به جاى خواهند آورد. مردم نيز سلاح بر تن راست كردند و تا به بنى قريظه رسيدند خورشيد غروب كرد: مردم به گفتگو پرداختند. بعضى گفتند رسول خدا سوگند خورد. كه نماز عصر را پس از رسيدن به بنى قريظه به جاى خواهد آورد. پس اكنون كه به موقع نرسيده‏ايم بر ما گناهى نيست. بعضى نماز به جاى آوردند و بعضى نماز نخواندند تا خورشيد كاملا غروب كرد و تا به بنى قريظه نرسيدند نماز به جاى نياوردند. پيامبر هيچ يك از آن دو گروه را ملامت نكرد و على بن ابى طالب را بر مقدمه بفرستاد و علم را به دست او داد و فرمود كه برود تا لشكرى را كه به همراه داشت و بر در دژ بنى قريظه نگهدارد. رسول اللَّه نيز از پى او حركت كرد. بر جماعتى از انصار از بنى غنم گذشت كه منتظر رسيدن او بودند.
پرسيد سوارى از اين جا گذشت؟ گفتند آرى دحيه كلبى بر ما گذشت بر اشترى شهبا سوار بود و قطيفه ديبايى به زير خود انداخته بود. رسول اللَّه (ص) گفت: او جبرييل بود او به سوى بنى قريظه فرستاده شده بود تا آنها را متزلزل سازد و در دلهايشان ترس افكند. على برفت تا به در دژ رسيد شنيد كه رسول اللَّه را دشنام مى‏دهند.
على بازگشت. رسول اللَّه (ص) را در راه ديد. گفت: يا رسول اللَّه: مبادا خود به اين ناپاكان نزديك گردى. گفت: حتما درباره من سخنى ناسزا شنيده‏اى؟ گفت: آرى. پيامبر (ص) گفت: وقتى كه چشمشان به من افتد ديگر از اين گونه سخنان بر زبان نخواهند آورد. پيامبر به پاى دژ رسيد و گفت: اى بوزينگان و خوكان ديديد خدا شما را خوار ساخته و محنت و بلا بر سر شما فرستاد؟
گفتند: اى ابو القاسم تو مرد نادانى نبوده‏اى. پيامبر آنها را بيست و پنج روز محاصره كرد. تا در محاصره به جان آمدند. و خدا بر دلهايشان بيم افكند. حيى بن اخطب با بنى قريظه به دژشان داخل شده بود. و اين در وقتى بود كه غطفان برگشته بودند. چون يقين كردند كه پيامبر بدون آن كه با آنان بجنگد باز نخواهد گشت.
كعب بن اسد گفت: اى يهوديان حادثه فرا رسيده و من شما را ميان سه چيز مخير مى‏كنم. گفتند آن سه چيز چيست؟ گفت: با اين مرد بيعت كنيم و تصديقش نماييم. شما مى‏دانيد كه او از طرف خدا آمده و شما نام او را در كتابهاى خود يافته‏ايد. پس بياييد جان و مال خود و زنانتان را در امان داريد. گفتند: ما حكم تورات را هرگز نسخ نخواهيم كرد و دينى و كتابى جز آنچه داريم نمى‏پذيريم.
گفت: پس بياييد زنان و فرزندانمان را بكشيم آن گاه شمشيرها بركشيم و بر اينان بتازيم و در حالى كه دلواپس زن و فرزند خود نيستيم، يا خود كشته مى‏شويم يا آنها را مى‏كشيم. گفتند: اين هم سخنى نابجاست. چرا اين بينوايان را بكشيم؟ فرضا پيروز شديم زندگى پس از آنها براى ما چه لطفى خواهد داشت؟ گفت: سوم آن كه امشب شب شنبه است محمد و يارانش مى‏دانند كه ما در چنين شبى جنگ نمى‏كنيم، بيائيد بر خلاف سنت خويش بر آنان شبيخون بزنيم در حالى كه آنان غافل از ما هستند. گفتند: نه، ما هرگز شنبه را تباه نخواهيم كرد. كه به سرنوشت آنان دچار مى‏شويم كه چنين كرده بودند و مسخ شدند. گفت: دريغا كه در ميان شما حتى يك تن دورانديش هم نيست.
زهرى گويد: يهوديان از حضرت خواستند كه يكى از اصحابش را بفرستد تا حكميت كند. پيامبر گفت: شما خود هر كس از اصحاب مرا مى‏خواهيد برگزينيد. آنان سعد بن معاذ را برگزيدند. رسول اللَّه (ص) هم به آن راضى شد. يهودان به حكم سعد بن معاذ فرود آمدند. پيامبر سلاحهايشان را بگرفت و در خيمه خود گذاشت و فرمود تا همه را دست بربستند و در خانه اسامه نگاه داشتند. حضرت رسول از پى سعد بن معاذ فرستاد. سعد آمد و گفت: جنگجويانشان را بكش و زن و فرزندانشان را اسير كن. و اموالشان به غنيمت ببر. و آب و ملكشان به مهاجران تعلق مى‏گيرد، نه انصار. و انصار را گفت: ما را خانه و زمين است و مهاجران را نيست.
رسول (ص) تكبير گفت. و سعد را گفت: به حكم خدا حكم كردى. رسول اللَّه (ص) مردان جنگى آنها را كشت. بعضى گويند ششصد تن بودند و بعضى گويند چهار صد و پنجاه تن. هفتصد و پنجاه تن را هم اسير كردند. گويند كه آنها در راه به كعب بن اسد گفتند: پندارى كه با ما چه خواهد كرد؟ كعب گفت:
يقين مى‏دانم كه حتى يك تن از شما هم باز نمى‏گردد. يحيى بن اخطب را آوردند، حله‏اى بر تن انداخته بود آن را از همه طرف سوراخ سوراخ كرده بود. تا پس از مرگ تنش را برهنه نكنند. دستهايش به گردنش بسته شده بود. چون چشمش به پيامبر افتاد، گفت: از اين كه با تو دشمنى كرده‏ام خود را ملامت نمى‏كنم ولى هر كس خدا براى او خوارى خواسته باشد خوار داشته خواهد شد و من از آن نمى‏ترسم كه تو مرا بكشى كه بنى اسراييل همه بدين راه رفته‏اند و كشته شده‏اند. سپس نشست تا گردنش را زدند. آن گاه پيامبر زنان و فرزندان و اموالشان را ميان مسلمانان تقسيم كرد جمعى از اسيران را با سعد بن زيد انصارى به نجد فرستاد و آنها را در مقابل اسب و سلاح فروخت. چون كار بنى قريظه به پايان آمد، جراحت سعد بن معاذ سر باز كرد. پيامبر او را به خيمه‏اى كه برايش در مسجد زده بودند فرستاد. جابر بن عبد اللَّه الانصارى گويد: جبرييل آمد و به پيامبر گفت: «اين بنده صالح خدا كه مرده است كيست؟ درهاى آسمان به روى او باز شده و عرش به جنبش آمده است».
رسول اللَّه (ص) به مسجد رفت ديد سعد است كه جان سپرده». « مجمع البيان، ج 8، ص 351.»
توضيح:
به سبب حكم سعد بن معاذ 450 تا 600 جنگجوى بنى قريظى كشته شدند
در صورتى كه اسلام به موضوع قتل حساس است به طورى كه كشتن يك نفر را به منزله كشتن همه مردم مى‏داند و مى‏فرمايد: «كَتَبْنا عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً». با اين ديدگاه، حكم سعد على الظاهر ستمى در حق كشته‏شدگان به شمار مى‏آيد اما وقتى به واقعيت امر بر مى‏گرديم درستى اين حكم حتى در سنجش با عادات جامعه آن روز بر ما آشكار مى‏شود. زيرا خيانتى كه بنى قريظه با شكستن پيمان خود با پيامبر در آن لحظه سخت و بحرانى مرتكب شدند و كفار و مشركان را عليه آن حضرت و امت اسلامى يارى رساندند در حكم شرع و در منطق جامعه‏اى كه خيانت را در هر شكلى ردّ مى‏كند و به طور كلى در هر شرايطى سزاوار چنين كيفرى مى‏باشد.
درست است كه جنگ و غارت ويژگى عربها بود اما وفاى به عهد و پايبندى به معاهدات و بلكه دفاع از همپيمانان در ميان عربها يك امر مقدس به شمار مى‏رفت و از آن جا كه بنى قريظه از پيامبر خدا دفاع نكردند و حتى در كنار ساير احزاب با آن حضرت جنگيدند طبعا سزاوار چنين حكم و كيفرى بودند. اين يك امر طبيعى است كه حتى تورات بدان حكم مى‏كند.
وانگهى سعد بن معاذ كه در نبرد احزاب با اصابت تيرى به پيشانى‏اش مجروح شد و بعد از حادثه بنى قريظه به شهادت رسيد مظهر انسانى بود كه به پيامبر خدا تأسى جست. او از كسانى بود كه اين سخن خداى تعالى را پاسخ مثبت داد:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ». همچنين يكى از مصاديق اين آيه است كه: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ».
هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ۚ مَا ظَنَنتُمْ أَن يَخْرُجُوا ۖ وَظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّـهِ فَأَتَاهُمُ اللَّـهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا ۖ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ ۚ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ ﴿٢﴾ وَلَوْلَا أَن كَتَبَ اللَّـهُ عَلَيْهِمُ الْجَلَاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيَا ۖ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابُ النَّارِ ﴿٣/حشر﴾او کسی است که کافران اهل کتاب را در نخستین برخورد (با مسلمانان) از خانه‌هایشان بیرون راند! گمان نمی‌کردید آنان خارج شوند، و خودشان نیز گمان می‌کردند که دِژهای محکمشان آنها را از عذاب الهی مانع می‌شود؛ امّا خداوند از آنجا که گمان نمی‌کردند به سراغشان آمد و در دلهایشان ترس و وحشت افکند، بگونه‌ای که خانه‌های خود را با دست خویش و با دست مؤمنان ویران می‌کردند؛ پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم! و اگر نه این بود که خداوند ترک وطن را بر آنان مقرّر داشته بود، آنها را در همین دنیا مجازات می‌کرد؛ و برای آنان در آخرت نیز عذاب آتش است!

 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید

آخرین مطالب

ترجمه سایت

آمار سایت

حدیث تصویری

اوقات شرعی

ذکر امروز

ذکر روزهای هفته

ارتباط جهت طرح سوال و موضوع

ایمیل:
موضوع:
متن پیام:
5 + 2 =