سؤالاتى از وهابیون
نوشته شده توسط محمد علی محسن زاده   
چهارشنبه ، 4 اسفند 1395 ، 20:19


1 - شما مى‏گوييد پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه و اله و سلم خليفه معين نكرد و تعيين آن را بعهده مردم گذاشت. اگر اين كار حضرت، حق و به صلاح امت بود و تضمين كننده هدايت مردم بود، پس بر همه‏ واجب است از او متابعت كنند چون كار او بايد براى تمام خداجويانى كه معتقد به قيامت هستند، الگو باشد: «لقد كان لكم في رسول اللّه أسوة حسنة لمن كان يرجوا اللّه واليوم الآخر» الأحزاب: 21 .
بنا بر اين، كار ابوبكر كه خليفه معين كرد بر خلاف سنت پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم و موجب ضلالت امت بود.
و همچنين كار عمر كه تعيين خلافت را بعهده شوراى شش نفره نهاد نيز، برخلاف سنت پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم و سيره ابوبكر بود.
و اگر چنانچه بگوييد كار ابوبكر و عمر به صلاح امت بود، پس بايد ملتزم باشيد كه كار رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم صحيح نبوده، نستجير بالله من ذلك رجوع شود به المناظرات في الإمامة: ص 246 و259، و قصص العلماء: 391، مناظره شيخ صدوق با ملك ركن الدولة ومناظره مأمون با علماء اهل سنت .
2 - پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم براى چند روز كه از مدينه بيرون مى‏رفت يكى از اصحاب خودرا بعنوان جانشين معين مى‏فرمود: «لأنّ النبي صلى الله عليه وسلم استخلف في كلّ غزاة غزاها رجلاً من أصحابه» تفسير القرطبي ج 1 ص 268 .
ابن ام مكتوم را در 13 مورد از غزوات، مانند: بدر، احد، ابواء، سويق، ذات الرقاع، حجّة الوداع و... بعنوان جانشين خود در مدينه انتخاب نمود عون المعبود لعظيم آبادي ج 8 ص 106، كنز العمال ج 8 ص 268، الطبقات الكبرى لابن سعد ج 4 ص 209، الإصابة ج 4 ص 495 والمغني لابن قدامه ج 2 ص 30 . و همچنين ابو رهم را بهنگام عزيمت به مكه، جنگ حنين و خيبر، محمد بن مسلمة را در جنگ قرقره، نميلة بن عبد اللّه را در بنى المصطلق، عويف را در جنگ حديبيّة و... بعنوان خليفه خود قرار داد التنبيه والإشراف للمسعودي: 211، 214.213، 215، 216، 217، 218، 221، 225، 228، 231، 235، تاريخ خليفة بن خياط ص 60 .
بنا براين، آيا معقول است كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم كه براى خروج يك روز از مدينه مانند جنگ احد كه در يك ميلى مدينه بود، براى خود جانشين معين مى‏نمود، و امت اسلامى را بدون جانشين براى هميشه ترك نموده باشد؟
آيا صحيح است كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم در جنگ خندق كه در كنار مدينه بود براى خود جانشين تعيين نموده ولى براى زمان طولانى بعد از خود، كسى را بعنوان جانشين معين نكرده باشد.
آيا در موارد يادشده، يك مورد سراغ داريد كه حضرت انتخاب جانشين را بعهده مردم واگذار نموده باشد؟
و يا در يك مورد با مسلمانها در مورد جانشين خود مشورت فرموده باشد؟
3 - شما از طرفى، در كتب روايى خود از رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم نقل مى‏كنيد كه فرمود: تمام پيامبران داراى وصى و جانشين بودند: «لكل نبيّ وصيّ ووارث» تاريخ مدينة دمشق: 42 / 392، والرياض النضرة: 3 / 138 ( ج 2 / 178 ) ذخائر العقبي 71، المناقب للخوارمى: 42، و 85 ، واز قول سلمان فارسى نقل مى‏كنيد كه از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم پرسيد: هر پيامبرى براى خود وصى وجانشين داشت، وصى شما كيست؟ «إنّ لكلّ نبيّ وصيّاً، فمن وصيّك؟»
المعجم الكبير: 6 / 221، مجمع الزوائد: 9 / 113، فتح الباري: 8 / 114 و از طرف ديگر مى‏گوييد پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم كسى را بعنوان جانشين معين ننمود.
آيا در ميان تمامى پيامبران الهى، رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم استثناء شده بود و اين از خصوصيّات و ويژگيهاى حضرت بود؟ و يا بر خلاف سنت تمام پيامبران عمل نمود؟ با اينكه خداوند در قرآن پس ذكر اسامى پيامران بزرگ، به رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم امر فرموده كه از هدايت آنان متابعت نمايد: «أولئك الذين هدى اللّه فبهداهم اقتده» انعام: 90 .
4 - شما مى‏گوييد: رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم اين امت را بدون تعيين خليفه و جانشين رها نمود و از دنيا رفت، آيا رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم تعيين خليفه را به عهده امت نهاد كه به هر نحويكه صلاح ديدند و هر كسى را كه پسنديدند بعنوان خليفه انتخاب نمايند و خود حضرت هيچ سخنى در باره شرائط انتخابات و شرائط رهبرى و شرائط شركت كنندگان در انتخابات بيان نفرمودند؟
و اين كار قطعاً، معقول نيست؛ زيرا رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم در موقعيّتى از دنيا رفت كه جامعه اسلامى در بدترين وضعيت قرار داشت؛ چون از طرفى دولت قدرتمند روم و ايران، حكومت اسلامى را تهديد مى‏كردند، كه اصرار حضرت مبنى بر تجهيز جيش اسامه، بهترين گواه اين مطلب است.
و از طرف ديگر، منافقان، مشركان و يهوديان هر روز مشكلى براى جامعه اسلامى ايجاد مى‏كردند.
بديهى است در چنين موقعيتى اگر حاكم جامعه، يك فرد عادى بود جامعه را بدون جانشين رها نمى‏كرد، پس چگونه معقول است رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم اين جامعه را بدون تعيين خليفه و جانشين گذاشته و رفته باشد؟ با اينكه حضرت بيش از هر كسى غمخوار مسلمين بود و براى رفاه آنان از هر تلاشى دريغ نمى‏ورزيد وآيه شريفه «لقد جاءكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتّم، حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم» التوبة 9 : 128 ، بهترين دليل اين سخن است.
و اعتقاد به اين چنين امرى بالاترين اهانت به رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم است كه با اين چنين تصميمى، جامعه اسلامى را با سخت‏ترين مشكل مواجه ساخته، همانگونه‏اى كه دكتر احمد امين دانشمند مصرى به صراحت مى‏گويد: پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم بدون اينكه جانشينى معين كند و يا چگونگى و شرايط تعيين حاكم را بيان كرده باشد از دنيا برود، جامعه اسلامى را با مشكلترين و خطرناكترين وضع مواجه ساخته است.
«توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله ولم يعيّن من يخلفه، ولم يبيّن كيف يكون اختياره ، فواجه المسلمون أشق مسألة وأخطرها!!» فجر الاسلام : 225 .
وهمچنين ابن خلدون مى‏گويد: محال است كه جامعه را بدون رهبر و سرپرست رها كرد كه عامل درگيرى ميان مردم و سياستمداران گردد، بدين جهت در هر اجتماعى نياز مبرم به تعيين حاكمى است كه جامعه را از هرج و مرج جلوگيرى كند: «فاستحال بقاؤهم فوضيّ دون حاكم يزع بعضهم عن بعض واحتاجوا من أجل ذلك إلى الوازع وهو الحاكم عليهم» مقدمة ابن خلدون: 187 .
5 - به نقل صحيح مسلم: حفصة به عمر گوشزد مى‏كند كه كسى را بعنوان جانشين خود معين كند و بدنبال آن عبد اللّه فرزند عمر، به وى مى‏گويد: اگر چوپان تو، شتران و گوسفندان را بدون سرپرست رها كند، به وى اعتراض خواهى كرد كه چرا باعث نابودى آنها گرديدى؟.
پس بفكر اين امت باش ! و كسى را بعنوان خليفه براى آنان تعيين كن! چون رعايت حال اين امت از مراعات وضع شتران و گوسفندان لازم‏تر است: «عن ابن عمر قال: دخلت على حفصة فقالت: أعلمت أنّ أباك غير مستخلف ؟ قال : قلت : ما كان ليفعل. قالت : إنّه فاعل. قال ابن عمر : فحلفت أنّي أكلّمه في ذلك. فسكت، حتّى غدوت . ولم أكلّمه. قال : فكنت كأنّما أحمل بيميني جبلاً، حتى رجعت فدخلت عليه ، فقلت له: إنّي سمعت، الناس يقولون‏
مقالة فآليت أن أقولها لك ، زعموا أنّك غير مستخلف ، وأنّه لو كان لك راعي إبل، أو راعي غنم ثمّ جاءك وتركها رأيت أن قد ضيّع ، فرعاية الناس أشدّ» صحيح مسلم: 6 / 5 (3 / 1823) ، كتاب الإمارة ، باب الاستخلاف وتركه، مسند أحمد: 1 / 47، المصنف لعبد الرزاق: 5 / 448 .
6 - همچنين عائشه بوسيله عبد اللّه بن عمر به عمر پيام مى‏دهد: امت محمد را بدون چوپان رها مكن و كسى را بعنوان جانشين تعيين نما، چون واهمه آن را دارم كه آنان گرفتار فتنه گردند: «ثمّ قالت (أي عائشة): يا بُنيّ! أبلغ عمر سلامي، وقل له: لا تدع أمّة محمد بلاراع، استخلف عليهم ولا تدعهم بعدك هملاً، فإنّي أخشى عليهم الفتنة الإمامة والسياسة: 1 / 42 بتحقيق الشيري، 1 / 28 بتحقيق الزيني.
و همينطور، معاويه كه به قصد گرفتن بيعت براى يزيد وارد مدينه شد، در جمع صحابه و ضمن گفتگو با عبد اللّه عمر گفت: «إنّي أرهب أن أدع أمّة محمد ( صلى الله عليه و اله و سلم ) بعدي كالضأن لا راعي لها» من وحشت دارم، كه امت پيامبر را همانند گوسفند بدون چوپان رها سازم و بروم تاريخ الطبري: 4 / 226، ط. مؤسسة الأعلمي - بيروت، الإمامة والسياسة: 1 / 206 بتحقيق الشيري، 1 / 159 بتحقيق الزيني، ط. مؤسسة الحلبي - القاهرة .
و مطابق نقل ابن سعد در طبقات، عبد اللّه عمر به پدرش گفت: اگر چنانچه كسى را وكيل تو بر روى زمينهاى كشاورزى است، فرا خوانى، آيا كسى را جايگزين آن خواهى كرد يا خير؟ گفت: آرى!
و پرسيد: اگر كسى را كه گوسفندان تو را چوپانى مى‏كند فرا خوانى، كسى را بجاى آن قرار خواهى داد يا خير؟ گفت: آرى!pp وقال عبد الله بن عمر لأبيه : لو استخلفت ؟ قال : من ؟ قال : تجتهد فإنّك لست لهم بربّ، تجتهد ، أرأيت لو أنّك بعثت إلى قيّم أرضك ألم تكن تحبّ أن يستخلف مكانه حتى يرجع إلى الأرض ؟ قال : بلى . قال : أرأيت لو بعثت إلى راعي غنمك ألم تكن تحبّ أن يستخلف رجلاً حتى يرجع ؟ طبقات ابن سعد 3 ص 343، ط. دار صادر - بيروت، فليراجع: تاريخ مدينة دمشق: 44 / 435
آيا اين بالاترين اهانت به رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم نيست كه به مقدار عائشة و حفصة و يا معاويه هم بفكر امت نبود؟!! و احساس نفرمود كه امت خود را نبايد بدون چوپان رها سازد؟!!.
و آيا كسى نبود به رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم تذكر دهد كه كسى را بعنوان جانشين تعيين كند؟!!
و يا از حضرت، راه و روش تعيين خليفه را سؤال نمايد؟!!
7 - آنانكه مى‏گويند پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله و سلم بدون وصيت از دنيا رفت، آيا مى‏دانند كه يك كار خلاف قرآن و سنت به حضرت نسبت داده‏اند؟!
چون قرآن برهمه مسلمين دستور مى‏دهد كه بدون وصيت، از دنيا نروند: (كتب عليكم إذا حضر أحدكم الموت إن ترك خيراً الوصيّة) سورة المائدة : 3.
زيرا جمله (كتب عليكم) همانند همين جمله در آيه شريفه (كتب عليكم الصيام) دلالت بر اهميت و لزوم متعلق دارد.
و از طرفى هم رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم فرموده: وظيفه هر مسلمان داشتن وصيت‏نامه است، و نبايد سه شب از عمر مسلمانى سپرى شود، مگر اينكه وصيّت او در كنارش قرار گرفته باشد: «ما حق امرئ مسلم له شئ يوصي به ، يبيت ثلاث ليال إلا ووصيّته عنده مكتوبة».
بطورى كه عبد اللّه بن عمر مى‏گويد: وقتى كه اين حديث را از رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم شنيدم، هيچ شبى را بدون وصيّت نامه سپرى نكردم: «قال عبد اللّه بن عمر: ما مرّت عليّ ليلة منذ سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم قال ذلك، إلّا وعندي وصيّتي» صحيح مسلم: 5 / 70، أوّل كتاب الوصيّة، ط. دار الفكر - بيروت .
آيا مى‏شود گفت: كه عبد اللّه بن عمر به سخنان رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم بيش از خود حضرت، پايبند بود؟
آيا مى‏شود گفت: پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله و سلم سخنى بگويد كه خود به آن عمل نكند؟
خداوند مى‏فرمايد: چرا سخنى مى‏گوييد كه به آن عمل نمى‏كنيد؟ و اين تناقض در گفتار و عمل، خشم خداوند را به دنبال دارد: (يا أيّها الذين آمنوا لِمَ تقولون ما لا تفعلون كبر مقتاً عند اللّه أن تقولوا ما لاتفعلون) صف: 2 و 3 .
و اين تناقض بقدرى روشن بود كه مورد اعتراض بعضى از روات قرار گرفته مانند طلحة بن مصرف كه به عبد اللّه بن اوفى مى‏گويد: چگونه مى‏شود كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم به مردم دستور وصيت دهد آنگاه خود ترك كند: «عن طلحة ابن مصرف، قال: سألت عبداللّه بن أبي أوفى: هل كان النبى (ص) أوصى؟ قال: لا. فقلت: كيف كتب على الناس الوصيّة، ثمّ تركها - قال: أوصى بكتاب اللّه صحيح البخاري: 3 / 186، كتاب الجهاد،5 / 144، باب مرض النبي صلى الله عليه و اله و سلم من كتاب المغازي، 6 / 107، باب الوصاة بكتاب اللّه، دار الفكر - بيروت .
وفى رواية احمد: «فكيف أمر المؤمنين بالوصيّة ولم يوص؟ قال: أوصى بكتاب اللّه» مسند احمد بن حنبل: 4 / 354، فتح الباري:5 / 268، تحفة الأحوذي: 6 / 257 .
آيه و حديث توصيه، اگر دلالت بر لزوم وصيت نكند، حدّ اقل دلالت بر جواز وصيت كه دارد ونشان مى‏دهد كه وصيت نمودن يك عمل نيك و پسنديده است و بر پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم زيبنده نيست كه آن را ترك نمايد؛ زيرا قرآن مى‏گويد: آيا مردم را به كار نيك دعوت كرده و خود را فراموش مى‏كنيد: أتأمرون الناس بالبرّ وتنسون أنفسكم) بقره: 44 .
8 - آنانكه مى‏گويند پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم بدون جانشين از دنيا رفت و تعيين خليفه را به عهده امت نهاد، آيا شرايطى هم براى كسى كه رهبرى جامعه را بعهده مى‏گيرد و همچنين شرايط كسانى كه در انتخابات رهبرى، شركت مى‏كنند، معين فرمود يا نه ؟
اگر معين فرموده، اين شرايط در كدام حديث و روايت آمده است؟
اگر اين شرايط در سخنان حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم آمده بود چرا در سقيفه بنى ساعده هيچيك از قهرمانان سقيفه به آن استناد نكردند؟
وانگهى! اگر انتخاب ابو بكر مطابق شرايطى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله و سلم بيان فرموده بود، چرا ابو بكر گفت: بيعت من يك امر اتفاقى و ناگهانى و بدون تدبير صورت گرفت و خداوند، شرّ آن را دفع نمود قال أبو بكر في أوائل خلافته: إنّ بيعتي كانت فلتة وقى اللّه شرّها وخشيت الفتنة. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: 6 / 47 بتحقيق محمد ابوالفضل، وأنساب الأشراف للبلاذري: 1 / 590 ط. مصر ، يعنى طبيعتاً كار شرّى بود، ولى خداوند شرّ آن را برطرف ساخت قال ابن الأثير: أراد بالفلتة الفجأة، ومثل هذه البيعة جديرة بأن تكون مهيّجة للشر. النهاية في غريب الحديث: 3 / 467 .
و همين عبارت را عمر در اواخر خلافت خويش بر بالاى منبر بيان كرد و گفت: اگر كسى به چنين كارى مبادرت كند، محكوم به مرگ خواهد شد: «إنّ بيعة أبي بكر كانت فلتة وقى اللّه شرّها فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه» شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: 2 / 26، ورجوع شوده به: صحيح البخارى ج 8 ص 26، كتاب المحاربين، باب رجم الحبلى من الزنا، مسند احمد ج 1 ص 55 .
ابن اثير مى‏گويد: كار بى رويه را «فلتة» مى‏گويند و بخاطر ترس از انتشار امر خلافت به بيعت ابوبكر مبادرت ورزيدند: «والفلتة كلّ شي‏ء من غير رويّة وإنّما بودر بها خوف انتشار الأمر» النهاية في غريب الحديث: 3 / 467 .
اى كاش كسى از ابن اثير مى‏پرسيد كه ترس از كدام امر خلافت بود؟
ترس از خلافتى كه رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم معين فرموده بود؟
يا ترس از كانديدا شدن افراد مشابه ابوبكر براى امر خلافت؟
انتشار خلافتى را كه رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم معين نموده بود، نه تنها ترسى نداشت؛ بلكه ضامن صلاح ملت بود و بر همگان لازم بود كه در برابر حكم پيامبر سر تسليم فرود آورند، و كسى حق مخالفت و اظهار نظر نداشت.
«ما كان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضى اللّه ورسوله أمراً أن يكون لهم الخيرة من أمرهم» أحزاب: 36 .
و همچنين كانديداتورى افراد ديگر هم واهمه نداشت زيرا پس از ملاحظه و بررسى، مردم اگر وى را هم‏سطح ابوبكر نمى‏يافتند، قطعاً با وى بيعت نمى‏كردند.
و اگر هم سطح ابوبكر بود، چه فرقى در بيعت با او و يا با ابوبكر بود؟
ولى اگر چنانچه او شرايطى بالاتر از ابوبكر داشت، و بهتر از ابوبكر براى اصلاح جامعه مى‏كوشيد، آيا اين كار ابوبكر مانع صلاح جامعه نبود؟
9 - راستى از همه مهم‏تر، اگر واقعاً، خلافت ابوبكر بر مبناى شرايط، و مطابق سنت رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم انجام گرفته بود، چرا عمر گفت: «فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه».
10 - از طرفى مى‏گوييد: پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم كسى را بعنوان جانشين معين نفرمود و به كسى هم دستور نداد تا شخص معيّنى را جانشين او قرار دهد، بلكه مردم، ابوبكر را بعنوان خليفه معين كردند وابوبكر نيز عمر را خليفه معيّن كرد و عثمان هم، توسط شوراى شش نفره تعيين شد، و از طرفى ديگر مى‏گوييد اينها خليفه و جانشين پيغمبر بودند وبه آنان «خليفة الرسول» اطلاق مى‏كنيد. آيا اين، دروغ بستن به رسول گرامى نيست؟ كه مطابق حديث متواتر «من كذب عليّ متعمداً فليتبّؤ مقعده من النار» صحيح البخاري: 1 / 36 و2 / 81 و4 / 145 و7 / 118 قال ابن الجوزي: رواه من الصحابة ثمانية وتسعون نفساً. الموضوعات: 1 / 57، وقال النووي: قال بعضهم: رواه مائتان من الصحابة. شرح مسلم للنووي: 1 / 68 هر گونه دروغ به پيامبر گناه است.
پس بنا بر اين، يا حرف شما كه مى‏گوييد پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله و سلم خليفه معيّن ننمود صحيح باشد، خلفاى راشدين خليفه پيامبر نيستند!!
11 - هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم در بستر بيمارى فرمودند: «دوات وقلم بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد». چرا عمر گفت: «درد بر اوغلبه كرده وكتاب خدا ما را بس است» «إنّ النبيّ صلى اللّه عليه وسلم قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه» صحيح البخاري: 7 / 9، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى، و5 / 137 كتاب المغازي، باب مرض النبي صلى اللّه عليه وسلم ووفاته، افست دار الفكر على ط استانبول ، صحيح مسلم فى آخر كتاب الوصية ج 5 ص 76 ط. دار الفكر - بيروت .
و يا گفتند: رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم هذيان مى‏گويد: «إنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يهجر»، (نستجير باللّه، «كبرت كلمة تخرج من أفواههم» كهف: 5 .
و اين قضيه بقدرى درد آور بود كه وقتى ابن عباس به ياد آن مى‏افتاد، اشك چشمانش همانند دانه‏هاى مرواريد از گونه هايش سرازير مى‏گشت عن ابن عباس قال: «يوم الخميس وما يوم الخميس، ثمّ جعل تسيل دموعه حتى رأيت على خدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال: قال رسول اللّه: ائتونى بالكتف والدواة (او اللوح والدواة) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا: إنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يهجر». صحيح مسلم،وج 5 ص 76 ط. دار الفكر - بيروت،كتاب الوصية باب ترك الوصية لمن ليس عنده شئ‏غ وصحيح البخارى: 4 / 31، كتاب الجهاد والسير .
در رابطه با اين حديث كه در صحيح بخارى و مسلم و ساير كتب صحاح شما آمده چند سؤال مطرح است:
1 - آيا اين سخن عمر، مخالف با قرآن نيست كه مى‏فرمايد: «ما ينطق عن الهوى إن هو إلّا وحي يوحى» النجم: 4 : پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است.
2 - عمر كه گفت: كتاب خداوند براى ما كافى است «حسبنا كتاب اللّه»، اين مخالفت عملى عمر، با سنّت رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم نيست؟
چون سخن رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم كه فرمود: چيزى بنويسم كه شما را از گمراهى مصون بدارد «لن تضلوا بعدى» مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود؛ بلكه داراى اهميت ويژه بود و از بهترين شاخصه‏ها و مصاديق سنّت به شمار مى‏رفت.
3 - آيا مخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم ، مخالفت با قرآن نيست كه مى‏گويد: از اوامر پيامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نماييد: «ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» الحشر: 7 .
4 - آيا سخن بخارى كه مى‏گويد: مردم در كنار بستر رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم سر و صدا كردند و اختلاف كردند، آيا مخالفت با قرآن نكردند كه از هر گونه سرو صدا در كنار حضرت، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند: «يا أيّها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم وأنتم لا تشعرون» حجرات: 2 .
5 - آيا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخن رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم مخالفت با قرآن نيست كه دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگان واجب هست كه تسليم نظريّه پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم باشند، و كسانى را كه نظر حضرت را نمى‏پذيرند، مؤمن نمى‏داند: «فلا وربّك لا يؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم ثمّ لا يجدوا في أنفسهم حرجاً ممّا قضيت ويسلموا تسليماً» النساء : 65 .
6 - پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم تصميم داشت چيزى بنويسد كه مانع ضلالت و گمراهى ملت باشد، آيا ممانعت از نوشتن چنين مطلب مهم، عامل ضلالت و گمراهى نشد؟
آيا سخن حضرت را تصديق نمى‏كنيد و يا ضلالتى صورت گرفته و منكر آن هستيد؟
و اگر قبول داريد، چه ضلالتى دامنگير جامعه اسلامى، جز انحراف از امر خلافت منصوص مى‏دانيد؟
7 - راستى در برابر تيم عمر كه مخالفت با نوشتار حضرت بودند، افرادى هم بودند كه تلاش در نوشتن اين وصيتنامه داشتند: منهم من يقول: قرّبوا يكتب لكم النبي صلى اللّه عليه وسلم كتاباً لا تضلّوا بعده ومنهم من يقول: ما قال عمر» صحيح البخارى ج 7 ص 9، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى وصحيح مسلم ج 5 ص 75، آخر كتاب الوصية .
و حتى زنان پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم نيز به تيم عمر اعتراض كردند كه با اهانت عمر و دفاع رسول صلى الله عليه و اله و سلم مواجه شد: فقالت النسوة من وراء الستر: ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه؟! قال عمر: فقلت إنّكنّ صواحبات يوسف، إذا مرض رسول اللّه، عصرتنّ أعينكنّ، وإذا صحّ، ركبتنّ عنقه! قال: فقال رسول اللّه: دعوهنّ فإنهنّ خير منكم» الطبقات الكبرى لابن سعد ج 2 ص 244، المعجم الأسط للطبراني: 5 / 288، مجمع‏الزوائد لليهثمى الشافعى: 9 / 34 وكنز العمال: 5 / 644 حديث 14133 : زنان از پشت پرده صدا زدند: مگر سخن رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم نمى‏شنويد؟ عمر گفت: شما همانند دلباختگان يوسف هستيد كه به هنگام مريضى پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم چشم غوره مى‏ريزيد، و به وقت سلامتى حضرت، بر گردن او سوار مى‏شويد.
رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم فرمود: متعرض آنان نشويد و آنها را به حال خود واگذاريد، زيرا آنان از شما بهتر هستند.
راستى، چه شد كه عمر و همراهان او، بر تيم مقابل غلبه كردند؟ و كار كداميك از اين دو تيم موافق و يا مخالف قرآن و سنت پيامبر بود؟
8 - اينكه ابن عباس از اين قضيه بعنوان يك رزيه و فاجعه نام مى‏برد، چه معنايى دارد؟ «إنّ الرزيّة كلّ الرزيّة ما حال بين رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم وبين أن يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم ولَغَطهم» صحيح البخارى كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة باب كراهية الخلاف ج 8 ص 161 .
آيا گريه جانسوز ابن عباس و تعبير از اين واقعه بعنوان مصيبت جانگداز كافى نيست كه مقدارى فكر خودتان را به كار بيندازيد و نسبت به عمق فاجعه انديشه نماييد.
9 - رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم با اينكه مفتخر به «إنّك لعلى خلق عظيم» مى‏باشد، آنچنان از اين برخورد خلاف قرآن و سنت مورد اذيت قرار گرفت و غضبناك شد، دستور داد همه از خانه او بيرون بروند: «فلمّا أكثروا اللغط والاختلاف عند النبى قال لهم رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم قوموا (عنّى)» صحيح البخارى ج 7 ص 9، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى .
و اين كار صحابه، با آيه شريفه «إنّ الذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه في الدنيا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهيناً» الأحزاب : 57. چگونه قابل جمع است؟
10 - اگر چنانچه با توجه به گفتار عمر، سخن رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم به هنگام وفات در اثر غلبه مرض و يا نستجير بالله هذيان بوده و حجت نيست، پس چرا شما براى اثبات خلافت ابوبكر به سخن رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم بهنگام وفات استناد مى‏كنيد كه به عائشه فرمود: «مروا أبا بكر فليصلّ» صحيح البخاري: 1 / 162 كتاب الأذان، با وجوب صلاة الجماعة وص 165 باب أهل العلم والفضل أحقّ بالإمامة.
. به ابوبكر بگو تا براى مردم نماز گذارد كما عن أحمد بن حنبل: بأنّه إنّما قدمّه من هو أقرأ، لتفهم الصحابة من تقديمه في الإمامة الصغرى استحقاقه للإمامة الكبرى، وتقديمه فيها على غيره. كشاف القناع للبهوتي ج 1 ص 573، وهكذا في المواقف: 8 / 365 .
11 - ولى با اينكه ابوبكر هنگام نوشتن وصيّت در اثر شدت بيمارى بيهوش گرديد و پس از آنكه به‏هوش آمد دنباله وصيت را نوشت ، كسى به وى نگفت «قد غلب عليه الوجع» و يا «الرجل يهجر» درد بر او غلبه كرده و يا هذيان مى‏گويد لما حضرت أبا بكر الصديق الوفاة دعا عثمان بن عفان فأملى عليه عهده ، ثم أغمي على أبي بكر قبل أن يملي أحدا فكتب عثمان عمر بن الخطاب ، فأفاق أبو بكر فقال لعثمان كتبت أحدا ؟ فقال : ظننتك لما بك وخشيت الفرقة فكتبت عمر بن الخطاب فقال : يرحمك الله ، أما لو كتبت نفسك لكنت لها أهلا. كنز العمال ج 5 ص 678، تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر ج 39 ص 186 و ج 44 ص 248 راجع: تاريخ الطبرى 2 / 353 ط دار الكتب العلميّة - بيروت، سيرة عمر لابن الجوزى: 37 وتاريخ ابن خلدون: 2 / 85 .
بلكه همان كسى كه نسبت هذيان به رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم داد، براى مشروعيت خلافت خويش به وصيت ابوبكر به‏هنگام مرگ استناد كرد؟
عن إسماعيل بن قيس، قال: رأيت عمر بن الخطاب وهو يجلس والناس معه وبيده جريدة وهو يقول: «أيّها الناس اسمعوا وأطيعوا قول خليفة رسول اللّه إنّه يقول: إنّى لم آلكم نصحاً قال: ومعه مولى لأبى بكر يقال له: شديد، معه الصحيفة التى فيها استخلاف عمر تاريخ الطبري: 2 / 618 ط. مؤسسة الأعلمى .
12 - طبرانى و سيوطى و ذهبى نقل مى‏كنند: كه رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم فرمود: «هيچ امتى پس از پيامبرش با هم اختلاف نكردند مگر اينكه گروه باطل آنها بر گروه حق پيروز شدند: «ما اختلفت امّة بعد نبيّها إلّا ظهر أهل باطلها على أهل حقّها» المعجم الأسط: 7 / 370، الجامع الصغير للسيوطي: 2 / 481، مجمع الزوائد: 1 / 157،ورواه الذهبي في سير أعلام النبلاء: 4 / 311، وتذكرة الحفاظ: 1 / 87 ، عن الشعبي وليس في سنده موسى بن عبيدة . با توجّه به اين حديث، اختلاف سقيفه، پيروزى ابوبكر وعمر را چگونه توجيه مى‏كنيد؟ اجماع مهاجرين و انصار 13 - شما مى‏گوييد: بيعت ابوبكر با اجماع تمام مهاجرين و انصار صورت گرفت ولى عمر

بن خطاب مى‏گويد: تمام مهاجرين با بيعت ابوبكر مخالف بودند و على (ع) و زبير و تمام طرفداران نيز موافق نبودند: حين توفى اللّه نبيّه صلى الله عليه وسلم أنّ الأنصار خالفونا، واجتمعوا بأسرهم فى سقيفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبير ومن معهما» صحيح البخارى ج 8 ص 26، كتاب المحاربين، باب رجم الحبلى من الزنا . شما راست مى‏گوييد يا عمر بن خطاب؟.
14 - شما خلافت ابوبكر را به اجماع اهل حل و عقد استناد مى‏كنيد وحال آنكه استوانه‏هاى علمى شما منكر آن هستند مانند: ماوردى شافعى متوفاى 450، و ابويعلى حنبلى متوفاى 458، به صراحت گفته‏اند: در بيعت ابوبكر، اجماعى در كار نبوده و هر گونه سخن از اجماع سخن به گزاف است. «فقالت طائفة: لاتنعقد إلا بجمهور أهل العقد والحلّ من كلّ بلد، ليكون الرضا به عامّاً ، والتسليم لإمامته إجماعاً، وهذا مذهب مدفوع ببيعة أبي بكر رضي اللّه عنه على الخلافة باختيار من حضرها ، ولم ينتظر ببيعته قدوم غائب عنها» الأحكام السلطانيّة ماوردى: ص 33 و الأحكام السلطانيّة ابو يعلى محمد بن الحسن الفراء: ص 117 .
شما راست مى‏گوييد، يا اين دو شخصيت علمى و كلامى؟
15 - شما مى‏گوييد: تمامى صاحب نظران از اصحاب و مهاجرين در انعقاد بيعت ابوبكر دخالت داشتند و حال آنكه مفسر بزرگ شما قرطبى متوفاى 671، با صراحت منكر آن است و مدعى است كه خلافت ابوبكر فقط بواسطه بيعت عمر منعقد گرديد: «فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلك ثابت، ويلزم الغير فعله، خلافاً لبعض الناس حيث قال: لا ينعقد إلّا بجماعة من أهل الحلّ والعقد، ودليلنا: أنّ عمر (رض) عقد البيعة لأبي بكر» جامع أحكام القرآن: ج 1، ص 269 تا 272 .
16 - راستى شما از چه اجماعى سخن مى‏گوييد كه متكلم بزرگ شما اهل سنت همانند امام الحرمين متوفاى 478، استاد غزالى، منكر آن است! و مى‏گويد: در تشكيل امامت، نيازى به اجماع نيست، همانگونه‏اى كه در امامت ابوبكر بدون آنكه اجماعى در ميان باشد و قبل از آنكه خبر امامت آن در بلاد اسلامى به گوش اصحاب برسد، حكمها امضا گرديد و بخشنامه‏ها صادر شد. و در پايان نتيجه مى‏گيرد كه: امامت با تأييد يك نفر از اهل حل و عقد تشكيل مى‏گردد: «اعلموا أنّه لا يشترط في عقد الإمامة، الإجماع؛ بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة على عقدها، والدليل عليه أنّ الإمامة لمّا عقدت لأبي بكر ابتدر لإمضاء أحكام المسلمين ، ولم يتأن لانتشار الأخبار إلى من نأى من الصحابة في الأقطار ، ولم ينكر منكر. فإذا لم يشترط الإجماع في عقد الإمامة، لم يثبت عدد معدود ولا حدّ محدود ، فالوجه الحكم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد» الإرشاد في الكلام ص 424، باب في الاختيار وصفته وذكر ما تنعقد الإمامة به، ط. القاهرة 1369 ه' .
17 - شما كدام اجماعى را پشتوانه خلافت مى‏دانيد كه عضد الدين ايجى متوفاى 756، صاحب كتاب «المواقف» از پايه گذاران كلامى اهل سنت، منكر آن است و به صراحت مى‏گويد: هيچ دليل عقلى و نقلى براى اعتبار اجماع در كار نيست و همين‏كه يك يا دو نفر از اهل حل و عقد اقدام به بيعت نمايند، امامت تشكيل مى‏شود همانگونه‏اى كه امامت ابوبكر با بيعت عمر و امامت عثمان با بيعت عبدالرحمان پسر عوف منعقد گرديد: «وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختيار والبيعة ، فاعلم أنّ ذلك لا يفتقر إلى الإجماع ، إذ لم يقم عليه دليل من العقل أو السمع ، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد كاف ، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم في الدين اكتفوا بذلك، كعقد عمر لأبي بكر ، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان».
و جالب اينجاست كه وى اضافه مى‏كند: در امامت ابوبكر، اجتماع مردم مدينه را هم لازم نديدند تا چه رسد به اجتماع تمام امت!!!: «ولم يشترطوا اجتماع مَن في المدينة فضلاً عن اجتماع الأمّة. هذا ولم ينكر عليه أحد، وعليه انطوت الأعصار إلى وقتنا هذا» المواقف في علم الكلام : ج 8، ص 351، طبع مصر 1325 ه' .
و همچنين ابن عربى مالكى متوفاى 543، از ديگر شخصيتهاى بزرگ شما اهل سنت مى‏گويد: در انتخاب امام، نياز به حضور تمام مردم در انتخابات نيست، بلكه با شركت يك يا دو نفر، انتخابات صورت مى‏گيرد!!!: «لا يلزم في عقد البيعة للإمام أن تكون من جميع الأنام بل يكفي لعقد ذلك إثنان أو واحد» شرح سنن الترمذى: ج 13، ص 229 .
«فاعتبروا يا اولى الأبصار!!!»
آيا شما راست مى‏گوييد يا اين شخصيّتهاى بزرگ علمى؟
انصاف دهيد حقايق را از مردم كتمان نكنيد؟
چرا گوش مردم را با مطالب خلاف واقع پر مى‏كنيد؟
18 - اگر بيعت با يك يا دو نفر از اهل حلّ و عقد و بدون مشورت ساير مسلمين صحيح است، چرا عمر تهديد به قتل كرد وگفت: «اگر بعد از اين كسى چنين كارى كند بيعت كننده وبيعت شونده كشته خواهند شد: «من بايع رجلاً عن غير مشورة من المسلمين فلا يبايع هو ولا الذي بايعه، تغرّة أن يقتلا» صحيح البخارى ج 8 ص 26، كتاب المحاربين، باب رجم الحبلى من الزنا واگر اين كار خلاف شرع و حرام است و موجب مهدور الدم شدن مى‏شود، چرا اين حكم را در جريان سقيفه جارى نكرد؟
19 - شما مى‏گوييد حضرت على عليه السلام ابوبكر و عمر را قبول داشت وحال آن كه عمر در جمع تعداد زيادى از صحابه خطاب به على عليه السلام وعباس عموى پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم گفت: شما دونفر، ابوبكر ومرا دروغگو وگنهكار ونيرنگ‏باز مى‏دانيد: «فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم، قال أبو بكر: أنا وليّ رسول اللّه، فجئتما... فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم، ووليّ أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً» صحيح مسلم ج 5 ص 152، كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49 .
شما راست مى‏گوييد يا عمر!؟
20 - خليفه دوم شش نفر را تعيين كرد وگفت اينها از ميان خود يك نفر را انتخاب كنند، يعنى هر يك از اينها لياقت رهبرىِ امّت اسلامى وجانشينى پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم را دارند، و اضافه كرد: اگر كسى از آنها مخالفت كرد، گردنش را بزنيد عن عمر بن الخطاب أنّه قال لصهيب: صلّ بالناس ثلاثة أيّام، وأدخل عليّاً وعثمان والزبير وسعداً وعبد الرحمن بن عوف وطلحة، إن قدم وأحضر عبد اللّه بن عمر، ولا شئ له من الأمر، وقم على رؤسهم فإن اجتمع خمسة ورضوا رجلاً وأبى واحد، فاشدخ رأسه، أو اضرب رأسه بالسيف، وإن اتّفق أربعة فرضوا رجلاً منهم وأبى اثنان، فاضرب رؤوسهما، فإن رضي ثلاثة رجلاً منهم، وثلاثة رجلاً منهم، فحكموا عبد اللّه بن عمر، فأي الفريقين حكم له فليختاروا رجلاً منهم، فإن لم يرضوا بحكم عبد اللّه بن عمر فكونوا مع الذين فيهم عبد الرحمان بن عوف، واقتلوا الباقين إن رغبوا عمّا اجتمع عليه الناس. تاريخ الطبري: 3 / 294، تاريخ المدينة لابن شبة النميري: 3 / 925، الكامل لابن الأثير: 3 / 35 !
چگونه دستور قتل كسى را مى‏دهد كه شايستگى خلافت دارد؟
21 - در صحيح بخارى ومسلم و ديگر كتب معتبر آمده كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم فرمود فاطمه پاره تن من است و هركس او را بيازارد وغضبناك كند مرا آزرده است: «فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني» صحيح البخارى 4 / 210. وفي رواية مسلم: «إنّما فاطمة بضعة منى يؤذيني ما آذاها». صحيح مسلم 7 / 141. روى الحاكم عن على عليه السلام: قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم: «لفاطمة إنّ اللّه يغضب لغضبك، ويرضى لرضاك». ثمّ قال: هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه. المستدرك: 3 / 153. (ليس فيه ذكر خطبة بنت أبي جهل)، وكذا في مجمع الزوائد: 9 / 203، المعجم الكبير للطبراني: 1 / 108، 22 / 401، تاريخ مدينة دمشق: 3 / 156، أسد الغابة: 5 / 522، الإصابة: 8 / 266.265، تهذيب التهذيب: 21 / 392. وهكذا جاء من دون ذكر قصّة الخطبة، عن المسور في صحيح البخارى: 4 / 210، صحيح مسلم: 7 / 141، المصنف لابن أبي شيبة الكوفي: 7 / 526، السنن الكبرى للنسائي: 5 / 97، ح 8370، المعجم الكبير للطبراني: 22 / 404، الجامع الصغير للسيوطي: 2 / 208، وتاريخ مدينة دمشق: 3 / 156 .
و از طرفى در صحيح بخارى ومسلم نيز آمده كه فاطمة عليها السلام از دست ابوبكر غضبناك شد و تا آخر عمر باوى سخن نگفت: «فغضبت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم، فهجرت أبا بكر فلم تزل مهاجرته حتّى توفّيت» صحيح البخارى: 4 / 42، صحيح مسلم: 5 / 154، فيه: فهجرته فلم تكلّمه حتى توفيت وعاشت بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم ستة أشهر فلمّا توفّيت دفنها زوجها على بن أبي طالب ليلا ولم يؤذن بها ابا بكر وصلّى عليها على .
وقرآن مى‏گويد: «ان الذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه في الدنيا الآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهيناً» احزاب: 57 . در حل اين معضله چه پاسخى داريد؟
سهيلى از علماء بزرگ اهل سنّت متوفاى 581 به همين روايت استدلال نموده كه هر كس به حضرت زهرا عليها السلام اهانت كند، كافر خواهد شد.: «استدلّ به السهيلي على أنّ من سبّها كفر لأنّه يغضبه وأنّها أفضل من الشيخين فيض القدير شرح الجامع الصغير للمناوي: 4 / 554 .
ابن حجر در توجيه آن گفته: «وتوجيهه: إنّها تغضب ممّن سبّها وقد سوّى بين غضبها وغضبه، ومن أغضبه صلى اللّه عليه وسلم يكفر» فتح الباري :7 / 82، وهكذا في شرح المواهب للزرقاني المالكي: 3 / 205 .
منّاوى صاحب كتاب فيض القدير از ابو نعيم وديلمى نقل كرده كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم فرمود: «فاطمة بضعة منّي من آذاها فقد آذاني ومن آذاني فقد آذى اللّه، فعليه لعنة اللّه مل‏ء السماء ومل‏ء الأرض» فيض القدير شرح الجامع الصغير للمناوي: 6 / 24، ح 8267 .
22 - با توجه به مطالب فوق، آيا تا كنون نسبت به سخنان ابوبكر كه پس از خطبه حضرت زهرا عليها السلام بيان كرد وبدترين اهانت وناسزا را نسبت به حضرت على عليه السلام وحضرت صديقه عليها السلام داد فكر كرده‏ايد: «إنّما هو ثعالة شهيده ذنبه ، مرب لكلّ فتنة، هو الذي يقول : كرّوها جذعة بعدما هرمت ، يستعينون بالضعفه ، ويستنصرون بالنساء ، كأمّ طحال أحبّ أهلها إليها البغي» السقيفة وفدك للجوهري ص 104، شرح النهج لابن أبي الحديد: 16 / 215، دلائل الإمامة للطبري ص 123 .كه در اين عبارت حضرت على عليه السلام را به روباه وحضرت زهرا عليها السلام را به دم آن تشبيه كرده است.
آيا پاسخ اجر رسالت: «قل لا أسئلكم عليه أجراً إلّا المودّة في القربي» همين بود؟!!!
آيا اين بود نتيجه آن همه سفارش و توصيه رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم در حق حضرت زهرا عليها السلام ؟!!
آيا چنين كسى شايستگى خلافت پيامبرى كه مفتخر به «إنّك لعلى خلق عظيم» است را دارد؟
از شما مى‏خواهيم، سخنانى كه ميان ابن ابى الحديد سنىّ و استادش نقيب، ردّ و بدل شده ملاحظه نماييد و خود به قضاوت بنشينيد !!!pp قال ابن أبي الحديد: قلت : قرأت هذا الكلام على النقيب أبى يحيى جعفر بن يحيى بن أبى زيد البصري وقلت له : من يعرض ؟ فقال : بل يصرّح . قلت : لو صرّح لم أسالك. فضحك وقال : بعليّ بن أبى طالب عليه السلام ، قلت : هذا الكلام كلّه لعلى يقوله؟ ! قال: نعم ، إنّه الملك يا بُنيّ. قلت : فما مقالة الأنصار؟ قال : هتفوا بذكر علي، فخاف من اضطراب الأمر عليهم ، فنهاهم ... وثُعالة : اسم الثعلب علم غير مصروف ، ومثّل ذؤاله للذئب ، وشهيده ذنبه ، أي لا شاهد له على ما يدّعي إلّا بعضه وجزء منه ، وأصله مثل قالوا: إنّ الثعلب أراد أن يغري الأسد بالذئب ، فقال: إنّه قد أكل الشاة التي كنت قد أعددتها لنفسك، وكنت حاضراً ، قال: فمن يشهد لك بذلك؟ فرفع ذنبه وعليه دم ، وكان الأسد قد افتقد الشاة، فقبل شهادته وقتل الذئب ... وأمّ طحال : أمرأة بغي في الجاهليّة ، ويضرب بها المثل فيقال : أزنى من أمّ طحال. شرح نهج البلاغة: 16 / 215
23 - در كتب معتبر شما از رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم نقل شده: «من مات بغير إمام مات ميتة جاهليّة» مسند أحمد: ج 4، ص 96، المعجم الكبير للطبرانى: ج 19، ص 388، مجمع الزوائد الهيثمى: ج 5، ص 218، شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد: ج‏9، ص 155 وى گفته: «وأصحابنا كافّة قائلون بصحّة هذه القضيّة» .
و بخارى در صحيح خود توسط ابن عباس از رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم نقل كرده كه فرمود: «ليس أحد يفارق الجماعة قيد شبر فيموت إلّا مات ميتة جاهلية» صحيح البخاري: 8 / 105، كتاب الأحكام، باب السمع والطاعة للإمام .
و مسلم نيز در صحيح خود بواسطه ابو هريره از نبى مكرم صلى الله عليه و اله و سلم آورده كه فرمود: «من خرج عن الطاعة وفارق الجماعة فمات، مات ميتة جاهلية» صحيح مسلم: 6 / 21، كتاب الإمارة، باب الأمر بلزوم الجماعة .
حال از شما مى‏پرسيم كه تكليف حضرت صديقه طاهره عليها السلام كه با ابوبكر بيعت نكرد چه مى‏شود؟ با اينكه در حق او آيه تطهير نازل شده و صدها روايات در فضيلت او مانند «فاطمة سيّدة نساء هذه الأمّة» و يا «سيّدة نساء اهل الجنّة» في صحيح البخاري: قال رسول اللّه يا فاطمة ألا ترضين ان تكوني سيدة نساء المؤمنين أو سيدة نساء هذه الامة. صحيح البخارى ج 7 ص 142. كتاب بدء الخلق باب علامات النبوة ، كتاب الاستئذان باب من ناجى بين يدي الناس ، صحيح مسلم ج 7 ص 143 كتاب فضائل الصحابة باب (15) باب من فضائل فاطمة بنت النبي ( صلى الله عليه وآله ) ح 99. وهمچنين آمده: فاطمة سيدة نساء اهل الجنة. صحيح البخارى ج 4 ص 209، ص 219 از رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم رسيده است.
آياروايات «مات ميتة جاهليّة» قابل اعتماد نيست؟ يا نستجير باللّه حضرت زهرا عليها السلام به سخن و سنّت پيامبر عمل ننمود؟ و يا ابوبكر را شايسته جانشينى نمى‏دانست؟
24 - شما مى‏گوييد پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله و سلم كسى را براى پيشوايى مردم معين نكرد و تعيين آن را بعهده مردم نهاد و اين نظريه مخالف كتاب و سنت است.
زيرا خداوند تبارك وتعالى در باره حضرت ابراهيم مى‏گويد: ما تو را بعنوان امام و پيشواى مردم معين مى‏كنيم: «إنّي جاعلك للنّاس إماماً» بقره: 124
ودر باره حضرت داود مى‏گويد: ما تو را خليفه روى زمين قرار داديم پس در ميان مردم، حاكم بحق، باش: «يا داود إنّا جعلناك خليفة في الأرض فاحكم بين الناس بالحق» ص 26 .
حضرت موسى از خداوند مى‏خواهد كه جانشين بعد از او را معين نمايد: «واجعل لى وزيراً من أهلي» طه: 29 .
خداوند نيز در پاسخ دعاى حضرت موسى فرمود: «قال قد أوتيت سؤلك يا موسى» طه: 36 .
وخداوند نيز در رابطه با بنى اسرائيل مى‏فرمايد: از ميان ملت بنى اسرائيل، افرادى را بعنوان رهبر وپيشوا انتخاب نموديم «وجعلنا منهم أئمّة يهدون بأمرنا» السجدة: 24 پس در تمامى اين آيات، انتخاب خليفه و پيشوا، به خداوند نسبت داده شده است.
وهمچنين علماء بزرگ اهل سنت مانند ابن هشام و ابن كثير و ابن حبّان و ديگران نقل كرده‏اند كه رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم بهنگام دعوت قبائل عرب بسوى اسلام، بعضى از شخصيتهاى بزرگ قبايل مانند بنى عامر بن صعصعة، به حضرت گفتند: اگر ما تو را يارى كنيم و كار تو بالا بگيرد، رياست و جانشينى بعد از تو، به عهده ما خواهد بود؟ «أيكون لنا الأمر من بعدك؟» حضرت پاسخ داد: تعيين رهبرى به دست من نيست؛ بلكه به دست خدا هست و هر كس را كه بخواهد، انتخاب‏
خواهد كرد: «الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء».
وى گفت: ما حاضر نيستيم خود را فداى اهداف تو كنيم، و پس از پيروزى، منصب رياست به افراد ديگر برسد: «فقالوا: أ نهدف نحورنا للعرب دونك، فإذا ظهرت كان الأمر في غيرنا؟ لا حاجة لنا في هذا من أمرك» الثقات لابن حبان: 1 / 89، البداية والنهاية لابن كثير ج 3 ص 171 .
و همچنين مشابه اين قضيه با قشير بن كعب بن ربيعة، اتفاق افتاد و او نيز به رسول اكرم صلى الله عليه و اله و سلم گفت: اگر بهره‏اى از رياست در حكومت اسلامى نصيب ما نشود، ما حاضر نيستيم به تو ايمان بياوريم رجوع شوده: به سيره ابن هشام ج 2 ص 289، السيرة النبوية لابن كثير ج 2 ص 157، مع المصطفى للدكتورة بنت الشاطئ ص 161 .
رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم ، در بدترين موقعيتى كه نياز مبرم به نيروى وكمك داشت، حاضر نشد با وعده جانشينى، مساعدت قبايل را جذب نمايد.
و همچنين هوذة، پادشاه يمامة كه به اسلام دعوت شد، گروهى را خدمت حضرت گسيل نمود و پيام داد اگر چنانچه بهره‏اى از رياست، نصيب او شود، حاضر است اسلام بياورد و مسلمين را يارى دهد، ولى رسول گرامى صلى الله عليه و اله و سلم نپذيرفت وفرمود: حتى اگر رياست بر يك قطعه زمين رها شده را بخواهد، به وى نخواهم داد طبقات ابن سعد: 1 / 262 نصب الراية لزيعلي: 6 / 567 .

 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید

آخرین مطالب

ترجمه سایت

آمار سایت

حدیث تصویری

اوقات شرعی

ذکر امروز

ذکر روزهای هفته

ارتباط جهت طرح سوال و موضوع

ایمیل:
موضوع:
متن پیام:
5 + 2 =