شیطان در قران
نوشته شده توسط محمد علی محسن زاده   
پنجشنبه ، 19 اسفند 1395 ، 23:29

فلسفه افرینش شیطان*
يكى از سنّت هاى الهى "امتحان" است; به اين معنا كه اراده خدا بر اين تعلّق گرفته كه همه بندگانش را به انحاى گوناگون بيازمايد: "احسب النّاسُ ان يتركوا و هم لا يفتنون." (عنكبوت: ۲) خلقت شيطان هم خود وسيله اى براى آزمايش انسان هاست; زيرا انسان با توجه به اين مسأله سعى مى كند با انواع مكر و حيله هاى او مبارزه كند و با كمك و استمداد از عقل و وحى الهى، در برابر انواع توطئه ها و برنامه ها و نيرنگ هاى شياطين انس و جن مقاومت كند و تسليم نشود و بدينوسيله به عالى ترين مراتب كمال و سعادت انسانى نايل شود.
آنچه که ذهن خیلی ها را درگیر کرده و مدام دنبال پاسخ آن هستند، چرایی آفرینش شیطان است. راستی؛ چرا خداوند شيطان را آفريد تا هم آدم(عليه السلام) و هم فرزندان او را فريب داده، اغوا كند؟ اگر خلق نمى كرد، مسلّماً هيچ يك از بندگان او معصيت و نافرمانى نمى كردند و به طور كلى، آدميان از شرّ او در امان بودند. پس چرا او را خلق كرد؟
جواب: اولا، خداوند شيطان را جبراً شيطان (به عنوان موجودى شرير و موذى) نيافريد; بلكه شيطان پس از خلقت آن قدر عبادت خدا را انجام داد كه در زمره فرشتگان قرار گرفت. امام على(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: "واعتبروا بما كان من فعل اللّه بابليس اذ احبط عمله الطويل و جهده الجهيد و قد كان قد عبداللّه ستة آلاف لا يدرى امن سنى الدّنيا امّن سنى الاخرة عن كبر ساعة واحدة فمن ذا بعد ابليس يسلم عن اللّه بمثل معصيتة."  پس اين خود شيطان بود كه با اختيارات خود از امر الهى تخلف كرد و از سجده بر آدم امتناع نمود و بدين روى، مطرود رحمت الهى شد.
ثانياً، خداوند انسان را در برابر فريب ها و اغواگرى هاى شيطان بى دفاع نگذاشته، بلكه او را به نيروهاى عقلانى و وحيانى مسلّح نموده است; از يك سو، به وسيله عقل و از سوى ديگر، از طريق وحى از ترفندهاى شيطانى آگاهى پيدا كرده است.
ثالثاً، وجود شيطان براى انسان به يك لحاظ، نعمت است و نه نقمت; چرا كه خود وسيله اى براى پيشرفت و تكامل بشرى است; زيرا اگر انسان با نيروهاى مخالف و بازدارنده از صراط مستقيم به مبارزه برخيزد، مسلّماً در تربيت روح و روان و تكامل معنوى او تأثير فوق العاده اى خواهد داشت.
از سوى ديگر، يكى از سنّت هاى الهى "امتحان" است; به اين معنا كه اراده خدا بر اين تعلّق گرفته كه همه بندگانش را به انحاى گوناگون بيازمايد: "احسب النّاسُ ان يتركوا و هم لا يفتنون." (عنكبوت: ۲) خلقت شيطان هم خود وسيله اى براى آزمايش انسان هاست; زيرا انسان با توجه به اين مسأله سعى مى كند با انواع مكر و حيله هاى او مبارزه كند و با كمك و استمداد از عقل و وحى الهى، در برابر انواع توطئه ها و برنامه ها و نيرنگ هاى شياطين انس و جن مقاومت كند و تسليم نشود و بدينوسيله به عالى ترين مراتب كمال و سعادت انسانى نايل شود. بله، او مى تواند با اختيار خود، اسير شعارهاى شيطانى و مغلوب هواهاى نفسانى خويش گشته، به دانى ترين مراتب حيوانى سقوط كند. و معمولا افراد بى ايمان نسبت به معاد اين چنين هستند: "و لتُصغى اليه افئدة الّذين لايؤمنون بالاخرة و ليرضوه و ليقترفوا ما هم مقترفون." (انعام:۱۱۳)
آيا انسان در برابر شيطان مجبور است؟
نه تنها انسان با علم حضورى، پى به مختاربودن خود مى برد و نه تنها آيات متعددى از قرآن دلالت بر اختيار انسان مى كنند، بلكه آيات فراوان ديگرى نيز دلالت دارند كه انسان در برابر شيطان مسلوب الاختيار نيست، بلكه شيطان از طريق تزيين (آراستن، زيباجلوه دادن) ، وسوسه ، دعوت ، تسويل (فريفتن) استزلال(لغزاندن) ، افتنان (به فتنه انداختن) اضلال (گمراه كردن) ، ايحاء (القا كردن سخن، وحى كردن، وسوسه كردن) وعده دروغ و مانند آن انسان را به نافرمانى خدا سوق مى دهد و اين همه، از لوازم شيطنت است. بايد توجه داشت كه اگر در بعضى از آيات اشاره به سلطه شيطان بر بعضى افراد شده، اين سلطه تكوينى نيست و از اين رو، شيطان در قيامت، به هنگام رويارويى با پيروان خود مى گويد: "انّ اللّه وعدكم وعدالحقّ و وعدتكم فاخلقتكم و ما كان لى عليكم من سلطان الاّ ان دعوتكم فاستجبتم لي فلاتلوموني ولوموا انفسكم و ما انتم بمصرخيّ انّي كفرت بما اشركتمون من قبل..."(ابراهيم:۲۲)
البته روشن است كه سلطه در آيه شريفه، اطلاق دارد و شامل هر نوع سلطه اى مى شود، چه سلطه بر ابدان باشد و چه سلطه بر افكار و انديشه ها.
دعوت شيطانى و تزيين اعمال و تسويل و وسوسه توسط شيطان ممكن است در انسان ميل و شوق به گناهان ايجاد كند و انسان هم پس از آن به راحتى تن به معصيت و نافرمانى خدا دهد، ولى اين به معناى مسلوب الاختيار كردن انسان نيست ،بلكه او مخيّر است كه دل و فكر خود را جايگاه و سنگر شيطان قرار دهد يا جايگاه ذكرالهى. بسيارند كسانى كه حاضر نيستند، حتى يك لحظه، قلب خود را جايگاه وساوس شيطانى قرار دهند; دل هاى آن ها لبريز از ايمان به خداست و هميشه بر او توكّل دارند و از اين رو، شيطان هم بر آن ها هيچ سلطه اى ندارد: "انّه ليس سلطانه على الّذين آمنوا و على ربّهم يتوكلّون" (نحل: ۹۹) او بر بندگان خدا (كسانى كه واقعاً بنده او هستند) هيچ سيطره اى ندارد، مگر بر پيروان گمراه خود: "انّ عبادي ليس لك عليهم سلطانٌ الاّ من اتّبعك من الغاوين"حجر:۴۲
شياطين انس و جن
بعضى از آيات سخن از شياطين انس و جن دارند: "و كذلك جعلنا لكلّ نبى عدّواً شياطين الانس و الجنّ يوحى بعضم الى بعض زخرف القول غروراً و لو شاء ربّك ما فعلوه فذرهم و ما يفترون و لتصغى اليه أفئدةُ الّذين لايؤمنون بالاخرة و ليرضوه و ليقترفوا ما هم مقترفون." (انعام: ۱۱۳(
چنان كه از آيه استفاده مى شود، شياطين انس و جن برنامه هاى اغواگرانه خود را به طور پنهانى، سريع و فريبنده به ديگران القا مى كنند و اين جاست كه در اثر اين القاءات دل هاى افراد بى ايمان به آخرت نسبت به آن ها متمايل گشته، سخنان و برنامه هايى را كه ظاهرى زيبا و باطنى زشت و كريه دارند، از آنان مى پذيرند و به آن دل گرم مى شوند و از اين طريق، به انواع گناهان شقاوت بار آلوده مى شوند: "وليقترفوا ما هم مقترفون."
نه تنها شياطين جن، بلكه شياطين انس هم براى گم راه كردن مردم برنامه ريزى ها مى كنند و از اين رو، قرآن به سران منافقان، كه از هيچ كوششى براى شكست مسلمانان دريغ نمى كردند، لقب "شياطين" مى دهد: "واذا لقوا الّذين آمنوا قالوا آمّنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انّا معكم انّا نحن مستهزئون" (بقره: ۱۴)
حزب شیطان
از بعضى از آيات استفاده مى شود كه خداى تعالى به انسان هشدار مى دهد كه شيطان دشمن شماست، شما هم او را دشمن تلقّى كنيد و از پیروى او بپرهيزيد كه هدفش جز اغواى شما چيزى نيست و او حزب و گروهش را به راه هاى منحرف دعوت مى كند و اين جز دوزخ را در پى نخواهد داشت: "انّ الشيطان لكم عدوٌ فاتخذوه عدّواً انّما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحاب السّعير." (فاطر:۶)
اما در اين كه منظور از "حزب شيطان" چيست، قرآن خود توضيح مى دهد; در بعضى از آيات ، پس از معرفى منافقان و تبيين بعضى از برنامه ها و توطئه هاى آن ها ـ مانند طرح دوستى آن ها با غضب شدگان الهى، در مشكلات و گرفتارى ها با مسلمانان نبودن، با سوگند دروغ اعلان وفادارى كردن نسبت به مؤمنان، با سوگند مردم را از راه خدا بازداشتن وعيدهاى مكرر به آن ها دادن ـ مى فرمايد: "استحوذ عليهم الشيطان فانساهم ذكراللّه اولئك حزب الشيطان الا انّ حزب الشيطان هم الخاسرون." (مجادله: ۱۹); شيطان بر آنان استيلا پيدا كرده، ياد خدا را از خاطرشان محو نمود. آنان حزب شيطانند. آگاه باشيد كه حزب شيطان زيان كارانند.
پس در واقع، حزب شيطان دو مشخصه بارز دارند: يكى سلطه شيطان بر آن ها و ديگرى فراموش كردن خدا. دو مشخصه اى كه هر يك از آن ها به تنهايى مى تواند تباه كننده سعادت دنيوى و اخروى انسان باشد و از همين طريق شيطان برنامه هاى خود را اجرا مى كند.
امام على(عليه السلام) مى فرمايد: "الا و انّ الشيطان قد جمع حزبه و استجلب خيله و رجله.." ; آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را جمع آورى كردهوسواره ها وپياده هاى(لشكر)خويش رافراخوانده است.
مرحوم علّامه جعفرى در ذيل كلمات گران سنگ مزبور مى گويد: "مسلّم است كه حزبى به نام "حزب شيطان" با علامت مخصوص يا لباس مشخص در هيچ نقطه اى از تاريخ بشرى نمودار نگشته است. ما با هر حزبى كه در تاريخ روبه رو مى شويم، با يكى از صفات جالب، كه مفهوم آرمانى انسانى دارد، خود را مشخص كرده است، مانند حزب عدالت، حزب آزادى، حزب ترقى خواهان و غيره... بنابراين، مقصود از "حزب شيطان" يك حزب رسمى با يك برنامه معيّن و هدف مشخص شيطانى نيست، بلكه بنا به قاعده اصلى:
ناريان مر ناريان را طالبند *** نوريان مر نوريان را جاذبند
منظور گردهمايى و تشكّل افراد و گردهمايى از انسان نماهاست كه هوا و هوس ها و خودكامگى ها... و مقام پرستى و تورم "خود طبيعى" آنان را با يكديگر متشكّل ساخته، همداستان و همرزم و هم پياله نموده است. اين گونه تشكّل، كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) آن را "حزب شيطان" مى نامد، از نظر ماهيت و نتيجه، پست تر و وقيح تر از تشكّل حيوانات درنده مى باشد; زيرا درندگان هر اندازه و به هر كيفيتى هم كه متشكّل گردند، نمى توانند به فعاليت هاى وسيع تر و عميق تر از محدوده غرايز معيّن خود بپردازند; مثلا، تشكّل ببرها هرگز نمى تواند تحوّل پليد در گروه ببرها يا ديگر جانداران به وجود بياورد، در صورتى كه حزب شيطان، كه از افراد انسانى تشكيل مى يابد، داراى نيروها و استعدادهايى است كه به وسيله آن ها مى توانند ارزش ها را نابود كنند، تحوّلات قهقرايى ايجاد كنند، اگر موقعيت ايجاب كند راه هايى را كه به پوچى حيات منتهى مى گردد پيش پاى مردم بگسترانند. حزب شيطانى مختصات ديگرى هم دارد; از آن جمله مى تواند از مفاهيم عالى انسانى مانند علم، تكامل، عدالت، وطن، آزادى، سوءاستفاده نموده با تحريك ابعاد آرمان جويى در انسان ها آنان را تا اعماق تباهى براند."
بعضى از آيات هم دلالت دارند كه شيطان لشكريانى دارد كه آن ها را براى اغواى مردم استخدام مى كند: "و جنودُ ابليس اجمعون" (شعرا: ۹۵); "انّه يراكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم انّا جعلنا الشياطين اولياء للّذين لا يؤمنون" (اعراف: ۲۷); "واذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الاّ ابليس كان من الجن ففسق عن امر ربّه افتتخّذونه و ذرّيتّه اولياء من دونى و هم لكم عدوٌ بئس للظالمين بدلا" (كهف:۵۰
سخنان امام على(عليه السلام) در نهج البلاغه نيز بيانگر اين واقعيت است، آن جا كه مى فرمايد: "آنان در زندگى به شيطان اعتماد كردند; او را تكيه گاه خويش و ملاك كارشان قرار دادند، او هم آنان را دام خود و وسيله اى براى اضلال ديگران قرار داد و سينه هاى آن ها را لانه خود ساخت. در درون آن ها تخم هاى رذالت و پستى گذاشت و جوجه هاى آن را در دامنشان پرورش داد; با چشم آن ها مى بيند و با زبان آن ها سخن مى گويد و به كمك آن ها بر مركب اضلال و گم راهى خود سوار شده، كارهاى زشت و ناپسند را در نظرشان زيبا جلوه داده است. اينان مانند كسى هستند كه عملشان شاهد بر اين است كه با مساعدت شيطان انجام شده و گفتار باطل را او بر زبانشان جارى كرده است."
به هر حال، وقتى دل هايى كه بايد جايگاه ياد و ذكر الهى باشند به لانه شيطان تبديل شوند، خيالات، وسوسه ها، توهّمات، شك و ترديدها، انكار و تكذيب ها و در نهايت توطئه ها شروع مى شوند; كارهايى كه در واقع همگى تخم ريزى ها و يا جوجه هاى شيطانى هستند. آن گاه چنين افرادى خود وسيله اى براى شيطان در جهت صيدكردن و اضلال كردن مى شوند; چشمان آن ها چشمان شيطانى و زبان هايشان زبان هاى شيطانى خواهد بود، به طورى كه همه كلماتشان سخنان شيطان است. آرى، افرادى اين چنينى همان حزب و جمعيت شيطانى و دست ياران او هستند.
اينان كسانى هستند كه قبلا ويژگى هاى انسانى داشتند، اما در اثر پذيرش دعوت شيطان و زير چتر و حزب او درآمدن، از صراط مستقيم الهى منحرف گشته، آن ويژگى هاى انسانى را از دست دادند و خود به يكى از شياطين انسى مبدّل گشتند.
حزب اللّه
با توجه به آنچه در مورد حزب شيطان و آيات مربوط به آن گفته شد، تذكر اين نكته لازم است كه از منظر قرآن، حزب ديگرى نيز وجود دارد كه در برابر حزب شيطان قرار دارد و آن "حزب اللّه" است. اما در اين كه منظور از "حزب اللّه" چيست، قرآن ويژگى هاى افراد تحت پوشش اين حزب را چنين بيان مى دارد:
"لا تجد قوماً يؤمنون باللّه و اليوم الآخر يوادّون من حادّاللّه و رسوله ولو كان آباؤهم او ابناؤهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدّهم بروح منه و يدخلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها رضى اللّه عنه و رضوا عنه اولئك حزب الله الا انّ حزب اللّه هم المفلحون." (مجادله:۱۲)
ملاحظه مى شود كه قرآن مى فرمايد: گروهى را نمى يابى كه ايمان به خدا و آخرت داشته باشند، اما با دشمنان خدا و رسولش سازگار و دوست باشند (مؤمن به خدا و آخرت هرگز با دشمن خدا و رسول او طرح دوستى نمى افكند)، حتى اگر آن ها پدران يا فرزندان يا برادران يا فاميلشان باشند. خداوند در دل آنان ايمان را نوشته است و آن ها را به وسيله روحى كه از جانب خودش مى باشد تأييد كرده، آنان را به بهشت هايى كه از زير (درختان آن ها) جوى هايى روان است، داخل مى كند و در آن جا جاودان خواهند بود. آن ها از خدا خشنودند و خدا هم از آنان خشنود. (مسلّماً اين بزرگ ترين پاداش محبّ است كه محبوبش نسبت به او اظهار رضايت نمايد; نعمتى كه ارزش آن از همه بهشت و نعمت هاى آن بالاتر است.)
آن گاه خداوند متعال در پايان آيه شريفه اين جمعيت (و افرادى كه داراى چنين خصايصى هستند) را "حزب اللّه" اعلان مى كند و مى فرمايد: آگاه باشيد كه آنان حزب اللّه هستند و آن هايند كه اهل فلاح و رستگارى اند.
آيه اى ديگر "حزب الله" را كسانى مى داند كه پيرو خدا و رسول او و در خط ولايت باشند: "انّما وليُّكم الله و رسوله و الّذين آمنوا الذين يقيمون الصّلوةَ و يؤتون الزّكوة و هم راكعون و من يتولَّ اللّه و رسوله والّذين آمنوا فانّ حزب الله هم الغالبون." (مائده: ۵۵ـ ۵۶)
پایگاه بصیرت / *گروه فرهنگی/ قربان امینی
اسامی یاران شیطان و ماموریت هایشان :
دوستان شیاطین در هر موقعیت زمانی و مکانی، در خدمت ابلیس هستند تا او را به اهدافش برسانند.
در سفینة البحار آمده است که شیطان یارانی دارد که برای وسوسه انسان ها به او یاری می رسانند. این شیاطین در هر موقعیت زمانی و مکانی، در خدمت ابلیس هستند تا او را به اهدافش برسانند. اسامی آنان از این قرار است:
1_ ولهان؛ انسان را در طهارت و نماز وسوسه می کند و به شک می اندازد که این نماز باطل است
2_هفاف؛ ماموریت دارد که در بیابانها و صحراها انسان را اذیت کند و برای ترسانیدن او را به وهم و خیال اندازد یا به شکل حیوانات گوناگون به نظر انسان درآید
3_ زلنبور؛ موکل بازاری هاست. لغویات و دروغ، قسم دروغ و مدح کردن متاع را نزد آنها زینت می دهد.
4_ ثبر؛ در وقتی که مصیبتی به انسان وارد می شود، صورت خراشیدن، سیلی به خود زدن، یقه و لباس پاره کردن را برای انسان پسندیده جلوه می دهد.
5_ابیض؛ انبیا را وسوسه می کند - یا ماءمور به خشم در آوردن انسان است و غضب را پیش او موجه جلوه می دهد و به وسیله آن خونها ریخته می شود.
6_اعور؛ کارش تحریک شهوات در مردان و زنها است و آنها را به حرکت می آورد! و انسان را وادار به زنا می کند
(اعور، همان شیطانی است که بر صیصای عابد را وسوسه کرد تا با دختری زنا کند.)
7_داسم؛ همواره مراقب خانه هاست. وقتی انسان داخل خانه شد و سلام نکرد و نام خدا را بر زبان نیاورد، با او داخل خانه می شود و آن قدر وسوسه می کند تا شر و فتنه ایجاد نماید
8_مطرش؛ کار او پراکندن اخبار دروغ یا دروغ هایی است که خود جعل کرده؛ در حالی که حقیقت ندارند.
9_قنذر؛ او نظارت بر زندگی افراد می کند. هر کس چهل روز در خانه خود طنبور داشته باشد؛ غیرت را از او بر می دارد، به طوری که انسان در برابر ناموس خود بی تفاوت می شود.
10_دهار؛ ماءموریت او آزار مؤمنان در خواب است. به طوری که انسان خواب های وحشتناک می بیند، یا در خواب به شکل زنان نامحرم در می آید و انسان را وسوسه می کند تا او را محتلم کند.
11_قبض؛ وظیفه او تخم گذاری ست. روزی سی عدد تخم می گذارد. ده عدد در مشرق و ده عدد در مغرب و ده عدد زمین، از هر تخمی عده ای از شیاطین و عفریت ها و غول ها و جن بیرون می آیند که تمام آنها دشمن انسان اند.)
12_تمریح؛ امام صادق علیه السلام فرمودند: برای ابلیس - در گمراه ساختن افراد - کمک کننده ای به نام (تمریح) وی در آغاز شب بین مغرب و مشرق به وسوسه کردن، وقت مردم را پر می کند.
13_قزح؛ ابن کوا از امیرالمؤمنین علیه السلام از قوس و قزح پرسید، حضرت فرمود: قوس قزح مگو؟! زیرا نام شیطان (قزح) است بلکه بگو قوس اله و قوس الرحمن
14_زوال؛ مرحوم کلینی از عطیة بن المعزام روایت کرده که وی گفت: در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم و از مردانی که دارای مرض (ابنه) بوده و هستند یاد کردم. حضرت فرمود: (زوال) پسر ابلیس با آنها مشارکت می کند ایشان مبتلا به آن مرض می شوند.
15_لاقیس؛ او یکی از دختران شیطان و کارش وادار کردن زنان به هم جنس بازی است او مساحقه را به زنان قوم لوط یاد داد.
16_متکون؛ شکل خود را تغییر می دهد و خود را به صورت بزرگ و کوچک در می آورد و مردم را گول می زند و این وسیله آنان را وادار به گناه می کند.
. 17_مذهب؛ خود را به صورت های مختلف در می آورد، مگر به صورت پیغمبر و یا وصی او. مردم را با هر وسیله که بتواند گمراه می کند.

18_خنزب؛ بین نمازگزار نمازش حایل می شود؛ یعنی توجه قلب را از وی برطرف می کند. در خبر است که: عثمان بن ابی العاص بن بشر در خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله عرض کرد: شیطان بین نماز و قرائت من حایل می شود - یعنی حضور قلب را از من می گیرد - حضرت جواب داد: نامش شیطان (خنزب) است. پس هر زمان از او ترسیدی به خدا پناه ببر.
19_مقلاص؛ موکل قمار است. قمار بازها همه به دستور او رفتار می کنند. به وسیله قمار و برد و باخت اختلاف و دشمنی در میان آنان به وجود می آورد.
20_طرطبه؛ از دختران آن ملعون می باشد. کار او وادار کردن زنان به زنا است و هم جنس بازی را هم به آنان تلقین می کند.
منبع: سفینة البحار، جلد 1، ص 99 و ص10
شیطان در قران
ایات سوره بقره
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ ﴿٣٤﴾ وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَـٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿٣٥﴾ فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ ﴿٣٦﴾ فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ ۚ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿٣٧﴾
ترجمه:
و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده و خضوع کنید!» همگی سجده کردند؛ جز ابلیس که سر باز زد، و تکبر ورزید، (و به خاطر نافرمانی و تکبرش) از کافران شد. و گفتیم: «ای آدم! تو با همسرت در بهشت سکونت کن؛ و از (نعمتهای) آن، از هر جا می‌خواهید، گوارا بخورید؛ (اما) نزدیک این درخت نشوید؛ که از ستمگران خواهید شد. پس شیطان موجب لغزش آنها از بهشت شد؛ و آنان را از آنچه در آن بودند، بیرون کرد. و (در این هنگام) به آنها گفتیم: «همگی (به زمین) فرود آیید! در حالی که بعضی دشمن دیگری خواهید بود. و برای شما در زمین، تا مدت معینی قرارگاه و وسیله بهره برداری خواهد بود.» سپس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت؛ (و با آنها توبه کرد.) و خداوند توبه او را پذیرفت؛ چرا که خداوند توبه‌پذیر و مهربان است.
تفسیر:
[34] «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ- و در آن هنگام كه به فرشتگان گفتيم كه به آدم سجده كنيد.»
سجود در اين جا رمز خضوع و فرمانبردارى است، به همان‏گونه كه ملائكه موكّل به قواى طبيعى در زندگى بودند. و خدا به طبيعت فرمان داد تا مسخّر انسان باشد كه همه آن، جز اندكى، پاسخ مثبت داد. درباره اين اندك خداوند سبحانه و تعالى چنين مى‏گويد:
«فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ- پس همگان سجده كردند جز ابليس كه خوددارى كرد و گردنفرازى نمود و از كافران بود.»
ابليس كيست؟ و چرا سجده نكرد و استكبار ورزيد؟ در آيات بعدى پاسخ اين پرسش خواهد آمد، ولى ما در اين جا از پيش مى‏گوييم كه: بر هر طرفى از نيروهاى طبيعت فرشته‏اى موكل است، و فرشتگان همه به آدم سجده كردند، و به ميانجيگرى ايشان همه نيروهاى طبيعت مسخر انسان شد (به علم)، ولى در آنجا فرشته‏اى موكل به يك نيروى طبيعى بود كه به انسان سجده نكرد و بر انسان است كه او را به زانو درآورد و سجده او را براى خود تضمين كند آيا او كدام فرشته است و چه قسمتى از طبيعت را مجسم مى‏سازد؟
او ابليس موكّل به طبيعت خود آدمى و نفس امّاره (فرمان دهنده) به سوء (بدى) او است.
پس اگر انسان، طبيعت خود را كه ابليس بر آن گمارده است تحت فرمان درآورد، در آن هنگام توانسته است همه زندگى را مسخر خود سازد.
چيزى كه هست بيشترين مردم از اين حقيقت غافلند، و طبيعت ايشان آنان را در مبارزه‏اى كه ميانشان درگير مى‏شود بر زمين مى‏كوبد، و طبيعة يكى از آنان پدر ما آدم در داستان نخستين گناه بود. حال ببينيم طبيعت آدم چگونه او را بر زمين كوفت و ابليس دل او را فريفت.
[35] «وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ- و گفتيم: اى آدم، تو با همسرت در بهشت ساكن شويد و هر چه مى‏خواهيد به فراوانى از آن بخوريد، و به اين درخت نزديك مشويد كه اگر چنين كنيد از ستمكاران خواهيد بود.»
[36] «فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ- پس شيطان آنان را از آنجا لغزاند و از آنچه در آن بودند بيرونشان راند.»
ابليس پدر ما آدم و همسرش را لغزاند، و اين لغزش به ميانجيگرى طبيعت موجود در نزد آن دو بود. پس از بهشت بيرون آمدند و از طبيعت مسخر شده براى ايشان دور شدند. و به همين گونه است كه ابليس فرزندان آدم را مى‏لغزاند و از رسيدن به بهشت در آخرت دورشان مى‏كند، و نيز از آنچه خدا براى انسان از نعمتهاى زندگى مسخر كرده است، در صورت اطاعت كردن از خودش محرومشان مى‏سازد.
آيا آن درختى كه آدم از نزديك شدن به آن ممنوع شد چه بود؟ آيا درخت سيب بود يا درخت انگور يا گندم، يا چيز ديگر؟ آنچه مهم است تشخيص يكى از اين نامها نيست، بلكه مهم عبرت گرفتن از آن است و آن اين كه: در طبيعت چيزهايى است كه به آدمى زيان مى‏رساند و خدا او را از توجه كردن به آنها نهى كرده است، و بر انسان است كه به فرمان خدا از آنها دورى جويد تا بتواند تسخير زندگى را ادامه دهد، ولى ابليس نفس امّاره را به بدى و بدكارى برمى‏انگيزد، و انسان را رها نمى‏كند مگر آنكه او را به جانب چيزهاى زيانبخش نهى شده نزديك كند، و در اين جا پرسشى بدين گونه طرح مى‏شود:
چگونه انسان از بهشت پر نعمت در آن حين كه مرتكب گناه مى‏شود و از شيطان و از نفس اماره پيروى مى‏كند، بيرون رانده مى‏شود؟
در پاسخ بايد گفت كه چندين راه براى اتفاق افتادن اين حادثه وجود دارد، ولى برجسته‏ترين آنها فروافتادن (هبوط) انسان است به باتلاق خلافهاى بشرى كه از ستم راندن بعضى از آنان بر بعضى ديگر آغاز مى‏شود.
«وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ- و گفتيم كه فرود آييد و پاره‏اى دشمن پاره ديگر باشيد، و شما را در زمين جايگاه و بهره‏اى است تا آن گاه كه وقت برسد.»
[37] و در رو به رو شدن افراد بشر با يكديگر در مبارزه زندگى، و در مواجهه با طبيعت بدكار خوانده شده به نام ابليس در داخل نفس بشرى، آدمى گرفتار سستى و نادانى مى‏شود. در اين هنگام رسالتهاى الهى به هدايت او مدد مى‏رساند، پس هر كس به اين هدايت چنگ زند نجات مى‏يابد، و هر كس چنين نكند آشكارا گمراه خواهد شد.
اما پدر ما آدم عليه السلام سخت به آن چنگ زد و متمسك شد، و اين خود مژده‏اى است بر پيروزى انسان بر طبيعت شرير به فضل هدايت پروردگار متعال.
«فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ- پس آدم كلماتى از پروردگار خويش دريافت، و خدا توبه او را پذيرفت و خداوند توبه پذير و مهربان است.»
آيا آن كلمات چه بود؟ شايد ابلاغ رسالت از جانب خدا به آدم بر حسب نيازمنديهاى وى و نيازمنديهاى مجتمع تازه ساخته او بوده است و در نصوص مأثوره آمده است كه آنها نامهاى محمد (ص) و آل او بود كه آدم به آنان خدا را خواند و دعايش مستجاب شد.
[38] و اين سنت خداى تعالى شد كه رسولان خود را به بندگانش بفرستد تا آنان را از طبيعت شريرشان و از مبارزه با يكديگر رهايى بخشد.
«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً- گفتيم: همه از آن فرود آييد رهنمايى من به شما خواهد رسيد.»                       
و همگان بايد از اين هدايت و راهنمايى پيروى كنند:
«فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ- پس كسانى كه از هدايت من پيروى كنند بيم ندارند.»
و از آنچه پس از اين خواهد آمد انديشه‏اى به دل راه نمى‏دهند.
«وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ- و اندوهگين نخواهند بود از آنچه در گذشته بوده است.»
يَا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلَالًا طَيِّبًا وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿١٦٨﴾ إِنَّمَا يَأْمُرُكُم بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاءِ وَأَن تَقُولُوا عَلَى اللَّـهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ ﴿١٦٩﴾وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّـهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ۗ أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ ﴿١٧٠﴾وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً ۚ صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ ﴿١٧١﴾
ترجمه:
ای مردم! از آنچه در زمین است، حلال و پاکیزه بخورید! و از گامهای شیطان، پیروی نکنید! چه اینکه او، دشمن آشکار شماست! او شما را فقط به بدیها و کار زشت فرمان می‌دهد؛ (و نیز دستور می‌دهد) آنچه را که نمی‌دانید، به خدا نسبت دهید. و هنگامی که به آنها گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است، پیروی کنید!» می‌گویند: «نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی می‌نماییم.» آیا اگر پدران آنها، چیزی نمی‌فهمیدند و هدایت نیافتند (باز از آنها پیروی خواهند کرد)؟! مَثَل (تو در دعوت) کافران، بسان کسی است که (گوسفندان و حیوانات را برای نجات از چنگال خطر،) صدا می‌زند؛ ولی آنها چیزی جز سر و صدا نمی‌شنوند؛ (و حقیقت و مفهوم گفتار او را درک نمی‌کنند. این کافران، در واقع) کر و لال و نابینا هستند؛ از این رو چیزی نمی‌فهمند!
تفسیر:
چگونه بتهاى كفر را بشكنيم؟
جامعه آزادى، جامعه پيشرفت و رفاه است، و قرآن حكيم ميان آزاد شدن از پيروى شياطين ثروت و سلطه و دين، و بهره‏مندى كامل از نعمتهاى پاكيزه زندگى ارتباطى برقرار مى‏كند.
اين شياطين، روزيهاى پاكيزه را بر مردم حرام مى‏كنند، و اين يا از نادانى آنان سرچشمه مى‏گيرد و يا از اين كه مى‏خواهند آنها را مخصوص خود قرار دهند، و يا بدان سبب است كه مى‏خواهند مردمان ضعيف و مغلوب بمانند، ولى خدا همه چيزها را براى ما آفريده، و بر ما است كه براى دست يافتن به آنها تلاش كنيم و موانع را از سر راه خود برداريم.
آيه نخستين به صراحت مردم را به بهره‏مند شدن از آنچه در زمين است دعوت مى‏كند، و اين خود دعوتى ضمنى براى شكستن سدهاى عبوديت است كه در قرآن به فرمان شيطانى مربوط مى‏شود كه مردمان را به كارهاى بد و زشت فرمان مى‏دهد، و در آيات بعدى دو مثل از فرمانبردارى از شيطان مى‏آيد كه نخستين آنها پيروى از پدران و نياكان است، و دومى پيروى از مردان دينى است كه كتاب خدا را تحريف مى‏كنند، و در آيه اخير قرآن از آن نگرش قشرى سخن مى‏گويد كه اين دسته از علماى باطل به آن سفارش مى‏كنند و از اين طريق دين را از روح و نور و راهنمايى آن تهى مى‏سازند.
امت اسلامى در زمان حاضر از آن عقب ماندگى رنج مى‏برد كه در حقيقت، چيزى جز صورت ساده‏اى از عدم بهره‏مندى از نعمتهاى خدا نيست، و اين خود به سبب آداب و عادات كهنه و طرز تصورهاى نادرست در تفسير دين پيدا شده است. امت ما بايد پيش برود تا از نعمتهاى خدا بهره‏مند شود، و موانع برخاسته از آداب و رسومى را كه به نام دين خوانده مى‏شود و بيش از آنچه تصور شود از دين به دور است، از سر راه خود در اين پيشرفت بردارد.
شرح آيات:
[168] پيش از هر چيز لازم است براى آزادى هدفى عالى در نظر بگيريم.
آن آزادى اجتماعى كه مخصوص اسلام است ، هدفى دارد كه عبارت از متنعم شدن به نعمتهاى الاهى است، و خدا با وضوح و صراحت كامل همه مردم را از مؤمن و كافر مى‏خواند و مى‏گويد:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالًا طَيِّباً- اى مردم! از آنچه در زمين حلال و پاكيزه است بخوريد.»
و بدين گونه اصل را در چيزها حلال بودن مى‏داند تا زمانى كه ثابت شود حلال نيست و حرام است و تعبير با (مِمَّا فِي الْأَرْضِ) تعبيرى است كه دلالت بر مطلق بودن مى‏كند، و همين است كه نظر مثبت قرآن را در زندگى منعكس مى‏سازد.
خدا چنان مى‏خواهد كه ما از زندگى بهره‏مند شويم، ولى شيطان ما را از اين بهره‏مندى بازمى‏دارد، و ميان انسان و نعمتهاى خدا سدها و موانعى پديد مى‏آورد، و بر انسان واجب است كه پيروى شيطان نكنند و در برابر او مقاومت نشان دهد. به همين گونه است كار ديگر شيطان كه آراستن هدفهاى پليد و اسراف و آزمندى است و همه آنها مانعى براى بهره‏مندى كامل و سالم از خيرات و نيكيهاى زمين به شمار مى‏رود.
«وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ- و در پى شيطان گام مگذاريد كه او دشمن آشكار شما است.»
او نمى‏خواهد كه شما از نعمتهاى زندگى بهره‏مند شويد، پس چرا از اوپيروى مى‏كنيد؟ كسانى كه از كشت زمين به اين دليل كه متعلّق به فلانى است جلوگيرى مى‏كنند، و كسانى كه بازرگانى را از رونق مى‏اندازند و موانعى بر سر راه خدا قرار مى‏دهند، دشمنان انسانند، و آن كسان كه مانع آبادانى زمين مى‏شوند دشمن انسانند، و بر انسان لازم است كه از دشمنان خود تبعيت نكند.
قوانين شيطانى
[169] و در هنگام گسترش يافتن قوانين و رسومى كه شيطان آنها را وضع مى‏كند، مشاهده مى‏كنيم كه آنها به سه دسته تقسيم مى‏شوند بعضى از آنها (قوانين سوء) از بهره‏گيرى از زندگى ممانعت به عمل مى‏آورند، همچون بيشتر قوانين بازرگانى و كشاورزى جديد كه براى جلوگيرى از فعاليت مردم وضع مى‏شود و مقصود از آنها برقرار ماندن تسلط مراكز قدرت (شياطين زمين) بر مقدرات مردم است، و همچون مثال ساده‏اى از آن اين كه رؤساى عشاير كه نيرومند شده بودند، قسمتى از اراضى محل چريدن دامها را به نام قرة براى خود اختصاص مى‏دادند و چراندن گوسفندان مردم قبيله و ايل را از آن منع مى‏كردند، سپس اين عمل تغيير شكل يافت و اين زمينها به نزديكترين كسان به پادشاهان اختصاص يافت (تيولهاى سلطنتى)، و از آن پس عنوان اراضى خالصه سلطنتى پيدا كرد و سرانجام به صورت املاك خصوصى سرمايه‏داران بزرگ و همانند ايشان به ثبت رسيد.
چنان كه مشاهده مى‏شود، همه اين قوانين از كشت زمين جلوگيرى مى‏كند و بنا بر اين عموم مردم از بهره‏بردارى از محصول زمين محروم مى‏مانند و پرسشى كه پيش مى‏آيد اين است كه چگونه اين شياطين توانستند مردم را از چيزى كه خدا بهره‏بردارى از آن را حلال ساخته است منع كنند؟
پاسخ: اين كار را در زير سايه قوانين يا عرفها يا عادتهاى باطل و نادرست انجام دادند، و بنا بر اين ايمان مردم و پيروى ايشان از اين قوانين رسمى يا عرفى يا سنّتى سبب غير مستقيم براى بى‏بهره ماندن ايشان بوده است و از اين جا به فكر شيطان و نظامهاى ستمگرانه آن مى‏افتيم.
و «سوء بد» به «فحشاء ناحق» تحوّل پيدا مى‏كند، بدان سبب كه سلطه و قدرت و ثروت را در دست گروهى از مردم متمركز مى‏سازد كه از آن براى ستم كردن بر مردم بهره‏گيرى مى‏كنند.
و فحشاء لباس دين بر تن مى‏كند، و اين كار به دستيارى سودپرستان (استثمارگران) با بعضى از كسانى كه به نام (مردان دين) كلام خدا را تحريف مى‏كنند و كتاب خدا پنهان مانده و نافهميده باقى مى‏گذارند صورت مى‏گيرد.
«إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ- (شيطان) به شما فرمان مى‏دهد كه بد باشيد و كار زشت كنيد، و درباره خدا چيزهايى گوييد كه به آنها آگاهى نداريد.»
يكى از مظاهر «سوء» نظامهاى باطل است، و همچون آشكارترين مظهر «فحشاء» يعنى ظلم و ستمگرى اجتماعى، نتيجه‏اى از اين نظامها و مقررات همراه با تأييد دينى آنها حاصل مى‏شود.
بندگان نياكان
[170] و نمونه ديگر از اين سنتها و قوانين شيطانى پيروى از پدران و نياكان منحرف است.
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ- و چون به آنان گفته شد كه از آنچه خدا فروفرستاده است پيروى كنيد،» كه آسايش همگان و آزاد شدن نيروها و سودمندى از نعمتهاى زندگى در آن است، «قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا- گفتند: نه ما از آنچه پدران خود را بر آن يافته‏ايم پيروى مى‏كنيم،» يعنى آنچه در زندگى خود به آن خو گرفته‏ايم.
«أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ- اگر پدران ايشان چيزى نمى‏دانستند و راه به جايى نمى‏بردند (باز هم از ايشان پيروى مى‏كردند؟)»
[171] و مثل اينان مثل طوطى است كه هر چه را ديگرى بگويد، بى‏آن كه چيزى از آن بفهمد، تكرار مى‏كند. اينان قدرت انديشيدن و استقلال فكرى و فرهنگى را از دست داده‏اند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿٢٠٨﴾
ترجمه:
ای کسانی که ایمان آورده‌اید همگی در صلح و آشتی درآیید! و از گامهای شیطان، پیروی نکنید؛ که او دشمن آشکار شماست‌
تفسیر:
وحدت ضرورتى جهادى است
[208] جامعه اسلامى جامعه كارزار دفاعى بر ضد دشمنان انسانيت و دشمنان رسالت است، و چنين جامعه‏اى نمى‏تواند با چالشهاى جنگ بدون وجود وحدت و يگانگى درونى، مستحكم رو به رو شود، و لذا قرآن در آيه و پيش از سخن گفتن از جنگ در درس آينده به وحدت دعوت مى‏كند و آن را مسئوليت همه افراد مى‏داند و مى‏گويد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، همه در سلم و اسلام و تسليم درآييد، و در پى گامهاى شيطان مرويد كه او دشمن آشكار شما است.»
ميدانهاى سلام به حساسيتهاى كوچكى آلوده مى‏شود كه بر روى هم متراكم مى‏ماند و سرانجام به صورت ابر تيره‏اى درمى‏آيد، و بر هر فرد مسلمان در داخل اجتماع واجب است كه در مقابل رشد اين حسّاسيتها مقاومت ورزد، و از ابتدا در پى گامهاى شيطان نرود، بدان سب كه شيطان گام به گام آدمى را به جانب دوزخ مى‏كشد.
پس بر ما است كه دشمن حقيقى و دشمن اجتماع را بشناسيم، و در اولين گامى كه براى دعوت به سوى ما برمى‏دارد، و آن اظهار حساسيت نسبت به يكى از برادرانمان است، مراقب و بر حذر باشيم، و آن برادر را به جاى شيطان دشمن خود تصور نكنيم.
[209] «فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْكُمُ الْبَيِّناتُ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ- و اگر پس از آنكه بينات براى شما آمد از راه منحرف شديد، بدانيد كه خداوند توانا و حكيم است.»
سپس پروردگار ما مسلمانان را از آن بر حذر مى‏دارد كه در درك اختلافهاى جاهليت برخاسته از شهوات سقوط كنند، و ما را از آن بيم مى‏دهد كه خود عزيز وغالب است و هيچ كس نمى‏تواند از او بگريزد، و هيچ كس بر او چيره نمى‏تواند شد، و اين كه حكيم است و مردمان را به تناسب با كردارهاشان و نه بنا بر هواهاى نفسانى و آرزوها و ادعاهاى ايشان پاداش مى‏دهد.
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّـهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّـهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ﴿٢٦٨﴾
ترجمه:
شیطان، شما را (به هنگام انفاق،) وعده فقر و تهیدستی می‌دهد؛ و به فحشا (و زشتیها) امر می‌کند؛ ولی خداوند وعده «آمرزش» و «فزونی» به شما می‌دهد؛ و خداوند، قدرتش وسیع، و (به هر چیز) داناست. (به همین دلیل، به وعده‌های خود، وفا می‌کند.)
تفسیر: [268] و به فرياد شيطان كه از داخل نفوس شما را مى‏خواند گوش ندهيد.
مى‏گويد: انفاق مكنيد كه اگر چنين كنيد خود به زودى فقير خواهيد شد. هرگز چنين نيست. انفاق ثروت را ميان مردم به گردش مى‏اندازد، و سبب شكوفايى اقتصادى و در نتيجه استفاده همگان از آن مى‏شود، پس خدا كه شما را به انفاق مى‏خواند، در واقع به چيزى برتر و عاليتر از آن دعوت مى‏كند. شيطان شما را از فقر مى‏ترساند و لذا مشتهاى خود را مى‏بنديد و از انفاق خوددارى مى‏كنيد و در نتيجه مردمان از شما كه پول داريد و به آسايش ديگران مدد نمى‏رسانيد ناخوش مى‏دارند، و كينه و بغض فراگير مى‏شود، و از آن فحشاء و منكر پديد مى‏آيد. آيا انفاق كردن نيكوتر نيست كه به جاى كينه محبّت و همسازگارى حاصل آن باشد؟
«الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ- شيطان شما را از فقر و درويشى مى‏ترساند.»
آدمى مال را براى چه مى‏خواهد؟ آيا براى آن نيست كه آزادانه در آن تصرف كند؟ اما اگر فقيرى نزد او بيايد، و با دادن مقدارى از مال خود به آن فقير در مال خود تصرف نكند، در اين صورت چه تفاوتى ميان او و فقيرى است كه مالى در اختيار ندارد؟ هر دو از قدرت تصرف در مال محرومند، و هر كس از فقر بترسد، به حقوق مردم تجاوز مى‏كند و ستم كردن بر ايشان را جايز مى‏شمارد و فحشاء در اجتماع رايج مى‏شود و اين همه از عمل شيطان است:
«وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ- و شما را به كار بد فرمان مى‏دهد، و خداوند آمرزش خود را به شما وعده مى‏دهد،» كه با پيدايش صلح و صفا در امور اجتماعى تجسّم پيدا مى‏كند، و علاوه بر آن نفوس آدميان از رسوبات گناه پاك مى‏شود، و ثمره ديگر آن نجات از آتش در آخرت است.
«وَ فَضْلًا- و فضل،» كه در بازگشت بخشش در راه خدا تجسم پيدا مى‏كند كه طبيعة به صورت خير فراوان به انفاق كننده مى‏رسد.
«وَ اللَّهُ واسِعٌ- و خداوند پربخشش»
است ... و چون در راه او انفاق كنند.
«عَلِيمٌ- و دانا است.»
و مى‏داند كه چه كس انفاق كرده و به بهترين صورت پاداش او را مى‏دهد.
الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا ۗ وَأَحَلَّ اللَّـهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا ۚ فَمَن جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَانتَهَىٰ فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَى اللَّـهِ ۖ وَمَنْ عَادَ فَأُولَـٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿٢٧٥﴾يَمْحَقُ اللَّـهُ الرِّبَا وَيُرْبِي الصَّدَقَاتِ ۗ وَاللَّـهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ ﴿٢٧٦﴾
ترجمه:
کسانی که ربا می‌خورند، (در قیامت) برنمی‌خیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماسّ شیطان، دیوانه شده (و نمی‌تواند تعادل خود را حفظ کند؛ گاهی زمین می‌خورد، گاهی بپا می‌خیزد). این، به خاطر آن است که گفتند: «داد و ستد هم مانند ربا است (و تفاوتی میان آن دو نیست.)» در حالی که خدا بیع را حلال کرده، و ربا را حرام! (زیرا فرق میان این دو، بسیار است.) و اگر کسی اندرز الهی به او رسد، و (از رباخواری) خودداری کند، سودهایی که در سابق [= قبل از نزول حکم تحریم‌] به دست آورده، مال اوست؛ (و این حکم، گذشته را شامل نمی‌گردد؛) و کار او به خدا واگذار می‌شود؛ (و گذشته او را خواهد بخشید.) امّا کسانی که بازگردند (و بار دیگر مرتکب این گناه شوند)، اهل آتشند؛ و همیشه در آن می‌مانند. خداوند، ربا را نابود می‌کند؛ و صدقات را افزایش می‌دهد! و خداوند، هیچ انسانِ ناسپاسِ گنهکاری را دوست نمی‌دارد.
تفسیر:
[275] بازرگانى بر عقل مى‏افزايد، چه در آن خطرهاى زيان ديدن وجود دارد، و بازرگان ناگزير بايد به هر وسيله متشبث شود كه در كار خود گرفتار زيان نشود، و عقل با تفكر مستمر افزايش پيدا مى‏كند، ولى اگر آدمى اطمينان به مصدر ثابتى داشته بود كه سود بدون رنجى از آن مى‏رسد، ديگر چه نيازى به تفكر و تعقل دارد.
رفته رفته عقل خود را بيكار مى‏گذارد و عقل خرد خرد كاهش پيدا مى‏كند تا از ميان برود و ربا آن منبع ثابت درآمدى است كه هر تنبل منتظر آن است، و آرزوى آن دارند كه ثروتى داشته باشند و آن را به فقرا در مقابل جزئى از كوشش ايشان وام دهند، خواه آن رنجبران زيان كنند يا به سود برسند، و بنا بر اين بزرگترين ضرر ربا كمك كردن آن است به پيدايش طبقه‏اى از خوشگذرانان و كم‏عقلان در اجتماع.
«الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ- كسانى كه ربا مى‏خورند، بر نخيزند جز همچون كسى كه شيطان او را به صرع دچار كرده باشد.»
اينان خود را به تلاش و كوشش وا نمى‏دارند، و تنها به خاطر لهو برپا مى‏ايستند و حركت مى‏كنند، و آن هم در هنگامى است كه يك ديوانگى شيطانى پيوسته ملازم ايشان بود باشد.
اين ديوانگى نتيجه طبيعى آن است كه از آغاز كار با انتخاب رباخوارى و اشتباه كردن آن با معامله، عمل بدى را براى خود برگزيدند و به صورت طبيعى در نتيجه آميختن و اشتباه كردن بيع و ربا با يكديگر گرفتار سست عقلى و جنون شدند:
«ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا- و اين از آن رو است كه ايشان گفتند: خريد و فروش همچون ربا است.»
چنان مى‏پنداشتند كه كار كردن با خريد و فروش و از اين راه سود و بهره به دست آوردن همچون بهره به دست آوردن از ربا است، و بيع در نظر ايشان درست چيزى مثل ربا بود، و به عبارت ديگر چنين مى‏انديشيدند كه: در خريد و فروش جنسى را مى‏دهى و بهاى آن را مى‏گيرى، و در اين جا وامى مى‏دهى و اجاره آن را مى‏گيرى. هرگز چنين انديشه‏اى درست نيست:
«وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا- و خدا بيع را حلال كرد و ربا را حرام،» و طبعا چنين دستورى بيهوده نيست و هدف آن معين است يعنى سودهاى بيع و ضررهاى ربا.
«فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى‏ فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ- پس هر كه پند پروردگارش به او رسيد و به آن كار پايان داد، آنچه پيشتر به دست آورده از آن او و كار او با خدا است.»
«وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- و كسانى كه اين كار را از سر گيرند، اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند.»
[276] و ربا سبب پيدا شدن گروهى از كسانى مى‏شود كه كار نتيجه بخشى ندارند و سبب عقب افتادگى اقتصاد اجتماعى مى‏شوند، و در عين حال حاصل تلاش فقيران را مى‏مكند و به هيچ كار حسابى نمى‏پردازند، در صورتى كه انفاق در راه خدا و بخشيدن صدقاتى به فقيران براى از بين بردن نيازمندى و فراهم آوردن سرمايه‏اى براى ايشان، هر چه زودتر سبب گردش ثروت و به راه افتادن چرخ اقتصاد و تشويق بيكاران به كار كردن مى‏شود، و از اين لحاظ صدقات درست عملى بر خلاف ربا انجام مى‏دهد.
«يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ- خدا ربا را نقصان مى‏دهد و صدقه‏ها را زياد مى‏كند.»
و صدقات دليلى بر ايمان انفاق كنندگان و شكرگزارى ايشان براى نعمت توانگرى است، در صورتى كه ربا دليلى بر كفر رباخواران حقيقى به خدا است هر چند تظاهرى به ايمان داشته باشد، و نيز عملى نهى شده از جانب خدا و گناه است.
«وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ- و خدا هر كه را كه بر كفر ايستاده و گناهكارند دوست ندارد.»
شايد كلمه كفّار از آن روى به صيغه مبالغه آمده كه شخص ربا خوار دو بار كافر شده است: يكى از آن لحاظ كه صدقه‏اى به فقيران نداده است، و ديگرى در آن هنگام كه نتيجه تلاشهاى فقيران را مكيده است.

بقره:
شیاطین
وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَىٰ شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ ﴿١٤﴾
ترجمه:
و هنگامی که افراد باایمان را ملاقات می‌کنند، و می‌گویند: «ما ایمان آورده‌ایم!» (ولی) هنگامی که با شیطانهای خود خلوت می‌کنند، می‌گویند: «ما با شمائیم! ما فقط (آنها را) مسخره می‌کنیم!»
تفسیر:
درمان چيست؟
[14] و به سبب جدايى گرفتن نفسى از اجتماع و آگاهيها و عقل آن، كارهاى اجتماع را استهزا مى‏كنند و نسبت به آن تصور معكوس دارند و به همين سبب عملا از اجتماع كنار مى‏مانند و در فعاليتهاى آنكه نه تنها به نفع اجتماع بلكه به نفع خود ايشان نيز هست شركت نمى‏كنند.
«وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى‏ شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ- و چون با كسانى رو به رو مى‏شوند كه ايمان آورده‏اند، مى‏گويند: ايمان آورديم، و چون با شياطين خودشان خلوت مى‏كنند، مى‏گويند: ما با شما هستيم، و آنان را ريشخند مى‏كنيم.»
وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُو الشَّيَاطِينُ عَلَىٰ مُلْكِ سُلَيْمَانَ ۖ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَـٰكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ ۚ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَا إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ ۖ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ ۚ وَمَا هُم بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ ۚ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ ۚ وَلَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ ۚ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْا بِهِ أَنفُسَهُمْ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴿١٠٢﴾
و (یهود) از آنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم می‌خواندند پیروی کردند. سلیمان هرگز (دست به سحر نیالود؛ و) کافر نشد؛ ولی شیاطین کفر ورزیدند؛ و به مردم سحر آموختند. و (نیز یهود) از آنچه بر دو فرشته بابل «هاروت» و «ماروت»، نازل شد پیروی کردند. (آن دو، راه سحر کردن را، برای آشنایی با طرز ابطال آن، به مردم یاد می‌دادند. و) به هیچ کس چیزی یاد نمی‌دادند، مگر اینکه از پیش به او می‌گفتند: «ما وسیله آزمایشیم کافر نشو! (و از این تعلیمات، سوء استفاده نکن!)» ولی آنها از آن دو فرشته، مطالبی را می‌آموختند که بتوانند به وسیله آن، میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند؛ ولی هیچ گاه نمی‌توانند بدون اجازه خداوند، به انسانی زیان برسانند. آنها قسمتهایی را فرامی‌گرفتند که به آنان زیان می‌رسانید و نفعی نمی‌داد. و مسلما می‌دانستند هر کسی خریدار این گونه متاع باشد، در آخرت بهره‌ای نخواهد داشت. و چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند، اگر می‌دانستند!!
تفسیر:
جادوگرى و حقه بازى ... پايان خط
پس از مرحله قدرت مرحله ضعف در امت بنى اسراييل پيش آمد، و پس از آن نوبت به نژادپرستى رسيد، و سرانجام دوران خرافه‏پرستى بر سر كار آمد كه در جادوگرى و شعبده‏بازى تجسّم پيدا كرده بود.
هنگامى كه امتى نژادپرست بر خود بپيچد .. «وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ» و بگويد قلبهاى ما را غلافى پوشانده است و از راهنماييهاى خدا و سنتهاى تاريخ و تجربه‏هاى مردمان دورى جويد، و در مقابل حق گردنفرازى كند، جز فرورفتن در حضيض جادو و شعبده پناهگاهى در برابر خود نخواهد داشت.
قرآن حكيم به اختصار درباره اين مرحله به بحث مى‏پردازد و آغاز بحث در آن سخن گفتن از فروگذاشتن كتاب خدا به توسط بنى اسراييل است، و خدا مى‏گويد كه سبب تشبث ايشان به سحر همين بوده است. چه آن كس كه تفسير درستى درباره زندگى و ديد علمى و صحيحى از هدفهاى آن نداشته باشد، ناگزير به جستجو از تفسيرات غيبى و رؤياهاى باطل متوسّل مى‏شود.
و در آن هنگام كه قرآن از جادو سخن مى‏گويد، داستانهاى گوناگونى از اسراييليان را تكذيب مى‏كند كه به گمان آنان جادو كارى خدايى است، و بحث را با اين نتيجه پايان مى‏دهد كه تمسك به كتاب براى ايشان بهتر از تشبث به سحر و جادو است.
[101] «وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏
- و چون بر ايشان كتابى از جانب خدا آمد كه گواه بر آنچه با ايشان است بود، گروهى از كسانى كه كتاب بر ايشان آمده بود، كتاب خدا را به پشت سرهاى خود انداختند، چنان كه گويى چيزى نمى‏دانند.»
[102] و به سبب همين توجه نكردن به كتاب تازه خدا، يك خلأ فرهنگى در زندگى ايشان پيدا شد، و لذا به جادو و حقه‏بازى باطل پرداختند و آن را جز در نزد شياطين نيافتند.
«وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ- و از چيزهايى پيروى كردند كه شياطين در كشور سليمان پيرو آنها بودند (يا فرومى‏خواندند).»
از سحر و نظاير آن، چرا كه سليمان پيامبرى از بنى اسراييل بود كه بر پيامبرى وى پادشاهى نيز ضميمه شده بود، و شياطين خدمتگزاران او بودند، و در پايان سرورى او مجموعه‏اى از انديشه‏هاى باطل رواج يافته بود.
اينان (يعنى جهودان معاصر با زمان نزول قرآن) كتاب فرستاده شده از جانب خدا را (بر پيامبر اسلام) كه بر حق بود و آنچه را كه در كتاب ايشان آمده بود تصديق مى‏كرد، ترك كردند، و به پيروى از افكار شياطين پرداختند. و اين پايان قومپرستى (و به گفته اعراب امروز: القوميّة) و نژادپرستى است كه ميان شياطين كشور را، در صورتى كه از قوم و نژاد خودشان باشند، و ميان افكار درستى كه پيامبر مرسلى را از جانب خدا مى‏آورد، تشخيص نمى‏دهد.
و مشكل و مسئله آن بود كه مى‏گفتند: چون اين انديشه‏ها از فكر شياطينى سرچشمه گرفته كه در پيرامون سليمان بودند، و چون سليمان پيغمبر خدا بود، پس اين افكار از جانب خدا است، در صورتى كه خدا به شدت اين طرز استدلال غلط را رد كرده و گفته است:
«وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ- و سليمان كافر نشد، بلكه شياطين كافر شدند، كه به مردم جادو مى‏آموختند.»
و جادوگرى كفر است، بدان جهت كه زندگى را به نيروهاى غيبى جزخداوند متعال نسبت مى‏دهد.
«وَ ما أُنْزِلَ- و نازل نشده است،» هرگز سحر و جادو بدان‏گونه كه اين نژادپرستان مدعى آنند، «عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ- بر دو فرشته، هاروت و ماروت، در شهر بابل،» كه هاروت و ماروت دو فرشته نبودند و بنا بر اين ممكن نيست مأمور رساندن پيامى خدايى بوده باشند.
«وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ- و چيزى به كسى نمى‏آموختند مگر پس از آنكه بگويند: ما وسيله آزمايشيم،» و آيا ممكن است خدا پيغامبرانى را بفرستد كه مردمان را بفريبند؟! «فَلا تَكْفُرْ- پس كافر مشو،» چه نسبت دادن جادو به خدا خود كفر است، و جادوگرى ممكن نيست از جانب خدا باشد، چرا كه مخالف جريان رسالتهاى او است و با آنها تناقض كلى دارد، بدان سبب كه رسالتهاى الاهى دعوت به قايل شدن ارتباط ميان مقدمات و نتايج و سود بردن از آن است، در صورتى كه اينان از سحر و جادو پشت كردن به اين ارتباط و زيان بردن از اين پشت كردن را مى‏آموزند.
«فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ- پس از آن چيزهايى مى‏آموزند كه با آن ميان مرد و همسرش جدايى مى‏افكنند.»
ولى اين جدايى و تفرقه حتمى نيست، بدان سبب كه جادو تأثير اكيد در زندگى ندارد، بلكه خدا و سنت او و اراده انسان چيزى است كه در زندگى مؤثر است.
«وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- و به هيچ كس نمى‏توانند آسيبى رسانند، مگر آنكه خدا بخواهد.»
يعنى آنها نمى‏توانند با جادو به كسى آسيب برسانند مگر اين كه جادو به ميانجيگرى قوانين خدا صورت بگيرد، و خدا و رسالتهاى او براى پيروى كردن شايسته‏تر است و عموما جادو زيان مى‏رساند و از آن سودى به دست نمى‏آيد، در صورتى كه رسالتهاى خدا سودمند است و از آنها زيانى حاصل نمى‏شود.
«وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ- و چيزهايى مى‏آموختند كه براى ايشان زيان داشت و سودمند نبود.»
و رسالتهاى خدا در آخرت به انسان سود مى‏رساند، در صورتى كه جادو در آن‏جا هيچ سودى ندارند.
«وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ- و مى‏دانستند كه هر كس آن را بخرد، در جهان ديگر هيچ بهره‏اى نخواهد داشت.»
«وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ- و اگر مى‏دانستند (درمى‏يافتند) كه خود را به بد چيزى فروخته‏اند،» كه سبب تفرقه و زيان در اين دنيا و خسران و زيانكارى در آن دنيا است.
[103] «وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا- و اگر ايمان مى‏آوردند (به رسالتهاى خدا)» «وَ اتَّقَوْا- پرهيزگار مى‏شدند،» و آن ايمان را به صورت سالم درباره خود به موقع اجرا مى‏گذاشتند، براى ايشان نيكوتر بود:
«لَمَثُوبَةٌ- هرآينه پاداش نيكى،» «مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ- از جانب خدا براى ايشان نيكوتر مى‏بود، به شرط آنكه اين را مى‏دانستند.»
ولى نژادپرستان تنها راهنمايى رسالتى را از كف نمى‏دهند، بلكه علم و دانش را نيز از دست مى‏دهند، و دورى علم از جادو همچون دورى زمين از آسمان است.
اين است پايان سير بنى اسراييل، كه در مراحل گوناگون زندگى ايشان مايه‏هاى عبرت گرفتن فراوان براى ما و همه امتها وجود دارد.
و خلاصه درس چنين است:
مخالفت كردن با رسالتهاى آسمانى و نتيجه آن يعنى سستى كردن دركاربست اوامر خدا، آدمى را به نژادپرستى و خودپرستى و قومپرستى و سپس به از دست دادن همه چيز مى‏كشاند، و آخرين چيزى كه به همين سبب از دست مى‏دهد علم و دانش و دانايى است.
ال عمران
فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهَا أُنثَىٰ وَاللَّـهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنثَىٰ ۖ وَإِنِّي سَمَّيْتُهَا مَرْيَمَ وَإِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ ﴿٣٦﴾ولی هنگامی که او را به دنیا آورد، (و او را دختر یافت،) گفت: «خداوندا! من او را دختر آوردم -ولی خدا از آنچه او به دنیا آورده بود، آگاهتر بود- و پسر، همانند دختر نیست. (دختر نمی‌تواند وظیفه خدمتگزاری معبد را همانند پسر انجام دهد.) من او را مریم نام گذاردم؛ و او و فرزندانش را از (وسوسه‌های) شیطان رانده شده، در پناه تو قرار می‌دهم.»
تفسیر:
در ميدان گسترده گزينش
[35] و اكنون به قصه‏اى از اين گزينش گوش فرامى‏داريم، و داستان از درون يك قلب پاك و نيت صادق و ايمان بازگردنده به خدا آغاز مى‏شود:
«إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ- در آن هنگام كه زن عمران گفت:
پروردگارا، من آنچه را كه در شكم دارم، خالص و آزاد از هر قيد نذر تو كرده‏ام، پس آن را از من بپذير كه تو شنوا و دانايى.»
او زنى همچون زنان ديگر بود، به جنينى باردار شد، و به تفكر درباره سرنوشت جنين تازه پرداخت. در اين انديشه نبود كه او مردى توانگر يا پادشاهى بزرگ شود، يا دانشمندى يا پزشكى يا مهندسى يا چيزى شبيه اينها. و در بند روزهاى آينده خود در كنار او نبود كه در دشواريهاى زندگى يار و غمخوار او باشد كه مقاومت وى در برابر سختيها ضعيف مى‏شود. همسر عمران هرگز به اين آرزوهاى مادّى فكر نمى‏كرد، بلكه در انديشه رسالت انسان در زندگى بود كه عبارت از پرستش خدا و عمل كردن در راه او است. پس نذر كرد كه پسرش را براى اين هدف آماده سازد و او را از هر رابطه اجتماعى ديگر آزاد كند، تا به آسودگى در راه خدا گام بردارد و سپس از خدا به تضرع درخواست كرد كه نذر او را بپذيرد.
[36] آرزوى زن عمران در همه دوران باردارى همين بود، و چون بار خود بر زمين نهاد و او را دختر يافت و آرزوى خود بر باد رفته ديد، از خود بيخود شد، چه، گمان مى‏كرد كه دختر نمى‏تواند از همه چيز فارغ شود و به خدمت جهادى در راه خدا بپردازد:
«فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ- پس چون آن را بر زمين گذاشت گفت: پروردگارا، آنچه بر زمين نهاده‏ام دختر است. و خدا داناتر بود به اين كه چه چيز بر زمين نهاده است.»
او دخترى چون دختران ديگر نبود. او صديقه‏اى بود كه در رحم زن عمران مؤمنه راستگو به وجود آمده و در وى روح رسالت به سبب ايمان مادرش، و عمل صادقانه او در ايام حمل، رشد كرده بود، همسر عمران گفت:
«وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏ وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ- و پسر همچون دختر نيست، و آن را مريم ناميدم، و او و فرزندانش را از شيطان رانده شده در پناه تو مى‏گذارم.»
آثار تربيت بر نمو طفل
[37] و براى اين ايمان راستين اثرى در آينده مريم وجود داشت، بدان سبب كه ايمان مادر و تربيت او در رشد كردن فطرت ايمان در نوزاد تأثير مثبت دارد، و ديديم كه چگونه زن عمران به خدا تضرع كرد تا فرزند او را از شيطان در پناه خود گيرد، و تضرع او بدين معنى بود كه براى رسيدن به اين هدف خودش نيز مى‏كوشيد، چه، دعا در نزد مؤمنان اوج عمل جهادى است، ولى جانشين عمل نيست. بنا بر اين دعا و عمل اثر مثبت بزرگى در آينده مريم پيدا كرد.
إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا ۖ وَلَقَدْ عَفَا اللَّـهُ عَنْهُمْ ۗ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ ﴿١٥٥﴾کسانی که در روز روبرو شدن دو جمعیت با یکدیگر (در جنگ احد)، فرار کردند، شیطان آنها را بر اثر بعضی از گناهانی که مرتکب شده بودند، به لغزش انداخت؛ و خداوند آنها را بخشید. خداوند، آمرزنده و بردبار است.
تفسیر:
نقش گناهان در شكست
[155] آنچه باقى مى‏ماند دانستن سببهايى كه در آن سوى شكست خوردن يك گروه و آرامش طايفه ديگر قرار دارد و اين كه آيا اينها سببهاى موقتى است كه بنا بر ايستارهاى طرفين در ميدان جنگ فراهم مى‏شود، يا به آن سوى ميدان امتداد پيدا مى‏كند.
پاسخ: بلكه امتدادى از پيش از جنگ است، و نبرد چيزى جز آتشى نيست كه زر را از بار آن جدا مى‏كند: مرد مؤمنى كه به صورت كامل تحمل مسئوليتهاى ايمانى خود را مى‏كند، آن كس است كه در ميدان نبرد استوار بر جاى خود مى‏ماند، اما آن كس كه ملتزم و متعهد به واجبات ايمانى خود نيست و در بند كسب گناهان است، در ميدان نبرد دچار شكست مى‏شود.
«إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا- كسانى از شما كه روز رسيدن دو گروه به يكديگر پشت كردند، شيطان ايشان را به سبب بعضى از آنچه كسب كرده بودند، آنان را متزلزل كرد و لغزاند.»
آنان بديهايى براى خود كسب كردند و اين بديها راه ورود شيطان به قلبهايشان شده كه آنان را وسوسه كرد و از اقدام كردن در راه خدا آنان را منحرف كرد.
«وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ- و خدا از آنان درگذشت، كه خدا آمرزنده و بردبار است،» و به آنان مهلتى تازه داد تا اختيار خود را، خير يا شر، به كار اندازند.
إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ﴿١٧٥﴾این فقط شیطان است که پیروان خود را (با سخنان و شایعات بی‌اساس،) می‌ترساند. از آنها نترسید! و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید
تفسیر:
[175] آدمى از كجا بايد شجاعت لازم را براى رويارويى با اوضاع و احوال شكست به دست آورد؟
قرآن به اين پرسش چنين پاسخ مى‏دهد كه: مصدر شكست نفسانى ترس است، و ترس يكى از امور فطرى بشر است، ولى بر مؤمن واجب است كه ترس خود را از شكست به مصدر حقيقى ترس كه خداوند متعال است متوجه سازد و نه به دشمنان بشرى خود، بدان جهت كه خدا بشر نيست و مى‏تواند در دنيا و آخرت سخت‏ترين عقوبتهاى خود را بر آن مستولى كند و بنا بر اين بر آدمى است كه تنها از او بترسد.
اما ترس از آدميان، تنها وسواسى شيطانى است، بدان سبب كه هر چه در تصرف بشر است امكان آن دارد كه به تصرف من درآيد، ولى آيا اين امكان براى من وجود دارد كه مالك چيزى شوم كه در ملكيت خدا بوده است؟
«إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ أَوْلِياءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ- اين شيطان است كه دوستان خود را مى‏ترساند، پس اگر شما مؤمنيد از ايشان مترسيد و از من بترسيد،» و ايمان داشتن به خدا و به اين كه سود و زيان به دست او است، و اين كه به حال بندگان خود بصير است، ما را به ترس از او مى‏خواند، و چون چنين شود ازچيزى جز او بيم نخواهيم داشت. اما ايمان داشتن به شيطان و به مال و شهرت و فريبندگيهاى ديگر او، مايه بيم داشتن ما از شيطان مى‏شود و سبب آن است كه از دارندگان مال و سلطه و نيروى فريبندگى بترسيم. پس: نيكوتر آن است كه دوستى زينت دنيا را از دلهاى خود بيرون كنيم تا از شجاعت بهره‏مند شويم.
نساء
إِنَّ اللَّـهَ لَا يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا ﴿٣٦﴾ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَيَكْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللَّـهُ مِن فَضْلِهِ ۗ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا ﴿٣٧﴾الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَيَكْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللَّـهُ مِن فَضْلِهِ ۗ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا ﴿٣٧﴾وَالَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ رِئَاءَ النَّاسِ وَلَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّـهِ وَلَا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ ۗ وَمَن يَكُنِ الشَّيْطَانُ لَهُ قَرِينًا فَسَاءَ قَرِينًا ﴿٣٨﴾
زیرا خداوند، کسی را که متکبر و فخر فروش است، (و از ادای حقوق دیگران سرباز می‌زند،) دوست نمی‌دارد. آنها کسانی هستند که بخل می‌ورزند، و مردم را به بخل دعوت می‌کنند، و آنچه را که خداوند از فضل (و رحمت) خود به آنها داده، کتمان می‌نمایند. (این عمل، در حقیقت از کفرشان سرچشمه گرفته؛) و ما برای کافران، عذاب خوارکننده‌ای آماده کرده‌ایم. و آنها کسانی هستند که اموال خود را برای نشان‌دادن به مردم انفاق می‌کنند، و ایمان به خدا و روز بازپسین ندارند؛ (چرا که شیطان، رفیق و همنشین آنهاست؛) و کسی که شیطان قرین او باشد، بد همنشین و قرینی است.
تفسیر:
مسئوليت اجتماع از كى آغاز مى‏شود؟
[35] چون حدود اختياراتى كه به شوى داده شد معين گرديد، اكنون سخن از مسئوليت اجتماع به ميان مى‏آيد، و اين به هنگامى است كه ميان زن و شوى اختلاف حاد و اساسى پديدار گردد، البتّه نه چنان است كه براى هر قصور اندكى كه زن در انجام وظايف زناشويى خود مرتكب شد، چنين وضعى پيش مى‏آيد بلكه اين قصور ممكن است از جانب شوهر باشد، يعنى آن چنان توجهش به امور ديگر منزل معطوف گردد كه از اداى وظايف خود نسبت به زن بازماند. در اين هنگام ضرورى است كه پيش از آنكه كشاكش بالا گيرد و كار به طلاق كشد، از سوى زن داورى و از سوى مرد نيز داورى برگزيده شوند و در آن امر با يكديگر به گفتگو پردازند و چون به راه حلى دست يافتند، زن و شوى بايد كه بدان داورى گردن نهند. اما آن دو داور بايد نيتى پاك داشته باشند و همه سعيشان آن باشد كه زندگى در حال فروريختن و گسستن را بار ديگر سامان دهند مراد از پاكى نيت اين است كه حقيقة خواستار اصلاح باشند.
«وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً- اگر از اختلاف ميان زن و شوى آگاه شديد، داورى از كسان مرد و داورى از كسان زن برگزينيد. اگر آن دو را قصد اصلاح باشد، خدا ميانشان موافقت پديد مى‏آورد، كه خدا دانا و آگاه است.»
[36] جامعه اسلامى بر بنيان توحيد و حريت بنا شده است. مسلمان جز به خدا ايمان ندارد و جز در راه او قدم نمى‏نهد و هيچ نيرويى بازدارنده يا مانع در راه او را از پيروى شرايع الهى منحرف نمى‏سازد.
پرستش خداوند تسليم در برابر اوست، و شرك به خدا عبارت است از خضوع در برابر قواى ديگر جز خداوند، خواه اجتماعى باشد يا غير آن.
تسليم در برابر پدر و مادر- تسليم مطلق- و پيروى بدون قيد و شرط از آنان شرك و عبوديت در برابر غير خداوند است و مانعى است در طريق تقدّم انسان و تحوّل او.
تسليم در برابر اراده خانواده نيز چون تسليم بدون قيد شرط در برابر اراده پدر و مادر شرك است. تسليم در برابر توانگران نيز در شمار شرك است و مانع راه است، همچنين تسليم در برابر رجال دين يا رجال علم شرك است و بندگى است و مانع راه است.
جامعه اسلامى جز در برابر خداوند تسليم نمى‏شود و با ابراهيم، پدر روحانى همه جوامع يكتاپرستى همصدا مى‏گويد: (نماز من و عبادت من و زندگى من و مرگ من تنها براى خداست، آن پروردگار جهانيان).
در اين آيات و آيات كه زين پس مى‏آيد قرآن نوع روابطى را كه بايد ميان آدمى و ديگر افراد جامعه برقرار باشد معين مى‏كند اين روابط از خويشاوندان آغاز مى‏شود و به رجال دين پايان مى‏يابد و در ضمن از محرومان و توانگران نيز سخن رفته است.
قرآن نخست آدمى را از شرك منع مى‏كند. بريدن علاقه از شرك يعنى تسليم مطلق در برابر پروردگار يكتا و بلافاصله سخن از احسان مى‏گويد. ميان اين دو چگونه رابطه‏اى است؟
كسانى كه از پدران خود اطاعت مى‏كنند تنها به اين علت كه آنها پدراند و اينان فرزند بدون اينكه توجه كنند كه آيا پدرانشان هدايت يافته‏اند يا گمراه، چنين كسان را گويى قدرت تعقل نيست، صفت انسانيّت را از دست داده‏اند و به آلتى بى‏اراده تبديل شده‏اند.
اما كسانى كه به پدران خود احسان مى‏كنند بدون اينكه كوركورانه مطيع فرمانهاى آنان باشند و به آنان انفاق مى‏كنند بى‏آنكه از حريت خويش به يك سو شوند اينان به اصالت خويش تحقق مى‏بخشند، و حرّيت خود به اثبات مى‏رسانند و از استقلال خود بهره‏مند مى‏شوند.
از اينجاست كه خداى تعالى عبادت و احسان را در اين آيه قرين هم قرار داده و گفته است كه:«وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً خداى را بپرستيد و هيچ چيز شريك او مسازيد و با پدر و مادر نيكى كنيد.»
بنا بر اين آنچه از آن خداوند است عبادت و اطاعت اوست و آنچه از آن پدر و مادر و ديگر افراد اجتماع است، احسان است.
«وَ بِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ- و به خويشاوندان و يتيمان و بينوايان.»
«ذى القربا» يعنى خويشاوندان، و مراد كسانى هستند كه آدمى با آنان در خانواده يا عشيره واحد شريك است. تو بايد به آنان احسان كنى خواه غنى باشند يا فقير ولى بدون اينكه آنها را بنده خود كنى و اين بدان معنى است كه نبايد راه خود با راه آنان يكى كنى و سرنوشت خويش به سرنوشت آنان پيوند زنى، بدون اينكه از خود استقلال فكرى نشان دهى. كه اين جاهليت است و شرك است و نيز نبايد تأييد تو از خويشاوندان مخالف نظام اسلامى باشد يا آنان را بر ضد مظلومان يارى رسانى و از عقيده و روش باطل ايشان دفاع كنى آن سان جاهليين امروز در اجتماعات فاسد ما معمول مى‏دارند.
نظام عشايرى در جامعه اسلامى مطلوب است به شرط آنكه چهارچوبى براى همكارى سازنده و تأثير متقابل فكرى و اجتماعى باشد، نه وسيله تعصبات قومى و پايمال كردن حقوق مردم و تجاوز از ارزشهاى دينى.
پس از خويشاوندان نوبت به يتيم مى‏رسد. بر افراد جامعه است كه يتيم رافقير يا مسكين به حساب نياورند كه تنها نيازمند كمك مادى است، بلكه بايد يتيم را مورد رحمت و عطوفت خويش قرار دهند آن سان كه گويى يكى از خويشاوندان نزديك است و به همين جهت در اين آيه او را از مساكين جدا كرده است.
در مرحله سوم نوبت به مسكين مى‏رسد و آن كسى است كه فقر زمينگيرش كرده است بايد هم چنان كه از روى رضا و رغبت در حق والدين احسان مى‏كنى به يتيم هم احسان كنى و او را به ديده يك توانگر بنگرى و ميان احسان به توانگر و يتيم فرقى قايل نشوى.
مرحله چهارم همسايه نزديك است، و همسايه ديوار به ديوار. رابطه ميان همسايگان- كه غالبا ميانشان نزديكى، دير ساله است- چون بر مبناى نيكخواهى و احسان باشد، همكارى و همفكرى ميان ايشان امرى سهل و ساده خواهد بود.
آن گاه اين مجموعه در درون اجتماع به صورت يك نيروى سازنده اظهار وجود خواهد كرد.
جامعه اسلامى به خاطر استوار شدن ريشه‏هاى همكارى و تعاون در نفوس افراد خود و تبديل خود به يك صخره استوار مقاوم در برابر انحرافات از همه علاقات و روابط طبيعى چون خويشاوندى و همسايگى و غير آن سود مى‏برد. ولى در همه حال بايد از لوث هر گونه ناپاكى مبرّا باشد.
«وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى‏ وَ الْجارِ الْجُنُبِ- همسايه خويشاوند و همسايه بيگانه.»
در معنى الجار الجنب بعضى همسايه ديوار به ديوار نوشته‏اند. آن گاه نوبت رفاقت مى‏رسد چه در راه، چه در مدرسه يا در كار. اين نيز چارچوب خوبى است براى همكارى و همدستى سازنده. جز آنكه عواملى چون حب ذات و بخل و حرص كه موانعى در راه تعاون هستند، راه پيشرفت آن را مى‏گيرند. اسلام از طريق احسان اين موانع را از ميان برداشته است.
پس هنگامى كه تو به همسايه يا همكار و همشاگرديت نيكى كنى محبت او را به خود جلب كرده‏اى و مى‏توانى در راه تعاون سازنده اجتماعى از اين محبت استفاده كنى.
«وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ- و يار مصاحب.»
غريبى كه مال خود را از دست داده است بر ما است كه او را مهمان كنيم و يارى‏اش نماييم تا به شهر خود بازگردد. اسيرانى كه در جنگ به دست ما مى‏افتند بايد در حقشان نيكى كنيم و نبايد به همين بهانه كه ما فرادست ايشان هستيم بر آنان فخر بفروشيم.
«وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالًا فَخُوراً- و مسافر رهگذر و بندگان خود. هر آينه خداوند متكبران و فخرفروشان را دوست ندارد.» بخل بيمارى توانگران
[37] كوه سرفراز، سيل با شدّت و قوّت تمام، از آن فرو مى‏غلتد بى‏آنكه صخره‏هاى سخت آن از قوت يا غرش سيل متأثر شوند.
همچنين است مؤمن، كه احسان از همه جوانب زندگى او همانند سيل جارى است بى‏آنكه خم به ابرو بياورد.
مؤمن بر فقراء فخر نمى‏فروشد و در همان حال اجازت نمى‏دهد كه اغنياء هم بر او برترى جويند. در برابر رجال علم سر تسليم و خضوع فرو نمى‏آورد ولى خود را از علم آنان نيز محروم نمى‏كند. مؤمن به فقير و غنى يكسان احسان خويش ارزانى مى‏دارد.
اما توانگرانى كه بخواهند قدرت و سلطه خويش را بر آنان تحميل كنند مؤمن بر آنان برمى‏آشوبد. مؤمن هرگز در برابر دارايى آنان خضوع نمى‏كند و از عقابشان هم بيمى به دل راه نمى‏دهد.
ولى از آن جهت كه اغلب توانگران در حق ناتوانان و بينوايان به اشكال مختلف اعمال قدرت مى‏كنند قرآن در جنبه‏هاى منفى اين طبقه سخن آغاز مى‏كند تا آنان را از چشم مردم بيفكند، مگر آنكه ملتزم به شروطى باشند چون اطاعت پروردگار عالم و پيامبر او و رهبرى اسلامى و انفاق در راه خدا از روى اخلاص تام.
(زيرا خداوند هيچ متكبر خودخواهى را دوست ندارد.)
«الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ- آنان كه بخل مى‏ورزند و مردم را به بخل وامى‏دارند و مالى را كه خدا به آنها داده است پنهان مى‏كنند.»
مختال در اين آيه به معنى كسى است كه به ثروت خويش مغرور است يا به هر امتياز ديگر. و فخور كسى است كه به اين ثروت تظاهر مى‏كند و بر مردم ديگر فخر و تكبر مى‏فروشد. اين صفت نفسانى ناشى از احساس ضعف و نقص است كه صاحب چنين صفتى مى‏خواهد آن را با خودپسندى و مفاخرت جبران نمايد.
انسان با نعمتهايى كه خداوند به او ارزانى داشته مى‏خواهد بر ديگران فخر فروشى كند و به نيروى آن نعم خدايى دست تطاول بر ديگرى دراز كند. توانگران بيش از هر طبقه ديگر در معرض خطر اين بيمارى هستند. يكى از عوارض اين صفت ناپسند و نكوهيده بخل است. زيرا كسى كه به مال خود مفاخرت مى‏كند و باد غرور در سرش افتاده همواره بيم آن دارد كه اين مال نقصان يابد يا از دستش به در رود، آن وقت شخصيت خود را از دست بدهد پس حرص و آزمندى او به مال، حرص و آزمندى اوست به بقاى زندگى و شخصيت خود. بنا بر اين مال دنيا براى او معنى ديگرى در بردارد.
بخيل خودپسند فخر فروش مى‏بيند كه ديگران كه اموال خود را انفاق مى‏كنند در نزد مردم شهرت و اعتبار فراوان كسب كرده‏اند، پس ديگران را از انفاق نهى مى‏كند تا آنان نيز از شهرت و اعتبار محروم مانند و همانند او شوند. از اين روست كه يكى از وظايفى كه بخيل براى خود قايل شده اين است كه نيكوكاران را از انفاق منع كند.
و چون مردم بر او فشار مى‏آورند كه دستى برآورد مالى انفاق كند مى‏بينيم كه ثروت خويش پنهان مى‏دارد و به فقر تظاهر مى‏كند در بعضى مواقع هم ثروت خود را پنهان مى‏كند، مباد در خطر افتد يا از همه كسانى كه با او كوس رقابت مى‏زنند                        آسيبى بدان رسد.
اما بخيل به آنچه از آن مى‏ترسد گرفتار مى‏آيد. مگر نه اين است كه او از فقر و عوارض آن مى‏ترسد و به نظرش مى‏آيد كه فقيران از شؤونات و اعتبار زندگى بى‏بهره‏اند؟ اكنون او خود مورد نكوهش و كراهت مردم است. از سوى ديگر هنگامى كه ثروت خود را، يعنى نعمتى را كه خدا به او ارزانى داشته پنهان مى‏كند، اين خود يك نوع فقر آن هم فقرى بدتر و شديدتر از فقر گدايان است. در حديث آمده است كه «بخل خود فقر موجود است».
وقتى قرآن در ضمن اين آيه مى‏گويد:
«وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً- و ما براى كافران عذابى خواركننده مهيا ساخته‏ايم.»
مى‏خواهد بگويد كه كتمان نعمتهاى خداوند و بخل به آن و خودپسندى و فخرفروشى چيزى جز كفر به خدا و كفران نعمى كه به آدمى ارزانى داشته نيست و اين عذاب براى اينان مهيا شده به كيفر تطاول به مردم و تكبر به آنها.
رياكار و خودنما شيطان ناطق است
[38] آرى طبقه اغنيا مال خود انفاق مى‏كنند ولى به چه كسى؟ و چرا؟
آنان اموال خود را به همان جماعت چاپلوسى كه در دكّه خويش چيزى جز متاع ستايش و ثناى باطل ندارند مى‏بخشند تا چهره‏هاى كريهشان را به رنگ و لعاب مدح و ثناى خود بيارايند و آنها نيز بتوانند مردم را بفريبند و حقوقشان را تباه كنند و خونشان را بمكند.
قرآن اين متملّقان هرزه‏دراى را شيطان ناميده، زيرا هم چنان كه شيطان ديگران را مى‏فريبد و از راه راست منحرف مى‏سازد و اعمال ناپسند و نكوهيده ايشان را در چشمشان مى‏آرايد، اينان نيز چنين مى‏كنند.
«وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً- و نيز كسانى كه اموال خويش براى  خودنمايى انفاق مى‏كنند و به خدا و روز قيامت ايمان نمى‏آورند و هر كه شيطان قرين او باشد، قرينى بد دارد.»                      
أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا ﴿٦٠﴾ وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَىٰ مَا أَنزَلَ اللَّـهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودًا ﴿٦١﴾فَكَيْفَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جَاءُوكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّـهِ إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا إِحْسَانًا وَتَوْفِيقًا ﴿٦٢﴾ أُولَـٰئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّـهُ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَعِظْهُمْ وَقُل لَّهُمْ فِي أَنفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغًا ﴿٦٣﴾
آیا ندیدی کسانی را که گمان می‌کنند به آنچه (از کتابهای آسمانی که) بر تو و بر پیشینیان نازل شده، ایمان آورده‌اند، ولی می‌خواهند برای داوری نزد طاغوت و حکّام باطل بروند؟! با اینکه به آنها دستور داده شده که به طاغوت کافر شوند. امّا شیطان می‌خواهد آنان را گمراه کند، و به بیراهه‌های دور دستی بیفکند. و هنگامی که به آنها گفته شود: «به سوی آنچه خداوند نازل کرده، و به سوی پیامبر بیایید»، منافقان را می‌بینی که (از قبول دعوت) ِ تو، اعراض می‌کنند! پس چگونه وقتی به خاطر اعمالشان، گرفتار مصیبتی می‌شوند، سپس به سراغ تو می‌آیند، سوگند یاد می‌کنند که منظورِ (ما از بردنِ داوری نزد دیگران)، جز نیکی کردن و توافق (میان طرفین نزاع،) نبوده است؟!آنها کسانی هستند که خدا، آنچه را در دل دارند، می‌داند. از (مجازات) ِ آنان صرف نظر کن! و آنها را اندرز ده! و با بیانی رسا، نتایج اعمالشان را به آنها گوشزد نما!
تفسیر:
اطاعت طاغوت ضلالت است
[60] از داورى رسول روى آوردن به داورى حكام جائر يعنى طاغوتان ضلال شيطانى است. زيرا خداوند مؤمنان را فرمان داده كه فرمان طاغوت نبرند و در برابر سلطه او سر فرود نياورند، پس چگونه جايز است كه او را حكم قرار داد تا در امور داخلى مؤمنان دخالت كنند؟! «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِيداً- آيا نمى‏بينى كه مى‏پندارند كه به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پيش از تو نازل شده است ايمان آورده‏اند. ولى مى‏خواهند كه بت را حكم قرار دهند، در حالى كه به آنان گفته شده كه بت را انكار كنند. شيطان مى‏خواهد گمراهشان سازد و از حق دور گرداند.»
آيا ادعاى ايمان آن گروه كه ساده‏ترين قواعد ايمان يعنى مخالفت با طاغوت را برنمى‏تابند، ايمانى درست است؟ اينان چون به سوى طاغوت مى‏روند هر چه بيشتر از طريق هدايت دور مى‏گردند.
خداوند پيامبرانش را فرستاد تا مردم به ياد پروردگارشان باشند و او را به يكتايى بپرستند و از پرستش طاغوت رهايى يابند پس چون مردم به پرستش طاغوت روى آرند همه چيز پايان يافته و جز پوسته‏اى از ايمان باقى نمى‏ماند.
[61] در حالت آسودگى اينان از رهبرى رسول خود را به يك سو مى‏كشند و دلى پر كين دور مى‏شوند و به طاغوت پناه مى‏جويند. بدين پندار كه اين عمل، بيشتر به سود آنهاست ولى بزودى در مى‏يابند كه طاغوت آنان را فريب داده و قصد آن دارد كه طوق بندگى خويش به گردنشان نهد. پس نزد رسول باز مى‏گردند و از كردار پيشين خويش پوزش مى‏خواهند، كه اگر چنان كرده‏اند در كار خود نيتى نيكو داشته‏اند و مى‏خواسته به مردم خدمت كنند و اختلافات ميان آنها را حل كنند.
طبيعة اين معاذير، باطل و سخيف است ولى بر پيامبر است كه آنان را يكسره طرد نكند و اندرزشان دهد شايد كه خداوند آنان را به ايمان واقعى راه نمايد.
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ چون ايشان را گويند كه به آنچه خدا نازل كرده است و به پيامبرش روى آريد.»
يعنى به كتاب خدا و رهبرى رسول بازگرديد.
«رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً- منافقان را بينى كه سخت از تو رويگردان مى‏شوند.»
[62] «فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ- پس چگونه است كه چون به پاداش كارهايى كه مرتكب شده‏اند، مصيبتى به آنها رسد.»
يعنى به گناهى كه مرتكب شده‏اند و آن اطاعت از طاغوت است.
«ثُمَّ جاؤُكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا إِحْساناً وَ تَوْفِيقاً- نزد تو مى‏آيند و به خدا سوگند مى‏خورند كه ما جز احسان و موافقت قصد ديگرى نداشته‏ايم.»
يعنى در اين داورى خواستن از طاغوت (يا قدرتهاى ستمگر) هدفى جز نيكى كردن به مردم نداشته‏ايم و اين هم به سبب نزديكى ما با قدرتهاى حاكمه بوده است. و مى‏خواستيم ميان مردم وفاق پديد آوريم و اختلافاتشان را حلّ كنيم يا مى‏خواسته‏ايم جوّ خصومت‏آميزى را كه ميان قدرت ظالم و ياران رسالت بوده است به جوى دوستانه بدل نمائيم.
[63] «أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ خداوند از دلهايشان آگاه است. از آنان اعراض كن.»
يعنى به سبب كارى كه از ايشان سرزده و طاغوت را به حكميت گرفته‏اند عقوبتشان مكن.
«وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً- و اندرزشان بده به چنان سخنى كه در وجودشان كارگر افتد.»
اندرزى نافذ از اين گونه كه آنان از طاغوت جز بردگى و ستم و خيانت طرفى نخواهند بست، پس اگر خود را دوست مى‏دارند، بايد كه از طاغوت دورى گزينند.
منافقان خواستار مصالح خود هستند، مقام رسالت آنان را با اين منطق به راه راست مى‏آورد.
الَّذِينَ آمَنُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُوا أَوْلِيَاءَ الشَّيْطَانِ ۖ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا ﴿٧٦﴾کسانی که ایمان دارند، در راه خدا پیکار می‌کنند؛ و آنها که کافرند، در راه طاغوت [= بت و افراد طغیانگر]. پس شما با یاران شیطان، پیکار کنید! (و از آنها نهراسید!) زیرا که نقشه شیطان، (همانند قدرتش) ضعیف است.

وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِّنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ ۖ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَىٰ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ ۗ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلَّا قَلِيلًا ﴿٨٣﴾
و هنگامی که خبری از پیروزی یا شکست به آنها برسد، (بدون تحقیق،) آن را شایع می‌سازند؛ در حالی که اگر آن را به پیامبر و پیشوایان -که قدرت تشخیص کافی دارند- بازگردانند، از ریشه‌های مسائل آگاه خواهند شد. و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز عدّه کمی، همگی از شیطان پیروی می‌کردید (و گمراه می‌شدید).

إِنَّ اللَّـهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَاءُ ۚ وَمَن يُشْرِكْ بِاللَّـهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا ﴿١١٦﴾ إِن يَدْعُونَ مِن دُونِهِ إِلَّا إِنَاثًا وَإِن يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطَانًا مَّرِيدًا ﴿١١٧﴾ لَّعَنَهُ اللَّـهُ ۘ وَقَالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبَادِكَ نَصِيبًا مَّفْرُوضًا ﴿١١٨﴾ وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذَانَ الْأَنْعَامِ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّـهِ ۚ وَمَن يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِّن دُونِ اللَّـهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِينًا ﴿١١٩﴾ يَعِدُهُمْ وَيُمَنِّيهِمْ ۖ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورًا ﴿١٢٠﴾ أُولَـٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَلَا يَجِدُونَ عَنْهَا مَحِيصًا ﴿١٢١﴾
خداوند، شرک به او را نمی‌آمرزد؛ (ولی) کمتر از آن را برای هر کس بخواهد (و شایسته بداند) می‌آمرزد. و هر کس برای خدا همتایی قرار دهد، در گمراهی دوری افتاده است. آنچه غیر از خدا می‌خوانند، فقط بتهایی است (بی‌روح)، که هیچ اثری ندارد؛ و (یا) شیطان سرکش و ویرانگر است. خدا او را از رحمت خویش دور ساخته؛ و او گفته است: «از بندگان تو، سهم معیّنی خواهم گرفت! و آنها را گمراه می‌کنم! و به آرزوها سرگرم می‌سازم! و به آنان دستور می‌دهم که (اعمال خرافی انجام دهند، و) گوش چهارپایان را بشکافند، و آفرینشِ پاک خدایی را تغییر دهند! (و فطرت توحید را به شرک بیالایند!)» و هر کس، شیطان را به جای خدا ولّیِ خود برگزیند، زیانِ آشکاری کرده است. شیطان به آنها وعده‌ها (ی دروغین) می‌دهد؛ و به آرزوها، سرگرم می‌سازد؛ در حالی که جز فریب و نیرنگ، به آنها وعده نمی‌دهد. آنها [= پیروان شیطان‌] جایگاهشان جهنم است؛ و هیچ راه فراری ندارند.
تفسیر:
شرك ميان اراده و هواى نفس
قرآن پس از سخن از طبقه خائنان به مردم و به خود، در اين آيات جنبه ديگر قضيّه شرك به خدا را مورد بررسى قرار مى‏دهد. و آن جنبه فروغلتيدن در ورطه معاصى و پيروى از هواست به جاى پيروى از بارى تعالى.                       
خيانت به مردم يا به خود به نوعى از شرك منتهى مى‏شود و خدا هيچگاه مشرك را نمى‏آمرزد زيرا شرك گمراهى عظيمى است.
اين نوع شرك، پرستش بتان و جنهاست به اعتبار اينكه آنها خدايانى كوچك‏اند و در نزد خداى يكتاى تعالى شفيع واقع مى‏شوند. در واقع اينان بت را نمى‏پرستند، بلكه بت، نماد شيطان گمراه كننده‏اى است كه گمراهشان كرده و از قديم سوگند خورده كه بشر را گمراه خواهد كرد.
تقديم قربانيها به بتان بدان صورت زشت عملى است به فرمان شيطان كه براى فريب آنان دست به سلاح وعده‏هاى كاذب برده است و آرزوهاى باطل را در دلشان جاى داده، كه اگر از پى او روند در نعمت و آسايش خواهند بود و هرگز به كيفر اعمالشان مجازات نخواهند شد، ولى بر خلاف وعده شيطان اينان به زودى جزاى اعمال خويش را خواهند ديد و به دوزخ خواهند افتاد و نهال آن آرزوها كه شيطان در دلشان كاشته هرگز به ثمر نخواهد نشست.
كسانى كه عمل نيك انجام مى‏دهند و مؤمن هستند به بهشت خواهند رفت.
شرك به خدا نتيجه متابعت از هوى است. كسى به خدا شرك مى‏آورد كه همواره سرگرم معاصى باشد و از مسئوليتهاى اطاعت او شانه خالى كند.شرك به خدا و حدود آمرزش
[116] با آنكه رحمت خداوندى گسترده و آمرزشش بسيار است، همه گناهان را شامل مى‏شود مگر شرك به خدا را. زيرا شرك گناهى عظيم است و گمراهى سخت و اصلاح و چشم‏پوشى از آن ممكن نيست.
«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً- خدا كسى را كه براى او شريكى قرار دهد نمى‏آمرزد و جز آن هر گناهى را براى هر كه خواهد مى‏آمرزد. و هر كس كه براى خدا شريكى قرار دهد سخت به گمراهى افتاده است.»
زيرا چنين كسى خدا را به برخى از مخلوقاتش قرين مى‏سازد او را نشناخته است و مخلوق را نشناخته كه با خداى سبحانش همتراز مى‏شمارد. زيرا خالق را از مخلوق در ذات و صفات و اسماء فرق بسيار است و كسى كه آن دو را به هم مى‏آميزد هيچ يك را از آن دو نشناخته است.
شرك يك انحراف اساسى است و با وجود هيچ عملى به صلاح نمى‏آيد مانند كسى كه هدفش و مقصدش مغرب باشد ولى به راه مشرق رود.
چنين كسى به هيچ روى اصلاح مسيرش ميسر نيست بلكه بايد بكلى راه خود را ديگرگون كند. از اين روست كه رحمت خداوند شامل شرك نمى‏شود و حال آنكه هر گناه ديگر را شامل مى‏شود. زيرا شرك انحراف اصلى و اساسى است و ديگر انحرافهاى بشرى از آن متفرع مى‏شود. بلكه مى‏توان گفت كه هيچ انحرافى نيست مگر آنكه ريشه آن صورت كوچكى از شرك به خداست.
مثلا آنكه به مردم تكبر مى‏فروشد و خود را از ايشان برتر مى‏شمارد يا به برترى نژادى معتقد است يا به امتيازات طبقاتى، گرفتار نوع كوچكى از شرك است. زيرا كسى تكبر مى‏ورزد كه خود را در صف خدا قرار دهد و فراموش كند كه او چيزى جز يكى از مخلوقات خداوندى نيست. ترديد نيست كه تكبر، به نوبه خود يكى از هزاران ريشه جرايم است. زيرا شخصى كه خود را برتر از همگان شمارد از ارتكاب هر جريمه و ستمى در حق آنان از پاى نخواهد نشست و خضوع در برابر برخى از مردم و اهميت دادن به قول و نظر آنان خود حقى است كه در آن هيچ ترديدى نيست ولى پيروى راه و روش آنان به طور مطلق و به عبارت ديگر عبوديت در برابر ايشان خود نوعى از شرك به خداست. زيرا آنكه سر به خضوع فرود مى‏آورد سرور خويش را در صف خدا قرار مى‏دهد و فراموش مى‏كند كه او جز انسانى ناتوان هيچ نيست. پرستش ديگران هم يكى از هزاران ريشه ارتكاب جرايم است.
همچنين است همه معاصى كبيره و صغيره. كه همه صورتى از شرك به خداونداند. و اين همان ضلالت بعيده‏اى است كه همه انحرافات انسانى را در خود دارد.
منشأ شرك
[117] شرك به خدا از انديشه قواى غيبى خارق العاده كه ارواح ناميده مى‏شوند آغاز مى‏گردد، و اين ارواح بر دو دسته‏اند:
ملائكه كه قواى خيرند و اجنه كه قواى شريره‏اند.
در عصر جاهليت عربها ملائكه را دختران خدا مى‏پنداشتند و آنها را مى‏پرستيدند. در حالى كه جن را از آن رو پرستش مى‏كردند كه همتايان خدا هستند و با سلطه او در عالم وجود رقابت مى‏كنند.
«إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً- نمى‏خوانند سواى اللَّه مگر الاهه‏هايى را و نمى‏خوانند سواى اللَّه مگر شيطانى سركش را.»
سركش يعنى متمرد از اطاعت و اوامر سرور خود. اعتقاد به ارواح، اعم از ارواح خير باشد و يارى طلبيدن از آنها و براى آنها نمادهايى به صورت بت ساختن و پرستيدن و در پايشان قربانى كردن، همه اينها بند و زنجيرهايى است بر قواى بشرى و قيودى است كه راه آزادى او را در مسير حيات برمى‏بندد.
آن عرب جاهلى كه مى‏پنداشت «هبل» او را از بيماريش شفا مى‏دهد سعى خود را براى يافتن دارو به كار نمى‏برد هم چنان كه براى زياد شدن مال يا اراضى يا چارپايان خود تلاش نمى‏كرد و در بازرگانى خود را به رنج نمى‏افكند زيرا معتقد بود اگر چند قربانى تقديم بت كند معجزه او زندگى اقتصادى‏اش را تأمين خواهد كرد.
همچنين عقولشان را به كار نمى‏انداختند زيرا بر آن بودند كه جنّ‏ها (شياطين) به آنها الهام مى‏كنند. گاه در غرفه‏اى تاريك مى‏نشستند و مدتها منتظر الهام اجنه مى‏ماندند در اين حال چنان به خيالشان مى‏رسيد كه هاتفى غيبى آنان را آواز مى‏دهد و با ايشان گفتگو مى‏كند و حال او خود بود كه با خود گفتگو مى‏كرد و جز مشتى اباطيل دستگيرش نمى‏شد ولى همين امر او را از تعقل بازمى‏داشت.
هدفهاى شيطان
[118] داستان ملائكه با شياطين فرق مى‏كند. ملائكه، بندگان فرمانبردار خدايند، تنها كسى را شفاعت مى‏كنند كه خدا از او راضى باشد. در نتيجه تقرب به آنها سودى نمى‏كند زيرا سخن آخر سخن خداست. اما شياطين مطرودين درگاه خدايند و لعنت شدگانند، ولى اكنون خدا آنها را مهلت داده است و اين بدان معنى نيست كه مى‏توانند افراد بشر را گمراه كنند يا قادرند در برابر قدرت و هيمنه خداوندى مقاومت ورزند، هرگز، بلكه خداوند آنها را مدتى مهلت داده تا بندگانش را به آنان امتحان كند.
پس شيطان همان ابليس است.
«لَعَنَهُ اللَّهُ- خدايش لعنت كند.»
«وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً- گروهى معين از بندگانت را به فرمان خويش مى‏گيرم.»
شيطان كه نماينده قواى شر و خطاست همواره بشر را به اعمال زشت ترغيب مى‏كند و او را در وادى جهل و ضلالتش سرگردان رها مى‏سازد ولى او را بر گمراه ساختن همه افراد بشر توانايى نيست بلكه برخى از فرزندان آدم را گمراه مى‏سازد.
از اين رو در آيه آمده است «گروهى معين از بندگانت را» و گروه ديگر را كه اهل ايمانند رها مى‏كند.
شيطان و فساد زندگى
[119] شيطان براى گمراهى بشر از سلاح آرزوها استفاده مى‏كند بنا بر اين بايد آرزوهاى دور و دراز را رها كنيم تا سلاح شيطان بر ما كارگر نباشد.
شيطان گاه بذر آرزوهايى چون درازى عمر و جاويد زيستن در دنيا و فرمانروايى دايم و ثروت بسيار در دل ما مى‏كارد، همچنين به انسان القاء مى‏كند كه رسيدن به آرزوها وقتى ميسّر است كه راه كج در پيش گيرد.
مثلا ضلالت شيطان چنين است كه به انسان امر مى‏كند كه گوشهاى چارپايان را بشكافد و آفرينش خداوند را تغيير دهد. يعنى راه استفاده طبيعى را واگذارد و راه فساد را انتخاب كند.
خداوند چارپايان را آفريده است و هر عضوى از اعضاى آنها به كارى مى‏آيد و در پيكر او وظيفه خاصى را انجام مى‏دهد. در نتيجه هر عضو از اعضاى حيوان به صورت غير مستقيم به انسان خدمت مى‏كند ولى شيطان او را مى‏فريبد تا آن اعضاء را تباه كند تا منافعى كه از آن انتظار مى‏رفت از دست برود.
«وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ- البته گمراهشان مى‏كنم و آرزوهاى باطل در دلشان مى‏افكنم و به آنان فرمان مى‏دهم تا گوشهاى چارپايان را بشكافند و به آنان فرمان مى‏دهم تا خلقت خدا را دگرگون سازند.»
پس هر كه از پى شيطان رود، منافع زندگى را تباه كند. زيرا شيطان پيوسته او را از راه درست، راهى كه به استفاده از مواهب حيات منتهى مى‏شود منحرف مى‏سازد.
«وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً- و هر كس به جاى خدا، شيطان را به دوستى برگزيند، زيانى آشكار كرده است.»
وعده‏هاى فريب شيطان
[120] شيطان به انسان چه مى‏گويد؟
مى‏گويد: فردا يا پس فردا فلان سود و فلان موقعيت را حاصل مى‏كنى ...
چون فردا و پس فردا در رسد به فرداى ديگر وعده مى‏دهد. تا عمرش به پايان رسد در حالى كه از آن وعده‏هاى شيطانى جز ياد در مشت ندارد.
«يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً- به آنها وعده مى‏دهد و به آرزويشان مى‏افكند و شيطان آنان را جز به فريب وعده ندهد.»
نتيجه چيست؟
[121] اينان در دنيا به نتايج اعمال خود خواهند رسيد و در آخرت جز ايشان جهنم است و از آن نتوانند گريخت.
«أُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحِيصاً- مكانشان در جهنم است و در آنجا راه گريزى نخواهند يافت.»
يعنى حتى به قدر يك بند انگشت هم از آنجا پاى بيرون نتوانند نهاد.
مائده
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ﴿٩٠﴾ إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّـهِ وَعَنِ الصَّلَاةِ ۖ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ ﴿٩١﴾
ای کسانی که ایمان آورده‌اید! شراب و قمار و بتها و ازلام [= نوعی بخت‌آزمایی]، پلید و از عمل شیطان است، از آنها دوری کنید تا رستگار شوید! شیطان می‌خواهد به وسیله شراب و قمار، در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند، و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد. آیا (با این همه زیان و فساد، و با این نهی اکید،) خودداری خواهید کرد؟!
تفسیر:
چگونه به رستگارى مى‏رسيم
بشر عقل و اراده است
[90] در بشر عقل هست و اراده، در برابر شهوات و جهل. بر انسان واجب است كه به قوت اراده عقلش را بر شهواتش حاكم گرداند. اديان آسمانى آمده‏اند تا قدرت اراده بشر را رشد دهند و نيز قدرت عقلش را. تا بتواند شهوات خود را در ضبط آورد و زندگى‏اش را به سويى كه عقل فرمان مى‏دهد سوق دهد.
اديان آسمانى هر چيزى را كه به عقل يا اراده زيان برساند حرام كرده‏اند.
زيرا طبعا موجب سيطره شهوات بر زندگى انسان مى‏شوند.
در رأس چيزهايى كه اديان الهى حرام كرده‏اند، شراب و قمار است. زيرا اين دو عقل و اراده انسان را به پايين‏ترين سطح خود تنزل مى‏دهند و سبب نقصان عقل و ضعف اراده مى‏شوند.
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد شراب و قمار و بتها و گروبندى با تيرها پليدى و كار شيطان است. از آن اجتناب كنيد تا رستگار شويد.»
رستگارى بالاترين هدف هر انسانى در زندگى است و آن تحقق نمى‏يابد مگر با سيطره بر شهوات آن هم به نيروى اراده.
اما لهو نيز اراده را ضعيف مى‏كند و در برابر انسان مشكلاتى مى‏آفريند و اين همان پليدى است كه شيطان تقويت كننده آن است.
شراب و قمار از لشكريان شيطانند
[91] شراب و قمار سبب جدايى و تفرقه در بين مردم مى‏شوند، در حالى كه اسلام به وحدت فرمان مى‏دهد و اين وحدت را به تحريم هر چه سبب تفرقه مى‏شود استحكام مى‏بخشد.
«إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ- شيطان مى‏خواهد با شراب و قمار ميان شما كينه و دشمنى افكند.»
دشمنى به سبب سيطره اميال و شهوات بر انسان، به وجود مى‏آيد و هر كس مى‏خواهد براى تحقق بخشيدن به اميال و شهوات خود به حقوق ديگران تجاوز كند.
كسى كه مورد تجاوز واقع شده در مقام دفاع برمى‏آيد و اگر نتوانست از خود دفع ظلم كند خود نيز نسبت به كسى كه از او ضعيف‏تر است ستم روا مى‏دارد.
در نتيجه جامعه به صورت سلسله‏اى از ظالم و مظلوم درمى‏آيد و دشمنيها به كينه‏كشيها بدل مى‏شود. و جغد كينه در دلها لانه مى‏كند و هر مظلومى خواستار فناى كسى است كه بر او ظلم كرده است.
مسئله اين است كه گاه اين كينه متوجه غير شخص ظالم مى‏شود يا حتى همه افراد يك جامعه. در اين حال فرياد برمى‏آورد و براى خالى كردن كينه خود نفسكش مى‏طلبد. اكنون اين سؤال پيش مى‏آيد كه شراب چگونه سبب اين عداوت مى‏شود.
جواب اين است كه شراب عقل را زايل مى‏كند و اراده را ناتوان. انسان، قدرت تسلط بر شهوات را از دست مى‏دهد و از آن پس اين شهوات است كه بر او تسلّط مى‏يابند و او را به هر جا كه خاطرخواهشان است مى‏كشند.
اما قمار، هر دسته سعى دارد كه بر دسته ديگر فايق آيد ولى اين فايق آمدن از راه درست نيست، از طريق تصادف است يا از طريق تقلب و حقه‏بازى. مسلّم است كه حال جامعه‏اى كه هدف همه افرادش برترى و پيروزى بر ديگران باشد، آن هم به مدد تقلب و حقه‏بازى چگونه است؟
علت ديگر براى حرمت شراب و قمار، غفلت از ذكر خداست در حالى كه ذكر خدا راه رستگارى آدميان است.
شيطان نماد قواى شريره است در طبيعت و قواى شريره را در نفس انسان برمى‏انگيزد هرگز نمى‏خواهد ميان افراد بشر وحدت كلمه به وجود آيد بلكه در تقويت شهوات انسان و تقويت هواهاى نفسانى او مى‏كوشد. هدف شيطان كه مردم را به لهو و لعب و شرابخوارى و از ياد بردن مسئوليتها فرا مى‏خواند و به بازى قمار مى‏كشاند و از كارهاى نيكو منع مى‏كند، هدفى در مسير سعادت بشر نيست.
خداوند مى‏خواهد كه آدمى به مسئوليتهاى خود آشنا باشد و بداند كه از سوى خدا سخت تحت نظر است تا واجبات خود را به انجام رساند و همواره متذكّر اين مراقبت خدايى باشد.
اما شيطان خدا را از ياد انسان مى‏برد و او را با شراب و قمار از ياد خدا دور مى‏نمايد.
از اينجاست كه خدا هدف شراب و قمار را چنين بيان مى‏دارد:
«وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ- و شما را از ياد خدا و نماز بازدارد. آيا بس مى‏كنيد.»
آيا از پيمودن اين خط غفلت و فراموشى و بى‏خبرى بس مى‏كنيد؟
گرانبهاترين چيزها براى بشر ياد خداست و ياد مسئوليت و تعهد او به اداى آن.
و شيطان انسان را به خطى ديگر كه بر عكس اوست مى‏اندازد. آيا وقت آن نرسيد كه توبه كنيم و شيطان را طرد كنيم و جام غفلت را بشكنيم و اسباب عداوت و كينه را به دور افكنيم؟
راه بازگشت
[92] به آستان اطاعت و تعهد در برابر مسئوليتها بازمى‏گرديم.
«وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ- خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد.»
به جاى غفلت و فراموشكارى هشيارى پيشه مى‏كنيم و به سلاح پرهيزگارى مسلح مى‏شويم. وقتى كه تو در بيشه‏اى انبوه و تاريك و پر از درندگان گرفتار شده باشى آيا درست است كه به خواب روى و آن همه خطرهايى را كه گرد بر گردت را گرفته‏اند به فراموشى بسپارى؟ شيطان آدمى را به غفلت مى‏خواند و خدا به هوشيارى.
«وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ- و پروا كنيد و اگر رويگردان شويد بدانيد كه وظيفه پيامبر ما رسانيدن پيام روشن خداوند است.»
ما پاسخگوى اعمال شما نيستيم، رسول ما هم پاسخگوى اعمال شما نيست، شما خود پاسخگوى اعمال خود هستيد. بر رسول ماست كه رسالت خويش به شما ابلاغ كند، سپس شما خود بار مسئوليت را به دوش مى‏گيريد.
سوره انعام:
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَىٰ أُمَمٍ مِّن قَبْلِكَ فَأَخَذْنَاهُم بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ ﴿٤٢﴾ فَلَوْلَا إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَلَـٰكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿٤٣﴾ فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّىٰ إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ ﴿٤٤﴾
ما به سوی امتهایی که پیش از تو بودند، (پیامبرانی) فرستادیم؛ (و هنگامی که با این پیامبران به مخالفت برخاستند،) آنها را با شدّت و رنج و ناراحتی مواجه ساختیم؛ شاید (بیدار شوند و در برابر حق،) خضوع کنند و تسلیم گردند! (آری،) هنگامی که (اندرزها سودی نبخشید، و) آنچه را به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند، درهای همه چیز (از نعمتها) را به روی آنها گشودیم؛ تا (کاملا) ً خوشحال شدند (و دل به آن بستند)؛ ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم)؛ در این هنگام، همگی مأیوس شدند؛ (و درهای امید به روی آنها بسته شد).
تفسیر:
حكمت شدايد
از شدايد و آلامى كه گريبانگير بشر مى‏شوند اين فايده حاصل مى‏شود كه چشمش را به روى حقايق مى‏گشايند. مثلا حكمت در احساس گرسنگى به طلب غذا برخاستن است و اين كه آن غذا را از كجا و چگونه به دست آورد. جستجو و حركت ابواب معرفت را به روى تو مى‏گشايد يعنى اگر انسان احساس گرسنگى نمى‏كرد، بخش بزرگى از زندگى را نمى‏شناخت نه از كشتش خبر بود نه از آبيارى و درو، نه از صيد و دامپرورى. هر چه بشر راه به دست آوردن غذا برايش آسانتر باشد معرفتش از زندگى كمتر است. درد و رنج سبب مى‏شوند كه زندگى را عميقتر از آنچه مى‏شناخته‏اى بشناسى زيرا مثلا تو نمى‏دانسته‏اى كه كبد و كليه يا حتى قلب تو در كجا هستند و چه وضعى دارند اما چون اين عضو يا آن عضو دردناك شد نه تنها به وجود چنين عضوى آگاه مى‏شوى بلكه به اهميت آن بيش از بيش پى مى‏برى.
دلبستگى بيمار به زندگى بيشتر است و بهتر اهميت آن را احساس مى‏كند.
سختيها در زندگى ما نقاط ضعف انسان را مى‏نمايانند، چه در يك فرد و چه در يك ملت. مثلا ملتى كه در يك پيكار شكست مى‏خورد به عيوب خود يعنى به نقاط ضعف خود بهتر واقف مى‏گردد.
به همين سبب قرآن به ما يادآور مى‏شود كه هدف از مبتلا شدن انسان به مشكلات همان هدف از برانگيختن رسالتها و پيامبرهاست و هدف از رسالت آگاه كردن انسان است نسبت به حقيقت مطلق عبوديت و بندگى كه آدمى با آن مى‏زيد، عبوديتى كه در حقيقت صلاح آدمى و قدرت او و سرباز زدن اوست در برابر جبت و طاغوت، و اين همان هدف از مشكلات است.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ هر آينه بر امتهايى كه پيش از تو بودند پيامبرانى فرستاديم و آنان را به سختيها و آفتها دچار كرديم.»
و اين سختيها و آفتها ستمى بود كه از مردم به بعضى از آنان مى‏رسيد.
«ضراء» يا آفتها، شدايدى است كه منبع آنها خشم طبيعت است. خداوند پس از ارسال رسولان آن امتها را گرفتار آن مى‏كرد زيرا ديگر اين اقوام نمى‏توانستند يا نمى‏خواستند كه از پيامبران منتفع شوند اما هدف چه بود؟ 
لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ تا مگر زارى كنند.»
[43] با آن كه خداوند ايشان را به عذاب خود مبتلى نمود ولى از آنجا كه قساوت بر دلهايشان چيره شده بود پند نگرفتند و پس از قهر خدا باز به همان اعمال و عادات پيشين باز گشتند.
فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا پس چرا هنگامى كه عذاب ما به آنها رسيد زارى نكردند.»
يعنى چرا دلهاشان نرمى نگرفت و به حال عادى خود باز نگرديد و دور از غرور و خودخواهى، از هشدار خدايى، تنبه حاصل ننمود.
وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ زيرا قساوت دلهايشان را فرا گرفته.»
يكى از علل اين سخت دلى اين بود كه همه به خود پرداخته بودند و به حق توجه نداشتند. وقتى كه نقطه مركزى در حيات انسان، ذات او باشد اين خود محورى، سبب مى‏شود كه راه تكامل بر او بسته شود. زيرا هر كارى كه انجام مى‏دهد چون سرچشمه آن كار خود اوست در نظرش عارى از خطا مى‏آيد بنا بر اين همه عادات ناپسند خود را حفظ مى‏كند و در صدد تكميل نقصهاى خود بر نمى‏آيد.
وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ و شيطان اعمالشان را در نظرشان آراسته بود.»
اما بر هر بشرى لازم است كه به اين نكته توجه داشته باشد كه اعمال ناپسند نه جزئى از ذات اوست و نه جزئى از ذات او خواهد شد. حتّى اگر اين اعمال از او صادر شود. انسان خود به بهترين وجهى و نيكوترين شكل و شمايلى آفريده شده پس اعمال ناپسند او از سوى شيطان و به وسوسه شيطان است و اوست كه اين ناپسنديها را در چشم او پسنديده مى‏نمايد.
نشانه‏هاى عذاب
[44] خداوند حجت خويش بر مردم تمام كرد و برايشان رسولان فرستاد و آنان را به سختيها و گرفتارى دچار نمود تا مگر چشم دلشان گشوده گردد ولى آنهاهم چنان در انكار خود باقى ماندند. اكنون ساعت عذاب فرا رسيده. خداوند چگونه عذابشان مى‏كند؟
خداوند، براى انتقام مقدمتى قرار مى‏دهد بدين گونه كه درهاى رزق به رويشان مى‏گشايد، در اين هنگام كه از نعمتهايى كه ارزانيشان كرده كاملا سير مى‏شوند اندك اندك ايمان از دلشان رخت برمى‏بندد، آن سان كه ديگر حتى ذرّه‏اى از ايمان هم در اعماق دلشان باقى نماند در اين حال به ناگاه عذاب خدا در مى‏رسد.
وَكَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَهُوَ الْحَقُّ ۚ قُل لَّسْتُ عَلَيْكُم بِوَكِيلٍ ﴿٦٦﴾ لِّكُلِّ نَبَإٍ مُّسْتَقَرٌّ ۚ وَسَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿٦٧﴾ وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ ۚ وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَىٰ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ﴿٦٨﴾وَمَا عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسَابِهِم مِّن شَيْءٍ وَلَـٰكِن ذِكْرَىٰ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ﴿٦٩﴾
قوم و جمعیّت تو، آن (آیات الهی) را تکذیب و انکار کردند، در حالی که حق است! (به آنها) بگو: «من مسؤول (ایمان‌آوردن) شما نیستم! (وظیفه من، تنها ابلاغ رسالت است، نه اجبار شما بر ایمان.)» هر خبری (که خداوند به شما داده،) سرانجام قرارگاهی دارد، (و در موعد خود انجام میگیرد.) و بزودی خواهید دانست! هرگاه کسانی را دیدی که آیات ما را استهزا می‌کنند، از آنها روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند! و اگر شیطان از یاد تو ببرد، هرگز پس از یادآمدن با این جمعیّت ستمگر منشین! و (اگر) افراد با تقوا (برای ارشاد و اندرز با آنها بنشینند)، چیزی از حساب (و گناه) آنها بر ایشان نیست؛ ولی (این کار، باید تنها) برای یادآوری آنها باشد، شاید (بشنوند و) تقوی پیشه کنند!
تفسیر:
موضع آدمى در برابر آيات خدا
قرآن كريم و حكمت آموز پيش از اين مجموعه‏اى از آيات آورد و در اينجا در باب موضعگيريهاى مردم در باب موافقت و مخالفت با آن آيات سخن مى‏گويد.
كسانى هستند از قوم رسول خدا كه حق را دروغ مى‏پندارند ولى پيامبر به اين مسئله توجه ندارد كه آنها قوم او هستند اما حق، چون زمان اجرايش فرا رسد مردم خود خواهند دانست كه معنى آن چيست و داراى چه اهميتى است.
برخى از مردم آيات خدا را به مسخره مى‏گيرند، به جاى آن كه آنها را فرا گيرند و به آنها عمل كنند. از اين گروه دورى كردن واجب است كه مردمى ستمكاره‏اند. اينان گاه مردم عوام ساده دل را با تظاهر به اين كه با حق مخالفت نمى‏ورزند فريب مى‏دهند. قرآن، در باب چنين كسان مى‏فرمايد بايد كس با ايشان نشست و برخاست نكند.
برخى هستند كه به نداى حق پاسخ داده‏اند و از خداى مى‏ترسند اينان مردمى سعادتمند هستند و خداى تعالى آنان را خواهد آمرزيد.
تكذيب و مسئوليت
[66] انسان را در برابر حق سه گونه موضعگيرى است: قبول، رد و بى‏تفاوتى. در اين آيه نظر قرآن به موضعگيرى دوم است. و مى‏گويد:
وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُّ قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ قوم تو، قرآن را دروغ شمردند، در حالى كه سخنى است بر حق. بگو: من كارساز شما نيستم.»
انسان خود مسئول مستقيم خود است در ردّ يا قبول حق. در واقع علم انسان به مسئوليت خود در برابر اعمال و رفتارش بسيار اتفاق مى‏افتد كه او را به موضعگيرى سالم و درست يارى دهد. ولى اگر چنان پندارد كه مى‏تواند خود را بى‏تفاوت نشان دهد و مسئوليت خود به گردن اين و آن اندازد كم كم به جايى مى‏رسد كه به اصل حقيقت بى‏توجه و بى‏اعتنا مى‏گردد.
[67] قرآن، تكذيب كنندگان رسالت را به سرنوشتى شوم كه در آينده در انتظار آنهاست تهديد مى‏كند، آن گاه كه حق در صورت واقعى خود تجلى مى‏كند.
مى‏گويد، چيزى كه خدا از آن خبر مى‏داد، كه در آينده تحقق خواهد يافت، اينك تحقق يافته است. در اين هنگام انسان در مى‏يابد كه در تكذيب حق چقدر زيانمند شده است. پزشك از وجود سلول فاسدى در پاى تو خبر مى‏دهد و مى‏گويد: بايد در معالجه عجله كنى، ولى تو سخن او دروغ مى‏انگارى، پس بر مرض راه پيشرفت مى‏گشايى و سرطان در مدت معينى در بدن تو منتشر مى‏شود. در اين هنگام پى مى‏برى كه چه زيان بزرگى در انتظار تو بود، آن روز كه هشدار پزشك را دروغ شمردى. چنين است سخن رسولان خدا، آن وعده‏ها كه در آنها هيچ دروغ را راه نيست در روز و ساعت معين تحقق مى‏يابند و در آن هنگام تكذيب كننده به حقيقت امر پى مى‏برد.
لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ به زودى خواهيد دانست كه براى هر خبرى، زمانى معين است.»
بى‏ارج شمردن احكام
وَمِنَ الْأَنْعَامِ حَمُولَةً وَفَرْشًا ۚ كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّـهُ وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿انعام/١٤٢﴾
(او کسی است که) از چهارپایان، برای شما حیوانات باربر، و حیوانات کوچک (برای منافع دیگر) آفرید؛ از آنچه به شما روزی داده است، بخورید! و از گامهای شیطان پیروی ننمایید، که او دشمن آشکار شماست!
تفسیر:
چارپايان و فوايد آنها
[142] علاوه بر ثمراتى كه از زمين مى‏رويد از چارپايان نيز بشر سود مى‏برد چه براى خوردن و چه براى بار بردن و امثال آن. خداى تعالى بشر را توانايى داده تا ستوران را به كار گيرد و از آنها منتفع شود. چارپايان را دو قسم كرده بعضى چارپايان درشت اندامند كه بارهاى گران را از شهرى به شهر ديگرى مى‏برند، چون شتر و بعضى خرد جثه‏اند چون گوسفند كه انسان معمولا از گوشت آن بهره‏مند مى‏شود.
وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً- و نيز چارپايان كه بار مى‏برند يا در خور بار برداشتن نيستند.»
كلان جثه‏ها و خرد جثه‏ها.
كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ- از هر چه به شما روزى داده است بخوريد.»
يعنى استفاده از چارپايان را بر خود حرام مكنيد چنان كه برخى مذاهب قديمه حرام مى‏كردند. ولى از سوى ديگر در خوردن زياده روى منماييد و به اعتبار اين كه حيوانات مسخر شما هستند آنان را ميازاريد و در دادن آب و علف به آنها تنبلى مكنيد يا آنها را براى تجاوز و آزار يكديگر به كار مبريد.
وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ- و از شيطان پيروى مكنيد كه او دشمن آشكار شماست.»
شيطان براى فريب بندگان خدا شگردها و راههاى مختلفى مى‏داند يكى از آنها همين است كه بعضى را وامى‏دارد كه به خدا دروغ بندند و مردم را از بهرورى از چارپايان منع كنند.
انعام
شیاطین
وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا ۚ وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ ۖ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ ﴿١١٢﴾
اینچنین در برابر هر پیامبری، دشمنی از شیاطین انس و جنّ قرار دادیم؛ آنها بطور سری (و درگوشی) سخنان فریبنده و بی‌اساس (برای اغفال مردم) به یکدیگر می‌گفتند؛ و اگر پروردگارت می‌خواست، چنین نمی‌کردند؛ (و می‌توانست جلو آنها را بگیرد؛ ولی اجبار سودی ندارد.) بنابر این، آنها و تهمتهایشان را به حال خود واگذار!
تفسیر:
گوش دادن به سخنان بيهوده
دنيا سراى دردها و رنجهاست و هدف از كشاكشهايى كه در ميان مردم درمى‏گيرد، آشكار شدن جوهر و ذات هر فردى است، تا ثواب و عقاب تنها بر حسب علم بارى تعالى نباشد، بلكه بر وفق عمل مردم هم باشد. خداوند براى هر پيامبرى دشمنى مقرر داشته تا كسانى را كه به آخرت ايمان نمى‏آورند رهبر و رهنما باشند زيرا كه رسول رهبر و رهنماى مردم است. دشمنان رسالت به ياران و همفكران خود سخنانى به ظاهر آراسته ولى بيهوده مى‏آموزند همانطور كه وحى الهى در نزد مؤمنان مقدس است اين سخنان هم در نزد كسانى كه به آخرت ايمان ندارند جنبه تقدّس دارد.
قرآن، خط فاصل ميان مؤمن و كافر را ايمان به آخرت قرار داد و اين بدان معنى است كه كسانى كه به آخرت ايمان نمى‏آورند، نمى‏توانند به حقيقت ديگرى ايمان آورند.
در اين درس بعد ديگرى از فلسفه شرك را از زبان كسانى كه ايمان به خدا و پيامبرى را رد مى‏كنند بيان مى‏داريم، كسانى كه حتى اگر تمام نشانه‏هايى كه در آيات پيشين آمده بود برايشان آشكار گردد باز هم طريق خلاف مى‏سپرند و به راه انكار مى‏روند.
معارضه حساب شده و منظّم
[112] بايد دانست معاندانى هستند كه مجادله با آنان سود ندهد.                       
حرفهايشان به دليلى استوار نيست و از اين رو نمى‏توانند در دلهاى ما شك و ترديد برانگيزند و در ايمان ما سستى پديد آورند.
گاه مى‏گوييم كه- خداى ناخواسته- شايد برخى از حرفهايشان درست باشد و همين پندار در ايمان ما تزلزل ايجاد كند. آنچه در اين درس آمده است تأكيد اين است كه خداوند اين گروه را از هدايت محروم داشته و فطرت پاك را از ايشان برگرفته است. در عوض به اين فكر افتاده‏اند كه با برساختن جملاتى به ظاهر آراسته با رسول معارضه كنند. حتى براى جعل چنان گفتارهايى به يكديگر القاء كلام مى‏كنند.
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ- و همچنين براى هر پيامبرى دشمنانى از شياطين انس و جن قرار داديم.»
سؤال اين است كه خداى تعالى چرا و چگونه چنين مى‏كند آيا براى معارضه با نبوت پيامبرى كه مبعوث داشته خود معاندانى را خلق مى‏كند؟
بسا ممكن است كه جواب درست اين باشد كه اين يكى از سنتهاى خداست در زندگى كه قرآن از آن ياد مى‏كند تا چشمها و گوشهايمان باز باشد و به ناگهان در دام آنان گرفتار نياييم. و از آنجا كه همه سنتها و قوانينى كه در اين عالم، وجود دارد آفريده خداست در قرآن از اين گونه تعبيرات فراوان آمده است.
رسالتى كه منتشر شود و هيچ خصمى در برابر آن نايستد بسا ممكن است صاحبان رسالت را درباره خود به شك اندازد كه چرا اين قاعده كلى در باب ديگر رسالتها اعمال شده در رسالت او اعمال نشده است. مدّعيان رسالت اگر پندارند كه كارشان سهل و ساده است در اشتباه‏اند، زيرا شياطين انسى در جوامع طاغوتى متمثل است و شياطين جنى، همچنين اعتقادات و اهواء كافران و منافقان و امثال ايشان.
يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً- و براى فريب يكديگر سخنان آراسته القاء مى‏كنند.»
وحى رسالت بشر را يارى مى‏دهد تا حقايق زندگى را بهتر ببينند در حالى كه القائات دشمنان رسالت و فرهنگ اسطوره‏اى آنها كه در نزدشان مقدس است در يك سلسله عبادات تو خالى ولى اديبانه و پر از كلمات عالى و فخيم شكل مى‏گيرد.
روح اين عبادات چيزى جز فريب نيست و تنها خيك خودخواهى و خودپرستى آدمى را باد مى‏كند. اين يكى از معيارهايى است كه مى‏توان به واسطه آن فرهنگ رسالت را از فرهنگ جهالت تمييز داد.
فرهنگ رسالت به تقديس حق دعوت مى‏كند و به تواضع در برابر حق فرا مى‏خواند و خودپرستيها را و تعينات ارضى و خونى و زبانى و مالى را به يك سو مى‏افكند، در حالى كه فرهنگ جهالت ما را به تقديس هر چيز مادى و دروغ و ناحق و زشت و امثال آن فرا مى‏خواند.
وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ- اگر پروردگارت مى‏خواست چنين نمى‏كردند پس با افترايى كه مى‏زنند رهايشان ساز.»
نبايد تصور كنيم كه ساكت گردانيدن اينان و تصفيه يا هدايتشان ضرورت دارد، زيرا خدا اگر بخواهد مى‏تواند خود به حكمت بالغه‏اش چنين كند.
وَلَا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّـهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ ۗ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰ أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ ۖ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ ﴿١٢١﴾
و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده، نخورید! این کار گناه است؛ و شیاطین به دوستان خود مطالبی مخفیانه القا می‌کنند، تا با شما به مجادله برخیزند؛ اگر از آنها اطاعت کنید، شما هم مشرک خواهید بود!
تفسیر:
گناه باطن و ظاهر
[120] هم چنان كه ترك طيبات جايز نيست همچنين جايز نيست كه آدمى هر رطب و يابسى را بدون آن كه ميان آنها فرقى قائل شود بخورد، مانند زمانى كه جماعات بشرى در مواقع قوت و قدرت و بسط تمدن خود چنين مى‏كنند. نه، در اينجا حدودى است كه بايد رعايت شود تجاوز از اين حدود تجاوز از مرزهاى خدايى است و خداى سبحان به روشنى و تفصيل آن مرزها و حدود معين كرده است.
وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ- و گناه را چه آشكار باشد و چه پنهان ترك گوييد.»
گناه حرام است. حرام بودنش به آن سبب نيست كه به اين شكل، صورت پذيرد يا به شكل ديگر يا بدين سبب كه نام آن گناه است و مردم از گناه بيزارى مى‏جويند، بلكه از آن رو كه گناه خبيث است و در ذات و جوهر خود ناپاك است بنا بر اين ميان آشكار و پنهان آن فرقى نيست يا فرقى ندارد كه نام آن گناه باشد يا نام ديگر به خود گرفته باشد. مثل نامهاى ديگرى كه اين روزها روى احتكار و ريا و تقلّب گذاشته‏اند يا قوانين دولتى و بين المللى كه به دول بزرگ اجازه مى‏دهد اموال ملل ديگر را زير نامهاى دهن پركنى همچون تحت الحمايگى و اداره داراييهاى نفتى و امنيت صنعتى و نظاير آن تصاحب كنند. گناه گناه است هر چند نامش را عوض كنيم يا براى آن قانون و شريعت بتراشيم.
گناه سبب نابودى است هر نامى كه داشته باشد فرق نمى‏كند.
إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ- آنان كه مرتكب گناه مى‏شوند، به سزاى اعمال خود خواهند رسيد.»
هم در اين جهان زودگذر و هم در آخرت.
[121] گناه هر عملى است كه به فرمان شيطان باشد و خلاف فرمان خداى تعالى. مثلا جايز نيست خوردن ذبيحه‏اى كه نام خدا به هنگام ذبح بر آن برده نشده. اين عمل فسق است و دليل بر انفصال ميان انسان و مبادى اوست. يا اين كه                      برخى پندارند كه دين محصور در مسجد است يعنى فقط جنبه عبادى دارد و خارج از مسجد خواه امور مربوط به خوردن و آشاميدن باشد يا ازدواج و طلاق يا سياست و اقتصاد، امورى هستند جدا از دين همه اينها فسق و شرك به خداست يعنى در اين صورت بشر را دو سرپرست و رهبر است يكى براى مسجد و يكى براى زندگى مادى و حال آن كه هر چه هست از جانب خداى يكتاى دانا و تواناست.
وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ- و از ذبحى كه نام خدا بر آن ياد نشده است مخوريد كه خود نافرمانى است.»
شيطانها درباره حق مجادله مى‏كنند و مى‏خواهند واجبات را بى‏رنگ جلوه دهند. مثلا مى‏گويند چه فرقى است بين حيوانى كه به هنگام ذبح نام خدا بر او برده شده و آن كه برده نشده است. بدون اين كه قضيه را در چارچوب كلى‏اش قرار دهند تا دريابند كه قضيه به همه راه و روش انسان مربوط مى‏شود. بنا بر اين است كه همه اعمال و رفتار انسان به مقتضاى توحيد باشد تا بتواند گفت: (نماز من عبادتهاى من و زندگى من و مرگ من براى اللَّه آن پروردگار جهانيان است) «2» يا داراى اعمال و رفتارى باشد به مقتضاى شرك و بگويد: نماز و عبادات و زندگى و مرگ من براى خودم است.
وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ- و شياطين به دوستان خود القاء مى‏كند كه با شما مجادله كنند، اگر از ايشان پيروى كنيد از مشركانيد.»
اولا: اطاعت غير اللَّه در حكم شرك به اللَّه است. ثانيا: راه شياطين راه شرك است، راه جدايى ميان دين و دنياست، ميان دين و سياست است، ميان مسجد و بازار است. و از اين قبيل.
اعراف
وَ لَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ (10) وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ (11) قالَ ما مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ (12) قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ (13) قالَ أَنْظِرْنِي إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (14)
قالَ إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ (15) قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ (16) ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ (17) قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ (18)
ما شما را آفریدیم؛ سپس صورت بندی کردیم؛ بعد به فرشتگان گفتیم: «برای آدم خضوع کنید!» آنها همه سجده کردند؛ جز ابلیس که از سجده‌کنندگان نبود.
(خداوند به او) فرمود: «در آن هنگام که به تو فرمان دادم، چه چیز تو را مانع شد که سجده کنی؟» گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده‌ای و او را از گل!»
گفت: «از آن (مقام و مرتبه‌ات) فرود آی! تو حقّ نداری در آن (مقام و مرتبه) تکبّر کنی! بیرون رو، که تو از افراد پست و کوچکی!
گفت: «مرا تا روزی که (مردم) برانگیخته می‌شوند مهلت ده (و زنده بگذار!)» فرمود: «تو از مهلت داده شدگانی!»
سپس از پیش رو و از پشت سر، و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغشان می‌روم؛ و بیشتر آنها را شکرگزار نخواهی یافت!» فرمود: «از آن (مقام)، با ننگ و عار و خواری، بیرون رو! و سوگند یاد می‌کنم که هر کس از آنها از تو پیروی کند، جهنم را از شما همگی پر می‌کنم! و ای آدم! تو و همسرت در بهشت ساکن شوید! و از هر جا که خواستید، بخورید! امّا به این درخت نزدیک نشوید، که از ستمکاران خواهید بود!»
سپس شیطان آن دو را وسوسه کرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود، آشکار سازد؛ و گفت: «پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده مگر بخاطر اینکه (اگر از آن بخورید،) فرشته خواهید شد، یا جاودانه (در بهشت) خواهید ماند!»
و برای آنها سوگند یاد کرد که من برای شما از خیرخواهانم. و به این ترتیب، آنها را با فریب (از مقامشان) فرودآورد. و هنگامی که از آن درخت چشیدند، اندامشان [= عورتشان‌] بر آنها آشکار شد؛ و شروع کردند به قرار دادن برگهای (درختان) بهشتی بر خود، تا آن را بپوشانند. و پروردگارشان آنها را نداد داد که: «آیا شما را از آن درخت نهی نکردم؟! و نگفتم که شیطان برای شما دشمن آشکاری است؟!»
تفسیر:
ريشه‏هاى انحراف در زندگى بشر
در اين بحث معلوم مى‏شود كه قرآن حكيم مى‏خواهد آن موضوع اساسى را كه در اين سوره مطرح شده به ما بياموزد، و آن بيان طبيعت انسان و علل و اسباب انحراف آن است. خدا انسان را آفريد و او را در زمين مكان داد و از زمين روزى داد. پاسخ آدمى به اين انعام الهى سپاسگزارى او بود ولى چرا انسان سپاس حق تعالى آن منعم حقيقى را نگفت؟
اين امر به قضيه اولين خطا باز مى‏گردد كه خدا آدم را در بهترين صورت خود آفريد و او را روح و علم و اراده داد و ملائكه را به سجده براى او فرمان داد. ولى ابليس براى او سجده نكرد زيرا او از آتش آفريده شده بود و آدم از گل. اين تفاوت سبب تكبر ابليس شد و از آسمان رانده شد و از اوج عزت خوار و زبون به حضيض ذلت افتاد. ابليس مهلت خواست خداى تعالى مهلتش داد. ابليس آن مهلت را كه يافته بود، براى اغواء و فريب نوع بشر به كار برد تا از راه راستش منحرف گرداند و قسم خورد كه از پيش رو و پشت سر بر آنان تاخت خواهد آورد تا مانع سپاسگزارى ايشان شود. بدين سبب پروردگار ما او را براند و كسانى را كه از او پيروى مى‏كنند وعده آتش داد و گفت كه جهنم را از ايشان پرخواهد ساخت.
ميان نعمت و عقاب
[10] از نعمتهاى خدا بر انسان مكان دادن اوست بر روى زمين و مسخّر كردن زمين است براى او. خدا راه معاش بشر را در زمين قرار داده و بشر زندگى خويش بر روى زمين مى‏گذراند.
وَ لَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ- در زمين جايگاهتان داديم و راههاى معيشتتان را در آن قرار داديم.»
اما بشر در اسباب نعمت و عوامل آن نمى‏نگرد. از اين رو معمولا در برابر نعمتهايى كه به او عنايت شد سپاسگزار نيست.
قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ- و چه اندك سپاس مى‏گزارند.»
[11] اين عادت به جرم و خطا از كجا پديد آمده است؟
در داستان آدم و ابليس اين مسئله روشن شده است. خدا بشر را بيافريد و صورت بخشيد. شايد مراد از صورت صفاتى و اخلاقى و غرايزى و فطرتى باشد كه خدا در وجود او به وديعت نهاده است. همچنين او را عقل و اراده بخشيده. خداى تعالى فرمايد (چون از روح خود در او دميدم برايش به سجده در آييد). « الحجر/ 29»
و نيز گويد: (ما انسان را در نيكوترين صورت بيافريديم). « التين/ 4»
و نيز گويد: (نيكو ساخت صورتهاى شما را). « غافر/ 64»
پس از آن، ملائكه را امر به سجده آدم كرد. بسا ممكن است كه اين سجده به سبب كرامت علم و اراده در نزد انسان باشد و نيز آن كارهاى حيرت انگيز است كه به پايمردى علم و اراده انجام مى‏دهد. البتّه هدف از بيان قصه ابليس در اينجا با آنچه در سوره بقره آمده بود فرق دارد. هدف در آنجا- بر حسب ظاهر- بيان تسخيرحيات براى انسان به فضل علم بود ولى هدف در اينجا بيان واقعه خطاست كه چگونه اتفاق افتاد و براى چه واقع شد؟
وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ- شما را بيافريديم و صورت بخشيديم. آن گاه به فرشتگان گفتيم: آدم را سجده كنيد. همه جز ابليس سجده كردند. و ابليس در شمار سجده كنندگان نبود.»
چرا ابليس عصيان كرد؟
در احاديث آمده است كه تعبير قرآنى با آوردن ضمير جمع مخاطب، دليل بر واقعه عالم «ذرّ» است. آن گاه كه خدا همه افراد بشر را به صورت «ذرّ» در صلب آدم بيافريد. از اين رو كلمه «ثمّ» (سپس، آن گاه) به كار رفته كه بر ترتيب دلالت دارد.
[12] ولى اين صفتى كه در ابليس وجود داشت و او را از سجده مانع آمد با آنكه امر صريح به سجده بود، چگونه صفتى بود؟
قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ- خدا گفت: وقتى تو را به سجده فرمان دادم، چه چيز تو را بازداشت كه سجده نكردى.»
قرآن تعبير «الّا» (آن لا) آورد يعنى «اين گونه» نه «أن» به تنهايى يعنى «اين كه» اين تعبير بسا براى بيان اين معنى باشد كه صفت سرپيچى، چيزى آنى يا محدود به اين عمل نبوده است، بلكه به فرمانبردارى به طور كلى مرتبط است.
يعنى چه چيز تو را از فرمانبردارى بازداشت و سجده نكردى.
قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ- گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل.»
جواب ابليس واضح بود. سبب عصيان او همان چيزى است كه از آن به برترى عنصرى يا برترى نژادى تعبير مى‏كنيم. مى‏پنداشت كه عنصر و جنس و نژاد او برتر از عنصر و جنس و نژاد آدم است. در اينجا براى ارزيابى خود، انسان را دو                        مقياس است: مقياس ذات و مقياس عمل صالح. اگر مقياس ذات او باشد بسا كه راه انحراف پويد، زيرا هيچ چيز را مقدس‏تر از خود يا برتر از خود نمى‏بيند. و از اينجاست كه مى‏گوييم كه ريشه همه مشكلات بشرى توجه و گرايش بى‏حد انسان است به ذات خودش و اعتقادش به اين كه ذات او مقياس همه فضايل است. و وابستگيهاى اقليمى و قومى و عشايرى، و همه موانعى از اين قبيل چيزى جز آثار اين اعتقاد به برترى خود نيست، [13] ولى مقياس حق، مقياس عمل صالح است و فرقى نمى‏كند كه عامل آن كيست و از چه عنصر و نژادى است. به سبب همين اعتقاد به برترى نژاد خود بود كه خدا شيطان را از درگاه خود راند.
قالَ فَاهْبِطْ مِنْها- گفت: از اين مقام فرو شو.»
يعنى از آسمان يا از بهشت. فرو شدن «هبوط» حاكى از فرود آمدن از مكانى فراتر به مكانى پايين‏تر است. مسلم است كه هبوط ابليس تنها هبوط مادى نبود بلكه هبوط معنوى هم بود. از اين رو قرآن بار ديگر كلمه «بيرون رو» «خروج» را هم به كار برده است و خطاب پروردگار چنين بود:
فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ- تو را چه رسد كه در آن گردنكشى كنى؟ بيرون رو كه تو از خوار شدگانى.»
آرى، اولين خطا، علتش اعتماد به برترى عنصر و نژاد بود، كه به صورت گردنكشى در برابر پروردگار عيان گرديد، مسلّم است كه جزاى چنين كسى جز خوارى هيچ نيست.
از حقايق جزاء
[14] بر انسان است كه يك حقيقت مهم را بشناسد. و آن اين است كه جزاء عمل همواره بلافاصله بعد از عمل نمى‏آيد، بلكه بر عكس گاه با تأخير و بعد از عمل مى‏آيد. نمونه آن ابليس است كه از خدا مهلت خواست، خدا هم او را مهلت داد.                       
قالَ أَنْظِرْنِي إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ- گفت: مرا تا روز قيامت كه زنده مى‏شوند، مهلت ده.»
[15] قالَ إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ- گفت تو از مهلت داده شدگان هستى.»
اهميت فهم اين حقيقت از اينجاست كه بشر به سبب محدوديت افق ديدش مى‏پندارد كه اگر در جزاء عمل تأخير رخ دهد اى بسا بكلى از يادها برود يا دست كم اگر جزائى داده شود، اگر مجرم باشد نداند كه اين جزاء كيفر كدام جرم اوست و اگر ثوابكار باشد نداند كه پاداش كدام كار نيك اوست. بنا بر اين نه از عقاب متنبه مى‏شود و نه از ثواب خوشدل و شادمان ولى در واقع نه چنين است، انسان از همان لحظه آغاز عمل جزاى خود را احساس مى‏كند، زارعى كه به هنگام دانه افشاندن وقت در و را تصور كند و طالب علمى كه از همان آغاز درس سالن امتحان را در نظر آورد و سپاهى مردى كه از زمان وقوع حمله لحظات شادمانه پيروزى در ذهنش پديدار شود و مؤمنى كه ديدار با پروردگارش را در آرزو پرورد، اعمالشان استوارتر و پايدارتر است در حالى كه مجرمى كه سالن دادگاه را از ياد ببرد و گناهكارى كه آخرت را انكار كند و فاسقى كه مرگ را از ياد ببرد در گناه جرى‏تر مى‏شود و در خطا هر چه بيشتر فرو مى‏رود.
[16] آن كه خود دستخوش هلاك گرديده، اطرافيانش را نيز به ورطه هلاكت مى‏كشاند هم چنان كه آن كه نجات يافته، دوست دارد ديگران را نيز از مهلكه برهاند. ابليس هنگامى كه خدا او را به سجده فرمان داد تكبر ورزيد و خدا نيز او را از درگاه خود براند. اين امر سبب شد كه كينه فرزندان آدم در دل گيرد و از آنان انتقام بستاند.
قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ- گفت: حال كه مرا نوميد ساخته‏اى، من هم ايشان را از راه راست تو منحرف مى‏كنم.»
آرى، شيطان در راه كمين كرده و مكرى مى‏كند و مى‏خواهد نعمت استقامت و راست گفتارى و راست كردارى را از ما بستاند.
[17] ابليس با تمام وسائل ممكن خود مى‏كوشد گمراهمان سازد. و چون رانده درگاه شد تهديد كرد:
ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ- آن گاه از پيش و از پس و از راست و از چپ بر آنها مى‏تازم.»
اين جهات رمز احاطه شيطان است به فرزندان آدم، تا بشر بداند چه خطرى او را تهديد مى‏كند و زندگى را بيهوده نگذراند، آسوده خاطر ننشيند، بلكه همواره آماده دفاع باشد و در كارها جدّى و در زندگى، فعّال، و نيز ممكن است كه رمز انواع حيله‏هاى شيطان باشد كه زمانى انسان را به آينده‏اش مى‏فريبد و گاه به زمان حالش. نعمت و ثروت و شهوات دنيوى را در ديده‏اش مى‏آرايد. همچنين گاه او را به افتخارات گذشته، به سيرت نياكان يا به فلسفه‏هاى كهنه دلبسته مى‏سازد و بدين گونه به دامش مى‏افكند. گاه او را به مردمى كه در اطرافش هستند، فرزندان و رفيقان يا به دشمنان و رقيبانش گول مى‏زند.
مهم اين است كه بشر اگر احساس نكند كه با خدا رابطه دارد و براى مبارزه با القائات شيطانى خود را آماده نسازد، مسلما در گرداب حيله‏هاى ابليسى در خواهد افتاد و به هلاكت خواهد رسيد آن گاه از سپاسگزارى در برابر نعمت و فضل پروردگارش سرباز خواهد زد و مصداق اين عبارت گردد كه:
وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ- و بيشترشان را ناسپاس خواهى يافت.»
اين اسلوبى ناجوانمردانه است كه ابليس برگزيده است نعمتهاى خدا را به خود نسبت مى‏دهد يا مى‏گويد كه اين نعمتها را ديگران جز خداى تعالى به ما ارزانى مى‏دارد.
[18] خداوند به انسان علم و اراده داده و او را از شيطان بر حذر داشته و بدينگونه مسئوليت دفاع در برابر شيطان را به عهده خود او نهاده است.
قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً- گفت: از اينجا بيرون شو. منفور مطرود.»
يعنى هم رانده معنوى و هم رانده مادى.
لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ- از كسانى كه از                       
تو پيروى كنند و از همه شما جهنم را خواهم انباشت.»
تأكيدها از اين روست يعنى هر انسانى كه قدم در راه تو نهد جايش در جهنم در كنار تو خواهد بود.
وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (19) فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ (20) وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ (21) فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ (22) قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ (23)
قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ (24) قالَ فِيها تَحْيَوْنَ وَ فِيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ (25)
غرور شيطانى، سبب هبوط
داستان ابليس و اعتقاد او به برترى جنس خود و خودپسندى او و بيرون آمدنش از آسمان و تصميم او به اغواى فرزندان آدم و در پى آن قصه خطاى اساسى موضوع بحث پيشين بود، اكنون نوبت به آدم رسيده است و فرزندان او و چگونگى فريب دادن ابليس او را و اينكه چسان بايد از شيطان دورى نمود.
خداوند آدم را و زنش را در بهشت جاى داد و آنان را رخصت داد كه از همه خوردنيهاى خوب و خوشمزه بهشتى بخورند بجز يك درخت كه آدم را از روى حكمت بالغه خود از آن منع كرد. ولى شيطان آن دو را وسوسه نمود تا آن عيب كه خدا پنهان داشته بود آشكار شد. شيطان گفت كه اگر خدا آنها را از خوردن ثمره آن درخت منع كرده براى آن بوده كه به صورت دو ملك كه عمر جاويد دارند، در نيايند. شيطان با اين وسوسه حب رياست و حب بقاء را در آنها برانگيخت. و براى ايشان سوگند خورد كه نيكخواه آنهاست ولى آن جز فريب نبود. چون از آن درخت خوردند، عيبهاى نهانى‏شان آشكار شد و آنان با برگهاى درختان بهشت شرم خود را پوشيدند. در اين هنگام خداى تعالى ندايشان داد كه آيا شما را از آن درخت منع نكردم و شما را از دشمنتان شيطان بيم ندادم. آدم و زنش به خلاف شيطان كه تكبّر ورزيد و خودسرى كرد، سر تسليم فرود آوردند و به گناه خويش اعتراف كردند و گفتند: بار خدايا اگر ما را نيامرزى و بر ما رحم نكنى، از زيانكاران خواهيم بود.
ولى اين گناه را اثرى منفى در پى بود زيرا آن دو و فرزندانشان به زمين فرود آمدند تا با يكديگر دشمنى كنند و در زمين فرصتى محدود داشته باشند.
طبيعت عجز انسان
[19] چنان برمى‏آيد كه بهشت كه آدم در آن سكونت گزيد، مثال زنده نعمت و آسايش است كه خداى تعالى به بشر ارزانى داشته، زمانى كه در طريق خدا قدم زند. زيرا راهها و روشهاى الهى سبب شوربختى كسى نمى‏شوند، بلكه سبب سعادت و رستگارى خواهند بود. و خداوند چيزهاى خوب و خوشمزه را حرام نكرده بلكه بعضى چيزها را بنا بر حكمت بالغه خويش حرام كرده است. خداوند به پدرمان آدم فرمود كه از هر چه خواهند بخورند جز يك درخت كه اگر به آن درخت نزديك شوند از ستمكاران به خود خواهند بود، زيرا سودى در آن نخواهند جست.
وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ- اى آدم، تو و همسرت در بهشت مكان گيريد و از هر جا كه خواهيد بخوريد ولى به اين درخت نزديك مشويد كه در شمار بر خويش ستم كنندگان خواهى شد.»
[20] پيش از آن كه انسان در دام شهوات درافتد مى‏پنداشت كه مى‏تواند با مصاعب و مشكلات مواجه شود و در هر حال فردى صالح است. ولى ناتوانى و عجزى كه در طبيعت بشر نهفته است در مواقع امتحان آشكار مى‏شود. و بر بشر است كه چون سقوط كرد بار ديگر از جاى برخيزد و از گناهى كه مرتكب شده توبه كند و به خود مغرور نباشد و نپندارد كه در برابر گناه ياراى مقاومتش هست.
فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما پس شيطان آن دو را وسوسه كرد تا شرمگاهشان را كه از آنها پوشيده بود در نظرشان آشكار كند.»
وسيله‏اى كه شيطان برگزيده بود، وسوسه بود. بر حسب ظاهر وسوسه مشوش ساختن ديد انسان و عمل و فطرت اوست و اين از طريق برانگيختن غرايزى است كه ميان عقل و حقايق پرده مى‏كشد.
ابليس دو روش ديگر به كار گرفت:
يكى: تفسير بطلان آميز حقايق.
ديگرى: دروغ گفتن و براى آن قسم خوردن، يا تعبير و تفسير آن باطل و به دروغ و آراستن آن به جامه صدق و نيكخواهى.
وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ- و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت منع كرد تا مبادا از فرشتگان يا جاويدانان شويد.»
ريشه خطا
ابليس دو صفت را در انسان برانگيخت و اين دو صفت در تمام فرزندان او موجود است و عبارتند از يكى: عشق به ثروت و عزت و رفعت و ديگرى عشق به خلود و بقاء و استمرار. و اين دو صفت بيانى است از حب ذات و برترى دادن جنس خود بر ديگران كه باعث فريب شيطان هم شد. جز آن كه شيطان به صراحت به آنچه در درون داشت اعتراف كرد، پس بر ماست كه بگوئيم كه خود را از اين صفات كه شيطان از خلال آنها در دلهاى ما رسوخ مى‏كند و اعمالمان را فاسد مى‏سازد، دور نگاه داريم.
در خور توجه است كه كمبود مواد غذايى يا فقدان مسكن و لباس و امثال آن سبب معصيت آدم نشد، آنچه سبب اين معصيت شد عشق به خلود و سرورى بود افراد بشر نيز چنين‏اند. انسان اگر بتواند در برابر اين دو مقاومت ورزد از بسيارى از معاصى در امان مانده است.
[21] شيطان تنها به اين اكتفاء نكرد كه فرمان خداوند را به خطا تفسير كند و غرايز ايشان بيدار سازد، بلكه سوگند خورد و تأكيد كرده كه آنچه مى‏گويد راست است.                       
وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ- و برايشان سوگند خورد كه نيكخواه شمايم.»
در اين آيه از «مقاسمه» سخن رفته كه از باب مفاعله است و بايد ميان دو تن واقع شود. يعنى چون قسم خورد آنها نيز قسم خوردند كه چنان نكنند ولى ابليس براى معارضه با قسم آنها قسم خود مكرر ساخت.
[22] اين تفسير غلط و دروغ و قسم همه فريب بودند. يعنى فقط به يك سو توجه داشتن و جوانب ديگر را مهمل گذاشتن.
زيرا اصل غرور همان لباس است تا همه جوانب آن پيدا نشود و شيطان از لابلاى غرور به دل آدمى ره مى‏يابد و مى‏كوشد تنها زاويه‏اى از زواياى حقايق را مورد تأكيد قرار دهد و ديگر زوايا را رها مى‏كند.
فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ- آن دو را بفريفت و به پستى افكند.»
سرانجام اندكى از آن درخت خوردند به ناگاه شرمشان نمودار شد. چون به يكديگر نگريستند حيا كردند و برگهاى درخت كندند و بر خود نهادند، شايد چون جامه‏اى عيب ايشان بپوشاند. معلوم است كه فرزندان آدم چون از شيطان پيروى كنند نقايصشان آشكار شود و اراده‏شان ضعيف گردد و مقاومتشان در برابر شيطان كم شود.
فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ- چون از آن درخت خوردند، شرمگاهشان آشكار شد و به پوشيدن خويش از برگهاى بهشت پرداختند.»
از اينجا مرحله امتحان پايان گرفت و خداوند ندايشان داد كه آيا شما را از آن درخت نهى نكرده بودم؟ بدين گونه پس از ارتكاب جريمه ضمير خفته ايشان بيدار شد.
وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ- پروردگارشان ندا داد، آيا شما را از آن درخت منع نكرده بودم و نگفته بودم كه شيطان به آشكارا دشمن شماست؟»
[23] در اين حال آدم و زنش به خود آمدند. هم چنان كه فرزندان آدم هم پس از ارتكاب گناه به خود مى‏آيند و اين از امتيازات انسان است نسبت به ابليس.
ابليس هرگز به خطاى خود اعتراف نمى‏كند، امّا توبه و اصلاح فاسد از بارزترين صفات نيكو است اگر مورد عمل قرار گيرند.
قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ گفتند: اى پروردگار ما، به خود ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى و بر ما رحمت نياورى از زيان ديدگان خواهيم بود.»
[24] فرزندان آدم با اين عمل فرصت ماندن در بهشت را از دست دادند. به اين جهان فرودين آمدند، زيرا بيهوده خواستار ابديت و رفعت بودند. و ميانشان اختلافات و كشاكشهاى اجتماعى ناگسستنى و كين توزانه به وجود آمد. آرى، همه اينها مولود اين روحيه گناهكارانه بوده است. ولى خداوند بر آنها منت نهاد و از متاع موقت اين جهانى آنان را بهره‏مند ساخت.
قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ- گفت: فرو شويد. برخى دشمن برخى ديگر. تا روز قيامت زمين قرارگاه و جاى تمتع شما خواهد بود.»
[25] اينجا سراى زيستن و مردن شماست و پس از مرگ رستاخيز شما در اينجاست.
قالَ فِيها تَحْيَوْنَ وَ فِيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ- گفت: در آنجا زندگى خواهيد كرد و در آنجا خواهيد مرد و از آن بيرون آورده شويد.»
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ (175) وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (176) ساءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ أَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ (177) مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (178)
و بر آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم؛ ولی (سرانجام) خود را از آن تهی ساخت و شیطان در پی او افتاد، و از گمراهان شد!
و اگر می‌خواستیم، (مقام) او را با این آیات (و علوم و دانشها) بالا می‌بردیم؛ (اما اجبار، بر خلاف سنت ماست؛ پس او را به حال خود رها کردیم) و او به پستی گرایید، و از هوای نفس پیروی کرد! مثل او همچون سگ (هار) است که اگر به او حمله کنی، دهانش را باز، و زبانش را برون می‌آورد، و اگر او را به حال خود واگذاری، باز همین کار را می‌کند؛ (گویی چنان تشنه دنیاپرستی است که هرگز سیراب نمی‌شود! (این مثل گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند؛ این داستانها را (برای آنها) بازگو کن، شاید بیندیشند (و بیدار شوند)! چه بد مثلی دارند گروهی که آیات ما را تکذیب کردند؛ و آنها تنها به خودشان ستم می‌نمودند!
تفسیر:
انحراف عالم و داستان سگى كه زبان از دهان بيرون آورد
رهنمودهايى از آيات:
دين به منزله وسيله‏اى است براى برانگيختن عزم و اراده بشر و تكامل او. و اين به هنگامى صورت مى‏بندد كه انسان عهدى را كه با خداى خود بسته است به پايان برد پس اگر آيات خدا را تكذيب كند و آنها را راهنماى خود قرار ندهد يا چون در معرض فشار مخالفان واقع شد، از ميدان بگريزد، در اين حال سر و كارش با شيطان مى‏افتد و شيطان قلبش را كه از آيات الهى خالى شده است، سراسر در تسخير خود درمى‏آورد. چنين انسانى همانند سگى است با تمام خصوصيات خسّت و دنائت آن با اندك چيزى كه به سوى او مى‏اندازند در برابر دنيا و مردم دنيا دارد دم مى‏جنباند. اگر هم زمانى از دين و آيات الهى دم زند جز از روى ريا و مردم فريبى نيست.
خداى تعالى اين مثلها را براى مردم مى‏زند، شايد تفكر كنند و اين را امرى تقليدى نپندارند يا واژه‏ها و نامهاى بى‏معنى ندانند.
آنان كه آيات الهى را تكذيب مى‏كنند نمونه ناخوشايندى هستند كه بازتابنده واقعيتى تباهند چرا كه خود با تكذيب آيات الهى به خويش ستم روا مى‏دارند.
هدايت از سوى خداست و نه آن چيزى كه انسان با انديشه قاصر خود تصوّر مى‏كند، و گمراهى نتيجه طبيعى انسان است در از دست دادن هدايت الهى، و آن كه خداوند هدايتش نكند افسانه‏ها و توهّمات بشرى نخواهند توانست براى او هدايت به ارمغان آرند و تنها بر زيان و گمراهيش خواهند افزود.
ضرورت تعهّد
[175] انسان بايد راه و روشى در پيش گيرد و عهد و پيمانى در گردن آرد.
اگر آن راه و روش، راه و روش الهى بود و آن پيمان، پيمان او، رستگار شده است و اگر نه شيطان سراى دل را مسخر كند و او به ناچار از پى شيطان خواهد رفت و از گروه او خواهد شد. زمانى كه خدا به انسانى نعمت نبوت ارزانى داشت و آيات خود براى او نازل نمود بايد به آن عهد كه با خدا بسته است عمل كند. بدون آن كه چيزى از آن را ترك گويد.
اما اگر پس از آن كه با آيات خدا آشنا شد آن را ترك گفت، شيطان يار و قرين او خواهد شد و شيطان قرينى نابكار است. از اين زمره‏اند علماى بد، چون علماى يهود و نصارى كه به صحت نبوت محمدى علم داشتند ولى آن را به كار نمى‏بستند.
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ- خبر آن مرد را برايشان بخوان كه آيات خويش را به او عطا كرده بوديم و او از آن علم عارى گشت و شيطان در پى‏اش افتاد و او در زمره گمراهان بود.»
[176] وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها- و اگر خواسته بوديم به سبب آن علم كه به او داده بوديم رفعتش مى‏بخشيديم.»
خداوند قادر است كه آيات خود را وسيله رفعت بشر قرار دهد، به شرط آن كه انسان خود در پى رسيدن به آن مقام باشد ولى اگر به زمين بچسبد و به خوارى و زبونى راضى گردد، و به شهوات و اميال زودگذر حيوانى خرسند باشد خدا نيز او را به حال خود رها خواهد كرد. چنان كه درباره آن شخص (بلعم باعورا) گويد: 
وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ- ولى او در زمين بماند و از پى هواى خويش رفت.»
پيروى از هوا نتيجه چنگ زدن است در زمين و اكتفاء به آنچه زمينى است و پاى بندى شدن به اميال و شهوات اين جهانى و ننگريستن در آسمان و به ارزشهاى روحى و به آينده بهتر و خشنودى خدا و بهشت او.
علم معراج بشر است ولى وقتى كه كسى دل در زمين بندد و به شهوات آن خوى گيرد، علم نيز به زودى جاى خود به جهل دهد و عقل تسليم شهوت گردد و سخن علم در نزد عالمان دنيا پرست، چون زبان بيرون آوردن سگان باشد.
فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ مثل او چون مثل آن سگ است كه اگر به او حمله كنى زبان از دهان بيرون آرد و اگر رهايش كنى باز هم زبان از دهان بيرون آرد.»
حيوانات ديگر هنگامى كه نيازى به بيرون آوردن زبان و له له زدن داشته باشند چنين مى‏كنند، مثلا وقتى كه احساس خطر مى‏كنند و مى‏خواهند از خود دفاع كنند، ولى سگان در هر حال چه مناسبتى باشد يا نباشد، زبان از دهان بيرون مى‏آورند و له له مى‏زنند. عالمى هم كه در پى هواى نفس خويش است و سخن علم مى‏گويد نه براى عمل به آن يا راهنمايى مردم به خير، بلكه به خاطر مباهات بر مردم و خودنمايى همانند آن سگ است. پس علم بدون هدف، يا علمى كه براى اغراض و هدفهاى پست باشد چون له له زدن سگ هيچ فايده و كرامتى در پى ندارد.
ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ- مثل آنان كه آيات را دروغ انگاشتند نيز چنين است. قصه را بگوى شايد به انديشه فرو روند.»
كسانى كه آيات خدا را دروغ مى‏پندارند، علمى كه بدان راه يابند نمى‏يابند و نورى كه بدان راه خويش روشن كنند نمى‏جويند. اينان كلماتى فرا مى‏گيرند و در دهان مى‏گردانند و گويى در پى هيچ هدفى نيستند.
انسان، هنگامى كه تفكّر كند مى‏تواند از دانش بهره برد و علم را به بخشى از شخصيّت خود بدل سازد و علمى را بياموزد كه سودش بخشد و آموزشش در راه هدفى مقدّس باشد و مى‏تواند وسيله تعلّم او داستانهايى واقعى باشد كه رشد و پند و درس از آنها فرا گيرد.
شهرت طلبى
[177] بيشتر سببى كه رجال علم را مى‏فريبد و آنان را به سوى سود جويى سوق مى‏دهد، حب اشتهار است. ولى چنين كسان بيشتر از آن كه مشهور به خوبى شوند به بدى مشهور مى‏گردند آن سان كه بدترين مثلها را به آنان زنند.
ساءَ مَثَلًا الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ أَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ- بد است مثل مردمى كه آيات ما را دروغ انگاشتند و به خود ستم روا مى‏داشتند.»
آرى، اينان بدترين نمونه هستند، زيرا براى رستگارى خويش فرصتى حاصل كردند ولى آن فرصت ترك گفتند و بر خود ستم كردند.
[178] يكى از علل هلاكت بشر اتكال اوست به خودش و غرورى است كه در او به وجود مى‏آيد و مى‏پندارد كه از هدايت الهى بى‏نياز است. اين امر بيشتر سبب هلاكت برخى علماى بى‏عمل مى‏شود. خداى تعالى تأكيد مى‏فرمايد كه هدايت از سوى خداست و بر بشر است كه در برابر خدا تسليم شود و بدو خستو گردد. البتّه اين در صورتى براى او ميسر است كه جامه كبر و غرور از تن كنده باشد. اگر نه چنين كند به هدايت راه نبرد و چون راه هدايت الهى بسته گرديد راه ديگرى پيش پاى خود نمى‏يابد. مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ- هر كس را كه خدا راه نمايد، راه خويش بيابد و آنان را كه گمراه سازد زيانكار شوند.»
وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّـهِ ۚ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿٢٠٠﴾ إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ ﴿٢٠١﴾ وَإِخْوَانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الْغَيِّ ثُمَّ لَا يُقْصِرُونَ ﴿٢٠٢﴾
و هرگاه وسوسه‌ای از شیطان به تو رسد، به خدا پناه بر؛ که او شنونده و داناست! پرهیزگاران هنگامی که گرفتار وسوسه‌های شیطان شوند، به یاد (خدا و پاداش و کیفر او) می‌افتند؛ و (در پرتو یاد او، راه حق را می‌بینند و) ناگهان بینا می‌گردند. و (ناپرهیزگاران را) برادرانشان (از شیاطین) پیوسته در گمراهی پیش می‌برند، و باز نمی‌ایستند!
تفسیر:
براى اجرا به چه نيازمنديم؟
[200] ولى اين تعاليم به يك قلب سليم و يك خرد روشن و يك شخصيت كمال يافته نياز دارند و اينها ميسر نشوند جز به رهايى انسان از وسوسه‏ها و فساد شيطان و علاج آن توكّل است بر خدا و پناه بردن به اوست از شيطان رجيم.
وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ- اگر از جانب شيطان در تو وسوسه‏اى پديد آمد به خدا پناه ببر. زيرا او شنوا و داناست.»
خداى تعالى نجواى تو را مى‏شنود و از آنچه در ضمير تو مى‏گذرد خبر دارد.
[201] كسانى كه خود را به التزام تعاليم الهى عادت مى‏دهند و اين اعمال دينى به سبب كثرت در انجام آنها عادت آنها مى‏شود، چون در اثر فشار اميال و هواهاى نفسانى بلغزند به زودى خدا را ياد خواهند كرد و بار ديگر موضع و برنامه خود را اصلاح مى‏كنند.
إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ- كسانى كه پرهيزگارى مى‏كنند چون از شيطان وسوسه‏اى به آنها برسد خدا را ياد مى‏كنند و در دم بصيرت يابند.»
چون به خدا بازگشتند پرده شهوات از مقابل ديدگانشان به كنار مى‏رود و حقيقت گناه را مى‏بينند و از آن اجتناب مى‏كنند.
[202] در حالى كه كفار و ياران شيطان چنين نيستند، چون مرتكب خطايى شوند هر چه بيشتر در گرداب گمراهى فرو مى‏روند و از روى خودخواهى خطاهاى خود را به حساب نمى‏آورند.
انديشه توجيه‏گر
وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ- و برادرانشان ايشان را به ضلالت مى‏كشند و از عمل خويش باز نمى‏ايستند.»
[203] اين گونه انديشه‏ها كه شيطان به ياران خود، القا مى‏كند و جنبه‏هاى منفى اعتقاداتشان را برمى‏انگيزد و اين امر سبب مى‏شود كه هر آيه‏اى كه بر آنها نازل مى‏شود، انكارش مى‏كنند و آيه ديگر مى‏طلبند و مى‏پندارند كه به ميل و خواهش آنها آيات نازل مى‏شود.
سوره اعراف:
شیاطین
يَا بَنِي آدَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْآتِهِمَا ۗ إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ ۗ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿٢٧﴾
ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد، آن گونه که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد، و لباسشان را از تنشان بیرون ساخت تا عورتشان را به آنها نشان دهد! چه اینکه او و همکارانش شما را می‌بینند از جایی که شما آنها را نمی‌بینید؛ (امّا بدانید) ما شیاطین را اولیای کسانی قرار دادیم که ایمان نمی‌آورند!
تفسیر:
لباس تقوى چگونه عيبهاى انسان را مى‏پوشاند؟
شيطان همانگونه كه جامه از تن پدر ما آدم بيرون آورد تا عيبش آشكار شد، مى‏خواهد جامه تقوى را از پيكر ما فرزندان آدم بركند. لباسى كه عيبهاى بشر را مى‏پوشاند. و بر ماست كه پاره‏اى از حقايق را باز گوييم. از جمله آن كه شيطان قويتر از ماست در خدعه، زيرا او ما را مى‏بيند و ما او را نمى‏بينيم ولى فقط بر كفار غلبه تواند يافت زيرا ايمان در برابر فريب شيطان مقاومت مى‏كند.
شيطان كفار را از خلال يك سلسله افكار خرافى فريب مى‏دهد. مثلا متابعت از پدران و اعتقاد به اين كه هر چه پدران مى‏كرده‏اند دين است و آنان از سوى خدا مأمور بوده‏اند. در حالى كه پروردگار ما به فحشاء فرمان نمى‏دهد. و ايشان چيزهايى مى‏گويند كه بدان علم ندارند و تنها به متابعت هوا و هوسهاى آنهاست.
اينان بياد نمى‏آورند كه پدرشان آدم را شيطان فريب داد. وقتى با آدم چنان كند با ديگران چه خواهد كرد؟
مقياس نيك و بد و خير و شر آن نيست كه پدران و نياكان مى‏گويند، بلكه مقياس آن چيزى است كه خدا به آن فرمان داده و مقياس او مقياس عادلانه است.
جامه پرهيزگارى
[26] خداوند براى فرزندان آدم لباسى فرستاد تا شرمگاهش را بدان بپوشد و نيز جامه زينت. اما آن جامه كه عيبهاى معنوى انسان را مى‏پوشد جامه تقوى است كه بهترين جامه‏هاست و نبايد انسان تنها به آن جامه كه بدنش را مى‏پوشد اكتفاء كند.
يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ- اى فرزندان آدم، براى شما جامه‏اى فرو فرستاديم تا شرمگاهتان را بپوشيد.»
در اين آيه واژه «فرو فرستاديم» به كار رفته، زيرا تمام بركات از آسمان نازل مى‏شود.
وَ رِيشاً- و نيز جامه زينت.»
يعنى جامه‏اى كه از آن تمتع مى‏گيريد.
وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْرٌ- و جامه پرهيزگارى از هر جامه‏اى بهتراست.»
مراد از هر جامه‏اى، جامه‏هايى است كه بدن را مى‏پوشاند، هر چند به آن جامه‏ها نيز بايد توجه داشت.
ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ- اين يكى از آيات خداست.»
يعنى اين حجت از حجتهاى خداست. و آيه دليل بر عظمت خدا و اين حقيقتى است كه انسان بايد آن را فرا گيرد.
لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ- باشد كه پند گيرند.»
نياز بدن به لباس، آن قدرها نياز به تفكّر و تعمق ندارد كه نياز روح به جامه تقوى.
[27] بار ديگر خداوند بشر را متوجه مى‏كند كه فرزندان آدم هستند و آدم را شيطان فريفته است و از بهشت بيرون كرده و بر آنهاست كه از فتنه شيطان حذر كنند.
يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ- اى فرزندان آدم! شيطان شما را نفريبد، هم چنان كه پدر و مادرتان را از بهشت اخراج كرد.»
شيطان همان گونه كه جامه از تن پدر و مادر ما بيرون كرد، مى‏خواهد جامه تقوى را از ما بستاند.
يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِما- لباس از تنشان كند تا شرمگاهشان را به ايشان بنمايد.»
انسان هر گاه فريب بخورد و به يكى از نقاط ضعف يا نقاط منفى وجود خود پى ببرد خود نخستين كسى است كه خويشتن را زير ضربات سرزنش مى‏گيرد. ولى شيطان بر ضد بشر وسيله‏اى به كار مى‏برد كه به نقاط ضعف خود پى نبرد و آن سلاح مكر و خدعه است. اگر انسان به سلاح بيدارى و پرهيز مسلح باشد مى‏تواند در برابر كيد شيطان مقاومت ورزد.
إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ- او و قبيله‏اش از جايى كه آنها را نمى‏بينيد، شما را مى‏بينند.»
ميان فرمانروايى خدا و سلطه شيطان
ولى شيطان نمى‏تواند بر انسان مؤمن سلطه جويد، زيرا انسان مؤمن داراى اراده و عقل و و جدان است. ولى كفار چون با شيطان رو به رو مى‏شوند اراده خود را از دست مى‏دهند و چون خلع سلاح شدند شيطان بر آنان فرمانروايى يابد.
إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ- ما شيطانها را دوستان كسانى قرار داديم كه ايمان نمى‏آورند.»
اما مؤمنان كه خدا سرپرست آنهاست، از قيد و بندهاى شيطان آزاد هستند. «اين بدان سبب است كه خدا سرپرست كسانى است كه ايمان آورده‏اند و كافران را سرپرستى نيست» محمد/ 11.
كسانى كه در پى شهوت و ثروت هستند و در برابر سلطه طاغوت خضوع مى‏كنند، يا در برابر رئيس قبيله تسليم مى‏گردند، و با گردبادهاى هوى و هوس به هر سو رانده مى‏شوند، اراده خود را از دست داده‏اند و چون غبارى كه در معرض وزش باد قرار گيرد، به هر جا مى‏افتند.
[28] نشان فقدان اراده اين است كه اين گروه از حريت فكر بى‏بهره‏اند و در معرض بدترين حالات استعمار و بندگى قرار مى‏گيرند، يعنى استقلال فكرى و فرهنگى‏شان را از دست مى‏دهند و اين مقدمه هر گونه استثمار ديگر است.
وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا- چون كار زشتى كنند، گويند، پدران خود را نيز چنين يافته‏ايم.»
بدين پندار كه اين تقليد به اعمالشان مشروعيت مى‏دهد و بدتر از اين اين است كه مى‏پندارند افكار نياكانشان از قداست آسمانى برخوردار است.
وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ- و خدا ما را بدان فرمان داده است. بگو: خدا به زشتكارى فرمان نمى‏دهد.»
آرى، هر چه پدران يا پيشوايان مذهبى باطل يا سلاطين او را به سوى خود خوانند، عقل به معارضه برمى‏خيزد كه اعمالى كه مرتكب مى‏شوند از قداست و از خدا به دوراند.
أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ- چرا چيزهايى به خدا نسبت مى‏دهيد كه نمى‏دانيد؟» [29] عدالت فطرتى است كه در وجود انسانى نهفته است. فرضا هم كسى باشد كه خود نتواند به عدالت رفتار كند، بى‏ترديد دوست دارد كه ديگران چنين كنند و از اين رو خواستار عدالت است، و خدا ممكن نيست كه به غير عدالت رفتار كند در حالى كه همه جهان در هر امرى به عدالت او شهادت مى‏دهند.
قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ- بگو پروردگار من به عدل فرمان داده است.»
فَرِيقًا هَدَىٰ وَفَرِيقًا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلَالَةُ ۗ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ اللَّـهِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ ﴿٣٠﴾
جمعی را هدایت کرده؛ و جمعی (که شایستگی نداشته‌اند،) گمراهی بر آنها مسلّم شده است. آنها (کسانی هستند که) شیاطین را به جای خداوند، اولیای خود انتخاب کردند؛ و گمان می‌کنند هدایت یافته‌اند!
تفسیر:
قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ- بگو پروردگار من به عدل فرمان داده است.»
خدا فرمان داد كه بندگان جز او را نپرستند و مردم حتى در مواردى به جاى اللَّه بتان را مى‏پرستند واجب است كه آن شريكان به دور ريزند و خداى يكتاى قهار را بپرستند.
وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ- به هنگام هر نماز روى به جانب او داريد.»
هر زمان كه زمان سجده باشد بايد در برابر اللَّه سجده كرد و نه چيزهايى كه آنها را شريكان او قرار داده‏ايم. اين هشدار است كه بايد، پرستش خاص ذات احديت باشد و هر چه خواهيم از او خواهيم به عبارت ديگر تنها و تنها روى عبادت و نياز به درگاه او آريم.
وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ- و او را با ايمان خالص بخوانيد.»
اما نبايد دين را تجزيه كرد كه تنها جانب عبادات را بگيريم و جانب معاملات و اقتصاد را رها كنيم يا قضاياى سياسى و امثال آن را ناديده انگاريم.
ميان فرزندان آدم امتيازى نيست كه بعضى بعض ديگر را بندگى كنند يا براى خشنودى بعض ديگر، بعضى از دين را به يك سو نهند.
كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ- و هم چنان كه شما را آفريده است باز مى‏گرداند.»
همه يكسان هستند چونان دانه‏هاى شانه.                       
[30] آرى، تنها يك اختلاف ميان افراد بنى آدم وجود دارد كه مورد تأييد اسلام است و آن اختلاف آنهاست در ايمان و عمل صالح. (يا به تعبير ديگر اختلاف اراده و روش).
فَرِيقاً هَدى‏- فرقه‏اى را هدايت كرده.»
يعنى خدا هدايتشان كرده، آنان نيز هدايت را پذيرفته‏اند.
وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ- و فرقه‏اى گمراهى را در خورند.»
گمراهى برايشان مقرر شده، زيرا به كسانى غير از خدا توجه دارند.
إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ- اينان شيطانها را به جاى خدا به دوستى گرفتند و مى‏پندارند كه هدايت يافته‏اند.
چون بشر به اين ورطه سقوط كند ديگر اميد شفايش نيست و در زمره كسانى در مى‏آيد كه گمراهيشان محقق است، زيرا شيطان را كه دشمن اوست به رهبرى و سرپرستى خود برگزيده است، و خدا، آن آفريدگار و بخشاينده را فراموش كرده است. بدتر ازين، خود را هدايت يافته مى‏داند و حال آن كه در گمراهى دور و درازى در افتاده است.
سوره انفال:
إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ (9) وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلاَّ بُشْرى‏ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (10) إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى‏ قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ (11) إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ (12) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (13)
ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ عَذابَ النَّارِ (14)
امداد غيبى، چه زمان و چگونه؟
مؤمنان بر خدا توكّل مى‏كنند و به تأييدات غيبى مشكلات را از پيش پاى بر مى‏گيرند و اين تقدير و موهبت خداوندى است براى آنها. نمونه اين يارى خدايى حادثه جنگ بدر است. مسلمانان پس از آن كه در لجه هولناك جنگ- از سر صدق و صفا- فرو شدند، ناتوانى مادى خود را به سبب توجه به خدا و يارى خواستن از او جبران كردند. زيرا به درگاه خدا ناليدند و خدا نيز دعايشان به استجابت رسانيد و هزار ملك به مدد ايشان فرستاد تا سپاه اسلام تقويت شود، ولى هدف اصلى از فرستادن ملائكه تقويت روحيه مسلمانان بود و بر انگيختن اطمينان در دلهاى ايشان.
در حالى كه پيروزى نهايى جز از سوى خداوند نخواهد بود و چه بسا از طريقى ديگر جز از طريق فرستادن ملائكه صورت تواند گرفت. زيرا خداوند قاهر است و بر هر كار كه بخواهد قادر ولى اين يارى و امداد تنها نصيب كسانى مى‏شود كه سزاوار آن باشند.
با وجود هولناك بودن رويارويى با دشمن، ايمانى كه در قلوب سپاهيان اسلام ريشه دوانده بود و توكلى كه به خداوند قادر متعال داشتند سبب شد كه به خوابى خوش فرو روند، در اين حال بارانى باريدن گرفت و هوا را لطافت بخشيد و بدنها را شستشو داد و بر دلها مژده رحمت فرستاد و وسوسه‏هاى شيطانى از آنها بزدود و مسلمانان را عزم كارزار قوت گرفت و در نبرد پاى فشردند. خدا نيز در دلهاى كافران بيم افكند و مسلمانان از نظر روحيه بر كافران تفوق يافتند و گردنها و سرهاى ايشان را در زير ضربات خويش گرفتند و دستهايشان را ببريدند. در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد كه چرا خداى تعالى بر ضد كفار اقدام نمود؟ آيا كفار بندگان او نبودند؟
آرى، بندگان او بودند ولى با رسول و فرستاده او به مجادله و معارضه برخاسته بودند و خدا سخت عقوبت كند. و اين عقوبت منحصر به دنيا نيست بلكه در آخرت هم آنان را به عذابى سخت گرفتار خواهد ساخت.
توكّل، راز پيروزى
[9] اگر انسان بتواند حالات گذشته خود را به ياد آورد كه چه سان به رحمت و بخشايش خداى تعالى نيازمند بود و او را از روى صدق ايمان مى‏خواند، و خداوند نيازش را بر مى‏آورد و از دام مشكلات مى‏رهانيد و اگر آدمى به وضع ديگران بنگرد و ببيند كه چه سان نيروهاى غيبى، گروهى را عليه گروه ديگر يارى مى‏نمودند درخواهد يافت كه توكل بر خدا راز پيروزى بر سختيهاست. قرآن امت اسلامى را به گذشته‏اش توجه مى‏دهد و نبردهايى كه با دشمنان خود كرده و معركه‏هايى كه در آنها فرو رفته و پيروزمند و سرفراز به در آمده. يكى از اين نبردها و معركه‏ها نبرد بدر است. در اين نبرد بود كه مسلمانان به درگاه بارى تعالى استغاثه كردند و از او يارى خواستند و خداى تعالى نيز هزار ملك به ياريشان فرستاد.
إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ آن گاه كه از پروردگارتان يارى خواستيد.»
يارى خواستن- چون هر دعاى ديگر- حاكى از اراده‏اى است پيروزمند كه هيچ يك از مشكلات مادى را ياراى مقهور ساختن آن نيست هم چنان كه حكايت از ايمانى قوى دارد به وجود مواهب بسيار در نزديك فرد.
فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ و خدا بپذيرفت كه من با هزار فرشته كه از پى يكديگر مى‏آيند، ياريتان مى‏كنم.»
يعنى از سوى شما، حمايتتان مى‏كنند.
[10] ولى نزول ملائكه به آن معنى نيست كه آنان به جاى شما خواهند جنگيد و نيز به اين معنى نيست كه براى مؤمنان نيرويى مى‏رسد و آنان را از فعاليت و تلاش بى‏نياز مى‏سازد. بلكه معنى ديگرى در بر دارد، يعنى بايد به اتكاء و اعتماد يك قدرت غيبى تا حد امكان تلاش و كوشش كرد تا بتوان آن هدف عالى را تحقق بخشيد.
وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى‏ وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ و آن كار را خدا جز براى شادمانى شما نكرد، تا دلهايتان بدان آرام گيرد.»
پيروزى يك موهبت خدايى است براى كسى كه شرايط و عوامل پيروزى در او موجود باشد و براى به دست آوردن آن دست به عمل زند و خودپرستيها و خودبينيها را از خود دور سازد. زيرا پروردگار ما در عين اين كه قوى و قهار است دانا و حكيم هم هست بنا بر اين پيروزى را به كسى كه در خور و سزاوار آن نباشد عنايت نخواهد كرد.
وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ و يارى تنها از سوى خداست كه پيروزمند و حكيم است.»
[11] ملائكه از وسايل يارى هستند و در اينجا وسايل ديگر هم هست كه چون خداى تعالى بخواهد آن را به حد وفور ارزانى دارد. مثلا در جنگ بدر در لحظاتى كه اعصاب آشفته و دلها هراسان بود و تنها چركين، ايمان و توكل را به دلها مسلط گردانيد آن سان كه به خوابى سبك و خوش فرو رفتند تا اعصاب بياراميد و مردان براى پيكار روز بعد مهيّا شدند.
إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ و به ياد آريد آن گاه را كه خدا چنان ايمنيتان داده بود كه خوابى خوش شما را فرو گرفت.»                       
هنگامى كه بنده بر خداى خود توكل كند، در سايه اعتماد و اطمينان او مى‏آرمد و به تقدير او رضا مى‏دهد و از آن پس هرگز گرفتار هيجانات عصبى نمى‏شود و نوميد نمى‏گردد بلكه در كنف امان پروردگار خويش قرار مى‏گيرد.
مؤمنان واقعى كسانى هستند كه در لحظات عسرت و سختى بر ايمانشان مى‏افزايد زيرا در اين گونه لحظات است كه جوهره طبيعت بشرى آشكار مى‏گردد و نهانها آشكار مى‏شوند.
وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ خوابى سبك شما را فرو گرفت و از آسمان برايتان بارانى باريد تا شستشويتان دهد.»
زيرا بسيارى از ميكربهايى كه هوا را آلوده كرده به وسيله هوا و آب از شخصى به شخص ديگر منتقل مى‏گردد، با آمدن باران مى‏ميرند، و همچنين لشكرى كه خطرها را تحمل كرده است اكنون به آسودگى مى‏رسد.
وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ و وسوسه‏هاى شيطان را از شما دور كند.»
چون هوا به باريدن باران لطافت گيرد، آدميان از بركات خداوندى برخوردار گردند و دلهايشان آرامش پذيرد و ترس و ترديد از وجودشان رخت بر بندد همچنين باران آلايشهاى مادى را نيز كه بر نفس انسانى چيره گرديده زايل گرداند و اين به وسيله وضو و غسل است.
وَ لِيَرْبِطَ عَلى‏ قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ و دلهايتان را قوى گرداند و قدمها را استوار سازد.»
هنگامى كه مسلمانان باران را مشاهده مى‏كنند كه بر آنان مى‏بارد پى مى‏برند كه اين يكى از نعمتهاى خداوندى است كه به آنان ارزانى شده در اين حال ايمانشان به رحمت پروردگار خويش افزونى مى‏گيرد و يقين مى‏كنند كه بركات آسمانها و زمين هر چه هست از اوست و بدين گونه دلهايشان مطمئن مى‏شود و اين اطمينان دل سبب ثبات و پايدارى آنها در ميدان كارزار مى‏گردد.
تثبيت خداوند تبارك و تعالى
[12] در مواقع سختى بسا اراده مسلمانان روى به ضعف نهد و ايمانشان سستى گيرد ولى خداى تعالى به وسيله نيروى ملائكه به دلها ثبات و استقامت عطا مى‏كند.
إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ آن گاه كه پروردگارت به فرشتگان وحى كرد كه من با شمايم.»
و از آنجا كه خداوند با ملائكه است و ملائكه را به نيروى مقهور ناشدنى خود يارى مى‏رساند پس ملائكه از هر قوه و قدرت مادى برتر و تواناترند.
فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ شما مؤمنان را به پايدارى وا داريد، من در دلهاى كافران بيم خواهم افكند.»
چون ترس بر دل و جان غلبه يابد بسا اشياء در نظر بزرگتر از اندازه واقعى‏شان جلوه نمايد از اين رو كافران نيروى مؤمنان را بيش از آنچه بود مشاهده كردند و در كارشان سستى گرفتند و اين امر در اثر ثباتى بود كه خداوند به وسيله ملائكه به مؤمنان ارزانى داشته بود و اين ثبات سبب پيروزيشان در عرصه نبرد گرديد.
فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ و بر گردنهايشان بزنيد و انگشتانشان را قطع كنيد.»
اين ضربتها در جاهاى حساس بدن فرود آمد، چون سر و دست و هيچ ضربتى به هدر نرفت و ناچيز نشد در حالى كه ضربات دشمن، به هدر مى‏رفت و ناچيز مى‏شد، زيرا دلهايشان پراكنده بود و بى‏ثبات بدين گونه چون دل و جان از ثبات برخوردار باشند پيروزى فرا چنگ آيد.
[13] به چه سبب خداوند دلهاى كافران را پراكنده ساخت و آنان را به هزيمت وا داشت؟ زيرا آنان از فرمان خداوندى سر بر تافته و از راه راست زندگى انحراف جسته بودند. از اين رو است كه مى‏فرمايد:
لِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ‏
زيرا با خدا و پيامبرش به مخالفت برخاستند و هر كه با خدا و پيامبرش مخالفت ورزد، بداند كه عقوبت خدا سخت است.»
حتى مؤمنانى كه خداوند در آن روز پيروزيشان داده بود، اگر از راه راست پروردگارشان منحرف شوند عذاب سخت الهى را روياروى خويش خواهند يافت.
[14] خداوند تنها به عذاب دنيوى بسنده نمى‏كند بلكه عذاب اخروى را نيز از آن باز نخواهد گرفت.
ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ أَنَّ لِلْكافِرِينَ عَذابَ النَّارِ اين چنين است. عقوبت را بچشيد و عذاب آتش از آن كافران است.»
وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَّكُمْ ۖ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكُمْ إِنِّي أَرَىٰ مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللَّـهَ ۚ وَاللَّـهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ ﴿٤٨﴾
و (به یاد آور) هنگامی را که شیطان، اعمال آنها [= مشرکان‌] را در نظرشان جلوه داد، و گفت: «امروز هیچ کس از مردم بر شما پیروز نمی‌گردد! و من، همسایه (و پناه‌دهنده) شما هستم!» امّا هنگامی که دو گروه (کافران، و مؤمنان مورد حمایت فرشتگان) در برابر یکدیگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: «من از شما (دوستان و پیروانم) بیزارم! من چیزی می‌بینم که شما نمی‌بینید؛ من از خدا می‌ترسم، خداوند شدیدالعقاب است!»
تفسیر:
انگيزه‏هاى كفّار در جنگ
[48] كافران را سه انگيزه روانى به ميدان كارزار كشيد:
نخست: به سبب اعمال منفى آنان. با هر عمل ناپسندى كه از انسان سر مى‏زند بذر انحرافى در وجود او نمو مى‏كند. مثلا ستم به ديگران سبب مى‏شود كه فضاى دل مه آلود شود و هر چه ظلم افزون گردد آن مه انبوه‏تر شود تا به صورت ابرى تيره درآيد و دل را در تاريكى فرو برد. تا آنجا كه ظلم عادت ظالم گردد و طبيعت ثانويه او. نژاد پرستان و سرمايه‏داران و شوونيستها چون با مخالفان خود رو به رو مى‏شوند اعمالشان را خارج از عرف و عادت مى‏بينند و آنان را مردمى بى‏خرد مى‏شمارند كه مرتكب كارهاى ناصواب مى‏گردند و اين بدان سبب است كه تراكم اعمال بدو منفى اعمال نيكو و مثبت را در قلوب آنان زشت و ناپسند جلوه مى‏دهد.
وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ شيطان كردارشان را در نظرشان بياراست.»
دوم: غرور و اعتقاد به اين كه نيروى آنان ما فوق هر نيروى ديگرى است و از اين روست كه خداى تعالى مى‏فرمايد:
وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ و گفت امروز از مردم كسى بر شما پيروز نمى‏شود.»
سوم: در دل كافر اين تصور پديد مى‏آيد كه برخى از مردم اعمال آنان را تأييد مى‏كنند و اين به سبب وعده‏هاى توخالى است و بس. از اين رو شيطان مى‏گويد:
وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ و من پناه شمايم.»
لحظه رويارويى
اما اين انگيزه‏هاى روانى همه سرابى بيش نيستند كه به زودى پرده از روى حقيقتشان مى‏افتد.
فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى‏ عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى‏ ما لا تَرَوْنَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ ولى چون دو فوج رو به رو شدند، او بازگشت و گفت: من از شما بيزارم كه چيزهايى مى‏بينم كه شما نمى‏بينيد. من از خدا مى‏ترسم كه او به سختى عقوبت مى‏كند.»
در لحظه رويارويى واقعى كفار در مى‏يابند كه اعمالشان ناپسند و باطل است و مكرشان را قوتى نيست و ياران خياليشان چون دود به هوا رفته و نابود شده‏اند.
در روز رويارويى شيطان از معركه مى‏گريزد. و از گفتارها و پندارهاى پيشين خود تبرى مى‏جويد و از خدا و عاقبت بدى كه در انتظار دار و دسته اوست بيمناك مى‏شود.                       
آنچه در بدر اتفاق افتاد- چنان كه در حديث آمده است- نمونه آشكارى است براى همه كافرانى كه شياطين جنى و انسى آنان را مى‏فريبند و به ميدان مى‏كشانند و سپس رهايشان كرده رو به گريز مى‏نهند.
گاه اين شيطانهاى فريبكار شمارى از مردم بى‏ريشه‏اند كه خود را- براى به چنگ آوردن دينارى چند- به سران دشمن مى‏رسانند. اينان غالبا كاسه‏هاى داغتر از آش مى‏شوند و شعارها و تهديدهايشان گوش خراشتر است ولى در موقع سختى پاى به گريز مى‏نهند و براى توجيه واپس نشستن خود مى‏گويند كه آنها چيزهايى مى‏دانند كه ديگران نمى‏دانند.
[49] در جبهه اسلامى هم عناصر ترسويى از منافقان بودند كه فرورفتن مؤمنان را در درياى پيكار نوعى تهور مى‏شمردند و مى‏گفتند كه فريب دين جديد را خورده‏اند:
إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ منافقان و آن كسان كه در دل بيماريى دارند گفتند: اينان را دينشان بفريفته است.»
بيمارى گاه ممكن است نفاق باشد و گاه بيم از دشمن.
اينان از ياد مى‏برند كه كافران را ياراى توكل بر خدا نيست و نمى‏دانند كه توكل را در انگيزش نيروهاى معنوى روح چه اثرى شگرف است.
وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ و هر كس كه به خدا توكل كند او را پيروز و حكيم خواهد يافت.»
سوره یوسف
إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ (4) قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ (5) وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (6) لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ (7) إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (8)
اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ (9) قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (10)
رؤيا مژده‏اى از آينده
بهترين قصص كه خرد را بر مى‏انگيزد و پرده غفلت را كنار مى‏زند، قصّه‏اى كه در آيات پيشين مژده داده شده است چيست؟
قصّه يوسف است كه يكى از بهترين قصّه‏ها و درازترين آنهاست و از آن جا آغاز مى‏شود كه يوسف خواب خود را به پدرش يعقوب نقل كرد: در خواب يازده ستاره و خورشيد و ماه را مى‏ديد كه همه بر او سجده مى‏كردند. پدرش خواب را چنين تفسير كرد كه خدا يوسف را از ميان برادران بر مى‏گزيند تا وارث رسالت خدا كه پيش از او ابراهيم و اسحاق آن را بر عهده داشتند باشد، و نيز به بركت نعم كامله خدا دوره تازه‏اى را در زندگى خاندان آغاز كند و به عواقب امور و نيز وحى دانا باشد. يعقوب (ع) يوسف (ع) را، پيش از آن كه خوابش را تفسير كند، بر حذر داشته و گفته بود كه آن را به برادران نگويد، زيرا شيطان كه دشمن آشكار آدمى است، برادران را به كارهاى سوء بر ضدّ او بر مى‏انگيزد.
رشك برادران كه پيش از رؤيا وجود داشت، سبب شد كه بر جان او توطئه كردند و گفتند: «پدر ما به راه خطا مى‏رود كه برادر كوچك ما يوسف را دوست مى‏دارد و به ما كه بزرگ و با يكديگر متّحديم توجّه نمى‏كند. ما بايد با كشتن يوسف يا تبعيد او از وى خلاص شويم و پدر فقط به ما متوجّه باشد». يكى از آنان از راه دل سوزى گفت كه «وى را نكشند بلكه در چاهش بيندازند تا كاروانى رهگذر او را برگيرد».
شرح آيات:
رؤيا ديدگاهى براى آينده
[4] يوسف دوازدهمين پسر يعقوب (اسرائيل) و يعقوب نوه ابراهيم خليل اللَّه و پسر اسحاق بود. يوسف با وجود كوچك سالى شايسته‏ترين پسران بود و از همين رو خدا او را برگزيد تا وارث رسالت باشد، زيرا «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ».
در يكى از روزها به هنگام صبح يوسف شتابان نزد پدر آمد تا جريان خواب شگفت‏آور خود را به پدر بگويد و در اين زمان دوازده بهار از عمر او گذشته بود. چه خوابى ديده بود؟ يازده ستاره و نيز خورشيد و ماه را ديده بود و سخت ترسيده بود چرا كه گويى همه آنها به وى سجده مى‏كردند.
إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ- آن گاه كه يوسف به پدر خود گفت: اى پدر! من در خواب يازده ستاره و خورشيد و ماه ديدم، ديدم كه سجده‏ام مى‏كنند.»
[5] نخستين پندى كه يعقوب به پسرش داد، پيش از آن كه خواب را تفسير كند، بر حذر داشتن او از برادران بود كه مبادا حسد كنند.
قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً- گفت: اى پسر كوچكم! خوابت را براى برادرانت حكايت مكن كه تو را حيله‏اى مى‏انديشند.»
يعنى انديشه بدى كنند، زيرا عوامل شرّ در آدمى وجود دارد و شيطان مى‏كوشد تا آنها را بر انگيزد.
إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ- زيرا شيطان آدميان را دشمنى آشكار است.»
عامل ديگرى نيز براى حسد وجود داشته است: يوسف كوچك‏ترين برادران و از مادر ديگرى، به گفته برخى به نام راهيل، بود كه در گذشته بود و از همين رو پدر به او بيشتر محبّت مى‏كرده و اين امر حسد برادران را بر مى‏انگيخته است. سبب تحذير يعقوب همين‏ها بود.
در حديث آمده كه تظاهر يعقوب به دوست داشتن يوسف، سبب اصلى پيدايى حسد برادران بود، حال آن كه فرض بر اين است كه پدر مى‏توانست دوست داشتن مفرط يكى از فرزندان را از انظار مخفى بدارد تا برادران حسد نكنند، امّا شايد اين محبّت نوعى احترام به خصال نيك يوسف بوده باشد تا ديگران براى كسب آن خصال تشويق شوند. به هر حال يعقوب عاقبت حسد برادران را نسبت به يوسف بزرگوار مى‏دانست و در اين باره به فرزندش هشدار مى‏داد.
[6] يعقوب رؤيا را تفسير كرده به اين كه:
اوّلا: خداوند يوسف را بر مى‏گزيند و به او علم تأويل احاديث يعنى آگاهى از عواقب امور و شناخت فرجام كارها و چگونگى جريان آنها را مى‏بخشد ثانيا: نعمت خود را بر او تمام خواهد كرد با پيروز كردن او بر دشمنانش، چنان كه درباره پدران صالح او كرد.
وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ- و بدين‏سان پروردگارت تو را بر مى‏گزيند و تعبير خواب مى‏آموزد .
و هم چنان كه نعمت خود را پيش از اين بر پدران تو ابراهيم و اسحاق تمام كرده بود بر تو و خاندان يعقوب هم تمام مى‏كند كه پروردگارت دانا و حكيم است.»
عليم و حكيم اشاره دارد به اين كه خداوند به همه نيّات و اعمال مردم، چه بپوشانند، چه آشكار كنند آگاه است و هر چه عطا كند بر پايه نيّت خوب و عمل آنان است. از اين روست كه يوسف را به حق برگزيد. باقى قصّه به اين امر دلالت دارد.
[7] در قصّه يوسف و برادرانش كه در آغاز به او حيله كردند و سپس بازگشتند و عمل خود را اصلاح نمودند رهنمودهايى براى مردم است: آدمى را به طبيعت خود آگاه مى‏كند كه در برابر شهوات مى‏لغزد، سپس دچار مصائب و آلام مى‏گردد و سرانجام توبه مى‏كند و به اصلاح خويشتن مى‏پردازد. امّا اين عبرت براى همه مردم نيست بلكه كسانى راست كه جوياى حقيقت‏اند و اندازه نياز به حقيقت را مى‏دانند.
لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ- در داستان يوسف و برادرانش براى آنان كه از آن پرسيده‏اند عبرتهاست.»
رهنمودهايى كه در آيه آمده است چيست؟ دو نوع عبرت تاريخى در قصّه يوسف و برادران مى‏يابيم:
1- فرجام نيك از آن پرهيزگاران است، و اين فقط در پايان قصّه آشكار مى‏شود.
2- رهنمودهايى كه بيانگر روحيّات آدمى و طبيعت قواى متناقض در ذات اوست، و اين كه خداوند چگونه بندگان خود را در تنگناها يارى مى‏كند؟ و پند گونه‏هايى كه از لحظه‏هاى حسّاس قصّه به دست مى‏آيد. از اين رو بايد در اين دو نوع رهنمود كه براى ما سودمند است تدبّر كنيم.
شوراى برادران
[8] برادران يوسف به شورا نشستند و گفتند: يوسف و برادر مادرى او نزد پدر محبوب‏ترند، حال آن كه شمار ما بيشتر است و سزاست كه ما وارث بزرگواريهاى پدر باشيم، و نتيجه گرفتند كه پدر به راه خطا مى‏رود.
إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ- آن گاه كه گفتند: يوسف و برادرش نزد پدرمان محبوبتر از ما هستند، حال آن كه ما خود گروهى نيرومنديم. پدرمان در گمراهى آشكارى است.»
برخى از مفسّران گفته‏اند: «ضلال» به معنى دور شدن از راه صواب كه همانا عدالت در محبّت ميان فرزندان است، و نيز گفته‏اند: معنى اين است كه يعقوب در اداره امور فرزندان و تدبير دنيوى به خطا مى‏رود و ما امور چار پايان و اموال و ساير كارها را بهتر اداره مى‏كنيم، و قصد آنها ضلالت دينى نبوده است. زيرا در اين صورت كافر مى‏شدند و اين خلاف اجماع است. « مجمع البيان، ج 5، ص 212.»
و روشن است كه مقصود «از ضلال» خطا كردن در اداره فرزندان است.
[9] چون پدر، به زعم آنان، به راه خطا برود، ناچار بايد با او معارضه كنند، امّا به يوسف كه مبرّا بود حيله كردند و انديشيدند كه او را بكشند يا به سرزمينى دور تبعيدش كنند تا در آن جا درگذرد. امّا علّت چه بود؟ عنصر انديشگى آنان در اين مقوله آن بود كه چون يك گروه‏اند بر ديگران برترى دارند، و اين همان منطق قدرت است كه طغيانگران بدان قائلند، و هر گاه برادران خود را بر حسب مقياسهاى رسالتى مى‏سنجيدند در مى‏يافتند كه صفات رسالتى يوسف بهتر از صفات ايشان است و او سزاوارتر به اين است كه مورد محبّت پدر قرار گيرد، امّا در نيافتند و گفتند:
اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ- يوسف را بكشيد يا در سرزمينى ديگرش دراندازيد تا پدر، خاص شما گردد و از آن پس مردمى شايسته به شمار آييد.»
برادران خواستند دين و دنيا و نيز حق و باطل را با هم داشته باشند: از يك سو حسد و عصبيت قومى آنان را به قتل برادر بى‏گناه خود برانگيخت و از سوى ديگر انديشيدند كه روزى از روزها به صلاح برسند.
[10] يكى از برادران به سبب دل سوزى برادرى گفت:
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ- يكى از ايشان گفت: اگر مى‏خواهيد كارى كنيد يوسف مرا مكشيد: در عمق تاريك چاهش بيفكنيد تا كاروانى او را برگيرد.»
يوسف را در چاهى بيندازيد. گفته‏اند كه اين سخن را لاوى گفت، و او برادر بزرگ‏تر بود و در حوادث بعدى آن گاه كه يوسف برادر خود (بنيامين) را به تهمت سرقت نزد خود نگاه داشت، همين لاوى بود كه از رو به رو شدن با پدر سرباز زد و نزد او نرفت. بارى برادران از قتل يوسف چشم پوشيدند و بر آن شدند كه وى را نزديك چاهى در صحرا بگذارند تا كاروانيان او را برگيرند.
همين برادران يوسف بودند كه بر ضدّ او توطئه كردند و به رغم آن كه سرانجام توبه نمودند از پيامبرى محروم شدند، و اينان همان «اسباط» اند كه انبيا از نسل ايشان پيدا شدند. علّت محروميّت برادران اين است كه نبوّت به انسانهاى مرتكب به معاصى كبيره اعطا نمى‏شود. «فاللّه اعلم حيث يجعل رسالته».
قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ (11) أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (12) قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (13) قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ (14) فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (15)
وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ (16) قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ (17) وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ (18)
توطئه حاسدان
برادران نقشه كار را كشيدند: به هنگام شب نزد پدر آمدند و گفتند كه فردا صبح يوسف را با ما روانه كن تا تفرّج و بازى كند و افزودند كه چرا به آنان در مورد يوسف اعتماد ندارد؟ آيا برادر و خيرخواه او نيستند؟ يعقوب پاسخ داد: اين امر غمگينم مى‏كند و بيم دارم كه صدمه‏اى به او برسد مثلا گرگ بخوردش. برادران اصرار ورزيدند و گفتند كه از او غافل نخواهند بود. چگونه ممكن است كه غفلت كنند حال آن كه آنان جماعتى هستند و چنين كارى با عزّت و بزرگوارى ايشان مغايرت دارد. سرانجام او را به صحرا بردند و تصميم گرفتند كه او را در چاه افكنند.
خداوند او را خبر داد كه بر ايشان پيروز خواهد شد و واقعه امروز را كه از روى نادانى پديد آوردند به آنان يادآورى خواهد كرد.
شبانگاه برادران بازگشتند و گريه‏كنان گفتند: اى پدر، ما به مسابقه پرداختيم و يوسف را براى حفاظت وسايل خود گمارديم. چون بازگشتيم ديديم كه گرگ او را خورده است. پيراهنى را كه به دروغ به خون آلوده بودند نشان دادند، امّا «خون» دروغگويى آنان را ثابت كرد. يعقوب گفت: چنين نيست. شهوات شما اين كار را در نظرتان آراست، و من صبرى بى‏جزع مى‏كنم و از حدود الهى بيرون نمى‏روم و در دفع بلايا از خدا يارى مى‏جويم.
[11] برادران نزد پدر آمدند و پرسش دشوارى را مطرح كردند.
قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ- گفتند: اى پدر! چيست كه ما را بر يوسف امين نمى‏شمارى، حال آن كه ما خيرخواه او هستيم.»
اى پدر، چرا به ما اعتماد نمى‏كنى؟ پيداست كه يعقوب حسد برادران را مى‏دانست، امّا نهان مى‏داشت تا به حسد شرعيّت نداده باشد، امّا به كارهاى پسر كوچكش يوسف مستقيما رسيدگى مى‏كرد و آنها را به عهده برادران نمى‏گذاشت.
اينجاست كه سؤال دشوار مى‏شود، زيرا برادران مدّعى شدند كه دلهاشان نسبت به يوسف صاف است. آرى، پيامبر خدا كه رحمت بر جهانيان است نبايد كسى را كه سلام مى‏دهد نامسلمان بداند، از اين رو يعقوب با آنان از در لطف آمد و با آن كه در آن حال اعتمادى به ايشان نداشت، اظهار بى اعتمادى نكرد.
[12] پس از آن كه برادران جوّ را آماده كردند، از پدر خواستند حسن ظنّ خود را ثابت كند و يوسف را همراه آنان به تفرّج و بازى بفرستد.
أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ- فردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازى كند.»
و تأكيد كردند كه در نگاهدارى او غفلت نخواهند ورزيد.                       
وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- و ما نگهدارش هستيم.»
[13] يعقوب اين امر را كه يوسف بايد نزد او بماند، چنين توجيه مى‏كرد كه وى پير سال خورده است و يوسف مؤمن اوست و از روى او غمگين خواهد شد، چنان كه گفت: «بيم دارد كه گرگ او را بخورد، و چنين احتمالى هست زيرا ممكن است از او غافل باشند و به وى آسيب برسد و آنان از وفا كردن به وعده خود ناتوان باشند.
قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ- گفت: اگر او را ببريد، غمگين مى‏شوم و مى‏ترسم كه از او غافل شويد و گرگ او را بخورد.»
در حديث آمده كه برادران همه ابعاد توطئه را مشخّص نكردند، امّا يعقوب با سخنان خود كار آنان را توجيه كرد و ايشان متوجّه شدند كه در آن منطقه احتمال وجود گرگ مى‏رود و امكان اين هست كه مدّعى غفلت باشند و مسائل ديگرى كه در گفتگو با شخص دروغگو بايد رعايت شود.
[14] برادران با تكيه به شرافت و اين كه شمارشان بسيار است وعده محافظت يوسف را دادند و گفتند: چگونه به خود اجازه مى‏دهيم كه شرافت ما با چنين ننگى آلوده شود و ما نتوانيم برادر كوچك خود را از گرگ حفظ كنيم، با اين كار نام ما ننگين خواهد شد.
قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ- گفتند: با اين گروه نيرومند كه ما هستيم اگر گرگ او را بخورد از زيانكاران خواهيم بود.»
[15] برادران يوسف را بردند و همگى بر آن شدند كه در اندرون چاهش قرار دهند بى آن كه آب او را غرق كند، تا كاروانيان او را برگيرند، و اين سفارش برادرشان لاوى بود.
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ- چون او را بردند و هماهنگ شدند كه در عمق تاريك چاهش بيفكنند.»
امّا رحمت الهى يوسف را دريافت و پيام مژده‏ناك خدا رسيد كه وى پيروز خواهد شد و روزى خواهد رسيد كه آنان قبح كارشان را خواهند فهميد و يوسف در آن روز كار نارواى ايشان را يادآور خواهد شد.
وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ- به او وحى كرديم كه ايشان را از اين كارشان آگاه خواهى ساخت و خود ندانند.»
به رغم اين كه محنت يوسف از همان لحظه افكندن در چاه آغاز شد، دست غيبى به سوى او شتافت تا در مقابل برادران خاين حمايتش كند. بدين سان است كه كارها سخت مى‏شود تا به اراده الاهى گشايشى باشد و به فضل او پس از دشوارى آسانى رخ دهد.
در حديثى از امام صادق (ع) آمده است كه: چون برادران يوسف را چاه افكندند، جبرئيل بر او فرود آمد و گفت: «اى جوان، تو را در اين چاه كه انداخت؟» گفت: «برادران پدرى، كه به سبب منزلتى كه نزد او داشتم بر من رشك ورزيدند و در چاهى افكندند». گفت: «آيا دوست دارى از اين جا بيرون آيى؟» يوسف گفت: «اين كار با خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب است».
جبرئيل گفت: «خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب به تو مى‏گويد: بگو: خدايا، از براى ستايشى كه تو راست و اين كه جز تو، آفريننده آسمانها و زمين، معبودى نيست، اى دارنده عظمت و اكرام، از تو مسألت دارم بر محمّد و آل محمّد درود بفرستى و مرا گشايشى و نجاتى بدهى و مرا روزى دهى از آن جا كه گمان مى‏رود و از آن جا كه گمان نمى‏رود». در همان روز خداوند او را از چاه و نيز از حيله زن رهايى بخشيد و ملك مصر را كه هرگز بدان گمان نداشت عطايش كرد. « مجمع البيان، ج 5، ص 217.»
[16] يوسف را در اين جا ترك مى‏كنيم كه دست رحمت الهى بالاى سر اوست و در قعر چاه او را تربيت مى‏كند و يكى از برادران براى او طعامى مى‏آورد و باز مى‏گرديم به آن خانه كه يعقوب در كمال صبر منتظر بازگشت پسر محبوبش است و برادران بيشتر از حدّ عادى دير مى‏كنند. چون شب پرده تاريكى بر مى‏كشد پيش پدرمى‏آيند تا شايد تاريكى شب بر گريه دروغين آنان پرده بركشد.
وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ- شب هنگام، گريان نزد پدرشان آمدند.»
[17] امّا پيش از آن كه يعقوب از يوسف كه وى را در ميان آنان نمى‏بيند بپرسد مى‏گويند.
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ- گفتند: اى پدر! ما به اسب تافتن رفته بوديم و يوسف را نزد كالاى خود گذاشته بوديم، پس گرگ او را خورد.»
ليكن چون دروغ مى‏گفتند و به گفته خود ايمان نداشتند، سخنى از دهانشان پريد كه نهفته را آشكار كرد.
وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ- و هر چند هم راست بگوييم تو سخن ما را باور ندارى.»
يعنى اگر هم راست بگوييم باور نخواهى كرد. هر گاه سخن برادران واقعا راست مى‏بود، شواهد موجود صدق سخن ايشان را اثبات مى‏كرد و نيازى به اين كلام نداشتند.
[18] برادران حيوانى را سر بريدند و پيراهن يوسف را به خون آن آلودند، غافل از اين كه خون آدمى را خون حيوان حتّى پس از بسته شدن فرق دارد و به آسانى تشخيص داده مى‏شود و نيز فراموش كردند كه پيراهن را پاره كنند، زيرا گرگ پيراهن قربانى خود را از تنش در نمى‏آورد تا او را بخورد.
وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً- جامه‏اش را كه به خون دروغين آغشته بود آوردند، گفت: نفس شما كارى را در نظرتان بياراسته است.»
و در حديث آمده است: آن گاه كه يعقوب پيراهن را ديد، گفت: «اى يوسف، گرگى مهربان تو را خورده است. گوشت را خورده و پيراهنت را پاره نكرده است». « همان منبع.» در حديثى ديگر چنين آمده: يعقوب متوجّه شد كه اگر گرگ او را خورده بود پيراهنش دريده مى‏شد، وقتى از ايشان علّت را پرسيد، گفتند: «نه، دزدان او را كشتند». پرسيد: «چرا پس از كشتن پيراهن او را برنداشتند حال آن كه به پيراهن بيشتر نيازمند بودند؟». « همان منبع.»
بدين سان يعقوب دريافت كه برادران به يوسف حيله كرده‏اند. گفت:
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ- اكنون براى من صبر جميل بهتر است و از خدا يارى بايد خواست.»
يعنى خوب صبر مى‏كنم و از خداوند يارى مى‏طلبم در برابر مصيبتى كه به سبب خيانت پسران بر من و برادرشان رسيد، به من دروغ گفتند و ضدّ من توطئه كردند.
[سوره يوسف:
وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ (19) وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ (20) وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (21) وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (22) وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (23)
مبارزه يوسف با فساد
يوسف در چاه ماند، قافله‏اى سر رسيد، يكى را فرستادند تا آب بياورد. دلو را در چاه فرو افكند، يوسف بدان دلو آويخت و مرد كاروانى فهميد كه جوانى در چاه است و خوش حال شد و پنداشت كه خداوند نعمتى به او بخشيده است. موضوع را پنهان كرد تا معلوم نشود كه جوانى آزاد نصيب او شده است. آن گاه خواست تا وى را به بهايى ناچيز بفروشد تا راز فاش نگردد. همگى از فروش او بيم داشتند چرا كه از واقع امر بى اطّلاع بودند. يوسف را به مصر آوردند و در آن جا عزيز مصر وى را خريد و به زنش سفارش كرد كه «او را گرامى بدار، شايد در زندگى از او منتفع باشيم يا وى را به فرزندى بگيريم». اينها عواملى بود كه به يوسف امكان مى‏داد تا به منزلتى برسد، كه از خانه ملك مصر آغاز مى‏شد تا آن جا كه خداوند آگاهى به عواقب امور را به او عطا كرد، حال آن كه بيشتر مردم اينها را نمى‏دانستند.
چون يوسف به حدّ رشد رسيد، خداوند او را پيامبرى و علم داد، و آن گاه كه بالغ گرديد كدبانوى خانه از او همبسترى خواست و درها را بست تا خواسته زشت خود را انجام دهد، امّا يوسف به سختى امتناع ورزيد و از شرّ شيطان به خدا پناهنده شد و گفت: خداست كه مرا تربيت كرد و منزلى نيك به من بخشيد،  من هرگز نافرمانى نمى‏كنم و ستمكاران رستگار نمى‏شوند.
معنى ديگر آيه اين است كه صاحب من (عزيز مصر) مرا تربيت كرد و منزلى نيك داد، و من با همبسترى با زن او به او خيانت نخواهم كرد، و اين قول اصحّ به نظر مى‏رسد (مترجم).
آب كشيدن از چاه و كشف حقيقت
[19] يوسف چه مدّت در چاه ماند؟ سه روز يا بيشتر؟ طعامش چه بود؟
آيا يكى از برادرانش براى او طعام مى‏آورد يا به آب بسنده مى‏كرد؟ يا آن كه جبرييل طعامش مى‏داد؟ دقيقا نمى‏دانيم مهم اين است كه خداوند پاك اسباب رهايى يوسف و تأديب برادران را فراهم آورد: كاروانى فرا رسيد، و چنان كه عادت كاروانيان است، يكى را از پيش فرستادند تا آب بردارد. چون دلو را فرو افكند، يوسف در آن در آويخت و مرد كاروانى دريافت كه جوانى زيبا روست و بسيار خوشحال شد.
وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ- كاروانى آمد، آب آورشان را فرستادند، دلو فرو كرد. گفت: مژدگانى، اين پسرى است.»
يوسف به نهايت درجه زيبا بود، چنان كه در حديثى از پيامبر گرامى (ص) آمده كه: «نيمى از زيبايى را به يوسف دادند و نيم ديگر را براى ساير مردم». «ميزان الحكمة، ص 428، شمر 19317. [.....]

آن كاروانى موضوع را نهان داشت و نگفت كه يوسف را از چاه برگرفته است تا حكم لقيط (گم شده) نداشته باشد. يوسف را غلام خود ساخت و حقيقت را از رفيقان پنهان كرد، امّا خدا مى‏دانست كه يوسف عبد نيست، از اين رو حافظ حرّيّت او بود.
وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ- او را چون متاعى پنهان ساختند و خدا به كارى كه مى‏كردند آگاه بود.»
[20] كاروانيان يوسف را به بهاى ناچيزى، چند درهم، فروختند و با آن كه يوسف در غايت زيبايى بود به او رغبتى نمى‏نمودند. زيرا مى‏ترسيدند رسوا شوند و معلوم گردد كه يوسف بنده نيست و در اين صورت حتّى همين بهاى اندك را نيز از دست بدهند.
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ- او را به بهاى اندك به چند درهم فروختند كه هيچ رغبتى به او نداشتند.»
سيماى يك عبد و صفات نفسانى او با سيما و صفات يوسف فرق بسيارى داشت و چنان بود كه رسول اكرم، بنا به روايتى، مى‏گويد: «الكريم بن الكريم بن الكريم ابن الكريم يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم». «بحار الانوار، ج 12، ص 218.
»
از اين رو مردم به يوسف بى رغبت بودند، امّا ببينيم همين جوانى كه برادرانش در چاه فرو افكندند و افراد كاروان به او رغبتى ننمودند، چگونه به سرورى و رياست رسيد؟!
منزلت يافتن
[21] يوسف را به مصر آوردند، رئيس و ملك مصر او را خريد تا در كارها مساعد او يا فرزند و يا ولى عهدش باشد.
وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ- كسى از مردم مصر كه او را خريده بود به زنش گفت: تا در اينجاست گراميش بدار.»
ملك به زنش گفت: مقام او را گرامى و محترم شمار و مانند بندگان ديگر او را به خدمت مگير، بلكه بكوش او را تربيت كنى و كارهاى مهم به او بسپارى.
عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً- شايد به ما سودى برساند يا او را به فرزندى بپذيريم.»
بدين سان غلام رانده شده‏اى كه به او بى رغبت بودند پسر عزيز مصر گرديد و صاحب مقامى دولتى (مادّى) شد و امّا مقام معنوى او دانايى به علم تعبير خواب و دانستن عواقب امور و آيين‏هاى زندگى و نظامهاى جهان هستى بود.
وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ- و بدين سان يوسف را در زمين مكانت داديم تا به او تعبير خواب بياموزيم و خدا بر كار خويش غالب است ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.»
مردم چنين مى‏پندارند كه حوادث زمان بى اراده و تصادفى است و نمى‏دانند كه در وراى آنچه صدفه خوانده مى‏شود اراده حكيمانه‏اى هست و در وراى نظامها و آيين‏هاى طبيعى تدبير استوار خداوند سبحان وجود دارد. تدبير الاهى چنين اقتضا مى‏كند كه گروهى به يوسف بى رغبت باشند تا عزيز مصر او را بخرد، و نيز تدبير ايجاب مى‏كند كه او را نكشند بلكه در چاه افكنند و نيز نخستين قافله‏اى كه از آن جا مى‏گذرد رهسپار مصر باشد و بدين سان آنچه تصادفات و اتّفاقات خوانده مى‏شود به هم برسند و سرانجام يوسف سرور مصر گردد.
[22] يوسف به جوانى و سپس به سنّ رشد رسيد و خداوند بخشنده به وى نبوّت و علم بخشيد.
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ- و چون باليدن يافت.»
(چنين مى‏نمايد كه رسيدن به «اشدّ» به معنى رسيدن به سنّ رشد است).
آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً- حكمت و دانشش ارزانى داشتيم.»
«حكم» سلطه الاهى است كه در نبوّت شكل مى‏گيرد، حال آن كه «علم» دانش احكام شرعى است و آنچه از متغيّرات زندگى بدان مى‏پيوندد.
وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ- و نيكوكاران را چنين پاداش دهيم.»
چون يوسف به مردم نيكى كرد و به خاطر آنان دشواريها را برتافت، خداوند او را به پيامبرى برگزيد و به سوى مردم فرستاد. زيرا مهم‏ترين صفت پس از پاكى و راستى كه پيامبر بدان نياز دارد دوست داشتن مردم و نيكى به آنان است.
[23] زن عزيز مصر از يوسف خواست كه با او همبستر شود و مقدّمات آن را از قبيل آرايش خود و بستن درها فراهم كرد و آن گاه او را به خواسته خود فرا خواند.
وَ راوَدَتْهُ- با ملايمت و مكر و فريب از او خواست.»                       
( «مراوده» خواستن كارى با ملايمت و نرمى است تا شخص آن را انجام دهد).
زن عزيز به اين بسنده نكرد كه دست يوسف را باز گذارد چنان كه خصلت زنان است، بلكه با انواع ناز و غمزه و آراستن خود از او كام خواست و به اعتبار اين كه بانوى خانه‏اى بود كه يوسف در آن جا خدمت مى‏كرد سلطه خود را به كار گرفت، چنان كه خداوند فرمود.
الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ- و آن زن كه يوسف در خانه‏اش بود در جستجوى تن او مى‏بود.»
يعنى خود او را خواست نه آن كه برايش خدمت كند چنان كه عادتا از غلام همين خدمت را مى‏خواهند.
وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ- و درها را بست و گفت:
بشتاب.»
درها را بست و گفت: «بيا كه شرايط، آماده است». امّا يوسف به سختى و بى‏ترديد خواسته او را رد كرد.
قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ- گفت: پناه مى‏برم به خدا، او پروراننده من است و مرا منزلتى نيكو داده.»
خداست كه زيبايى و سلامت و نيز منزلتى در خانه عزيز مصر به او بخشيده است نه عزيز يا زنش، « مراد از «ربّ» صاحب خانه يعنى عزيز مصر است كه يوسف در خانه او تمكين يافته بود، چنان كه پيش از اين اشاره شد (ج. ش.).» از اين رو روا نيست كه نعمت خدا را ناسپاسى كند و مرتكب زنا گردد و آدم بدكار رستگار نمى‏گردد، زيرا به خود ستم مى‏كند و به راه نادرست مى‏رود.
إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ- و ستمكاران رستگار نمى‏شوند.»
به رغم آن كه كار بد ظاهرى فريبنده دارد، امّا بد فرجام است.
آزادى از سلطه مالك نيرومند براى يوسف بسيار مهم بود و همان اندازه اهميت داشت كه رهايى از فريبندگى جمال زليخا و اصرار او در كام خواهى از يوسف، امّا پناه جويى از خدا و ياد كردن نعمتهاى فراخى كه بر آدمى بخشيده، و نيز توجّه به عاقبت كار، به انسان قدرت مى‏دهد كه در برابر فريب و تهديد پايدارى ورزد.
و اين بهترين پندى است كه از اين بخش تفسير مى‏گيريم.
يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْرًا ۖ وَأَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِ ۚ قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ ﴿٤١﴾ وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِي عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ ﴿٤٢﴾
ای دوستان زندانی من! امّا یکی از شما (دو نفر، آزاد می‌شود؛ و) ساقی شراب برای صاحب خود خواهد شد؛ و امّا دیگری به دار آویخته می‌شود؛ و پرندگان از سر او می‌خورند! و مطلبی که درباره آن (از من) نظر خواستید، قطعی و حتمی است!» و به آن یکی از آن دو نفر، که می‌دانست رهایی می‌یابد، گفت: «مرا نزد صاحبت [= سلطان مصر] یادآوری کن!» ولی شیطان یادآوری او را نزد صاحبش از خاطر وی برد؛ و بدنبال آن، (یوسف) چند سال در زندان باقی ماند.
تفسیر:
[41] يوسف پس از بيان حقايقى چند به دو رفيق زندانى خود، خواب آنان را تعبير كرد.
يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً- اى دو زندانى! امّا يكى از شما دو براى مولاى خويش شراب ريزد.»
يعنى يكى از شما به سوى سرورش باز مى‏گردد و ساقى مى‏شود چنان كه در خواب ديده بود.
وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ- امّا ديگرى را بر دار كنند و پرندگان سر او بخورند.»
امّا دومى كشته مى‏شود و پرندگان شكارى بر سرش مى‏نشينند و سر او را مى‏خورند.
قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ- كارى كه درباره آن نظر مى‏خواستيد به پايان آمده.»
داورى و تعبير خوابهاى شما پايان يافت و قطعا انجام خواهد گرفت.
آن دو جوان از زندان در آمدند: يكى به سوى آزادى و ديگرى به سوى مرگ مى‏رفت. يوسف (ع) نجات جوان اوّلى را غنيمت شمرد و از او خواست كه براى نجات وى تلاش كند امّا به وسوسه شيطان ياد خدا را فراموش كرد و ساليانى چند در زندان ماند چرا كه خدا را فراموش كرده به بندگانش توسّل جسته بود، امّا قول ديگر درباره «فأنساه الشّيطان ذكر ربّه» اين است كه آن ساقى به وسوسه شيطان فراموش كرد كه سوى ديگر خدايى كه زندان را براى او مقدّر كرده بود، نجات او را نيز نوشته بود، بدين سان كه ملك در خواب هفت گاو فربه را مى‏بيند كه هفت گاو لاغر آنها را مى‏خورند و نيز هفت سنبل سبز را مى‏بيند كه هفت سنبل خشك آنها را مى‏خورند. از بزرگان دربار مى‏خواهد كه خواب را تعبير كنند و آنان مى‏گويند: «خوابهايى آشفته است و ما از اين كار ناتوانيم». دوست زندانى يوسف در آن جا حاضر بود، يوسف را به ياد آورد كه هنوز در زندان است. به دستور ملك نزد او رفت و تعبير خواب را از او جويا شد. يوسف گفت: «هفت سال فراخ و حاصل خيز در پيش داريد و به دنبال آن هفت سال قحط، اين سالها آن سالها را يعنى اندوخته‏ها را خواهند خورد و سپس سالى پر نعمت خواهد رسيد كه مردم گرسنگى را مهار خواهند كرد. «قول معروف اين است كه انگور فراوانى خواهيد داشت تا از آنها شراب بسازيد.
»
بدين سان خداوند اسباب نجات يوسف را فراهم آورد.
سفارش يوسف
[42] ساقى به تعبير خواب نجات مى‏يافت كه يوسف با استفاده از فرصت از او خواست كه شكايت او را نزد پادشاه بگويد، امّا يوسف مى‏بايست در اين باره به خدا توسّل مى‏جست نه به زندانى نجات يافته يا پادشاه، زيرا وى پيامبر خدا بود و مى‏بايست پيوندهاى خود را از مردم ببرد و تنها دل به خدا ببندد.
وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ- به يكى از آن دو كه مى‏دانست رها مى‏شود گفت: مرا نزد مولاى خود ياد كن.»
چرا قرآن تعبير «ظنّ» را به كار برده است، حال آن كه پيش از اين گفته بود. يوسف به تعليم الهى تعبير خواب را مى‏داند؟ صاحب مجمع البيان در پاسخ مى‏گويد: «ظنّ» در اين جا به معنى «علم» است، و معنى آيه اين است كه به آن
صاحب خود يعنى يوسف را به ياد ملك بياورد، و اين قول ارجح است. رجوع كنيد به تفسير آيات مشكله، ص 318.
ساقى كه از راه وحى رهايى او را مى‏دانست گفت. در آيه ديگر از قرآن مجيد آمده:
إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ-. بيشتر مفسّران همين معنى را گفته‏اند و جبّائى نيز همين را برگزيده است. قتاده گويد: «يوسف به كسى كه گمان مى‏برد نجات خواهد يافت گفت ... زيرا وى راستگويى ساقى در رؤيا را نمى‏دانست. قول نخست درست‏تر است. « مجمع البيان، ج 2، ص 234.»
امّا به نظر من «ظنّ» در اين جا در مفهوم اصلى يعنى تصوّر و تخيّل به كار رفته كه حكايت از نبود آگاهى ثابت مى‏كند، زيرا كه يوسف (ع) آينده را نمى‏توانست تضمين كند، شايد خداوند چيز ديگرى را اراده مى‏كرد يا آن شخص مى‏مرد يا نظام ملك تغيير مى‏يافت يا در كار خدا بدا حاصل مى‏شد و او را دوباره به زندان باز مى‏گردانيد يا اعدامش مى‏كرد. مناسبت «ظنّ» با ما بعدش اين است كه يوسف (ع) يقين داشت كه خداوند پاك ارحم راحمين است و دعاى او را اجابت مى‏كند با اين همه گمان مى‏كرد رفيق زندانيش نجات خواهد يافت، و شايسته چنان بود كه پيش از توسّل به آن شخص به خدا متوسّل مى‏شد، زيرا خداوند شايسته‏تر براى يقين بود از اين كه درباره كسى خيال كند كه اگر راست مى‏گفت از حدود قدر مى‏گذشت و قضاى خدا بالاتر از قدر، و اراده‏اش بالاتر از سنّت اوست. ليكن شيطان يوسف (ع) را شتابانيد و سختيهاى زندان او را واداشت كه به جاى خدا به آدمى پناه جويد.
فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ- امّا شيطان از خاطرش زدود كه پيش مولايش از او ياد كند و چند سال در زندان بماند.»
و چند سالى در زندان ماند تا به راهنمايى پروردگار در بندگى خدا به اخلاص كامل برسد.
رؤياى پادشاه
[43] زندان يوسف به قضاى الهى حدود 7 سال- بنا بر آنچه در اخبار آمده- طول كشيد. آن گاه خداوند وسيله‏اى براى رهايى‏اش پيش آورد يعنى رؤياى پادشاه.
وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا ۖ وَقَالَ يَا أَبَتِ هَـٰذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا ۖ وَقَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَجَاءَ بِكُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي ۚ إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِّمَا يَشَاءُ ۚ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴿١٠٠﴾
و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند؛ و همگی بخاطر او به سجده افتادند؛ و گفت: «پدر! این تعبیر خوابی است که قبلاً دیدم؛ پروردگارم آن را حقّ قرار داد! و او به من نیکی کرد هنگامی که مرا از زندان بیرون آورد، و شما را از آن بیابان (به اینجا) آورد بعد از آنکه شیطان، میان من و برادرانم فساد کرد. پروردگارم نسبت به آنچه می‌خواهد (و شایسته می‌داند،) صاحب لطف است؛ چرا که او دانا و حکیم است!
تفسیر:
[100] پدر و مادر نزد يوسف بر تخت ملك نشستند و در همين حال همه به پاس نعمتى كه بدان نايل شده بودند به خدا سجده كردند.
وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً- پدر و مادر را بر تخت فرا برد و همه در برابر او به سجده در آمدند».
برخى گفته‏اند سجده عملا براى خاطر يوسف بود امّا نه آن كه به معنى به خاك افتادن باشد، و خم شدن كامل براى احترام و تجليل ملك رواست و اين عبادت نيست كه حرام باشد. آنچه حرام و شرك است تقديس كسى و رسانيدن او به مقام الوهيّت است، چه از راه سجده باشد يا اطاعت مطلقه يا حتى دست را بلندكردن كه اشاره به الوهيّت طرف باشد. امّا اگر احترام كسى به قصد بزرگداشت نه تقديسى باشد و اطاعت از او به نيّت پرستش خدا و خضوع در برابر او از طريق اطاعت ولىّ امر باشد، سجده بر او حرام نيست، مگر آن كه سجده ذاتا رمز الوهيت تلقّى شود چنان كه هم اكنون در ميان ما مسلمانان مصطلح است. (نور الثقلين، ج 2، ص 466 شماره 197.)
بسيارى از ملّتها در ديدارهاى خود به اندازه ركوع يا بيشتر به عنوان احترام خم مى‏شوند، و اين ابدا معنى اعتقاد به الوهيّت شخص مورد احترام را نمى‏رساند و به همين جهت حرام نيست، حال آن كه چنين كارى براى ما حرام به شمار مى‏آيد، زيرا ذاتا نماد پرستش است كه ويژه خداست.
بارى، چون برادران به يوسف سجده كردند، يوسف رو به پدر نمود.
وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ- گفت: اى پدر! اين است تعبير آن خواب من».
«اين تعبير خواب من بود»، خورشيد و ماه پدر و مادر او. و يازده ستاره برادران اويند كه همه پيش او به سجده افتاده‏اند.
بدين سان خداوند رؤيا را تحقّق بخشيد و در صورتى كه يوسف در راه تحقّق آن كوشش و حسن تدبير به كار نمى‏برد امكان داشت كه به صورت خواب و آرزو باقى بماند.
قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ- كه اينك پروردگارم آن را تحقق بخشيده است و چقدر به من نيكى كرد آن گاه كه مرا از زندان برهانيد».
از ميان رويدادها مرحله زندان را ياد آور شد، زيرا اهميّت بسزايى داشت و فاصله بسيارى بود بين زندانى متّهم به جرم شرافت و پاكى به ملكى كه همه امور به دست اوست.
وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ- يعنى شما را از زندگى در صحرا به زندگى در شهر مصر سوق داد،» مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي- امّا شيطان پيوند ما رابه هم زد و بين ما اختلاف انداخت.»
سپس يوسف ياد آور شد كه كار الاهى به نرمى آبى كه در ريگ زار فرو مى‏رود، در خلال زندگى جريان پيدا مى‏كند، چنان كه كسى نمى‏داند تحوّل چگونه به كمال رسيد.
إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ- پروردگارم به هر چه خواهد دقيق است.»
زيرا تدبير او به نرمى و بى خروش يا دشوارى در ميان صخره‏هاى زندگى راه پيدا مى‏كند و كسى نمى‏تواند در برابر آن بايستد.
إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ- او دانا و حكيم است.»
خداوند با علم خود به راههاى زندگى آگاه است و با حكمتش تدبير امور را تا پايان انجام مى‏دهد.
[101] يوسف در اوج قدرت و ملك از خدا غافل نشد و فراموش نكرد كه اين ملك را خدايش داده و آنچه دارد جزئى از سلطنت بزرگتر خداست، چنان كه دانش او جزئى از علم خداست، از اين رو وى به خدا نيازمند است تا به ملك بيشترى برسد و در تعبير رويدادها داناتر باشد.
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ- پروردگارم مرا فرمانروايى دادى و مرا علم تعبير خواب آموختى.»
يوسف به پيروزى رسيده بود، امّا اين امر او را به انتقام از روزگار ذلّت و رنج وانداشت، روزگارى كه به چاه افكنده شد و زمانى كه بنده‏اى گرديده بود كه به بهاى ناچيزش فروخته بودند، زن عزيز به تهمت ناروا او را به زندان انداخته بود و او گرفتار دو زندان تلخ شده بود. اينها او را به انتقام سوق نداد، زيرا دلش به نور خدا روشن بود و گرفتار خود كم بينى و سقوط و سلبيّه نشد، دچار غرور و افتخار نيز نگرديد، زيرا مى‏دانست كه شرّ و خير همه براى آزمايش است، بلا عظمت را مى‏زايد و گاهى نعمت آدمى را به سقوط مى‏كشاند.
وى ايمان داشت به اين كه زندگى دنيا با خير و شرّش پلى است به آخرت كه زندگى واقعى است، و فراموش نكرد كه دنيا با خير و شرّش و با زندان و ملك
مصرش پست و حقير است، از اين رو در مقام دعا گفت:
فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ- اى آفريننده آسمانها و زمين تو در دنيا و آخرت كارساز منى. مرا مسلمان بميران و قرين شايستگان ساز.»
هدف والا براى آدمى بايد استمرار بر خطّ اسلام تا زمان مرگ باشد و از آن پس با نيكان محشور گردد.
[102] قصّه يوسف كه خدا از طريق وحى به پيامبر خود گزارش كرد در اين جا پايان مى‏گيرد: نكته‏هايى نغز به ما مى‏آموزد: چگونه مكر به مكّار سودى نمى‏بخشد و سرانجام دامن خود او را مى‏گيرد.
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ- اينها خبرهاى غيبى است كه به تو وحى كرديم، و آن هنگام كه با يكديگر گرد آمده بودند و مشورت مى‏كردند و حيلت مى‏ساختند تو نزد آنها نبودى.»
ابراهیم
وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّـهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ ۖ وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي ۖ فَلَا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنفُسَكُم ۖ مَّا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَمَا أَنتُم بِمُصْرِخِيَّ ۖ إِنِّي كَفَرْتُ بِمَا أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ ۗ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿٢٢﴾
و شیطان، هنگامی که کار تمام می‌شود، می‌گوید: «خداوند به شما وعده حق داد؛ و من به شما وعده (باطل) دادم، و تخلّف کردم! من بر شما تسلّطی نداشتم، جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید! بنابر این، مرا سرزنش نکنید؛ خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم، و نه شما فریادرس من! من نسبت به شرک شما درباره خود، که از قبل داشتید، (و اطاعت مرا همردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار و کافرم!» مسلّماً ستمکاران عذاب دردناکی دارند!
تفسیر:
[22] امّا شيطان كه در واقع نداى درونى است كه در دل آدمى وسوسه مى‏كند و او را مى‏فريبد، هموست كه پدرمان آدم را فريب داد و از بهشت بيرونش آورد و همان ابليس است كه گردن‏كش و مستكبر شد و بر فريفتن بشر مصمم گرديد و سرانجام خلاف وعده كرد، و قبلا چنين مى‏پنداشت كه زورمند است و پيروان خود را پناه خواهد داد، اما اينك آنها را سرزنش مى‏كند.
وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ- چون كار به پايان آيد شيطان گويد: خدا به شما وعده داد و وعده او درست بود.»
شيطان گفت: «خدا شما را وعده راستين كرد، وعده‏اى كه شواهد و دلايلى عقلى و علمى براى صدق آن وجود دارد».
وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ- و من نيز به شما وعده دادم ولى خلف وعده كردم.»
وعده‏هاى شيطان يك مشت آرزوها و خوابهايى متناسب با شهوات آدمى است كه شبيه توجيهات فرهنگى است كه افراد تن آسان و ملل عقب مانده بدان دست مى‏يازند همچون به انتظار آينده نشستن بى‏كار و كوشش و انداختن مسئوليّت به گردن زمانه يا دست كم به دوش ديگران مردگان يا زندگان.
وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ- و برايتان هيچ دليل و برهانى نياوردم جز آن كه دعوتتان كردم، شما نيز دعوت من اجابت كرديد پس مرا ملامت نكنيد، خود را ملامت كنيد.»
اساس وسوسه‏هايى كه شيطان در آدمى مى‏اندازد، بر اين است كه وى بداند كه شيطان در كارهاى او مؤثّر است و اين كار يا آن كار كه صورت مى‏گيرد قضاى حتمى است. شيطان اشيا، رويدادها و اشخاص را در نظر او مى‏آرايد تا آن كه او خود را در برابر آنها كوچك مى‏بيند و اراده‏اش ناتوان مى‏شود. مثلا به او مى‏گويد: «تغيير سنّت آبا و اجداد محال است تغيير اوضاع سياسى يا اقتصادى از توان ما خارج است مخالفت فلان امير يا فلان گردن كشى غير ممكن است، چگونه قطعه چوبى كه گذشت سالها آن را فرسوده باشد بر پا تواند ايستاد؟! چگونه زمانه دگرگون مى‏شود در حالى كه سلطان آن را تباه كرده است؟ تو چيستى و چه مى‏توانى بكنى؟! روز قيامت شيطان اعتراف مى‏كند كه اين سخنانى كه گفته است فريب كارى بوده و اراده انسان است كه واقعيّت را مى‏سازد و نيرو و قدرت تنها از خداست و كافران را پناه نمى‏دهد و خود نياز به پناه ندارد.
ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ- نه من فريادرس شمايم، نه شما فريادرس من. از اين كه مرا پيش از اين شريك خدا كرده بوديد بيزارم.»
شيطان مى‏گويد: «نه من فريادرس شما هستم و نه شما فرياد رس من هستيد. من منكر «اشراك» شما هستم». «اشراك» يعنى اعتقاد به اين كه كسى يا چيزى بجز خدا معبود نامغلوب است، و چنين معبودى وجود ندارد، بلكه همه چيز منقاد خدا و نيز كسى است كه بر او توكّل كند.
إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ- زيرا براى ستمكاران عذابى است دردناك.»
اساس توجيهات سلب اراده بشر و بزرگ جلوه‏دادن عوامل بيرونى است.
نشانه آشكار توجيه سلب مسئوليت فرد در برابر گناهان است. از اين رو شيطان تأكيد مى‏كند كه روز قيامت ستمكاران دچار عذابى دردناك خواهند بود. پس هرگز از مسئوليات خود نمى‏توانند بگريزند.
حجر
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (9) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ (10) وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (11) كَذلِكَ نَسْلُكُهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ (12) لا يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ (13)
وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ (14) لَقالُوا إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (15) وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ (16) وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ (17) إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ (18)
خداوند نگهبان رسالت است
رهنمودهايى از آيات:
انديشه از كيد آدمى مصون نيست. انسانى كه كج راه است مى‏كوشد تا انحراف خود را توجيه كند و براى اين كه انديشه درست انحراف او را در نيابد، خود كفر را از طريق تأويل و تفسير توجيه مى‏كند. خداوند قرآن را مقياس نهاده و تعهّد كرده كه از حيله تحريفش نگاه دارد. خداوند پيش از پيامبر گرامى پيامبرانى در ميان گروه‏هاى مختلف مردم پيشين برانگيخت و آنان پيامبران را استهزا كردند و رسالتها را تحريف نمودند، امّت تو نيز چنين‏اند، امّا خدا نگهبان قرآن است و آن را در دل گناهكاران نفوذ مى‏دهد تا حجّت بالغه‏اى بر ايشان باشد و نتوانند تحريفش كنند، و سنّت الاهى بر امثال آنان جارى شد و خداوند آنان را به سختى فرو گرفت، و اين كه ايمان نمى‏آورند بسبب نقص حجت نيست بلكه كوتاهى از خود آنان است. اگر خداوند درى از آسمان بگشايد و آنان صعود كنند مى‏گويند ديدگان ما از ديدن حقيقت ناتوان شده و افسونمان كرده‏اند! كسى كه از خورشيد بهره نگيرد، شمع چه سودى براى او دارد؟ نشانه‏هاى خدا در جهان هستى از صعود به آسمان مهم‏تر است. اينك آسمانها و برجهاى آن با زيبايى و بهجت مى‏درخشند و در عين حال استوارند و با شيطانها در مى‏آويزند مگر آن كه شيطانى استراق سمع كند و وحى را بدزدد كه شهاب او را فرو مى‏گيرد. آيا اين نشانه‏ها آنان را سودى تواند بخشيد؟!
خدا چگونه قرآن خود را حفظ مى‏كند؟
[9] همه پيامهاى آسمانى از ناحيه اهل باطل عرضه تحريف قرار گرفته، قرآن نيز به نوبت خود در معرض چنين تحريفى قرار مى‏گيرد از دو طريق:
الف: قصد تغيير متن قرآن و تبديل كلمه‏اى به كلمه ديگر.
ب: تغيير معانى قرآن و تفسير آن طبق مصالح و خواهشهاى اهل تحريف، و چون هر كتابى را كتاب ديگر نسخ مى‏كند بجز قرآن كه پايانگر پيامهاست، خداوند وعده حفظ آن را داده است تا وسيله هدايت نسلهاى آينده قرار گيرد، چنان كه فرمود:
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- ما خود، قرآن را فرو فرستاديم و خود نگاهبان آن هستيم».
مراد از «ذكر» قرآن است كه گنجينه‏هاى خرد آدمى را كه غبار فراموشى آنها را فرا گرفته بپيرايد. امّا الفاظ قرآن، حفظ آنها به يارى امّت فراهم مى‏شود و نيز با در آمدن گروه‏هاى مردم در دين و توجّه آنان به كتاب الاهى چنان كه مجالى براى تحريف الفاظ باقى نمى‏ماند. و امّا حفظ معانى قرآن بدين سان است كه خداوند براى اين امّت پيشوايان و دانشمندانى خدا پرست پديد آورد. آنان معالم دين را از نابودى نگاه داشتند و گفتار و كردارشان تفسيرى درست از متن قرآن گرديد و هم اكنون دانشمندان خدا پرست و جوانان مجاهد با نفى شبهه‏هاى گمراهان و تحريف باطل گرايان بر جاى پاى آنان قدم مى‏گذارند.
پيامها و وحدت
[10] خداوند در ميان امم گذشته، با وجود اختلاف فرقه‏ها، پيامبرانى فرستاده بود و رسالت محمّد (ص) بدعت نبود چنان كه مخالفت مردم با او واستهزايى كه كردند تازگى نداشت، به هر حال خداوند به رغم ايشان حافظ رسالت خواهد بود.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ- و ما رسولان خود را پيش از تو به ميان اقوام پيشين فرستاده‏ايم».
شايد «شيع» اشاره به فرق باشد، كه جمع شيعه به معنى پيروان است يادآور اين نكته كه رسالت هدفش هر چه باشد در پى آن است كه فرقه‏هاى گوناگون را كه پس از رسالت پيشين پيدا شده است وحدت بخشد.
[11] مردم با پيامبران به بدترين شيوه رفتار كردند و به استهزاى آنان پرداختند.
وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ- پيامبرى به ميان آنها نرفت مگر آن كه مسخره‏اش مى‏كردند».
[12] با اين همه پروردگار حجّت خود را بر مردم تمام مى‏كند و پيام خود را در دلهاى گناهكاران چه آن را بپذيرند و چه نپذيرند، نفوذ مى‏دهد تا نگويند، فراموش كرديم و حق را نشناختيم.
كَذلِكَ نَسْلُكُهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ- راهش را در دل مجرمان اين چنين مى‏گشاييم».
[13] اين آيه بدان معنا نيست كه خدا گناهكاران را به قبول پيام مجبور مى‏كند، بلكه آنان مانند ساير انسانها مختارند و بر گناهكارى خود ادامه مى‏دهند.
لا يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ- به آن ايمان نمى‏آورند و سنّت پيشينيان چنين بوده است».
سنّت الاهى است كه هر كه گناهكار باشد عادتا به ايمان توفيق نمى‏يابد.
دليل خدا، آسمان
[14] كافران كه ايمان نمى‏آورند دليل آن نيست كه حجّت‏هاى الاهى ناقص است. از سوى ديگر عدم ايمان مجرمين معيار قبول انديشه رسالت نيست، به دليل آن كه اگر خداوند راهى در آسمان بگشايد تا بدان جا صعود كنند ايمان نمى‏آورند، زيرا پرده‏هاى شهوت خردهاى آنان را فرا گرفته است.
وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ- اگر بر ايشان از آسمان درى بگشاييم كه از آن بالا روند».
يعنى پيوسته در حال صعود باشند حتى لحظه‏اى هم نپندارند كه خواب مى‏بينند، [15] لَقالُوا إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا- گويند كه چشمان ما را جادو كرده‏اند».
در اين صورت مى‏گويند چشمانمان بسته شده است. گويى چشمهايشان به سبب وجود نشئه يا حجابى در آسمان و صعود به سوى آن را مى‏بينند، آن گاه در مى‏يابند كه تن آنان نيز وضع صعود را حس مى‏كنند، در اين حال مى‏گويند:
بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ- بلكه ما مردمى جادوزده هستيم».
[16] صعود به آسمان بزرگ‏ترين آيت پروردگار نيست، بزرگ‏تر از آن همين آسمان است كه خداوند در آن منزلها و ستارگانى نهاده و شكوه و زيبايى بدان بخشيده كه خردها و چشمها را مبهوت مى‏كند.
وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ- و هر آينه در آسمان برجهايى آفريديم و براى بينندگانشان بياراستيم».
آفريننده آسمان همان آفريننده زمين و انسان و غرايز اوست. هموست كه حسّ زيبا دوستى را پديد آورده و آدمى زيبايى ستارگان آسمان را حس مى‏كند.
[17] افزون بر آن كه آسمان زيباست، خداوند از هر جنّ رانده‏اى حفظش كرده است. جن‏ها به بشر چنين تلقين مى‏كنند كه آنان (جن‏ها) به امورى كه در آسمانها جارى است واقفند و غيب مى‏دانند.
وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ- و آنها را از هر شيطان رانده شده‏اى حفظ كرديم».
بروج را از جن‏هاى رانده حفظ كرديم: رانده شده از لطف الهى و به وسيله شهاب آسمانى.
[18] آرى، برخى از جن‏ها خطر مى‏كنند و به بعضى جايگاهها نزديك مى‏شوند تا خبرهايى دريابند، امّا شهاب آنان را باز مى‏دارد و نوميد باز مى‏گردند.
إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ- مگر آن كه دزدانه گوش مى‏داد و شهابى روشن تعقيبش كرد».
بدين سان خداوند پرستش شياطين و پيروان كاهنان و منجّمان را كه اگر چه راستگو باشند دروغ مى‏گويند، از ريشه بر مى‏اندازد. قرآن وجود برخى از سخنان پراكنده را نفى نمى‏كند، اما آنها را موثق نمى‏داند. از اينجاست كه بايد گفت وجود برخى مطالب همواره به درستى منشأ آنها دلالت ندارد، زيرا هدف شيطانها از سخنان درستى كه ارائه مى‏كنند گمراه كردن بشر در همه مسائل عمومى است مانند رسانه‏هاى طاغوتى كه بيست خبر درست مى‏پراكند تا خبر باطل مهمّى را به خورد خلق اللَّه بدهد
ابلیس
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ ﴿٢٦﴾ وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ ﴿٢٧﴾ وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ ﴿٢٨﴾ فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ ﴿٢٩﴾ فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ﴿٣٠﴾ إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ أَن يَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ ﴿٣١﴾

ما انسان را از گِل خشکیده‌ای (همچون سفال) که از گِل بد بوی (تیره رنگی) گرفته شده بود آفریدیم! و جن را پیش از آن، از آتش گرم و سوزان خلق کردیم! و (به خاطر بیاور) هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشری را از گل خشکیده‌ای که از گل بدبویی گرفته شده، می‌آفرینم. هنگامی که کار آن را به پایان رساندم، و در او از روح خود (یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم، همگی برای او سجده کنید!» همه فرشتگان، بی استثنا، سجده کردند... جز ابلیس، که ابا کرد از اینکه با سجده‌کنندگان باشد.
قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا لَكَ أَلَّا تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ ﴿٣٢﴾ قَالَ لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ ﴿٣٣﴾ قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ ﴿٣٤﴾ وَإِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلَىٰ يَوْمِ الدِّينِ ﴿٣٥﴾ قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿٣٦﴾ قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ ﴿٣٧﴾ إِلَىٰ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ ﴿٣٨﴾ قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿٣٩﴾ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ ﴿٤٠﴾ قَالَ هَـٰذَا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ ﴿٤١﴾ إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ ﴿٤٢﴾ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿٤٣﴾ لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَابٍ لِّكُلِّ بَابٍ مِّنْهُمْ جُزْءٌ مَّقْسُومٌ ﴿٤٤﴾
(خداوند) فرمود: «ای ابلیس! چرا با سجده‌کنندگان نیستی؟!»گفت: «من هرگز برای بشری که او را از گل خشکیده‌ای که از گل بدبویی گرفته شده است آفریده‌ای، سجده نخواهم کرد!» فرمود: «از صف آنها [= فرشتگان‌] بیرون رو، که رانده‌شده‌ای (از درگاه ما!). و لعنت (و دوری از رحمت حق) تا روز قیامت بر تو خواهد بود!» گفت: «پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده (و زنده بگذار!)» فرمود: «تو از مهلت یافتگانی! (امّا نه تا روز رستاخیز، بلکه) تا روز وقت معیّنی. »گفت: «پروردگارا! چون مرا گمراه ساختی، من (نعمتهای مادّی را) در زمین در نظر آنها زینت می‌دهم، و همگی را گمراه خواهم ساخت،مگر بندگان مخلصت را.» فرمود: «این راه مستقیمی است که بر عهده من است (و سنّت همیشگیم)... که بر بندگانم تسلّط نخواهی یافت؛ مگر گمراهانی که از تو پیروی می‌کنند؛و دوزخ، میعادگاه همه آنهاست! هفت در دارد؛ و برای هر دری، گروه معیّنی از آنها تقسیم شده‌اند!
تفسیر:
[26] خدا انسان اوّليّه را چگونه آفريد؟
پروردگار ما احسن الخالقين است گاهى با سخن خود «كن فيكون» چيزها را مى‏آفريند: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ- و گاهى طبق سنّت و نظام مى‏آفريند، كه آدمى را به همين طريق خلق كرد و او را در خلقت تكامل بخشيد، و ضمير جمع در «خلقنا» اشاره بدان است. آن گاه به قدرت مطلقه و مباشرتا روح خود را در او دميد و آيه «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» و نيز ضمير مفرد در همين آيات كه فرمود: وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- به اين امر اشاره دارد.
اين چنين انسان از خاك سپس گل چسبنده، آن گاه گل متعفّن و سپس گل سخت سفال گونه در وجود آمد، پس از آن خداوند تكميلش كرد و روح خود را در او دميد.
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ- ما آدمى را از گل خشك، از لجن بويناك آفريديم.»
چنين پيداست كه خداوند آب را بر خاك روان ساخت، گل چسبنده شد، آن گاه متعفّن گرديد و با فعل و انفعال استعداد حيات در آن ظاهر شد. آن گاه خداوند حيات را در او پديد آورد و سپس در او روح عقل و اراده دميد تا شايسته سجود فرشتگان گرديد.
صاحب مجمع البيان گويد: اصل آدم از خاك است، چنان كه فرمود:
«خلقه من تراب». سپس خاك را به صورت گل در آورد: «و خلقته من طين»، آن گاه گل را به حال خود گذاشت تا متعفّن شد: «من حمإ مّسنون» و پس از مدّتى خشك شد: «من صلصال». در اين سخنان تناقضى نيست، زيرا از حالات گوناگون آفرينش آدم خبر مى‏دهد. « مجمع البيان، ج 5 و 6، ص 335.»
طبايع بشريّت
ظاهرا هر يك از اصول و مراحل آفرينش انسان در خلقت او رسوباتى دارد: چون از خاك است به زمين گرايش دارد و به آبادانى در زمين علاقه‏مند است و سزاست كه در برابر خدا خاضع و ساجد باشد و كسى را از نظر طبيعت بر ديگرى برتر نداند، زيرا طبيعت همه خاك است.
و چون انسان از گل چسبنده به وجود آمده، تابع شهوات و خواهشهاى نفسانى است، ليكن به چيزى سخت دل بسته است، زيرا از صلصال (گلى سخت) است و همه اينها طبايع مادّى آدمى است امّا روح را ويژگيهايى ديگر است.
[27] پيش از آن كه خداوند بشر را بيافريند دشمن او «جانّ» را كه مقابل انس بود آفريد. لفظ «جانّ» از آن رو گفته شده كه دلالت بر طبيعتش مى‏كند، چنان كه «انسان» مى‏گوييم و به طبيعتش، بى ملاحظه افراد، اشاره مى‏كنيم.
امّا «جانّ» را چگونه آفريد؟ گويا بادى كه به سبب حرارتش حامل سموم بوده وزيده است و آتشى به وجود آورده و خدا جانّ را از آن پديد آورده است.
وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ- و جن را پيش از آن از آتش سوزنده بى دود آفريده بوديم.»
[28] امّا دشمن شدن جانّ با انسان داستان ديگرى دارد و از آن جا آغاز مى‏شود كه خداوند به فرشتگان اعلام كرد كه بشرى مى‏آفريند.
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ- و پروردگارت به فرشتگان گفت: مى‏خواهم بشرى را از گل خشك و لجن بويناك بيافرينم.»
و طبيعت اين آفرينش را- چنان كه در سوره بقره آمده است- به فرشتگان شناسانيد كه ما دام كه از خاك است ناچار در زمين تباهى خواهد كرد.
مرحله دوم
[29] امّا خداوند به فرشتگان اعلام كرد كه انسان طبيعت ديگرى نيز دارد و آن روح الاهى اوست كه بدان شايسته سجود و خضوع است.
فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ- چون آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم در برابر او به سجده بيفتيد.»
مى‏توان گفت كه «تسويه» تكامل همه اعضا و تعادل غرايز است و اين مرحله پيش از مرحله دميدن روح است.
[30] ملائكه كه ارواحى مطيع خدايند و به امر پروردگار كارگزارى امور آفرينش را بر عهده دارند به آدم سجده كردند چرا كه روح الاهى در او دميده شده بود.
فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ- فرشتگان همگى سجده كردند.»
چنان كه از آيه‏اى در سوره بقره در مى‏يابيم فرشتگان به قواى طبيعت كه در تسخير انسان است اشاره مى‏كنند حال آن كه قوه‏اى در طبيعت باقى مانده بود و آن قوه نفسانى است كه زير سلطه ابليس است.
[31] از اين رو ابليس عمدا به جمع ساجدين نپيوست و بر اين نافرمانى اصرار كرد.
إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى‏ أَنْ يَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ- مگر ابليس كه از                      سجده كنندگان نبود.»
[32] و خداوند از اين كار ناخشنود شد و به ابليس خطاب كرد:
قالَ يا إِبْلِيسُ ما لَكَ أَلَّا تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ- گفت: اى ابليس چرا در جمع سجده كنندگان نيستى.»
قواى شرّ در برنامه آسمانى جايى ندارد و شرور از جانب خدا نيست بلكه بيرون از سنّت الاهى و تمرّد موقّت از اراده اوست. از اين رو نشايد كه بشر بر آنها گردن نهد و شرعيّت آن را بپذيرد، بلكه بايد با آنها مبارزه كند تا به اذن خدا بر آنها پيروز شود.
[33] توجيه ابليس بدتر از كارى بود كه كرد: وى مدّعى شد كه بر آدم برترى دارد، و دو بار خطا كرد:
يكى اين كه: بر اين باور بود كه فرزند آتش از فرزند خاك برتر است و نيز برترى مخلوق به تبار او نه به دانش و فوايد اوست.
ديگر اين كه: چون از اوامر خدا با اعتماد به پندار خود سرباز زد، حتّى اگر هم در جدل بر آدم برترى داشت مى‏بايست بداند كه سجده به فرمان خدا سجده به آدم نبود بلكه براى فرمان دهنده يعنى خدا بود. مثلا اطاعت تو از پيامبر يا امام در واقع اطاعت از او نيست بلكه از خداست.
قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ- گفت: من براى بشر كه از گل خشك و از لجن بويناك آفريده‏اى سجده نمى‏كنم.»
از اين آيه در مى‏يابيم كه سرشت آدمى تقدّس نداشت تا انگيزه سجود فرشتگان باشد، بلكه كرامت او از جانب خدا و به قدر اطاعت از اوست. زيرا سرشت او گل خشك بود كه از گل متعفّن به دست آمده بود و بعضى قواى طبيعى از آن گل نفرت داشت، چرا كه خود را از آن برتر مى‏دانست.
[34] سركشى از فرمان خدا و مخالفت حق خارج از برنامه زندگى است و جزئى مقدّر يا امرى مقضىّ نيست. پروردگار ابليس را از مقام اراده و توجيه طردكرد و نيز او را از مقام طبيعى كه بدان مأمور بود دور ساخت. آن گاه وى را لعن نمود و وى در سه مرحله سقوط كرد:
اول: خداوند فرمود:
قالَ فَاخْرُجْ مِنْها- گفت: از آنجا بيرون رو.»
كه به سياق آيه مراد افتادن از مقام فرشتگان است، و برخى به معنى خروج از بهشت يا از آسمان يا از زمين دانسته‏اند. مقام ملائكه مقام امر است و آنان اوامر خدا را بر طبيعت جارى مى‏كنند و واسطه‏هاى فرمانهاى الاهى‏اند. از اين رو اخراج ابليس از آن مقام كه نسبت به ما آسمان است- آسمان در قرآن مصدر امر خداست- نخستين لعنت است.
دوم: پروردگار ابليس را از مقام ساير پديده‏هاى طبيعى كه به طوع خود تسليم اوامر الاهى‏اند محروم ساخت و در نتيجه رانده درگاه شد و خدا فرمود:
فَإِنَّكَ رَجِيمٌ- كه تو مطرود هستى.»
از آيه بار دوم در مى‏يابيم كه نافرمانى خروج از طبيعت است نه قاعده.
[35] سوم: هنگامى است كه خداوند بر او لعنت را مقرّر كرد و طبيعت بر ضدّ او شد و خدا فرمود:
وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ- و تا روز رستخيز از رحمت خدا به دورى.»
لعنت دورى از رحمت الاهى و «يوم الدّين» همان روز جزاست.
مرحله پايانى
[36] مرحله دوم از قصّه «خليفة» تمام شد و مرحله پايانى باقى ماند كه عبرت آموزى است و بيش از همه به زندگى ما مربوط است بدين شرح كه ابليس از خدا تا روز قيامت مهلت خواست و خداوند تا روز معلومى فرصت معيّنى به وى داد كه آن پيش از روز رستاخيز يا خود رستاخيز است.
قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ- گفت: خدايا مرا تا روزى كه                       
برانگيخته مى‏شوند مهلت ده.»
اينجاست كه قرآن فلسفه وجود فاصله زمانى را كه ميان «جزاء» و «عمل در دنيا» هست روشن مى‏سازد.
[37] قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ- گفت: تو از مهلت داده شدگانى.»
فرمود: «اى ابليس به تو مهلت دادم. به بشر نيز به نوبت خود تا زمان محدودى مهلت داده شده است».
[38] اين مهلت نزد خدا تا زمان معيّنى است و آدمى آن را نمى‏داند.
إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ- تا وقتى معلوم.»
بلخى گويد: اجل يا زمان وقوع قيامت را مبهم گذاشت و آشكار نكرد زيرا معلوم بودن آن اغرا به گناه است. « همان منبع، ص 338. [.....]»
[39] ابليس بنى آدم را كه باعث آزمايش و نيز ملعون بودنش گرديد تهديد كرد.
قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي- گفت: اى پروردگار من چون مرا نوميد كردى،» خداوند ابليس را پس از آن گمراه كرد كه با آگاهى كامل و قصد قبلى نافرمانى كرد و «باء سببيّه» اين معنا را روشن مى‏كند. مفهوم آيه اين است كه خدايا، چون تو مرا آزمودى و من از عهده بر نيامدم، براى آدميان وسايل آزمون فراهم مى‏كنم تا آنان نيز به فساد بگرايند، اين چنين از آنان انتقام مى‏گيرم. خدا بود كه مى‏خواست بندگانش را بيازمايد و اينك ابليس به اين مهم پرداخته است، چنان كه خدا چون بخواهد گروه ستمكار را عذاب كند، گروهى ستمكارتر را براى انتقام بر آنان مسلّط مى‏كند و آنان را به حال خود مى‏گذارد. در حديث قدسى آمده: «الظّالم سيفى انتقم به و انتقم منه».
امّا چگونه و به چه وسيله ابليس به اغواى بشر پرداخت؟ اين آيه موضوع راروشن مى‏كند.
لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ- در روى زمين بديها را در نظرشان بيارايم و همگان را گمراه كنم».
ابليس گفت: «زمين را در دلهاى آنان مى‏آرايم تا ايشان را گول زند».
[40] اين كه ابليس مردم را اغوا مى‏كند همچون اغواى خداست ابليس را:
آزمون محض بى آن كه اجبارى باشد، و گواه اين سخن آن است كه بندگان مخلص بر شيطان نافرمانى مى‏كنند.
إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ- مگر بندگان مخلصت را».
[41] صراط مستقيم خدا راهى به سوى خداست و او خود راهش را محافظت مى‏كند و گرنه تباهى و انحراف بدان مى‏رسد، چنان كه در همين سوره آمده است: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ.
قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ- گفت: راه اخلاص راه راستى است كه به من مى‏رسد».
ابليس هر اندازه در تحريك آدمى و آراستن مظاهر دنيا قوى باشد، خداوند اجازه نمى‏دهد كه باطل جايگزين حق باشد و نشانه‏هاى دين به كلّى نابود گردد.
[42] خدا نمى‏گذارد كه ابليس آدمى را به پيروى خود مجبور كند. البته كسى كه پيرو ابليس باشد خدا گمراهش مى‏كند و خداوند نيز او را در برابر شيطان يارى نمى‏دهد.
إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ- تو را بر بندگان من تسلّطى نيست مگر بر آن گمراهانى كه تو را پيروى كنند».
اين گمراهان سلطه ابليس را به اختيار خود پذيرفتند و خدا مجبورشان نكرد، و اين كه بعضى از مردم خطا و انحراف خود را توجيه مى‏كنند كه مجبور بوده‏اند نادرست است.
[43] امّا گمراهان، خداوند جهنّم را عذاب دسته جمعى آنان نهاده است.
وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ- و جهنّم ميعاد گاه همه است».                       
[44] اگر هم درهاى گمراهى گوناگون است، امّا سرانجام به يك بازگشتگاه منتهى مى‏شود.
لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ- هفت در دارد و براى هر در گروهى از آنان معين شده‏اند».
نحل
وَ يَجْعَلُونَ لِما لا يَعْلَمُونَ نَصِيباً مِمَّا رَزَقْناهُمْ تَاللَّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ (56) وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ (57) وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى‏ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ (58) يَتَوارى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى‏ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ (59) لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‏ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (60)
وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْها مِنْ دَابَّةٍ وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ (61) وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ ما يَكْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْكَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنى‏ لا جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النَّارَ وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ (62) تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِيُّهُمُ الْيَوْمَ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (63)
ارزشهاى والا از آن خداست
شرك مقتضى آن است كه بشر از جزئى از نعمتهاى خدا كه به او داده شده، به خاطر خدايانى كه به گمان خودش تأثيرى حقيقى بر روى او دارند، چشمپوشى كند، و هيچ حقى در اين خصوص ندارد و گفته او دروغى است كه بر خدا بسته و مشرك بار مسئوليت خويش را بر دوش دارد و مى‏بايستى در فرداى قيامت نتيجه آن را تحمل كند.
آنها به پروردگار خويش نسبتهاى بد و نادرستى مى‏دهند، پس چون خود داشتن دختر را ناخوش دارند، براى پروردگار خويش دخترانى جعل مى‏كنند، در صورتى كه براى خودشان پسران را كه مشتاق داشتن آنان هستند قايل مى‏شوند، و در آن هنگام كه به يكى از ايشان خبر مى‏دهند كه همسر وى دخترى براى او به دنيا آورده است، از شدت خشم چهره او سياه مى‏شود و خود را از مردمان پنهان مى‏كند، و به اين فكر مى‏افتد كه آيا دخترش را زنده به گور سپارد يا او را با تحمل خوارى و زبونى نگاه دارد؟
آنچه كه پروردگار خويش را بدان صورت توصيف مى‏كنند، به جهت نداشتن مقياسى براى حق، بسيار بد است، و سبب آن كافر بودن ايشان به آخرت است كه بدترين پيشوايان و نمونه‏ها را براى خود بر مى‏گزينند.
پس آنان را- على رغم نسبت بدى كه به خدا مى‏دهند- به گمراهى خودشان واگذار، چه اگر بنا بود كه هر وقت مردمان به ستمگرى بر نفس خود مى‏پردازند خداوند آنان را مورد مؤاخذه و عذاب دادن قرار دهد، ديگر بر روى زمين                       
جنبنده‏اى باقى نمى‏ماند، ولى او- بنا بر حكمتى- آنان را تا موعدى معين به حال خود رها مى‏كند، و چون اجلشان فرارسد نه يك ساعت پيش مى‏افتد و نه يك ساعت تأخير پيدا مى‏كند، و آنان را مى‏بينى كه خدا را به چيزى توصيف مى‏كنند كه خود از چنان بودن اكراه دارند، و خيال مى‏كنند كه عاقبت نيك خواهند داشت در صورتى كه چيزى جز آتش نصيب ايشان نخواهد شد، و آنها در آن گرد خواهند آمد، و اين تنها مخصوص آنان نيست، چه خدا پيامبرانى را با همين رسالت بر مردمان مبعوث كرد، و شيطان كارهاى زشت ايشان را در نظرشان آراست، و او در آن روز مجازات ولى آنان است و عذابى دردناك را مى‏بايستى بچشند و تحمل كنند.
شرك بردگى و خوارى است
[56] شرك عبوديت و در قيد بودن است، و از دست رفتن استقلال و آزادى بشر در برابر نيروهاى طبيعى يا اجتماعى، و شرك در غل و زنجيرهايى تجسم پيدا مى‏كند كه انسان آنها را به نام نظامها و قوانين بر خود مى‏نهد و زندگى خويش را مقيد به آنها مى‏سازد، و بشر معمولا اين نظامها را تقديس مى‏كند.
در يك سخن: شرك همان عقب‏نشينى داوطلبانه از رزق خدايى است به مصلحت طبيعت يا مصلحت مراكز نيرومند.
وَ يَجْعَلُونَ لِما لا يَعْلَمُونَ- و براى چيزهايى كه آنها را نمى‏شناسند،» مقصود بتان و سران قبيله‏ها و رؤساى احزاب و نيرومندان استيلا يافته است، و هر چه كه انسان نمى‏داند كه آيا خدا به فرمانبردارى و پيروى از او فرمان داده است و در اين پيروى مصلحت راستين او وجود دارد يا نه مشركان براى اينان ..
نَصِيباً مِمَّا رَزَقْناهُمْ بهره‏اى از آنچه روزى ايشان كرده‏ايم قرار مى‏دهند.»
يعنى جزئى از نعمتهاى خدا، و اين به سبب نادانى ايشان از واقعيت بتان سنگى و بشرى است كه نمى‏دانند از آنها كارى براى آنان ساخته نيست، و خدا به آن رضا نمى‏دهد كه بشر از مقدارى آزادى و كرامت و حقوق خويش چشم بپوشد، بدان سبب كه آن روزى كه به وى بخشيده است به او اختصاص دارد و نبايد به ديگرى داده شود.
تَاللَّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ- به خداى سوگند كه از دروغهايى كه (بر خدا) بسته بوديد مورد پرسش و مؤاخذه قرار خواهيد گرفت.»
[57] براى زندگى دو نمونه و دو خط است، اوّل: نمونه ارزشهاى والا، و خط نيرو و علم و آزادى، و دوم: نمونه شهوتها و هواهاى نفسانى، و خط ضعف و نادانى و بردگى.
مشرك نفس خويش را محور عقيده خود قرار مى‏دهد، و همه جهان را با آنچه خود دوست است و هواى آن را در سر مى‏دارد مقايسه مى‏كند، و معيارها در نزد او واژگون مى‏شود، و نمونه عالى در نزد وى به صورت پست‏ترين نمونه در مى‏آيد، به همان گونه كه خط مشى خط ضعف و جهل و بندگى مى‏شود.
به درجه‏اى خودخواه و خودپسند مى‏شود كه هر خير و نيكى را به خود نسبت مى‏دهد و به پروردگار متعال خويش دروغ را، و با وجود اين كه خير و شر در نزد او خير و شر واقعى نيست، او هر چه را كه بد ببيند به پروردگارش نسبت مى‏دهد. او را مى‏بينى كه خدا را دارنده دختر تصور مى‏كند، از آن روى كه داشتن دختران را براى پدرانشان نقصى مى‏پندارد، ولى در عين حال اين را از خود طرد مى‏كند كه دخترانى داشته باشد، و پيوسته در جستجوى پسران است، پس اگر- مثلا- چنان فرض كنيم كه پسران خير و نيكى‏اند، پس چرا اين خير را به پروردگار خويش نسبت نمى‏دهد، بلكه تنها براى خود چنين مى‏خواهد؟! وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ- و براى خدا دخترانى قرار مى‏دهند و براى خودشان آنچه را كه دوست مى‏دارند.»از پسران.
جايگاه زن در جاهليّت
[58] در صورتى كه خشم يكى از ايشان، در آن هنگام كه به او خبر دختردار شدن مى‏دهند، سخت شدت پيدا مى‏كند.
و اين نمونه‏اى از واقعيت شرك‏آلودى است كه خود را از يكى از برترين نعمتها يعنى دختر خويش كه مايه بهجت و سرور خانه و خوش سيمايى آن است به سبب جهل و شرك خويش و خاضع بودنش به آداب جاهليت محروم مى‏سازد، و اين سخت زشت و بد است.
و عادت زنده به گور كردن دختران از بدترين عادات شركى بود، و نخستين بار كه چنين حادثه در ميان اعراب صورت گرفت مربوط به جنگى است كه ميان قبيله بنى تميم و انوشيروان در گرفت و بنى تميم شكست خوردند و زنان و فرزندانشان به اسارت درآمدند.
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى‏ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا- و چون به يكى از ايشان مژده به دنيا آمدن نوزادى دختر مى‏دادند، صورتش سياه مى‏شد.»
از شدت خشم و غضب.
وَ هُوَ كَظِيمٌ- و او خشم خويش را فرومى‏خورد.»
بدان جهت كه كسى را نمى‏يافت كه خشم را از جان او دور كند.
[59] به سبب شرمسارى از مردم مى‏گريخت، تا به خانه خلوت خويش درآيد و در انديشه حلّ مشكل خويش برآيد، به اين كه آيا دختر خويش را زنده به خاك بسپارد، يا اين كه او را در نزد خويش نگاه دارد و خوارى و ذلت را بچشد و آن را تحمل كند.
يَتَوارى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى‏ هُونٍ- از بدى مژده‏اى كه به او داده شده خود را از ديگران پنهان نگاه مى‏دارد (تا در اين باره بينديشد كه) آيا او را با تحمل خوارى نگاه دارد.»
أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ يا او را در خاك پنهان كند.»                       
أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ- آگاه باشيد كه بد داورى مى‏كنند.»
پس از مدتى كه زنان و دختران همچون كنيزان در خدمت فاتحان جنگ به سر بردند، ميان دو طرف قرارداد صلح بسته شد و اسيران بازگشتند و براى پيوستن به كسان خويش آزادى پيدا كردند، ولى شمارى از دختران از اين بازگشتن امتناع ورزيدند و همين امر سبب خشمگين شدن مردان بنى تميم شد و عزم بر آن جزم كردند كه اگر پس از اين صاحب نوزاد دخترى شوند او را زنده به گور كنند، و سپس بعضى از قبايل ديگر نيز به پيروى از ايشان برخاستند و زنده به گور كردن دختران در ميان ايشان شيوع پيدا كرد. « الميزان، ج 12، ص 277.»
خودپرستى ريشه انحراف است
[60] و فرد جاهلى كه به وجود مقياسى براى حق جز شخص خودش قايل نيست، و هواها و شهوات و تمايلات فردى و اقليمى خويش، و استكبار بر مردم، و ستم كردن به ناتوانان، و خيالات و افسانه‏هاى موروثى خود را ميزان و مقياس براى عمل خويش قرار مى‏دهد، در نتيجه هر چيز را كه پيوسته به طرف ضعف و ناتوانى و تسليم شدن طرف مقابل شود، نمونه اعلايى براى خود قرار مى‏دهد، بدان سبب كه تصور آن را نمى‏كند كه روزى خواهد آمد و حق بدون پوشيدگى و فريب و نقص جريان پيدا مى‏كند، پس به چه سبب بايد به جستجوى آن بپردازد، و آن را اساس زندگى خويش و مقياسى براى ارزيابى چيزها قرار دهد؟
و اين نور، اندك اندك از قلب او دور مى‏شود، نورى كه پيوسته هدايت كننده او به حق است، پس در دل او چيزى جز تاريكى شهوات باقى نمى‏ماند.
لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ براى كسانى كه به آخرت ايمان نمى‏آورند.»
اين آيه كريمه گواه است بر چيزى كه آيه ديگرى در سوره (ص) به آن گواهى داده است: فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى‏ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ- پس ميان مردمان به حق داورى كن، و پيرو هواى نفس مباش كه تو را از راه خدا دور مى‏كند، و كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، در روز حساب به سبب آنچه كه فراموش كرده بودند، به عذابى سخت گرفتار خواهند شد». « الميزان، ج 12، ص 26.»
پس فراموش كردن حساب و روز آن سببى براى گمراه شدن است.
وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى‏ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ- و مثل و نمونه برتر از آن خدا است، و او توانايى حكيم است.»
بالاترين مثل و نمونه‏اى كه بشر چشم به تحقق يافتن آن دوخته است، رسيدن به نيرو و فضيلت است، تا فضيلت به وسيله قوتى كه همراه آن است تحقق پيدا كند، و خدا عزيز و حكيم است، و هر كس كه از نمونه خدايى پيروى كند، به فرمان او به عزت و حكمت خواهد رسيد.
قرآن با اين كلمه هر يك از ما را كه خواستار يافتن آنيم راهنمايى مى‏كند، چه در آن جا دو خط است، يكى خط هدايت و عقل، و ديگرى خط ستمگرى و طغيان، و آن كسى كه به آخرت ايمان داشته باشد، با ايمان داشتن به روز حساب به خطا بهتر راه خواهد يافت.
حكمت اجل
[61] ولى براى چه خداى عزيز حكيم مردمان را به حال خود وامى‏گذارد كه به مخالفت با حق برخيزند، بلكه چيزهاى بد را به او نسبت دهند؟ آيا همين دليل بر آن نيست كه خدا به آنچه مى‏كنند راضى است؟ هرگز ... اين همه از حكمت و رحمت او است.
وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْها مِنْ دَابَّةٍ وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ و اگر خدا مردمان را به ستمگريشان بگيرد، بر روى آن (زمين) جنبنده‏اى باقى نمى‏ماند، بلكه رسيدگى به كار آنان را تا اجل و رسيدن مدّتى از پيش تعيين شده به تأخير مى‏اندازد، و چون اجل ايشان فرارسد نه به اندازه يك ساعت پس مى‏افتد و نه به همين اندازه از وقت خود پيشى مى‏گيرد.»
هر جنبنده‏اى بر زمين در زمانى نسبت به چيزى ستم روا مى‏دارد، و همين براى سبب عذاب خدا شدن آن كفايت مى‏كند، و بدان جهت كه خدا آن كس است كه زنده‏ها را براى انسان آفريده و آنها را مسخر او قرار داده، پس اگر انسان ستمى روا دارد همين براى سبب شدن براى هلاك همه جنبندگان كفايت مى‏كند، و چنين بود كه خدا فرعون را همراه با بخشى از جنبندگان غرق كرد، و قوم عاد و قوم ثمود و واژگون‏شدگان (مؤتفكة) و قوم لوط را با دوابّ (جنبندگان) و مواشى ايشان به هلاكت رسانيد.
[62] و جاهليان را از لحاظ گناهكارى تنها بستن دروغى بر خدا كفايت مى‏كند، آيا نديدى كه چگونه براى خدا دخترانى قرار دادند كه آنها را براى خود ناپسند مى‏شمردند؟! وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ ما يَكْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْكَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنى‏- و براى خدا چيزهايى قايل مى‏شوند كه آنها را براى خود ناپسند مى‏دانند، و زبانهاى ايشان به دروغ چنان توصيف مى‏كند كه (عاقبت) نيك از آن ايشان است.»
و چنان مى‏پندارند كه داشتن فرزندان مذكر چيزى نيكو است، و اين كه براى آنان چنين است، هرگز چنين نيست، و به مراعات حقوق آنان وفا نكردن سبب آن مى‏شود كه در وسط آتش دوزخ قرار گيرند.
لا جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النَّارَ- شكى در آن نيست كه آتش از آن ايشان است.»و هيچ نيازى به تفكر ندارد.
وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ- و اين كه آنان را به سوى آن مى‏رانند.»
يعنى شتابان روانه دوزخ مى‏شوند، از آن روى كه در رفتن به آن بر ديگران پيشى مى‏گيرند، و افراط به معنى اسراف است و سرّ آن اين است كه صاحب آن بر ديگران پيشى مى‏جويد، و بنا بر اين تفسير معنى آيه آن مى‏شود كه صاحبان اين نظريه پيش از ديگران به آتش درمى‏آيند.
اين فرو افتادن براى چيست؟
[63] و اين پرسش باقى مى‏ماند كه: چرا اين گروه به اين اندازه به حضيض فرومى‏افتند؟ و چرا بر خدا دروغ بستند؟
بدان سبب كه به انجام دادن كارهاى بد پرداختند، و شيطان كارهاى بدشان را براى ايشان آراست و آنها را نيك جلوه‏گر ساخت، و بدين گونه شيطان به صورت نزديكترين دوست ايشان درآمد، و سبب رسيدن آنان به عذابى دردناك شد.
تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِيُّهُمُ الْيَوْمَ- به خداى سوگند كه به امتهايى پيش از تو (رسولان) فرستاديم، پس شيطان كارهاى (بد) ايشان را در نظرشان آراست پس به همين سبب او دوست و ولىّ ايشان در آن روز است.»
شايد لفظ «اليوم» دلالت بر مرحله‏اى از تزيين و آراستن اعمال به توسط شيطان بوده باشد، خواه در دنيا و خواه پس از مرگ، اما در اين جا انحراف ايشان از حق آنان را بر اين وامى‏دارد كه پيوسته به جستجوى شيطانهاى بشرى برخيزند تا از آنها پيروى كنند، و اما در آخرت همين اشخاص آنان را به سوى آتش جهنم مى‏رانند.
وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ- و گرفتار عذابى دردناك خواهند شد.»                     
فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّـهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ ﴿٩٨﴾ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ ﴿٩٩﴾ إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِينَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ ﴿١٠٠﴾
هنگامی که قرآن می‌خوانی، از شرّ شیطان مطرود، به خدا پناه بر! چرا که او، بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکّل می‌کنند، تسلّطی ندارد. تسلّط او تنها بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیده‌اند، و آنها که نسبت به او [= خدا] شرک می‌ورزند (و فرمان شیطان را به جای فرمان خدا، گردن می‌نهند)
تفسیر:
چگونه به فهم قرآن دست يابيم؟
در درس گذشته با بعضى از تعليمات اجتماعى و راهنماى قرآن آشنا شديم كه جز بى‏دينان و كافران كسى آنها را انكار نمى‏كند، و اين خود دليل است بر آن كه قرآن از جانب خدا نازل شده است، ولى قرآن را كسى مى‏تواند بفهمد كه از زير نفوذ و سلطه شيطان خارج شده باشد، و از اين نفوذ تنها متوكلان خلاص مى‏شوند كه از شر شيطان به خدا پناه مى‏برند، ولى كسانى كه با اطاعت از شيطان او را شريك در كارهاى خويش قرار مى‏دهند، شيطان بر ايشان تسلط پيدا مى‏كند و آنان را از ديدن نور قرآن بازمى‏دارد.
گاه خدا آيه‏اى را به آيه ديگر نسخ مى‏كند، از آن روى كه به مصالح عمومى كه بر وفق زمان و اوضاع و احوال تغيير مى‏پذيرد علم دارد، ولى مشركان همين امر را فرصتى براى متهم كردن رسول به اين كه بر خدا دروغ مى‏بندد قرار مى‏دهند، و ازآن جهت چنين مى‏كنند كه بيشتر ايشان نسبت به حكم آيات جاهلند. قرآن كتاب خدا است كه روح القدس آنها را به حق از جانب او به رسولش نازل كرده است تا وسيله‏اى براى تثبيت ايمان مؤمنان و راهنمايى آنان و مژده دهنده به يك زندگى بهتر به ايشان بوده باشد، و مى‏گويند كه: رسول از بعضى از مسيحيان تازه مسلمان شده تعليم مى‏گيرد، بدون اين كه از تفاوت ميان زبان تكلم ايشان با زبان پيغمبر آگاهى داشته باشند، پس در آن حال كه زبان آنان أعجمى يعنى غير عربى است، قرآن با زبان عربى صريح و آشكار با ما سخن مى‏گويد، و جدل درباره قرآن جز به سبب انكار و بى‏ايمانى ايشان نيست، و خدا قلب جاحد و منكر بى‏دليل را هدايت نمى‏كند، بلكه به او عذابى دردناك مى‏چشاند.
چگونه امكان دارد كه شخصى مخلص به پروردگار خويش و نيكخواه مردمان همچون محمّد (ص) كه مى‏داند دروغگويى دورترين خصلت از مؤمنان است، به دروغ چيزى را به كسى نسبت دهد، و اين افترا و دروغ بستن بر خدا را كسى جز كسانى كه به آيات او ايمان ندارند مرتكب نمى‏شود، و اين گونه كسان واقعا دروغ مى‏گويند؟!
شرح آيات:
بر خدا توكّل كنيم
[98] قلب بشر را لفافى تاريك برخاسته از طبيعت ضعف و جهل در آن، و از تأثير جاذبه طبيعت، فرومى‏پوشاند، و با وجود آن كه به چنين كسى سهمى از نور حقيقت عطا شده كه آن را عقل و اراده مى‏خوانيم، بر انسان واجب است كه از طريق برانگيختن عقل خويش به چالش با تاريكى محيط بر نفس و قلب خويش بپردازد و با توكل بر خدا به چالش و برانداختن ناتوانى و نوميدى و ترس خويش قيام كند.
سخت‏ترين پرده‏هايى كه مانع رسيدن نور به قلب بشر مى‏شود: خوف از حقيقت است، و هراس از رو به رو شدن با نيروهاى باطل و فاسدى كه حقيقت راطرد مى‏كنند.
پناه بردن به خدا، و بى‏واسطه از او خواستار آن شدن كه آدمى را از خطر قواى طرد كننده حق حفظ كند، درمان مستقيم براى مشكل ترس از حقيقت، و ايستادگى در برابر تسلط شيطان بر قلب است.
فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ- پس چون به خواندن قرآن مى‏پردازى، از شيطان رانده شده به خدا پناه بر.»
براى رسيدن به اوج حقيقت تحقق يافته در قرآن، ناگزير بايد از حوزه جاذبه زمين تجاوز كنيم، و قوه‏اى كه با آن مى‏توانيم در برابر اين جاذبه تجسم يافته در شهوات ايستادگى كنيم، همان قوه توكل بر خدا است، و استعاذه و پناه بردن به خدا نوعى از توكل به او است، و تنها تفاوتى كه با آن دارد در اين است كه استعاذه درخواستى عاجزانه از خدا است به اين كه انسان را از شرّ محيط بر او رهايى بخشد، و كدام شر خطرناكتر از شرّ معتقد بودن به اعتقادى باطل است، يا شر نادانى نسبت به حقيقت كه وسوسه‏هاى شيطان سبب پيدا شدن آن در قلب مى‏شود؟! در تمام مدت تلاوت قرآن ناگزير مى‏بايستى بشر از پروردگار خويش استعانت جويد.
توكل دژ مؤمن است
[99] شيطان به قلب شخص نفوذ مى‏كند، و به شكل نيروهاى سياسى و اجتماعى محيط بر او درمى‏آيد، ولى مؤمنى كه بر خدا توكل مى‏كند، خدا او را از اين شيطان كه در جان او همچون خون جريان دارد محافظت مى‏كند.
إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ- شيطان را سلطه و استيلايى بر آن كسان نيست كه ايمان آورده‏اند و بر پروردگار خويش توكل دارند.»
ولى بر كسى كه به خدا ايمان نياورده است شيطان مسلط مى‏شود، و او را به سبب سستى اراده‏اش از حقيقت گمراه مى‏كند.
[100] آن كس كه شيطان را دوست و سرور و پيشواى فرمانده خويش انتخاب مى‏كند، پس به خدا شرك مى‏ورزد و شيطان را شريكى پندارى قرار مى‏دهد، و گاه خدا را مى‏پرستد و گاه شيطان را معبود و مطاع خويش قرار مى‏دهد، اسير و شكار شيطانى مى‏شود كه جز با پناه بردن به خدا رهايى از چنگال او امكان‏پذير نيست.
إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ- او بر كسانى مسلط مى‏شود كه او را دوست مى‏دارند، و بر كسانى كه به دست او مشرك شده‏اند.»
معلوم مى‏شود كه شيطان بر دو گروه سلطه پيدا مى‏كند، خواه شيطان ايشان انسى و بشرى باشد و خواه جنّى، و آشكار باشد همچون طاغيان و مستكبران يا باطنى همچون عقايد باطل و عقده‏هاى نفسانى.
گروه اول: آن كسانند كه شيطان را ولى و مولاى خود قرار مى‏دهند، و در وابستگى به او اخلاص نشان مى‏دهند، همچون پيشوايان كفر، و اطرافيان فرعونها، و كسان و خويشاوندان پيرامون طاغيان و گردنكشان.
گروه دوم: آن كسان كه از ترس و طمع به اطاعت از شيطان درآمده‏اند، و خواه از اين دسته باشند يا از آن دسته، همه به صورت بندگان شيطان درمى‏آيند، و آزادى و استقلال خويش را از دست مى‏دهند و ثروتهاشان به تصرف شيطان درمى‏آيد.
نيروهاى استكبارى در زمين كه در «آمريكا» و زمانى در «شوروى» و ماهواره‏هاى تبهكار آنها تجسم پيدا كرده است، از جانب خداى حكيم سبحانه و تعالى سيطره و استيلاى بر ملتهاى ضعيف و مستضعف به ايشان تفويض نشده، بلكه اين خود مستضعفانند كه نسبت به انديشه ورزى (ايدئولوژى) آنان خضوع و تمايل نشان داده‏اند و خاضع مصالح ايشان شده‏اند، يا اين خضوع براى ثروت و قوت ايشان به ترس يا از روى ميل و رغبت بوده، و سبب آن شده است كه عنان ثروت و قوت در اختيار آنان قرار گيرد و ديگران را به بردگى و اطاعت خود وادارند.
اينك براى رهايى چه بايد كرد؟
ناگزير بايد مستضعفان نخست خويش را از شر انديشه ورزى استعمار آزاد كنند، و از تابعيت مطلق نسبت به مال و صاحبان مال، و سپس به خدا باز گردند، و از شر شيطان به او پناه برند، از آن روى كه طبيعت آسايش و بى‏طرفى را دوست ندارد، و قلب بشرى يا فرمانبردار سلطه خدا مى‏شود و يا سلطه طاغوت، پس چون ولايت و سرورى خدا را كنار گذاريم، شيطان ما را به بندگى خود درمى‏آورد، و بى‏طرف ماندن ميان حق و باطل ممكن نيست، به همان گونه كه ميان كفر ورزيدن به خدا و طرد حاكميت او بر انسان و ميان ايمان آوردن به طاغوت و نسبت به تسلط و بهره‏كشى او از آدمى فاصله‏اى وجود ندارد.
سياق قرآنى به اين معادله در آنجا اشاره كرده كه پروردگارمان به ما فرمان پناه بردن به خدا و توكل كردن بر او داده است، و سپس آشكار مى‏شود كه شيطان از استيلاى بر متوكلان به خدا عاجز است.
اين سؤال براى ما پيدا مى‏شود كه: آيا معنى استعاذه تنها توجه قلبى به خدا است، يا اين كه بايد راهنماييهاى آسمان را در وحدت و شكيبايى و ايستادگى و تلاش و رهبرى درست به كار بنديم كه همه اينها نماينده بعضى از معانى پناه بردن به خدا است، و بنا بر آن از راههاى مقاومت و ايستادگى در برابر بندگى نسبت به شيطان انسى و جنى؟؟
شيطان انديشه
[101] شيطان فرهنگى براى انسان خطرناكتر از همكارانش شيطانهاى ثروت و ايجاد هراس و زينت است؟؟
چرا كه قدرت انسان براى تميز دادن حق از باطل چندان زياد نيست، بدان سبب ساده كه قلب بشرى در معرض گردبادهاى شهوتها قرار مى‏گيرد و در نتيجه نور عقلش خاموش مى‏شود، و اگر دخالت نيروى غيبى ايمان و توكل نباشد، بادهاى شهوت بدان نزديك مى‏شود كه مشعل عقل را خاموش كند.                       
از همين روى شبهه‏هايى خطرناك پديد مى‏آيد، و نيز به همين سبب حتى مؤمنان از وسوسه‏هاى شيطان خلاص نمى‏شوند، پس خدا به اين امت در معرض رحمت قرار گرفته آنچه را كه از وسوسه‏هاى شيطان پديد مى‏آيد، اگر مؤمن به آنها معتقد نباشد، مى‏بخشد و مى‏آمرزد.
از جمله شبهه‏ها است آنچه شياطين در پيرامون تغيير پيدا كردن احكام شرعى بر وفق متغيرهاى اوضاع و احوال برانگيختن و گفتند: اگر رسول صادق و راستگو بود، هر روز قانون تازه‏اى مخالف با قانون سابق نمى‏آورد! بلكه گفتند:
اگر رسالتهاى آسمانى راست بود، در آن صورت شرايع آن تغيير نمى‏كرد.
ولى خدا نيك مى‏داند كه چه چيز نازل كند، و آنان جاهلند و نمى‏دانند كه زندگى در حال تغيير است، و هر قانون و شريعت با وضعى معين تناسب دارد، پس اگر درباره آن نازل شود حكيمانه است، و اگر از آن تجاوز كند سفيهانه.
اسراء
وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا ﴿٢٦﴾ إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ ۖ وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا ﴿٢٧﴾
و حقّ نزدیکان را بپرداز، و (همچنین حق) مستمند و وامانده در راه را! و هرگز اسراف و تبذیر مکن،چرا که تبذیرکنندگان، برادران شیاطینند؛ و شیطان در برابر پروردگارش، بسیار ناسپاس بود!
تفسیر:
انفاق زكات مال است
[26] وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً- و به خويشاوند و مسكين و در راه مانده حقش را بده، و در اين باره تبذير مكن.»
آن كس كه مال فراوان در اختيار دارد و حقوق آن را نمى‏دهد، ناگزير بايد مسرف باشد، چه فرد دنيادار را اسراف و بخل از بخشش بازمى‏دارد، و اسراف چيزى جز به مصرف رساندن چيزى جز براى آنچه خدا براى آن مصرف آفريده است نيست، كه به همين سبب عنوان منحرف شدن از مشيت خدا و سنتهاى زندگى پيدا مى‏كند، و هر چه بر خلاف اوامر خدا و سنتهاى او در آفرينش باشد گونه‏اى از كفر است، و شيطان كافر است كه درباره او خداوند متعال مى‏گويد:
[27] إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً- و مبذّران و مسرفان برادران شياطين‏اند، و شيطان نسبت به پروردگارش كفران نعمت مى‏كرد.»
شياطين از ميان مردم طاغيان و آن كسانند كه در مال خود به اسراف و تبذير مى‏پردازند و به همين سبب ناگزير از جستجوى مال از راههاى غير مشروع برمى‏خيزند، و آن را جز از طريق همكارى با طاغيان به دست نمى‏آورند.
[28] وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُوراً- و اگر خواستار آنى كه براى رحمتى از پروردگارت كه اميد دارى به آن برسى، پس اين انديشه دورى جستن را با زبانى نرم و ملايم با آن در ميان گذار.»
اگر از ايشان اعراض مى‏كنى، پس با خنده‏رويى و پاسخ دادن لطيف با ايشان رو به رو شو، و اين كمترين حقى است كه بر تو در برابر پيوستگان رحمى و خويشاوندان مراعات آن واجب است.

وَقُل لِّعِبَادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ۚ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنزَغُ بَيْنَهُمْ ۚ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلْإِنسَانِ عَدُوًّا مُّبِينًا ﴿٥٣﴾
به بندگانم بگو: «سخنی بگویند که بهترین باشد! چرا که (شیطان بوسیله سخنان ناموزون)، میان آنها فتنه و فساد می‌کند؛ همیشه شیطان دشمن آشکاری برای انسان بوده است!
تفسیر:
براى آن كه شيطان روحيه دشمنى را ميان بندگان خدا پراكنده نسازد، بر آنان لازم است كه بهترين گفته را برگزينند و آن اين است كه شيطان دشمن بزرگ و آشكار انسان است و شايسته نيست كه بشر خود را وكيل مردمان بداند (پس چنان كه بخواهد به تكفير آنان بپردازد و به عذاب خدا بر ايشان حكم دهد). وَ قُلْ لِعِبادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ- و به بندگان من بگو تا سخنى را بگويند كه نيكوتر است.»
ظاهرا مراد بندگان در اين جا بندگان صالح و شايسته او هستند.
إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ- و شيطان ميان مردم شر و فساد ايجاد مى‏كند.»
پس شيطان در ميان مردمان به دشمنى آمد و شد مى‏كند، و روح دشمنى را مى‏پراكند، و از كلمات فتنه‏انگيز و حتى از لغزشها و خطاهايى كه مردمان معمولا نسبت به آنها چشمپوشى مى‏كنند، براى ايجاد روحيه دشمنى در ميان مؤمنان استفاده مى‏كند.
إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبِيناً- شيطان براى انسان دشمنى آشكار بوده است.»
پس عداوت او تازه و پوشيده نيست، و بر انسان عاقل لازم است كه از دشمن سرسخت مجاهده‏گر با دشمنى خود دور و بر حذر باشد.
پس چرا پيرو گامهاى شيطان باشيم، و به او فرصت راه يافتن ميان صفوف خودمان و كاشتن تخم جدايى را در ميان خودمان بدهيم؟
ابلیس
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا ﴿٦١﴾ قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَـٰذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا ﴿٦٢﴾ قَالَ اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَاؤُكُمْ جَزَاءً مَّوْفُورًا ﴿٦٣﴾ وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ وَعِدْهُمْ ۚ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورًا ﴿٦٤﴾ إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ ۚ وَكَفَىٰ بِرَبِّكَ وَكِيلًا ﴿٦٥﴾
(به یاد آورید) زمانی را که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید!» آنها همگی سجده کردند، جز ابلیس که گفت: «آیا برای کسی سجده کنم که او را از خاک آفریده‌ای؟!»(سپس) گفت: «به من بگو، این کسی را که بر من برتری داده‌ای (به چه دلیل بوده است؟) اگر مرا تا روز قیامت زنده بگذاری، همه فرزندانش را، جز عده کمی، گمراه و ریشه‌کن خواهم ساخت!» فرمود: «برو! هر کس از آنان از تو تبعیت کند، جهنم کیفر شماست، کیفری است فراوان! هر کدام از آنها را می‌توانی با صدایت تحریک کن! و لشکر سواره و پیاده‌ات را بر آنها گسیل دار! و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوی! و آنان را با وعده‌ها سرگرم کن! -ولی شیطان، جز فریب و دروغ، وعده‌ای به آنها نمی‌دهد-(اما بدان) تو هرگز سلطه‌ای بر بندگان من، نخواهی یافت (و آنها هیچ‌گاه به دام تو گرفتار نمی‌شوند)! همین قدر کافی است که پروردگارت حافظ آنها باشد.»
تفسیر:
انسان در ميان كرامت خدا و فريب شيطان
رهنمودهايى از آيات:
چرا بشر از قبول مسئوليتهاى خود سرپيچى و تمرد مى‏كند، و كيفر متمردان چيست و اصل و ريشه شرك در كجا و چگونه است؟
به داستان آفرينش نخستين بازمى‏گرديم: پس هر كس كه از آغاز با خبر و آگاه باشد، به پايان و عاقبت رهبرى مى‏شود گفته خدا را به فرشتگان كه به آدم سجده كنند و همه چنين كردند مگر ابليس كه به ناحق و استكبار از قبول فرمان  پروردگارش سرپيچى كرد و گفت: (من از آتشم و چگونه مى‏توانم به كسى كه تو او را از گل آفريده‏اى سجده كنم) به ياد مى‏آوريم كه در نتيجه گرفتار لعنت خدا شد، و آن گاه به خدا گفت كه: به زودى خواهى ديد كه فرزندان اين آفريده‏ات را كه بر من برترى بخشيده‏اى، چگونه گمراه خواهم كرد، به شرط اين كه مرا تا روز قيامت نگاه دارى، و پروردگار ما عز و جل او و پيروانش را به آن بيم داد كه كيفر اين كار جهنم است كه به آن خواهيد رسيد.
و على رغم اين تهديد، شيطان هر چه زودتر با تحريكات خود آنان را گمراه كرد.
و با سپاهيان خود به نبرد با ايشان پرداخت و در اموال و اولاد شريك ايشان شد، و با وعيدهاى دروغين آنان را در معرض تهديد خود قرار داد، و بندگان راستين خدا هر چه زودتر به چالش و مبارزه با او با توكل بر خدا پرداختند، و خدا براى وكيل بودن بسنده است. و او همه چيز را در اختيار دارد، و هر كس كه او را بشناسد و بر او توكل كند ديگر براى مبارزه با شيطان به چيزى نياز نخواهد داشت.
پس او است كه كشتيها را بر روى درياها به مصلحت بشر به پيش مى‏راند تا بر آنان رحمت كرده باشد، و چون در دريا گرفتار رنج شوند و خدايان پندارى كه مى‏پرستيدند از نظرشان دور شود، دست خدا آنان را، على رغم دورى و اعراض كردن ايشان از او، از گرفتارى نجات مى‏دهد و با ايمنى به كرانه دريا مى‏رسند و با رحمت خدا روبرو مى‏شوند، بدون اين كه به ياد بياورند كه خدا قدرت بر آن دارد كه در خشكى آنان را به زمين فروبرد، يا به وسيله باد سختى كه ريگ و شن بر سر و رويشان مى‏پاشد هلاكشان سازد، پس چون وكيلى را نمى‏يابند كه از آنان دفاع كند، يا ترس بازگشتن به دريا آنان را فراگيرد، بادهاى سختى سبب غرق شدن آنان را در ميان مى‏گيرد و به كفرشان در حالى غرق مى‏كند كه هيچ كس خواهان پول خون آنان وجود ندارد.
خدا فرزندان آدم را كرامت بخشيد، و فرشتگان را به سجده كردن برايشان برانگيخت و آنان را در دريا و خشكى پيش برد، و چيزهاى پاكيزه را روزى آنان قرار داد و بر بسيارى از آفريدگانش فضيلت و برترى بخشيد و به آنان وعده داد كه                       
در نبرد با شيطانى كه در كمين ايشان است پيروزشان خواهد ساخت.
شرح آيات:
ابليس با سلطه حق به مبارزه برخاست
[61] وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ- و چون به فرشتگان گفتيم كه به آدم سجده كنيد، همه سجده كردند مگر ابليس.»
در سورة البقرة اشاره كرديم كه سجده كردن فرشتگان رمز و نمادى به فرمانبردارى طبيعت از انسان است، و چنين تعليل كرديم كه: بر هر طبيعتى از جهان فرشته‏اى موكل است، و بدين گونه فرشته باران، و فرشته باد، و فرشتگان ديگرى براى درياها و روز و شب و ... و ... وجود دارد، و آنچه از آدمى خواسته شده اين است كه خود را با نيروهاى شر طبيعى هماهنگ سازد.
قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً- گفت: چگونه به كسى سجده كنم كه او را از گل آفريده‏اى؟» چنان مى‏نمايد كه ابليس تعصب عنصرى و نژادپرستانه داشته، چه مى‏پنداشت كه عنصر آتشى بر عنصر خاكى فضيلت دارد، و اين را نمى‏دانست كه اگر تكريم و بزرگداشت خدا با دميدن قدسيتى در خاك و بخشيدن عقل و اراده به او نبود، خاك و گل ارزشى نمى‏داشت.
[62] قالَ أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ- گفت: با من بگوى چرا اين را بر من برترى نهاده‏اى؟» گفته‏اند: معنى كلمه «أ رأيتك» مرا آگاه كن است، و شايد معنى آن اين باشد كه گمان مى‏كنى كه بر من پيروز خواهى شد، و در آن نشانه‏اى از چالش و تمرد است، و اسلوب شيطان ملعون سخت از مقام پروردگار جهانيان دور بود، چه روش و اسلوب او چالش و تحدى نشان دادن به هر كس بوده كه خدا او را مكرم مى‏داشت، و تو گويى كه مى‏خواست بگويد: خواهى ديد كه چه بر سر اين كس وارد خواهم آورد كه او را بر من برترى بخشيدى و به سجده كردن بر او فرمانم دادى!! لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ- اگر به من تا روز قيامت مهلت دهى،» تا ببينى كه چه بر سر او خواهم آورد!! لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا- ذريه او را، جز اندكى، از پاى درخواهم آورد و گمراه خواهم كرد.»
هدف ابليس چيست؟
هدف ابليس احتناك فرزندان آدم است، و احتناك بنا بر آنچه مفسران گفته‏اند، مشتمل بر دو معنى است:
نخست: گرفتن با گردن است، يعنى پسران آدم را همچون بهائم مى‏رانم.
دوم: ريشه كن ساختن، يعنى به صورت كامل بر آنان مسلط خواهم شد و (احتنك فلان ما عند فلان من مال) يعنى فلانى آنچه از مال در نزد فلانى يافت از او گرفت، و (احتنك الجراد الزرع) يعنى ملخ آنچه را كه كاشته بودند به تمامى خورد، و «إلّا قليلا» يعنى مگر اندكى از آنان كه نسبت به من تمرد كنند و به پيروى عقل خود بپردازند و اين گفته شيطان است، و از اين گفتگو چنان برمى‏آيد كه ابليس مى‏گويد: من از آدم تواناترم، تو او را بر من بزرگى و كرامت و برترى بخشيده‏اى و من او را به آتش در خواهم آورد.
[63] قالَ اذْهَبْ- (خدا به شيطان) گفت: برو.»
كه به تو فرصت و مهلت دادم.
فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً- پس تو و همه كسانى كه از تو پيروى كنند، پاداشتان جهنم است كه پاداشى گسترده و شايسته (براى گناهان) شما است.»
خداوند متعال جن و انس را آفريد تا به پرستش او بپردازند، و فرزندان آدم را مكرم داشت و شايسته پرستش خويش ساخت، ولى چون فرزند آدم از حد خود خارج شود و در خط شيطان بيفتد، در آن صورت خدا كرامت خويش را از او بازپس مى‏گيرد و او را به آتش جهنم داخل مى‏كند، هم او را و هم سپاهيان ابليس را. و بدين گونه ابليس از سخت‏ترين و خطرناكترين دشمنان براى فرزندان آدم است. و ترجمه دعايى چنين است: (خدايا! شكايت مى‏كنم از دشمنى كه مرا گمراه مى‏كند، و شيطانى كه به اغوا و فريب دادن من مى‏پردازد سينه مرا از وسواس آكنده، و انديشه‏هاى او قلب مرا در ميان گرفته است، هواى نفس را به يارى من برانگيخته و دوستى دنيا را براى من آراسته و ميان من و طاعت و بندگى و نزديكى به تو همچون مانعى قرار گرفته است)، ولى خداوند سبحانه و تعالى به آدمى عقل و اراده بخشيده و مزاياى فراوانى بهره او ساخته است، چگونه؟ بياييد تا به اين گفتگو گوش فرا داريم.
چون خداوند متعال به ابليس قوت و نيرويى بخشيد، آدم گفت:
(پروردگارا! ابليس را بر فرزندان من مسلط ساختى، و او را در جانهاى آنان چنان روان كردى كه خون در رگها روان است، و به او بخشيدى آنچه را كه بخشيدى، پس من و فرزندانم چه كنيم؟).
گفت: (براى تو و فرزندانت هر يك سيئه و گناه را يكى به حساب مى‏آورم، و هر حسنه و كار خوب را ده برابر آن).
گفت: پروردگارا! بيفزاى.
گفت: تا آن زمان كه نفس براى بند آمدن به گلو برسد، راه توبه باز است.
گفت: پروردگارا! بيفزاى.
گفت: مى‏آمرزم و بر آمرزش مى‏افزايم.
مكر ابليس بدين گونه است
خطر شيطان در آن است كه مكارانه‏ترين نقشه‏ها را براى فريفتن و گمراه كردن بنى آدم در خدمت خود مى‏گيرد، و اگر بيدارى فرزند آدم و عزم قاطع او براى رهايى از چنگ شيطان نبود، ابليس با يكى از نقشه‏هاى متعدد خود او را از پاى درمى‏آورد.
چه بزرگ است انسانى كه در برابر همه نقشه‏هاى شيطانى به چالش برمى‏خيزد و سرانجام، پس از گذشتن از راهها و سدهاى شيطانى در آنها به بهشت راه مى‏يابد، و سياق قرآنى به پنج تا از چنين دشواريهاى شيطانى متعدد اشاره كرده است:
گمراه كردن تبليغاتى و ويران كردن اقتصاد و تباه ساختن تربيت و ايجاد ترس و هراس.
الف: گمراهسازى تبليغاتى
[64] وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ- هر كه را كه مى‏توانى با بانگ خودت به حركت كردن برانگيز.»
كه اين بانگ تبليغ و موسيقى و آواز خوانى همه را شامل مى‏شود و همه روشهاى گمراه كردن ياد شده را دربرمى‏گيرد.
گمراه كردن تبليغاتى برنده‏ترين سلاح شيطان محسوب مى‏شود، چنان كه در آغاز آفرينش شيطان با چنين صوتى آدم و همسرش را فريب داد و آنان را از بهشت بيرون كشيد، و شياطين در سراسر تاريخ با سوگند ياد كردن به دروغ و شيپورهاى تبليغاتى خود به مبارزه پرداخته‏اند، و در پيرامون طاغيان هميشه سپاهيانى از مدعيان فكر و دين سلطان خويش را تأييد كرده و بندگان خدا را فريفته‏اند.
شبكه‏هاى گمراه كنندگى تبليغى هنوز هم بدترين نقش را در تسلط شيطانى خويش بر مستضعفان به كار مى‏اندازند، و به همين جهت لازم است كه ملت در بالاترين تراز فهم خود را نگاه دارد تا بتواند به مقابله با اين گمراهسازى بپردازد، و اگر جز اين باشد آدم كشان آنان را، با فريب دادن و حيله‏گرى، آرام آرام به سوى كشتارگاه روانه مى‏سازند.
ب: ترساندن
وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ- و با سواران و پيادگانت بر ايشان                       
بتاز.»
ارهاب و به هراس انداختن وسيله‏اى شيطانى است كه دستياران شيطان، هر وقت كه مردمان براى پاسدارى از دين خود به خويشتن حركتى مى‏دهند، يا به آن آغاز مى‏كنند كه درباره دست يافتن به حقوق خويش بينديشند يا عقلهاى خود را به كار اندازند، از آن استفاده مى‏كنند.
ج: تباه كردن اقتصاد
وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ- و در اموال و فرزندان با ايشان شريك شو.»
و اين روش سومى است كه شيطان بر آن تكيه مى‏كند و آن ايجاد فساد در نظام اقتصادى است، و چون اقتصاد بر اثر استيلاى سرمايه‏داران كافر تباه شود، پرستش خدا سخت دشوارى پيدا مى‏كند، بدان جهت كه شيطان، پس از مستولى شدن دستگاههاى او بر مال، روزى آنان را قطع مى‏كند.
د: فساد پرورش و تربيت
اما مشاركت در اولاد به معنى فساد پيدا كردن تربيت كودكان است، و شيطان با پدر در پرورش فرزندانش شريك مى‏شود، و هر چه زودتر آنان را در اختيار خويش مى‏گيرد تا فكر خود را به ايشان تزريق كند تا حاملان رسالت او شوند.
معنى عميق براى اين آيه چنين است: اگر انسان به فطرت خود واگذار شود، از زندگى خود فايده مى‏برد، ولى شيطان همراه با انسان در هر چيز همچون شريكى وارد مى‏شود و شيره تلاشهاى او را مى‏مكد، پس انسان بهره‏اى براى زندگى آخرت خويش به دست نمى‏آورد و همچون برده‏اى در اختيار شيطان قرار مى‏گيرد.
ه: ترغيب و تشويق
وَ عِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً- و به آنان وعده ده، و شيطان جز براى فريب دادن وعده نمى‏دهد.»
اين آخرين نقطه‏اى است كه شيطان و دستياران وى بر آن اعتماد و تكيه مى‏كنند، و آن اسلوب ترغيب و تشويق است، و به سبب خطرناك بودن اين نقطه، خداوند سبحانه و تعالى آن را تسفيه كرده، بدان جهت كه صداى دنيا و همانندهاى آن آدمى را چندان فريفته مى‏سازد كه چشمش كور مى‏شود و حق آشكار را نمى‏بيند.
غرور به معنى فريفتن است، و راغب در كتاب مفردات خويش آورده است كه: غرور هر چيزى است كه انسان را بفريبد، از جاه و شهوت و شيطان، و از آن جهت به شيطان تفسير شده كه او پليدترين فريبنده است.
پرستش خدا عصمت و هدايت است
[65] إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ- تو را بر بندگان من دست و تسلطى نيست.»
پرستش خدا سبحانه و تعالى و پيوستگى پيدا كردن به او عصمت و وسيله هدايتى است براى آن كه آدمى در دام شيطان نيفتد، و سبب پيدا شدن هدايت در بينش و بصيرت، و نيرومندى در اراده، و پناهگاه در گرفتارى است، و آن كسان كه به خدا كافر مى‏شوند و به ريسمان او متشبث نمى‏شوند، شيطان با فريفتن خود آنان را گمراه مى‏سازد، و از سپاهيان خويش مايه هراس ايشان مى‏شود، و در مال و فرزند شريك ايشان مى‏شود.
به همين سبب هيچ كس نمى‏تواند بدون تمسّك به ريسمان محكم خدا از چنگال شيطان رهايى پيدا كند.
و به همان گونه برنده‏ترين سلاح شيطان ترساندن به صوت است، بزرگترين دژ مؤمن چيزى جز ايمان نيست كه او را از شر گمراه‏سازى مردمان دور نگاه دارد.
اين به بينشهاى حاصل از وحى و نور عقل حاصل مى‏آيد، و بنا بر اين نماز وروزه و ديگر عبادتها وسيله‏اى براى انديشيدن سالم و ايستادگى در برابر عوامل انحراف و كجراهى فكرى محسوب مى‏شود. و اين آيه گفته خداوند متعال را در سورة النحل تفسير مى‏كند:
فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ، إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ- پس چون به خواندن قرآن مى‏پردازى، از شيطان رانده شده به خدا پناه بر چه شيطان را سلطه و استيلايى بر آن كسان نيست كه ايمان آورده‏اند و بر خداى خويش توكل دارند او بر كسانى مسلط مى‏شود كه او را دوست مى‏دارند، و بر كسانى كه به دست او مشرك شده‏اند» (النحل/ 98- 100).
و (السلطان) به معنى قدرت است.
وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ وَكِيلًا- و پروردگارت براى وكيل بودن كافى و بسنده است.»
اين امر سخت طبيعى است كه اراده شيطان نمى‏تواند در برابر خواست خدا ايستادگى كند. بدان سبب كه وعده خدا حق است، و شيطان جز به فريب وعده نمى‏دهد، و خداوند متعال به بندگان خويش وعده داده است كه او براى دور كردن شيطان از آنان وكيل ايشان است و دامهاى او را مى‏برد و حيله‏هاى او را از اثر مى‏اندازد.
مقاومت ورزيدن در برابر اسباب انحراف در نفس، با جريان كلى آفرينش و فطرت كه مجسم كننده آن سنتهاى خدا و قوانين طبيعت است، پهلو به پهلو پيش مى‏رود، و انحراف بر ضد اين جريان است، و به همين جهت انحراف در درون خود عوامل تلاشى و برافتادن را حمل مى‏كند، حتى اگر به روشهاى پيچيده ترساندن و فريفتن توسل جويد.
[66] رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ- پروردگار شما كسى است كه كشتى را در دريا براى شما به پيش مى‏راند.»
اين مقايسه‏اى ميان فريب شيطان و نعمتهاى خدا است، پس اگر هدف شيطان دست يافتن به اين مقاصدى باشد كه خدا از آنها ياد كرد، خداوند تبارك و تعالى انسان را از چنگال شيطان خلاص مى‏كند و به او در تسخير طبيعت مدد مى‏رساند، به همان گونه كه كشتيها را به خاطر مصالح بشر در دريا به حركت مى‏اندازد.
إزجاء به معنى راندن و به حركت واداشتن است، و جز با آفريده شدن عوامل مؤثرى كه مساعد و مناسب با اين ازجاء باشد، خواه بادى كه آبها را به حركت درمى‏آورد و توليد امواج مى‏كند، يا به سبب ماهى كه عامل ايجاد كشند (جزر و مد) است، يا با آفريدن عواملى كه به حركت درآوردن كشتيها بر روى سطح آب كمك مى‏كند.
لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً- تا خواستار فضل و بخشش او شويد، كه او نسبت به شما رحيم و مهربان است.»
پيوسته كشتيها بهترين وسيله براى بازرگانى بوده است، و نقل و انتقال فضل و بخشش خداى تجسم‏يافته در كالاهاى گوناگون از سرزمينى به سرزمين ديگر است، و با وجود پيشرفت وسايل نقل در خشكى همچون هواپيماها و اوتوموبيلها و قطارها، هنوز هم انتقال اين كالاها به توسط كشتى بر نسبتى است كه با نقل به وسيله ديگر آلات نقاله قابل مقايسه نيست، و علاوه بر اين درياها پيوسته برترين و بزرگترين منبع خوراك پاكيزه بشر بوده است.
روش قرآن حكيم متكى بر رساندن حقيقت به ژرفناى انديشه است، و عمق قلب، تا حجابهايى را كه ميان آن و آنها قرار گرفته است بردارد و شخص به ذات خود حقايقى را مشاهده كند. و علم حق است كه عبارت از كشف و شهود و برقرار شدن پيوستگى مستقيمى ميان قلب و حقيقت (از روى پل معرفت و شناخت) است. و در اين جا پروردگارمان سبحانه و تعالى به ما يادآورى مى‏كند كه او خود، به ذات خويش روشى وجدانى بر رفع حجابها و شهود و نگرش واقعى اعتماد مى‏كند. و شايد حديث سطر بعد همين روش را در نظر ما مجسم سازد:
مردى نزد امام صادق (ع) آمد و به او گفت: اى پسر رسول خدا! مرا به خداراهنمايى كن و بگو كه او چيست؟ چه من گرفتار مجادله كنندگانى در اين خصوص شده و حيران مانده‏ام.
پس به او گفت: اى بنده خدا! هرگز بر كشتى سوار شده‏اى؟ گفت:
آرى، گفت: آيا اتفاق افتاده است كه كشتى سوارى تو در جايى بشكند كه نه كشتى ديگرى سبب نجات تو شود، و نه با شنا كردن بتوانى خود را از مهلكه خارج كنى؟ گفت: آرى.
گفت: آيا هيچ بر دل تو گذشت كه چيزى از چيزها مى‏تواند تو را از گرفتارى نجات بخشد؟ گفت: آرى، و آن گاه امام صادق (ع) گفت: اين چيز همان خداى توانا است كه در آن جا كه هيچ راه نجاتى وجود ندارد، قادر بر نجات دادن تو است، و در آن جا كه يار و مدد كارى وجود ندارد يار و مددكارى برساند. « بحار الانوار، ج 3، ص 41.»
[67] وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ- و در آن هنگام كه در دريا با يك بدبختى و گرفتارى رو به رو مى‏شويد، همه كسانى كه آنان را به يارى مى‏طلبيديد گم مى‏شوند، و تنها او باقى مى‏ماند.»
در لحظه‏هاى خطر بنده به ياد پروردگار خويش مى‏افتد و قلب انسان به خدا آويخته مى‏شود و نه به ذات خودش كه آن را مى‏پرستد يا به طاغوتى كه نسبت به او خضوع مى‏كند.
خدا بدين گونه بر ذات خود استدلال مى‏كند، و هيچ كس از ما نيست كه زمانى گرفتار لحظاتى از سختى و گرفتارى نشده باشد، در آن هنگام كه خطرها ما را در ميان خود فرامى‏گيرند و بنا به فطرت خود مى‏دانيم كه از آن خدايان پندارى كه جز خدا پرستيده مى‏شوند هيچ كارى برنمى‏آيد، پس قلبها به رب الارباب يا پروردگار پروردگاران پندارى اتصال پيدا مى‏كند، و به مناجات گرمى آغاز مى‏كند، و پروردگار در برابر ما درهاى رحمت خودش را مى‏گشايد، و مژده‏هاى فضل و بخشش او به ما مى‏رسد و با خواندن او و پناه جستن به او ما را نجات مى‏دهد.
فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ كانَ الْإِنْسانُ كَفُوراً- و چون شما را از خطر برهاند و به خشكى برساند، از او دورى و اعراض مى‏كنيد، و انسان كافر نعمت و حق ناشناس است.»
پس به جاى آن كه شكرش افزون شود طغيان و كفرش به نعمتهاى خدا افزايش پيدا مى‏كند، و «كفورا» صيغه‏اى است كه بر دوام يافتن و استمرار دلالت دارد.

کهف
وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا ﴿٦٠﴾ فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا ﴿٦١﴾
به خاطر بیاور هنگامی را که موسی به دوست خود گفت: دست از جستجو برنمی‌دارم تا به محل تلاقی دو دریا برسم؛ هر چند مدت طولانی به راه خود ادامه دهم!
فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَـٰذَا نَصَبًا ﴿٦٢﴾ قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ ۚ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا ﴿٦٣﴾
هنگامی که از آن جا گذشتند، (موسی) به یار همسفرش گفت: «غذای ما را بیاور، که سخت از این سفر خسته شده‌ایم!» گفت: «به خاطر داری هنگامی که ما (برای استراحت) به کنار آن صخره پناه بردیم، من (در آن جا) فراموش کردم جریان ماهی را بازگو کنم -و فقط شیطان بود که آن را از خاطر من برد- و ماهی بطرز شگفت‌آوری راه خود را در دریا پیش گرفت!»
تفسیر:
فراموشى براى چه؟
[60] فراموش شدن گذشته انسان و آنچه در آن كرده است براى او، يكى از سببهاى اساسى نادانى و بى‏هدايتى او است، و قرآن مثلى براى اين مطلب از داستان موسى (ع) مى‏زند كه او- چنان كه مى‏نمايد-، به آن مكلف شده بود كه در صدد يافتن مرد دانشمندى برآيد كه به ارشاد و راهنمايى او بپردازد، و موسى (ع) عزم سفر به جايى نزديك نقطه التقاى دو دريا- شايد خليج عقبه يا خليج سوئز از درياى سرخ- كرد، و چون همراه با جوان ملازم خود به آنجا رسيد، و آن هر دو بر صخره‏اى آرام گرفتند، يك ماهى كه از دريا گرفته بودند و هنوز زنده بود، بر اثر عدم توجه آنان به طرف دريا جست و از دسترس ايشان خارج شد و خود را به دريا انداخت، و شايد آيه:
وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً- و موسى به جوان خود گفت كه: من از پيش رفتن در راه بازنمى‏ايستم تا آن گاه كه به مجمع البحرين (محل تلاقى دو دريا) برسم، يا مدتهاى دراز پيش بروم.»
هر چند دشواريهاى راه زياد باشد، باز چنين خواهم كرد، اشاره به آن بوده باشد و جوان ملازم او يوشع بن نون از نزديكترين فرزندان اسراييل به موسى عليه السلام و جانشين او بود، و ممكن است اشاره به او به صورت (فتى جوان) اشاره به معانى بلندى روحى آن و كمال رسالى باشد كه از آن برخوردار بوده، و بر اثر آن ذاتا از پيشوايى الهى او پيروى مى‏كرده و در نزد رسول خدا عليه السلام از هيچ خدمتى خوددارى نمى‏كرده است.                        تفسير هدايت، ج‏6، ص: 445
[61] فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما- و چون به محل تلاقى آن دو رسيدند.»
يعنى به محل تلاقى دو دريا.
نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً- ماهى (صيد شده) خويش را از ياد بردند و آن رو به پايين جهيد و خود را به دريا افكند.»
ماهى از بالا به پايين ميل كرد و شايد اين ماهى هنوز جان داشته است و چون به آب بازگشت زندگى بدو بازگردانده شد يا در آن جا آب حيات وجود داشته است.
[62] فَلَمَّا جاوَزا- پس چون گذشتند.»
يعنى به كناره ديگر دريا منتقل شدند.
قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً- به جوانش گفت: غذايمان را بياور كه در اين سفر بسيار رنج برده‏ايم.»
يعنى سفرشان بسيار رنجاور بود و احساس گرسنگى كردند، و غذا چاشت است كه در آغاز روز خورده مى‏شود.
از عوامل فراموشى
[63] قالَ أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ- (جوان) گفت: آيا به ياد دارى آن هنگام را كه در كنار تخته سنگ توقف كرديم؟» تا اندكى رفع خستگى كنيم.
فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ- من ماهى را از ياد بردم.»
ماهى را در كنار دريا گذاشتم و همراه خود نياوردم، و براى آن كه اين واقعيت را كه نتيجه‏اى از فراموشكارى بود توجيه كند، گفت:
وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً- و به ياد داشتن ماهى را كسى جز شيطان از ياد من نبرد (و نتوانستم خبر آن را به تو بگويم)، و ماهى به صورتى شگفت انگيز راه دريا را در پيش گرفت و خود را در آن                        تفسير هدايت، ج‏6، ص: 446
افكند.»
جوان داستان را فراموش كرد كه به موسى عليه السلام بگويد، و اين كه چگونه ماهى را با پريدن رو به پايين راه دريا را پيش گرفت.
[64] و چنان مى‏نمايد كه نشانه موسى براى شناخته شدن منزل آن عالم، درست همين زنده ماندن ماهى بوده است، و به همين سبب موسى عليه السلام گفت كه:
قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ- گفت كه: اين همان چيزى است كه خواستار آن بودم.»
يعنى همان منظور نظر ما و هدف مسافرتمان است.
فَارْتَدَّا عَلى‏ آثارِهِما قَصَصاً- پس بر خلاف جهت حركتشان قصه گويان بازگشتند.»
پيش از آن كه داستان موسى را با آن دانشمند در درس آينده دنبال كنيم، روا است درباره فراموشى كه در اين آيات مكرر از آن ياد شده به تدبر بپردازيم.
پيش از اين (در آيه‏هاى 23 و 24 از همين سوره) قرآن قضيه مهمى را براى ما بيان كرد و گفت: وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً و در آيه 63 از همين سوره نيز با تركيب وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ رو به رو مى‏شويم، و از اين دو آيه معلوم مى‏شود كه شيطان آدمى را به فراموش كردن چيزى گرفتار مى‏سازد، و خدا آنچه را كه فراموش كرده‏ايم به ياد ما مى‏آورد، و آيا اين چه معنى را مى‏رساند؟
فكر آدمى همچون چراغى پر نور است، و نيازى به سوخت ندارد، ولى موانعى وجود دارد كه راههاى بيرون رفتن اين نور را مى‏بندد، آيا اين موانع چيست؟
مجموعه‏اى از عوامل مادى است كه بر اثر اهتمام و توجه انسان به زينت زندگى دنيا و متاع آن استوار است، و ممكن است كه جوان موسى (ع)، در آن هنگام كه در كنار دريا راه مى‏پيمودند به ديدن آرايش دريا، يا به بعضى از چيزهاى غريبى كه در راه بودند، مشغول بوده است، ولى آنچه مهم است اين است كه جذب                        تفسير هدايت، ج‏6، ص: 447
شدن انسان به طبيعت و خضوع كردن در برابر آن خود از سببهاى فراموشى است، و زندگى آكنده از شهوتها و چيزهاى جاذب و جالب توجهى است كه شيطان آنها را تقويت مى‏كند، ولى ذكر و ياد خدا اين شهوتها را به دور مى‏راند، و به تحت فشار قرار دادن اين عوامل جذب كننده مدد مى‏رساند و نفس را از عقده‏هايى كه شيطان مى‏سازد پاك مى‏كند، و در نتيجه ذكر خدا و به ياد او بودن دشمن فراموشى است، از آن جهت كه اين موانع سبب پوشيدن قلب آدمى را مى‏شكند و از ميان مى‏برد.
در آن هنگام كه به ياد خدا و قدرت و هيمنه او بر جهان مى‏افتى، تعادل و توازن به تو بازمى‏گردد، و نفست اراده گمشده را بازمى‏يابد، و به عقلت اين معرفت دوباره راه مى‏يابد كه تو از طبيعت قويترى، و از زينت زندگى دنيا برتر و والاتر، پس واجب نيست كه به آن تسليم شوى.
بدين گونه قرآن حكيم در سورة الكهف با ما درباره زينت حيات دنيا از يك سو، و ضرورى بودن برترى يافتن بر آن از سوى ديگر مى‏گويد، و از ابعاد تسامى و برترى در عين حال: به ياد خدا بودن و فراموش نكردن است، زيرا كه انسان تسليم شده به زندگى و زينت دنيا نه تنها فكر خويش را از دست مى‏دهد، بلكه حتى خود زندگى را نيز از كف مى‏دهد، چه دوستى چيزى آدمى را كور و كر مى‏سازد.
ابلیس
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ ۗ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ۚ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا ﴿٥٠﴾ مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا ﴿٥١﴾
به یاد آرید زمانی را که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید!» آنها همگی سجده کردند جز ابلیس -که از جن بود- و از فرمان پروردگارش بیرون شد آیا (با این حال،) او و فرزندانش را به جای من اولیای خود انتخاب می‌کنید، در حالی که آنها دشمن شما هستند؟! (فرمانبرداری از شیطان و فرزندانش به جای اطاعت خدا،) چه جایگزینی بدی است برای ستمکاران! من هرگز آنها [= ابلیس و فرزندانش‌] را به هنگام آفرینش آسمانها و زمین، و نه به هنگام آفرینش خودشان، حاضر نساختم! و من هیچ گاه گمراه‌کنندگان را دستیار خود قرار نمی‌دهم!
تفسیر:
ولايت خدا يا ولايت شيطان؟
از سياق بيان قرآن حكيم نسبت به زينت زندگى دنيا و ايستار انسان در برابر آن است آن ايستار متعالى كه بنا بر آن انسان مالك اين زينت و حاكم بر آن مى‏شود به جاى آن كه زينت دنيا حاكم بر او شده باشد او حاكم بر آن مى‏شود، و قرآن درباره پليدترين صفتى براى ما سخن مى‏گويد و بحث مى‏كند كه انسان را به فزون‏خواهى در مال و فرزند برمى‏انگيزد، و آن خود برتربينى و خود بزرگتربينى است، و پروردگارمان عاقبت كار ابليس را به ياد ما مى‏آورد كه نسبت به پروردگار خويش تمرد كرده و خواستار برترى نسبت به آدم شد، و به ما فرمان مى‏دهد كه در برابر او استقامت نشان دهيم، و- در همين چارچوب- ايستار مؤمن را در برابر                        تفسير هدايت، ج‏6، ص: 431
گروه مستكبران براى ما بيان مى‏كند.
از آن روى به بيان طبيعت آنان مى‏پردازد كه مانعى نفسانى ميان مؤمن و آنان به وجود آورد، و براى اين منظور گاه در اعماق تاريخ پيش مى‏رود، و زمانى ديگر آينده بسيار دور را براى ما تصوير مى‏كند.
و اما از تاريخ براى ما مثلى از واقعيت مى‏زند، يعنى ابليسى كه استكبار ورزيد و از اين كه به آدم سجده كند سرپيچى كرد، در صورتى كه همه فرشتگان به فرمان خدا چنين كرده بودند، و ابليس از گروه جن بود كه درجه‏اى كمتر و پايينتر از درجه فرشتگان داشتند.
قرآن از مثل زدن به اين انديشه به ما الهام مى‏بخشد، و سياق با تعجب و استنكار به اين پرسش مى‏پردازد كه: چگونه ابليس مستكبر و متمرد نسبت به فرمان خدا، يا فرزندان او را كه دشمن آشكار شمايند، پرستش مى‏كنيد؟
در آوردن مثل از آينده براى ما بيان مى‏كند كه مجرمان، در آن هنگام كه آتش را مى‏بينند، و خود را ملازم و در تماس با آن تصور مى‏كنند، بندهاى بدنشان از ترس بر خود به لرزه درمى‏آيد، ولى چگونه مى‏توانند از آتش بگريزند؟! ميان اين آينده و آن تاريخ گذشته، بر انسان است كه ايستار خويشتن را در برابر ثروت و سلطه و دارندگان مستكبر آن كه ذريه ابليسند و سبب فساد و تباهى در زمينند، محدود و معين كند.
شرح آيات:
ولايت مخصوص كيست؟!
[50] وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ- و در آن هنگام به فرشتگان گفتيم تا به آدم سجده كنند، چنين كردند مگر ابليس كه از گروه جنيان بوده و نسبت به قبول فرمان پروردگارش سرپيچى كرد.»
ابليس از جنيان بود كه در درجه‏اى پايينتر از فرشتگان قرار داشت، و ابليس                        تفسير هدايت، ج‏6، ص: 432
و فرشتگان همه به آن فرمان يافته بودند كه به آدم ابو البشر سجده كنند، ولى او از فرمانبردارى سرپيچى كرد، و فسوق به معنى خارج شدن از حدود است، و گاه خارج شدن از جايگاهى تنگ به جايگاهى گسترده‏تر است، و گاه از مكانى نامناسب به مكانى مناسب، ولى هنگامى كه اين خروج از حدود تعيين شده براى چيزى باشد، همچون اين كه انسان از محدوده خود خارج شود، يا ميوه از پوستش بيرون آيد، اين عمل را فسق مى‏گويند، زيرا كه سبب فساد و هلاك او مى‏شود.
أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ- آيا او و فرزندان او را به جاى من اولياى خود قرار مى‏دهيد، در صورتى كه آنان دشمنان شمايند؟» يعنى آيا اين درست است كه به جاى خدا ابليس را دوست و سرور خود گيريد، در صورتى كه ولى انسان دوستى است كه او را دوست بدارد، و ابليس در برابر فرمان خدا تمرد كرد و از فرمان او سرپيچيد، پس چگونه ممكن است با وجود دشمنى او نسبت به انسان در برابر او به استكبار نپردازد؟! بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا- براى ستمكاران بد جانشينى است.»
براى كسى كه او را به جاى خدا دوست خود گيرد جانشين بدى است، ولى آيا آن كيست كه ابليس را به دوستى خود برمى‏گزيند؟
اين گونه كسان ستمگرانند، پس عمل انسان بر عقل و عقيده او اثر مى‏گذارد، و ستم كردن او بر ديگران و در نتيجه بر خودش در عقيده او منعكس مى‏شود، و انسان از شيطان دور نمى‏شود و مگر آن گاه كه مؤمن بوده باشد، و به همين سبب است كه قرآن توجيه كلام را تغيير داده و نگفته است: (بئس لكم بدلا براى شما جانشين بدى است)، بلكه گفته است: بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا.
[51] ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ- آنان را گواه و شاهد بر آفرينش آسمانها و زمين، و آفرينش خودشان قرار ندادم.»
آنان نمى‏دانند كه در آسمانها و زمين چه مى‏گذرد، و بنا بر اين شايستگى براى پيشوايى ندارند، و ولى قائد و پيشوا آن كس است كه: بداند چه چيزها در                        تفسير هدايت، ج‏6، ص: 433
آسمان است تا بتواند مردمان را به راههاى درست رهبرى كند، و ممكن است هدف آيه از تعبير آسمانها و زمين قانونگذاريهاى معنوى و راههاى مادّى براى زندگى بوده باشد، و آنان هيچ علمى به آن ندارند، بدان جهت كه گواه بر آفرينش نبوده‏اند تا بدانند كه براى آفريدگان چه قانونها و مقرراتى ضرورت دارد، و مصدر معرفتى جز خدا وجود ندارد.
در صورتى كه خداوند سبحانه و تعالى تنها گواه بر آفرينش نبوده بلكه خود آفريننده بوده است و در نتيجه به آن چه در آسمانها و زمين است داناتر است و براى آن كه از راهنمايى او پيروى شود شايسته‏تر آنان چيزى نمى‏دانند و حتى خودشان را نمى‏شناسند، و آن كس كه نتواند خودش را به خير و هدايت برساند، آيا ممكن است شايستگى پيشوايى ديگران را داشته باشد؟! از سوى ديگر: مردمان چنان تصور نمى‏كنند كه انسان گمراه مى‏تواند از نيرو و توان خويش نفعى براى آنان داشته باشد. هرگز ... بدان جهت كه گمراهى سبب تباه شدن قوت و قدرت مى‏شود، و هر اندازه هم كه اين قدرت و نيرو بزرگ باشد باز چنين است، قرآن اين حقيقت را به ياد ما مى‏آورد و مى‏گويد:
وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً- و من كسى نبودم كه گمراه كنندگان را به يارى خويش برگزينم.»
آن كس كه تو را گمراه كرده، نمى‏توانى او را همچون يار و ياورى براى خود انتخاب كنى، و در اين جا ملاحظه مى‏كنيم كه قرآن مضلين را كه جمع است با كلمه «عضدا» كه مفرد است توصيف كرده، و نگفته است «اعضادا» بدان جهت كه مى‏خواهد موضوع را به صورت كلى نفى كند.
مبالغه و رسايى اين بيشتر است، بدان جهت كه انسان معمولا چند عضد و ياور نمى‏گيرد، بلكه عضدى واحد براى خود اختيار مى‏كند، و نفى مجموع به معنى نفى واحد نيست، در صورتى كه نفى واحد نفى مجموع را نيز مى‏رساند.
حرام است كه آدمى در زندگى دنيوى خود مرد گمراهى را همچون يار و بازوى خود در نظر بگيرد و از او براى انجام كارهاى خويش استفاده كند، و به                        تفسير هدايت، ج‏6، ص: 434
همين درجه از سختى قرآن مسئله استعانت و يارى‏جويى از ستمگران و هميارى با ايشان در هر زمينه را نفى و منع مى‏كند.
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً [52] وَ يَوْمَ يَقُولُ نادُوا شُرَكائِيَ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ- و در آن روز كه مى‏گويد: شريكانى را كه براى من مى‏پنداشتيد بخوانيد.»
در روز بازپسين خداوند به كسانى كه شيطان و ذريه او را به پيشوايى بر خود برگزيده بودند، مى‏گويد: از شما مى‏خواهم كه پيشوايان و رهبرانى را كه در دنيا از آنها طلب يارى مى‏كرديد فراخوانيد، و آنان بانگ به دعوت آنان برمى‏دارند تا آن حد كه از قدرت بانگ برداشتن مى‏افتند، ولى هيچ نتيجه و حاصلى به دست نمى‏آيد.
فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً- پس آنان را مى‏خوانند ولى دعوت ايشان را پاسخ مثبت نمى‏دهند، چه ما ميان ايشان گودالى ژرف قرار داده‏ايم.»
ولى آيا اين گودال براى چه به وجود آمده است؟
على رغم اين كه اينان و آنان در بسيارى از اوقات در راه واحدى گام برمى‏دارند، و عاقبت همه آنان جهنم است؟ شايد اين گودال عميق اشاره به گودالى داشته باشد كه مى‏بايستى انسان را از شريكان پندارى خدا جدا كند.
مریم
يَا أَبَتِ لَا تَعْبُدِ الشَّيْطَانَ ۖ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلرَّحْمَـٰنِ عَصِيًّا ﴿٤٤﴾ يَا أَبَتِ إِنِّي أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٌ مِّنَ الرَّحْمَـٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَانِ وَلِيًّا ﴿٤٥﴾
حضرت ابراهیم علیه السلام به عموی خود گفت: ای پدر! شیطان را پرستش مکن، که شیطان نسبت به خداوند رحمان، عصیانگر بود! ای پدر! من از این می‌ترسم که از سوی خداوند رحمان عذابی به تو رسد، در نتیجه از دوستان شیطان با
مریم
شیاطین
فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا (68) ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ كُلِّ شِيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ عِتِيًّا (69) ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِينَ هُمْ أَوْلى‏ بِها صِلِيًّا (70) وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وارِدُها كانَ عَلى‏ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا (71) ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيها جِثِيًّا (72)
وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَيُّ الْفَرِيقَيْنِ خَيْرٌ مَقاماً وَ أَحْسَنُ نَدِيًّا (73) وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْياً (74) قُلْ مَنْ كانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا حَتَّى إِذا رَأَوْا ما يُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذابَ وَ إِمَّا السَّاعَةَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً (75)
تفسير هدايت، ج‏7، ص: 71
آخرت صورت كوچك شده‏اى از دنياست، از اعمال و خيالات و افكار آن. قرآن كريم هنگامى كه صحنه‏هاى آخرت را براى ما به نمايش مى‏گذارد به حقايقى كه آن صحنه‏ها را مى‏سازند اشاره مى‏كند تا آدمى بتواند دريابد كه چگونه اعمال او در دنيا به موجود زنده‏اى در آخرت تحول مى‏يابد.
قرآن در اين صحنه هولناك براى ما بيان مى‏دارد كه چگونه علاقاتى كه در                        تفسير هدايت، ج‏7، ص: 72
اين دنيا هست تطور و دگرگونى مى‏يابند و در آخرت شكل مى‏گيرند و در آنجا چيز ديگرى مى‏شوند و سرانجام راه انسان را يا به جهنم مى‏گشايند و يا به بهشت.
كسى را كه در اين دنيا پيروى مى‏كنى و از فرمانهاى او اطاعت مى‏نمايى پيشواى تو مى‏شود و تو را به بهشت راه مى‏نمايد يا به دوزخ. قرآن در اين آيات درباره اين كسانى كه مردم را به آتش مى‏كشانند سخن مى‏گويد.
آن گاه جنبه ديگر قضيه را بيان مى‏دارد، از اين قرار كه دنيا را هم خير است و هم شر، هم صلاح است و هم فساد. خير و صلاح در آخرت به بهشت و نعمتهاى بهشتى تحول مى‏يابند و شر و فساد به عذاب شديد. هر كس در دنيا از شر و فساد بپرهيزد و با آن كه گرد بر گرد او را گرفته‏اند از آنها دورى گزيند در آخرت به آتش جهنم داخل مى‏شود ولى به سرعت از آن بيرون مى‏آيد.
قرآن براى ما حقيقتى را توضيح مى‏دهد و مى‏گويد: مردم همه به آتش جهنم داخل مى‏شوند زيرا همه در دنيا به نحوى با شر و فساد نزديك بوده‏اند. پس بايد با نتايج آنها هم نزديك بوده باشند ولى كسانى كه در عين نزديكى به شر و فساد در آنها غرقه نشده‏اند مى‏توانند خود را از عذاب جهنم برهانند.
تصور كنيد كارهاى زشتى را كه كسى در دنيا مرتكب شده مثلا آزردن ديگران به زبان يا به قلم و يا به عمل خود. اينگونه اعمال او در آخرت به صورت مارى در مى‏آيند به بزرگى اعمالى كه مرتكب شده. زمانى كه انسان در روز قيامت بخواهد از پل صراط بگذرد تا به بهشت رود هنگام عبور از پل با اين مار برخورد مى‏كند.
گاه اين فكر به سر بعضى از مردم مى‏آيد كه نعمتى كه خدا در اين جهان به آنها ارزانى داشته دليل اين است كه آنها به خدا نزديك هستند. اگر خدا آنها را دوست نمى‏داشت آن قدرت و توان را به آنان عطا نمى‏كرد.
بسيارى از آيات قرآنى اين فكر را نفى مى‏كنند و مى‏گويند كه هرگز چنين نيست. نعمتهايى كه در دنيا خدا به بندگان خود مى‏دهد گاه به سبب خشنودى او از آنهاست و گاه به سبب خشمى است كه به آنها دارد. به كسى كه كفر مى‏ورزد و                        تفسير هدايت، ج‏7، ص: 73
ستم مى‏كند نعمت بسيار مى‏دهد تا او را بيازمايد و اندك اندك فرو گيرد. آن گاه يا عذاب دنيا را به او بچشاند يا عذاب آخرت را.
[68] خداى سبحان انسان را به تنهايى در روز قيامت به بازخواست احضار نمى‏كند بلكه شياطين او هم با او همراه‏اند شياطينى كه انسان را اغوا مى‏كنند و گمراه مى‏نمايند در آخرت در تعذيب او شركت دارند. انسان گناهكار فريبخورده از شيطان او را در مقابل خود مى‏بيند كه بر تن و پشت گردنش مى‏زند. شيطانى را كه در قلب اوست و او را به پيروى از شهوات وامى‏دارد در اين جهان مشاهده نمى‏كند ولى همين شيطان در روز قيامت با صورتى زشت در برابر او آشكار مى‏شود. اولين كارى كه آن ملعون مى‏كند اين است كه به صورت او تف مى‏اندازد و مى‏گويد كه آن روز كه از ما پيروى مى‏كردى مرتكب چه كار زشتى مى‏شدى. چه راه بدى را در پيش گرفته بودى. آن گناهكار مى‏گويد به پاداش اين كه به سخن تو گوش مى‏دادم اكنون مرا از آتش برهان آن ملعون مى‏گويد بگذار تا نخست خود را نجات دهم.
بنا بر اين روابط گناه آلود ما با شيطانها (چه شيطان جنى و چه انسى) در اين دنيا هم چنان ادامه مى‏يابد تا عرصه آخرت. اگر در اين دنيا از گناهان خود توبه نكنيم اين شيطانها در آخرت با ما قرين خواهند شد:
فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطِينَ به پروردگارت سوگند آنها را با شيطانها گرد آوريم.»
يعنى با شيطانها محشور مى‏كنيم، زيرا در دنيا پيروان آنها بوده‏اند.
ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا آن گاه همه را در اطراف جهنم به زانو مى‏نشانيم.»
مردم به زانو مى‏نشينند، زيرا نمى‏توانند روى پاهاى خود بايستند، از شدت خوف. از سوى ديگر به علت ازدحام مردم، نمى‏توانند روى زمين دراز بكشند يا به گونه‏اى راحت‏تر بنشينند. و اين خود براى آنها عذاب ديگرى است.                        تفسير هدايت، ج‏7، ص: 74
[69] ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ كُلِّ شِيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ عِتِيًّا آن گاه از هر گروه كسانى را كه در برابر خداى رحمان بيشتر سركشى كرده‏اند جدا مى‏كنيم.»
در روز قيامت خدا به پيشواى مجرمان اشارت مى‏كند و او را به كنارى مى‏كشد تا پيشواى پيروان خود به سوى آتش باشد.
[70] ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِينَ هُمْ أَوْلى‏ بِها صِلِيًّا و ما آنهايى را كه سزاوارتر به داخل شدن در آتش باشند بهتر مى‏شناسيم.»
چه كسانى سزاوارتر از ديگران به دخول در آتش جهنم هستند؟ پيشوايان گمراه كننده و راهنمايان نظامهاى فاسد. اينان نخستين گروهند كه به آتش مى‏روند. و از پى آنها پيروانشان بر حسب نزديكى به ايشان رهسپار جهنم مى‏شوند.
مثلا اول پادشاه به جهنم مى‏رود و پس از او نخست‏وزير، سپس وزيران و پس از آنها كارمندان. آرى، بر حسب درجاتى كه در پيروى امام يا پيشواى ظالم داشته‏اند در روز قيامت روانه دوزخ مى‏شوند ...
[71] وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها هيچ يك از شما نيست كه وارد جهنم نشود.»
يك يك شما به جهنم داخل خواهد شد.
كانَ عَلى‏ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا اين حكمى است حتمى از جانب پروردگار تو.»
اين حتم در اراده و عمل خداست. هم چنان كه انسان به اين دنيا مى‏آيد تا در آنجا امتحان بدهد به همين نحو در آخرت داخل در آتش مى‏شود. پس بايد در اين جهان كارى كند كه در آن جهان درنگ او را در آتش هر چه كمتر سازد. در حديثى از عبد اللَّه بن مسعود روايت شده كه رسول اللَّه (ص) گفت:
«مردم به آتش داخل مى‏شوند و از آن بيرون مى‏آيند برخى به سرعت درخشيدن برق و برخى چون وزش باد و برخى چون تاخت اسب ... و برخى چون                        تفسير هدايت، ج‏7، ص: 75
كسى كه مى‏دود و برخى هم چون كسى كه به آهستگى قدم مى‏زند». «4»
و نيز در حديث از رسول اللَّه (ص) آمده است كه:
«در روز قيامت آتش به مؤمن مى‏گويد: اى مؤمن بگذر كه پرتو وجود تو شرار مرا خاموش كرد.» «5»
[72] ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيها جِثِيًّا آن گاه پرهيزگاران را نجات دهيم و ستمكاران را هم چنان به زانو نشسته در آنجا وامى‏گذاريم.»
ستمكاران هم چنان روى زانوهاى خود مى‏نشينند تا عذاب خدا را بچشند زيرا آنان به خود ستم كردند و در اين دنيا از آتش جهنم پرهيز نكردند.
رسول اللَّه (ص) در خطبه‏اى كه پيش از ماه رمضان ايراد كرد گفت:
«از خدا پروا كنيد هر چند به قدر نصف خرما باشد».
در واقع همان نصف خرمايى كه انسان به ديگرى مى‏بخشد بسا سبب رهايى او از آتش جهنم مى‏شود. به عبارت ديگر همه اعمال خيرى كه انسان در اين دنيا به جاى مى‏آورد راهتوشه اوست براى بيرون آمدنش از جهنم.
مقياسهاى مادى
[73] وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَيُّ الْفَرِيقَيْنِ خَيْرٌ مَقاماً وَ أَحْسَنُ نَدِيًّا چون آيات روشنگر ما را بر آنان بخوانند، كافران به مؤمنان مى‏گويند كدام يك از دو فرقه را جايگاه بهتر و محفل نيكوتر است.»
در اينجا قرآن مسئله معنوى ديگرى را بررسى مى‏كند و آن مسئله سنجش
4- نور الثقلين ص 353.
5- نور الثقلين ص 354. [.....]
حقايق است به وسيله ماديات. آيه‏اى از قرآن بر شخصى خوانده مى‏شود ولى او به آن آيه گوش فرا نمى‏دهد. هر چند اين آيه از آسمان نازل شده باشد ولى چون كسى كه آن را تلاوت مى‏كند مرد فقيرى است، با خود مى‏گويد: چگونه به سخن چنين كسى گوش فرا دهم. بايد بدانى كه تو به سخن آن فقير گوش نمى‏دهى بلكه به كلام خداست كه گوش مى‏سپارى. چنين كسى مى‏خواهد حقايق را به ترازوى ماديات بسنجد و مى‏گويد: كداميك از اين دو فرقه را جايگاه بهتر و محفل نيكوتر است.
[74] وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْياً پيش از آنها چه بسا مردمى را به هلاكت رسانده‏ايم كه از حيث اثاث و منظر بهتر از آنها بوده‏اند.»
ما بسيارى از امتهاى پيشين را به هلاكت رسانيديم با آن كه هم از حيث آلات و اثاث مادى بهره‏مند بودند و هم ظاهرى پر شكوه داشتند ولى نه درباره امور مى‏انديشيدند و نه به ديده عبرت مى‏نگريستند.
بايد حقايق را با خود حقايق مقايسه كرد نه با داراييها و تملكات مادى. اين ظواهر آراسته و پر شكوه دليل آن نيست كه خدا هم از صاحبان آنها خشنود است و از اعمالشان راضى است.
[75] قُلْ مَنْ كانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا «بگو هر كس كه در ضلالت باشد، خداى رحمان او را به فزونى مدد مى‏رساند.»
خداوند به گمراهى شخص گمراه بدين گونه مدد مى‏رساند كه او را نعمت مى‏دهد تا او آرزوى بازگشت به هدايت را از دست بدهد. در آن هنگام است كه او را به ناگهان فرو مى‏گيرد.
حَتَّى إِذا رَأَوْا ما يُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذابَ وَ إِمَّا السَّاعَةَ «تا آن گاه كه آنچه را به او وعده داده شده است بنگرد: يا عذاب يا قيامت.»
عذاب يا عذاب دردناك دنياست يا عذاب دردناك آخرت است.
فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً آن گاه خواهند دانست كه چه كسى را جايگاه بدتر و سپاه ناتوانتر است.»
آرى در چنين حالى است كه در مى‏يابند كه اموال و اولادشان هيچ سودشان نكند. همچنين ياران و لشكريان و مردانشان به حالشان فايده‏اى نبخشد. تا ساعت آشوب فرا رسد. يا در دنيا گرفتار پنجه قهر زحمتكشان مى‏شوند يا مى‏ميرند و به آتش جهنم مى‏افتند. در چنين حالى است كه مى‏فهمند عاقبت فريفته شدن به زخارف دنيا چيست؟.
خداى تعالى در همان حال كه بر ضلالت ستمكاران مى‏افزايد به هدايت هدايت يافتگان هم مى‏افزايد. فرق ميان اين دو فرقه در همين است. پس هر گاه راه هدايت را بيابى خداوند نيز تو را در طى اين طريق يارى مى‏رساند. اما انسان گمراه، خداوند به شهرت و اموال و ياران او مى‏افزايد تا روز معين كه روز گرفتار آمدن است فرا رسد.
أَلَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّيَاطِينَ عَلَى الْكَافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا ﴿٨٣﴾ فَلَا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ ۖ إِنَّمَا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا ﴿٨٤﴾
آیا ندیدی که ما شیاطین را بسوی کافران فرستادیم تا آنان را شدیداً تحریک کنند؟!پس درباره آنان شتاب مکن؛ ما آنها (و اعمالشان) را به دقت شماره میکنیم!
تفسیر:
كيفر كافران
[83] أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا آيا نديده‏اى كه شياطين را به سوى كافران فرستاديم تا آنها را برانگيزند.»
شيطانها كافران را به سوى عذاب مى‏رانند. آنجا كه هر چه هست بدبختى و شقاوت است. آرى شيطانها با كافران چنين مى‏كنند. ولى خدا به بندگانش ستم روا نمى‏دارد پس شيطانها را بر مؤمن مخلصى كه از آغاز به راه هدايت رفته برنمى‏گمارد. شيطان هر چه بخواهد به مؤمن زيان و آزار برساند نمى‏تواند. اما انسانى كه از آغاز به خدا كافر شده و چنگ به ريسمان هدايت او نزده است، او را محورى كه بر گرد آن بگردد نيست و پايه ثابتى كه بر آن متكى باشد ندارد. پس خدا شيطانى را به سوى او مى‏فرستد تا او را به آتش براند. آتش در آخرت و عذاب در دنيا. اين آيه شاهدى است براى آيه پيشين. شيطان همانا حاكمان ستمگر و دار و دسته‏هاى كافر و ابليس و لشكريان او هستند. اينان همواره مريدان و پيروان خود را از پى خود مى‏كشند تا در آتش سرنگونشان كنند.
[84] فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ پس بر تو بر آنان شتاب مكن.»
يعنى تو در كيفر آنان شتاب منماى اينان كه در طريق باطل قدم نهاده‏اند به زودى شيطان به سوى سرنوشت محتومشان مى‏برد. در حديث آمده است كه اين آيه در حق كسانى نازل شده كه زكاة نمى‏دهند و انفاق نمى‏كنند خداى تعالى بر چنين كسان سلطانى يا شيطانى مى‏گمارد و او آنچه را كه بايد در راه خدا انفاق كند به آنها مى‏دهد و به عذاب خدا گرفتار مى‏آيد. « نور الثقلين.»
إِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا ما روزهايشان را به دقت مى‏شماريم.»
هر گامى كه برمى‏دارند و هر عملى كه مى‏كنند به عذابى تبديل مى‏شود.
خدا حساب آنها را نگاه مى‏دارد زيرا بر هر كس ملكى موكل است كه حركات و سكناتش را به دقت مى‏نويسد آن سان كه حتى ذره‏اى از قلم نمى‏افتد و اين موكل كه آن را «رقيب» مى‏گويند نه خسته مى‏شود و نه از كار ملول و نه مرتكب خطا و اشتباه مى‏شود. چه بسا عذاب آخرت زمانى دراز را در بر گيرد، حتى ميليونها سال تا ذره ذره اعمال او در اين دنيا كيفر داده شود.
هر كارى كه بدان مى‏پردازيد هر چه هم كوچك باشد به عقربى مبدّل خواهد شد كه در روز رستاخيز خواهد گزيدتان، خواه به اين پديده ايمان داشته باشيد يا خير، ضرورى نيست ايمان داشته باشيد اين را كه مى‏خوريد زهرى كشنده است تا آن براى شما زيان داشته باشد. آيا اگر قرصى را بگيريد و بخوريد و گمان كنيد تكّه قندى است در حالى كه زهرى كشنده است آيا اين تأثير سم را از شما دور مى‏كند؟ هرگز ...
در آن زمان كه به خدمت ظالم قيام كرده‏اى و پنداشته‏اى كه مرتكب خطايى نشده‏اى در همان حال جرايم تو را كه همان نفس كشيدن تو است مى‏نويسند اين تقدير خداى تعالى است و واجب است كه تو در برابر تقدير خداوندى خاضع باشى.
كسى كه بخواهد خود را برهاند بايد فورا توبه كند كه چون مرگش فرا رسد يا قيامت در رسد ديگر توبه‏اش پذيرفته نخواهد شد. در حديث در تفسير اين آيه آمده است كه:
«مرا گفت: چه دارى؟ گفتم: شمار روزها را. گفت: پدر و مادرت شمار روزها را دارند تو بايد شمار نفسها را داشته باشى».
سوره طه
وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا ﴿١١٥﴾ وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ ﴿١١٦﴾ فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَـٰذَا عَدُوٌّ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَىٰ ﴿١١٧﴾ إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَىٰ ﴿١١٨﴾ وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا وَلَا تَضْحَىٰ ﴿١١٩﴾ فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ ﴿١٢٠﴾ فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ ۚ وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ ﴿١٢١﴾ ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَىٰ ﴿١٢٢﴾ قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلَا يَضِلُّ وَلَا يَشْقَىٰ ﴿١٢٣﴾

پیش از این، از آدم پیمان گرفته بودیم؛ امّا او فراموش کرد؛ و عزم استواری برای او نیافتیم! و به یاد آور هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید!» همگی سجده کردند؛ جز ابلیس که سرباز زد (و سجده نکرد)! پس گفتیم: «ای آدم! این (ابلیس) دشمن تو و (دشمن) همسر توست! مبادا شما را از بهشت بیرون کند؛ که به زحمت و رنج خواهی افتاد! و در آن تشنه نمی‌شوی، و حرارت آفتاب آزارت نمی‌دهد!» ولی شیطان او را وسوسه کرد و گفت: «ای آدم! آیا می‌خواهی تو را به درخت زندگی جاوید، و ملکی بی‌زوال راهنمایی کنم؟!»سرانجام هر دو از آن خوردند، (و لباس بهشتیشان فرو ریخت،) و عورتشان آشکار گشت و برای پوشاندن خود، از برگهای (درختان) بهشتی جامه دوختند! (آری) آدم پروردگارش را نافرمانی کرد، و از پاداش او محروم شد! سپس پروردگارش او را برگزید، و توبه‌اش را پذیرفت، و هدایتش نمود. (خداوند) فرمود: «هر دو از آن (بهشت) فرود آیید، در حالی که دشمن یکدیگر خواهید بود! ولی هرگاه هدایت من به سراغ شما آید، هر کس از هدایت من پیروی کند، نه گمراه می‌شود، و نه در رنج خواهد بود!
تفسیر:
[115] وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ و ما پيش از اين با آدم پيمان بستيم ولى فراموش كرد.»
خداى سبحان هدف قرآن را معين كرد: تقوى و تذكر. سپس براى بيان اين دو هدف داستان آدم را ذكر كرد. آن گاه كه او را از آن درخت نهى كرد و از شيطان بر حذر داشت و گفت كه شيطان او را از بهشت بيرون مى‏راند ولى آدم از شيطان پرهيز نكرد و تذكر الهى را به گوش نگرفت.
از عبارت «فراموش كرد» معلوم مى‏شود كه عصيان آدم عمدى نبوده است.
قسمت ديگر آيه دليل بر اين است كه آدم نتوانست شكيبايى كند.
وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً و شكيبايش نيافتيم.»
در تفسير اين آيه گفته‏اند كه:
اولا: آدم عهد الهى را از ياد برد ولى خطايى كه كرد از روى قصد نبود.
دوم: آدم از صاحبان عزم نبود. پيامبران اولو العزم پنج تن هستند: نوح، ابراهيم، موسى و عيسى و محمد (ص) و از اين آيه بر مى‏آيد كه اراده يا عزم مانع غفلت و نسيان مى‏شود. «و اين در صورتى است كه عزم را در متن آيه به معنى اراده بگيريم نه شكيبايى».
[116] وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى‏ و آن گاه كه به فرشتگان گفتيم: آدم را سجده كنيد، همه جز ابليس كه سرپيچى كرد سجده كردند.»
سجود ملائكه موكل به طبيعت در برابر انسان به اين معنى است كه خدا طبيعت را مسخر انسان كرده است. آرى ابليس موكل به نفس امّاره مى‏ماند كه هيچگاه در برابر خدا سجده نمى‏كند مگر آن كه انسان او را به سجده مجبور نمايد.
[117] فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى‏ گفتيم: اى آدم اين دشمن تو و همسر تو است. شما را از بهشت بيرون نكند كه نگونبخت شوى.»
خداى تعالى براى آدم و زوجه‏اش بيان نمود كه شيطان دشمن آنهاست و براى اخراج آنها از بهشت سعى مى‏كند. از اين آيه چند نكته استفاده مى‏كنيم.
1- انسان بايد دشمن خود ابليس را بشناسد و همواره او را دشمن دارد.
2- ابليس همان قدر كه با مرد دشمن است با زن هم دشمن است. حتى زن بايد بيشتر از مرد از ابليس حذر كند.
3- هدف شيطان گمراه كردن بشر است و كشيدن آنهاست به شقاوت مادى و معنوى وسيله او در اين كار فريب دادن و مكر نمودن و خدعه كردن است.
[118/ 119] إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى‏ وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَ لا تَضْحى‏ كه تو در بهشت نه گرسنه و نه برهنه مانى و نه تشنه مى‏شوى و نه دچار تابش آفتاب.»
اين چهار كه بر شمرد از نعم مادى است كه خداوند در بهشت به وديعت نهاده است و آنها نعمت‏هاى خوردن و لباس پوشيدن و نوشيدن و داشتن مسكن است.
[120] ولى آيا ممكن است كه شيطان انسان را به حال خود رها كند؟ ... هرگز.
فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى‏ شيطان وسوسه‏اش كرد و گفت: اى آدم! آيا تو را به درخت جاويدانى و ملكى زوال ناپذير راه بنمايم؟» از اين آيه چند نكته استفاده مى‏شود:
1- شيطان انسان را وسوسه مى‏كند و غرائز سركوفته و خاموش شده را بر مى‏انگيزد، تا بتواند تخم شبهات را در دلها بيفشاند. بر ماست كه اين كيد او را بشناسيم تا مباد به دام او بيفتيم.                       
2- آدم نخستين كسى بود كه در دام شيطان افتاد ولى او از روى عمد مرتكب گناه نشد بلكه شيطان سبب شد كه امر پروردگارش را فراموش كند و شيطان به دروغ به خدا سوگند خورد كه خدا او را از خوردن آن درخت نهى نكرده است.
آدم هنوز نمى‏دانست كه ممكن است كسى پيدا بشود كه خدا را به دروغ سوگند بخورد، و نيز شيطان او را در اشتباه انداخت كه خدا او را از هر درخت گندمى نهى نكرده، بلكه او را از نوع خاصى از آن درخت منع كرده است. در اينجا شيطان از اين نقطه ضعف انسان استفاده كرد، كه با جزئى توجيهى از زير بار مسئوليت شانه خالى مى‏كند.
3- غريزه سرورى و حب خلود دو غريزه ريشه دار در اعماق وجود انسان هستند. با آن كه خداى تعالى آدم را در بهشت جاى داد، آنها هنوز نمى‏دانستند كه مدت درنگشان در بهشت تا چه زمان خواهد بود. شيطان نيز از اين نقطه ضعف سوء استفاده كرد ولى خوردن از ميوه آن درخت همان بود و به جاى جاويد ماندن در بهشت، به زمين فرو فرستاده شدن همان.
شيطان بر طبق عادت خويش از راه غرايز انسان را منحرف مى‏كند، زيرا اگر انسان از غرايز خود استفاده صحيح كند سبب عروج و اعتلاى او مى‏شوند و اگر از جنبه منفى استفاده كند باعث سقوط و هبوط او مى‏گردد.
شيطان هنگامى كه بشر را وسوسه مى‏كند در چشم او آشكار نمى‏شود بلكه به صورت اوهام و خيالات به نزد او مى‏آيد.
[121] فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ از آن درخت خوردند و شرمگاهشان در نظرشان پديدار گرديد و هم چنان برگ درختان بهشت بر آنها مى‏چسبانيدند.»
نتيجه گناهكارى‏شان همان پديدار شدن شرمگاهشان بود در حالى كه خداوند بر آنها لباس پوشانيده بود.
وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏ آدم در پروردگار خويش عاصى شد و راه گم كرد.»
عصيان آدم ارتكاب خطا بود يا ترك هدايت و در نتيجه گمگشتگى و رفتن به سراى نگونبختى و شقاوت.
[122] ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى‏ سپس پروردگارش او را برگزيد و توبه‏اش را بپذيرفت و هدايتش كرد.»
از اين آيه برمى‏آيد كه شقاوت و سعادت انسان به دست خود اوست و هر گاه كه در دام شيطان بيفتد و به نابودى نزديك گردد اگر به هوش آيد و توبه كند و از راه منحرف، خويشتن را به يك سو كشد به معراج فضيلت عروج خواهد كرد.
سخن آخر آن كه شيطان به اغواى بشر تا زمانى قادر است كه انسان به خود مغرور است و به خداى خود از شر ابليس و خدعه‏ها و دامهاى او پناه نمى‏برد.
آدم از آن رو در دام شيطان افتاد كه به خود اعتماد داشت ما نيز بايد به ابعاد خطر وجودى شيطان آگاه شويم و همواره از شر او به خدا پناه بريم.
من در اينجا تكرار مى‏كنم: به خداى توانا پناه مى‏بريم از شيطان گمراه كننده. در حديث آمده است كه ابو جعفر (ع) گفت:
(خدا به آدم و حوا گفت به اين درختان نزديك نشويد يعنى از آنها مخوريد آدم و حوا هم گفتند: آرى، پروردگار ما نه به اين درختها نزديك مى‏شويم و نه از آنها مى‏خوريم ولى «انشاء اللَّه» نگفتند. خدا نيز در اين جا آنها را به حال خود رها كرد) « نور الثقلين ص 402.»
سوره شعراء
فَكُبْكِبُوا فِيهَا هُمْ وَالْغَاوُونَ ﴿٩٤﴾ وَجُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ ﴿٩٥﴾ قَالُوا وَهُمْ فِيهَا يَخْتَصِمُونَ ﴿٩٦﴾ تَاللَّـهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ ﴿٩٧﴾
در آن هنگام همه آن معبودان با عابدان گمراه به دوزخ افکنده می‌شوند؛و همچنین همگی لشکریان ابلیس! آنها در آنجا در حالی که به مخاصمه برخاسته‌اند می‌گویند: «به خدا سوگند که ما در گمراهی آشکاری بودیم.
تفسیر:
[94] موجهاى پياپى كافران براى افكنده شدن به جهنم كسانى كه گمراه شدند و كسانى كه گمراه كردند فرا مى‏رسد و هيچ كس به يارى آنان بر نمى‏خيزد.
«فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ- پس آنان و گمراهان با هم به رو به دوزخ افكنده مى‏شوند.»
در حالى كه بعضى بر روى بعضى ديگر فرو مى‏افتند.
چنان مى‏نمايد كه اينان تشكيل يافته از سه گروهند، كه يكى از آنان توده مردم است، و ديگر طاغوتان، و سوم كسانى كه به تأييد اين طاغوتان پرداخته بودند.
در حديثى مأثور از امام باقر- عليه السلام- آمده است كه گفت:
«آنان كسانى هستند كه عدل را به زبان توصيف مى‏كنند، و سپس چيز ديگرى مخالف با آن را به جاى آن قرار مى‏دهند». « نور الثقلين، ج 4، ص 59.»
[95] «وَ جُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ- و همه سپاهيان ابليس.»
اين گروه- چنان معلوم مى‏شود- آن كسانند كه طاغوت را تأييد مى‏كردند، و بنا بر اين كسانى نيز كه به آتش افكنده مى‏شوند به سه گروه تقسيم مى‏شوند: پيروان ابليس از ميان توده مردم، و كسانى از آنان كه به فرمانروايى رسيدند، و كسانى كه همچون سپاهيان ابليس به يارى فرمانروايان پرداختند.
[96] و در روز حسرت علاقه و پيوند ميان فرمانروايان و فرمانبران گسيخته مى‏شود، بلكه آنان را چنان مى‏يابيم كه به ملامت و نكوهش يكديگر پرداخته‏اند.
«قالُوا وَ هُمْ فِيها يَخْتَصِمُونَ- با يكديگر به مخاصمه برخاسته‏اند و مى‏گويند.»
[97] «تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ- به خداى سوگند كه ما در گمراهى آشكار بوديم.»
«إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ- در آن هنگام كه شما را با پروردگار جهانيان برابر مى‏گرفتيم.»
به دامنه گمراهى خود از حق و دورى از صواب و صلاح اعتراف كردند، از آن جهت كه كسانى امثال خود را با پروردگار جهانيان برابر شمردند.
[99] ولى آيا چه كس مسئول اين گمراهى ايشان است؟ هر كس بوده باشد، جرم و گناه بزرگى در حق آنان مرتكب شده است.
«وَ ما أَضَلَّنا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ- و گمراه نكردند ما را مگر گناهكاران و مجرمان.»
مفسران درباره لفظ «مجرم» اختلاف كرده‏اند و آنان را طاغوتان يا شياطين يا كافران گذشته دانسته‏اند كه ديگران را به گمراهى دعوت كرده بودند.»
حقيقت آن است كه چنين وصفى بر همه اينان قابل تطبيق است، ولى شايسته‏ترين آنان به اين صفت آن دسته از مدعيان داشتن دين و علم‏اند كه به گمراه كردن مردمان اشتغال دارند.
[100] و آيا امروز آن مجرمان كجايند؟! «فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ- پس ما هيچ شفاعتگرى نداريم.»
[101] «وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ- و نه دوستى مهربان.»
پس هيچ يك از آن مجرمان شفاعت يكديگر نخواهند كرد، و حتى صميميترين دوستيها در آن روز هيچ سودى ندارد.
آرى ... بعضى از مؤمنان از بعضى ديگر شفاعت مى‏كنند، چنان كه دربعضى از نصوص آشكارا به اين مطلب اشاره شده است.
پس پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- براى امت خود شفاعت مى‏كند، و امامان- عليهم السلام- به شفاعت كردن از شيعيان خود مى‏پردازند، و بعضى از مؤمنان به شفاعت كردن از بعضى ديگر برمى‏خيزند.
در حديثى از أبان بن تغلب آمده است كه گفت: از ابو عبد اللَّه- عليه السلام- شنيدم كه مى‏گفت:
«مؤمن در روز قيامت از اهل خانه خود شفاعت مى‏كند و چون نوبت به خدمتگزار خانه‏اش مى‏رسد، انگشت سبّابه خود را بلند مى‏كند و مى‏گويد:
پروردگارا! اين خادمك من است كه مرا از سرما و گرما محفوظ مى‏داشت، و آن گاه به شفاعت از وى اقدام مى‏كند». « بحار الأنوار، ج 8، ص 61.»
[102] سپس حسرت و ندامت پيوندهاى دلهاشان را قطع مى‏كند كه، با آنها، اگر فرصتى ديگر در اختيار داشتند مؤمن مى‏شدند.
«فَلَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً- اگر فرصت بازگشت به دنيا مى‏داشتيم.»
به آن بازگشتيم.
«فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ- و از ايمان آورندگان مى‏بوديم.»
[103] «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ- هر آينه در اين آيتى است، و بيشتر آنان مؤمن نبوده‏اند.»
در صورتى كه آيات فراوان در برابرشان وجود داشت.
[104] «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ- و پروردگارت توانا و مهربان است.»
و اين حقيقتى است كه از همه اين داستانهايى كه پروردگارمان براى ما در سورة الشعراء آورده بر ما الهام مى‏شود. هدايت است و نور. پروردگار صاحب قدرت و عزيز تو با نيرو كافران را مورد مؤاخذه قرار مى‏دهد، و او رحيم و مهربان
است و با فضل و منت خويش به مؤمنان يارى مى‏رساند.
سوره حج
وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّـهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَّرِيدٍ ﴿٣﴾ كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَيَهْدِيهِ إِلَىٰ عَذَابِ السَّعِيرِ ﴿٤﴾
گروهی از مردم، بدون هیچ علم و دانشی، به مجادله درباره خدا برمی‌خیزند؛ و از هر شیطان سرکشی پیروی می‌کنند. بر او نوشته شده که هر کس ولایتش را بر گردن نهد، بطور مسلّم گمراهش می‌سازد، و به آتش سوزان راهنماییش می‌کند!
تفسیر:
[3] «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ- بعضى از مردم، بى‏هيچ دانشى درباره خدا مجادله مى‏كنند ...»
و اين گفته «يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ» يعنى بدون انديشه در اين كه او خدايى است كه بايد خواه و ناخواه از او فرمان برد و اطاعتش كرد.
جدال به باطل همانا شاهد و گواهى است بر حالت استقرار دروغين، كه دارنده آن حالت حاضر نمى‏شود از آن دگرگون شود، چه مى‏پندارد كه تغيير آن وضع پايه زندگى او را درهم مى‏ريزد يا با عزّت شخصى او مخالف است. در حالى كه احساس زلزله روز قيامت مؤمنان را قادر مى‏سازد كه در پرتو خرد و وحى و استقبال از حقايق جديد، بدون تعصّب و عزّت جويى از گناه و باطل، به افكار و انديشه‏هاى خود مراجعه كنند و از افكار باطل بازگردند و دست بشويند.
كافران هنگامى كه به افكار باطل خود تكيه مى‏كنند و از آن عزّت مى‏جويند مى‏پندارند كه از كرامت و حيثيّت خود دفاع و حمايت مى‏كنند در حالى كه با همين تصوّر باطل استقلال فكر و كرامت خود را از دست مى‏دهند زيرا بدين سان از شيطانى سركش پيروى مى‏كنند.
«وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ- و از هر شيطان سركشى پيروى مى‏كنند.»
بدور از هر گونه خير و غوطه‏ور در غرقاب فساد و فاسد سازى.
[4] «كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ- بر شيطان چنين مقرّر شده كه هر كس را كه دوستش بدارد ...»
كسى كه با اراده خويش شيطان را دوست بدارد و او را بر خود مسلّط و حكمروا سازد.
«فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَ يَهْدِيهِ إِلى‏ عَذابِ السَّعِيرِ- گمراه كند و به عذاب آتش سوزانش كشاند.»
محال است كه اين شيطان سركش هادى و رهنماى پيروان خود به خير باشد، زيرا خدا مقدّر فرموده است كه او پيروان خود را گمراه كند، و سرانجام آن هر دو: (تابع و متبوع) همان آتش سوزان دوزخ است.
سوره حج
وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّىٰ أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللَّـهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّـهُ آيَاتِهِ ۗ وَاللَّـهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ﴿٥٢﴾ لِّيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقَاقٍ بَعِيدٍ ﴿٥٣﴾
هیچ پیامبری را پیش از تو نفرستادیم مگر اینکه هرگاه آرزو می‌کرد (و طرحی برای پیشبرد اهداف الهی خود می‌ریخت)، شیطان القائاتی در آن می‌کرد؛ امّا خداوند القائات شیطان را از میان می‌برد، سپس آیات خود را استحکام می‌بخشید؛ و خداوند علیم و حکیم است.
تفسیر:
[52] آيات اين درس ارجمند سه گونه موضعگيرى انسان را در برابر ذكر و ياد خداوند حكيم بررسى مى‏كند:
الف: موضع مبارزه و معاجزه (و تحريف معانى).
ب: موضع تمنّا و آرزوجويى.                    
ج: موضع تسليم.
دو نوع موضعگيرى اوّل هر دو خطاست و افراطى، يكى به راست و ديگرى به چپ، امّا جاده روشن درست و سالم همانا موضعگيرى سوّمى است.
بر انسان واجب است كه خود را بتمامى تسليم حق كند و به شيرين و تلخ و ثواب و عقاب و آسان و دشوار آن ايمان داشته باشد و- در نتيجه- هر گونه باشد خود را با آن تطبيق دهد و هماهنگ سازد.
از مردم كسانى هستند كه با حق مى‏جنگند و با آيات خدا معاجزه مى‏كنند و از طريق تحريف معنى آيات با آنها مى‏ستيزند و مقابله مى‏كنند، و برخى تمنّا و آرزوجويى دارند و حقايق را با خواب و خيال و رؤيا مى‏آميزند، ميان آنچه حق و واقع است و آنچه آرزو مى‏كنند و خيالشان بدان پر مى‏كشد.
شايد رابطه ميان معاجزه و تمنّا آن است كه اين هر دو از تسليم نشدن به حقّ، چنان كه هست، سرچشمه مى‏گيرند ولى از راههاى متفاوت، اهل معاجزه با حق مقابله و ستيزه مى‏كنند و آن را مى‏پوشانند و ناديده مى‏انگارند ولى اهل تمنّا و آرزوجويان روش تحقّق و تجسّم حق را كه كوشش و اجتهاد و جنگ است و سپس پذيرفتن نتايج را رد مى‏كنند.
شايسته نيست كه مؤمن رفته رفته پا به پاى آرزوهايش پيش رود و همراه بادهاى خيال و آرزوجويى به هر سويى برود، حتى انبياء بزرگ و پيامبران گرامى اگر به طبيعت بشرى خويش دستخوش تمنّا و آرزوجويى شوند چنينند، مثلا آرزو كنند كه تمام مردم هدايت شوند، يا ستمگران بى‏درنگ هلاك گردند، يا مردم بدون كوشش و سختى به وفور از تمام نعمتها بهره‏مند و نيكبخت شوند، يا صالحان و نيكوكاران عمر جاودان يابند و مصيبت مرگ بر آنها فرود نيايد يا امثال اين از رؤياهايى از كثرت مهربانى و دلسوزى به مردم و ارزشهاى رسالتى سرچشمه مى‏گيرد ولى شيطان خواسته‏هاى خود را در ميان اين آرزوهايشان مى‏افكند، مگر آن كه خدا ايشان بر كنار و معصوم بدارد و آيات خود را در واقع وجودشان استوار سازد.
بر مؤمنان است كه اين آرزوجوييها را بر حقّى كه در آيات خدا نازل شده  عرضه كنند و خود را ملزم به حقايق موجود در قرآن سازند و بدانند كه خدا دنيا را به عنوان خانه امتحان آفريده نه خانه پاداش تا عذاب كافران را به شتاب و ثواب مؤمنان را به سرعت برساند! و ديگر آن كه هدايت اكراهى بر مردم نيست و براستى خدا جنگ را بر مؤمنان به حكمتى فرض و واجب ساخته است گرچه بعضى از آنان آن را خوش ندارند.
همچنين در احاديث آمده است اضافه حكمت و نه محدّث كه شايد دلالت بر اين باشد كه عالمان ربّانى نيز به نوبه خود از تلقينات شيطان به دورند و به روح ايمان تأييد مى‏شوند.
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ- ما پيش از تو هيچ پيامبر يا نبيّى را نفرستاديم مگر آن كه چون به خواندن آيات مشغول شد شيطان در آرزوى او چيزى افكند ...»
به نظر معنى اين آيه چنين است كه نبىّ و پيامبر و امام سخنگوى تقريبا به تمنّا و آرزومندى نزديك مى‏شوند ولى تمنّا نمى‏كنند، بنا به گفته خداى سبحان كه:
«فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ- و خدا آنچه را كه شيطان افكنده بود نسخ كرد ...»
در دل پيامبر از جهت مقام ضعيف بشرى او در صورتى كه تأييد و يارى خداوند نباشد.
«ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ- سپس خدا آيات خود را استوارى بخشيد ...»
با عصمت و عامل باز دارنده‏اى كه پيامبر را چنان مى‏سازد كه از روى هوا و ميل خود سخن نگويد بلكه مطلبى است كه به او وحى مى‏شود.
«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ- و خدا دانا و حكيم است.»
پس او از لحاظ آگاهى بر قلب بشرى، و افكنده‏هاى شيطان در آن احاطه و آگاهى كامل دارد و خود آنها را از ضمير و ذهن تأييد شدگانى چون نبىّ و رسول و (امام) سخنگوى به حكمت خويش نسخ مى‏كند و مى‏زدايد. اين آيه بزرگترين گواه بر عصمت و بر كنار بودن انبياء و ائمّه هدى از لغزش و گناه است. از اين رو كه خدا نمى‏گذارد شيطان آنان را در دل وسوسه كند، بلكه عزم و آرزو و افكارشان را از تلقينات شيطان بر كنار و معصوم نگه مى‏دارد. اين آيه به ديگر آيات قرآن حكمت آموز در اين زمينه شبيه است، مانند گفته خداى سبحان:
«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ « يوسف/ 22.»- آن زن آهنگ وى كرد. و اگر نه برهان پروردگارش را ديده بود، او نيز آهنگ آن زن مى‏كرد ...»
كه دلالت بر اين دارد كه يوسف- عليه السلام- در معرض نازك كاريهاى شيطان قرار گرفت ولى خدا مستقيما خود او را بر كنار و پاكدامن نگاهداشت، و گفته خداى تعالى است كه:
«وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا- و اگر نه آن بود كه پايداريت داده بوديم، نزديك بود كه اندكى به آنان ميل كنى».
آنجا كه خداوند نگذاشت فشارهاى جاهليّت بر مسير مستقيم پيامبر اثر گذارد.
از نكات غريب اين كه تلفيقات و آميختگيهايى از القائات شيطان پيرامون اين آيه مى‏يابيم.
آنجا كه در يكى از روايات آمده است كه: پيامبر خدا (ص) در يكى از باشگاههاى مكه نشست و سوره النّجم را بر مشركين خواند تا بدين گفته خداى تعالى رسيد: «أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏- آيا لات و عزّا را ديده‏ايد؟ و منات آن بت سوّمى ديگر را؟» و بدان افزود: «و إنهن الغرانيق العلا و إن شفاعتهن لهى التي ترتجى- و آنان بتهاى والايند و شفاعتشان چيزى است كه انتظار مى‏رود» و به خواندن سوره ادامه داد تا به سجده پايان آن رسيد، و خود سجده كرده و مشركان نيز با او سجده كردند و هيچ كس از او جا نماند، آن گاه قريش خرسندى خود را اظهار كردند ...!!!
و در يكى از روايات آمده است كه پيامبر خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- سوره نجم را در نماز مى‏خواند، در حين خواندن او يكى از پشت سر ايشان آيات «غرانيق» را خواند و پيامبر (ص) ناآگاهانه آنها را تكرار كرد، پس اين آيه فرود آمد.
در اين روايت و امثال آن احتمال درست بودن نمى‏رود، زيرا سوره جنّ در مكه نازل شد و سوره حجّ در مدينه، بويژه آن كه پيامبر به علم يقين نيك مى‏دانست كه سوره النّجم كه حاوى سجده واجب است در ضمن نماز خوانده نمى‏شود.
مهم اين است كه اين آيه آمد تا تأكيد كند كه اميد شفاعت اين بتها نمى‏رود، و اين داستان نيز جز خيالاتى بيش نيست كه شيطان القا مى‏كند تا خدا بندگان مؤمن خود را بدانها بيازمايد. و سر تا سر آن جز داستانى نيست نه بيشتر و نه كمتر. زيرا پيامبر بسى فراتر از آن است كه در مهمترين اصل و پايه از ريشه‏هاى رسالت خود به سطح نادانى تنزّل كند. اصلى كه نخستين سنگ بنايى است كه تمامى دين بر آن استوار شده و آن اصل يكتاشناسى و توحيد است. حتى اگر از اين نكته نيز چشم پوشى كنيم كه پيامبران خدا از گناه و خطا و سهو و فراموشى معصوم و بر كنارند و به طبع رسول اللَّه، محمد، خاتم پيامبران- صلّى اللَّه عليه و آله- كه خداى سبحان درباره او مى‏گويد: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏ « النّجم/ 3 و 4.»- سخن از هواى نمى‏گويد نيست اين سخن جز آنچه بدو وحى مى‏شود». وانگهى با توجه به همين آيه كه آن را در همان سوره النّجم مى‏خوانيم كه آن داستان را در پيرامونش پرداخته‏اند، آيا ممكن است تصوّر كنيم كه خدا پيامبرى را براى رسالتش كه توحيد و يكتاپرستى است مى‏فرستد و او اين حقيقت را از ياد مى‏برد و آن را به خرافه شرك تبديل مى‏كند؟
اين حديث را كه ابو بكر الزّار از پيامبر نقل مى‏كند هيچ نمى‏دانيم كه به اسناد پيوسته‏اى كه ياد كردن آن جايز باشد از پيامبر روايت كرده باشند، بلكه جاهليان
كين توز به پيامبر (ص) بسته‏اند، و جاهلانى كه نه پيامبر خدا را مى‏شناسند و نه رسالتهاى الهى را مى‏فهمند آن را باز گو مى‏كنند.
اگر از باب جدل، صحّت اين روايت را فرض كنيم بايد اين سخن از القائات شيطان در دلهاى مشركين باشد كه بدان آيات در افزودند و ميان مردم پخش كردند تا براى مردم شبهه ايجاد كنند، ولى خداوند سبحان- كه وعده داده است قرآن را از بيهوده‏گويى بيهوده‏گويان و تحريف باطل كنندگان حفظ كند- آيات خود را استوار ساخت و تلقينات شيطان را آشكار نمود، و بسيارى از مفسّران همين احتمال را در مورد اين روايت تاريخى ذكر كرده‏اند.
[53] دلهاى مردم بر سه نوع است: سالم، بيمار و سخت. دل سالم را خدا از آنچه شيطان از آرزوهاى خود بدان مى‏افكند بر كنار و معصوم مى‏دارد، در حالى كه دلهاى بيمار و سخت آنچه را شيطان تلقين مى‏كند مى‏پذيرند و اين القائات نسبت بدان دو گروه آزمونى مى‏شود، و بر اين دو گونه دل دشوار است كه از قيد وسوسه‏ها و القائات شيطان رهايى يابند.
«لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ- چنين شود، تا آنچه شيطان در سخن او افكنده براى كسانى كه در قلبهايشان بيمارييى است و نيز سخت دلان آزمايشى باشد ...»
دل بيمار و سخت كدام است؟
شايد بيماريهاى دل همان عقده‏هاى روانى باشد كه در صفات پست همچون حسد و كين توزى و خويشتن بزرگى و نوميدى و رياست دوستى و جدل بناحق درباره خدا ظاهر مى‏شود.
امّا سختى دل همان است كه از تراكم آثار گناهان بر دل حاصل مى‏شود، و بر اثر آن حق را نمى‏پذيرد و از تهديدها و هشدارها نمى‏لرزد و از سرنوشت تبهكاران عبرت نمى‏گيرد و از نشانه‏هاى خدا در آفاق سودى نمى‏جويد.
چگونه تلقينات و القائات شيطان براى صاحبان اين دو گونه دل آزمون و فتنه‏اى است؟                       
زيرا دل بيمار يا سخت همواره در جست و جوى چيزى است كه با آن موافق باشد، از اين رو با سرعت به وسوسه‏هاى شيطان پاسخ مى‏دهد و آنها را مى‏پذيرد، همچون جسم بيمارى كه ميكربها در آن فزونى يافته و دفاع ذاتى آن ضعيف شده و هر گاه ميكربهايى تازه بدان هجوم آورند به آسانى در آن راه مى‏يابند. مقاومت چنين جسمى در برابر بيمارى ضعيف و خطر بيمارى بر آن بسيار شديد است. دل بيمار يا سخت نيز چنين است، براى آن دشوار است كه در برابر تلقينات و شايعه‏هاى شيطانى كه همواره پراكنده مى‏شود و با خواهش نفس حسن قبول مى‏يابد، مقاومت كند.
مثلا، مى‏بينى كه دل جاهليان به دوستدارى «غرانيق العلا- بتهاى والا!» بيمار و مبتلاست، دلهايى كه آثار پرستش بتها در آنها متراكم و انبوه شده و به دوران پيشين بر مى‏گردد كه خود را در برابر بتهاى آرايش شده بر زمين مى‏افكندند و از بانگ سرودها و طبلها مسحور مى‏گشتند و در جشنهاى لهو و لعب به انتظار ميزهاى خوراك و مشروب و مسكرات و همراهى با زيبا رويان مادينه و نرينه كوى و برزن بودند.
آن گاه مى‏بينى كه امروز در مكّه اين شايعه را مى‏پراكنند كه پيامبر اين بتها را ستوده و بالاتر از اين، در برابر آنها بر زمين افتاده و جبين بر خاك سوده است و از نو مشروعيتى بدانها فزوده است. اين شايعه رسوا با شور و شوقى عظيم دهان به دهان مى‏گردد و در نتيجه مادّه اعلاميه‏اى مى‏شود براى كسانى كه مى‏خواهند بر مقام سيّد البشر و مشعل هدايت و پيشواى صالحان محمد بن عبد اللّه پاك پاكيزه پاك شده كه خداوند او را از هر گناهى بر كنار و معصوم داشته،- صلّى اللَّه عليه و على آله المعصومين-، فايق آيند.
بازگويى اين بهتان تا امروز نيز ادامه مى‏يابد و قلمهاى مستشرقان مغرض آن را فرا مى‏گيرد و در پيرامونش خانه‏هاى عنكبوت و تارهاى اوهام و دروغ مى‏تنند.
هر كس به سخنان اين قبيل مستشرقان و محورهاى تأكيد آنها مراجعه كند مى‏بيند كه بيشتر پيرامون اين شايعات دروغ مى‏گردد كه بر دهان كين توزان نسبت به پيامبر (ص) گذشته و سپس، يا به سهو يا از طريق صاحبان دلهاى بيمار كه تظاهر به اسلام مى‏كردند و مى‏خواستند بر اسلام غلبه يابند، مانند بنى اميّه و احزابشان، وارد كتابهاى تاريخ شده است.
با كمال تأسف قلمهاى بعضى مفسّران نيز اين بافته‏هاى دروغين را به نگارش در آورده تا آنجا كه از پيامبر شخصيّتى محدود ساخته و به اين حديث مورد اتّفاق و پشت در پشت از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- توجه نكرده‏اند كه فرمود:
«پس از من سخنان بر بافته بسيار در آورند» و نيز به بر حذر داشتن اصحاب پيامبر، پس از او از پذيرفتن احاديث توجّه نكرده‏اند مگر آن كه دست كم دو شاهد بر آنها گواهى صحّت دهند و توجّه نكرده‏اند كه بعضى راويان را طرد و رد كرد و با درّه زده‏اند زيرا آنها احاديث درست و نادرست را با هم نقل مى‏كرده‏اند.
امامان اهل بيت با اين پديده خطير با حزم و احتياط برخورد كرده‏اند و اصرار بر آن داشتند كه سخن پيامبر و سخنان خود ايشان نيز بر كتاب عرضه و با آن سنجيده شود و محك بخورد. اگر با كتاب خدا سازگار آمد پذيرفته شود و گرنه آنچه را مخالف كتاب است به سينه ديوار بكوبند، و بدين سان توانستند بسيارى از شايعات گمراه كننده را با اين مقياس و محك ارزشمند از ميان ببرند.
«وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ- و ستمكاران در اختلافى بزرگ گرفتارند.»
كسانى كه با ارتكاب نافرمانيها به خويشتن ستم كردند تا دلهايشان بيمار و سخت شد و فتنه شيطان را پذيرا آمد و پاسخ قبول داد بسى از حق به دورند. از اين آيه ارجمند در مى‏يابيم كه: سختى دل مرحله دوّم و بعدى بيمارى آنست، و آنچه سبب بيمارى دل مى‏شود همان ظلم است كه چون فزونى يابد و آشكارا گردد، دل سخت مى‏شود.
سوره نور:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ ۚ وَمَن يَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ ۚ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَـٰكِنَّ اللَّـهَ يُزَكِّي مَن يَشَاءُ ۗ وَاللَّـهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿٢١﴾
ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از گامهای شیطان پیروی نکنید! هر کس پیرو شیطان شود (گمراهش می‌سازد، زیرا) او به فحشا و منکر فرمان می‌دهد! و اگر فضل و رحمت الهی بر شما نبود، هرگز احدی از شما پاک نمی‌شد؛ ولی خداوند هر که را بخواهد تزکیه می‌کند، و خدا شنوا و داناست!
تفسیر:
[21] شيطان اعمّ از نوع جنّى آن كه از آدميزاد موجودى خونريز مى‏سازد يا نوع انسان گونه آن كه بوقها و دامهاى او زندگى امروز ما را انباشته است، يكباره ما را دعوت به كارهاى زشت نمى‏كند، بلكه اندك اندك و گام به گام ما را بدان كجراهه مى‏كشاند، و بر ما واجب است كه از پيروى او در نخستين گامها پرهيز كنيم تا بيشتر و بيشتر در ما طمع نبندد.
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، پاى جاى پاى شيطان مگذاريد ...»
وقتى كه خدا فضل و رحمت خود را بفراوانى به انسان ارزانى داشته پيروى از شيطان براى چيست؟! كسانى كه از گامهاى شيطان پيروى مى‏كنند سعادت و هدايت مردم را محقّق نمى‏سازند. بسيارند كسانى كه خود را براى رسيدن به حكمرانى و سپس اجراى عدالت و آزادى براى مستضعفان نامزد كرده‏اند ولى در گرداب جنايات ترور و كشتار و انتشار فحشا و منكر فرو غلتيده‏اند، و رستگار نشده بلكه فاسدتر از روزگار پيشين خود گشته‏اند. شيطان وابستگان حزب بعث را در عراق به همين شعارها فريفت ولى وقتى آنان به حكومت رسيدند عراق را ويران كردند و خود مورد لعن و نفرين ملّت قرار گرفتند.
براستى سلطه‏اى كه بر اساس دروغ و بهتان پايه گذارى شده باشد، هرگز در راه خدا و خدمت به مستضعفان نبوده و نمى‏باشد. از اين رو قرآن مى‏گويد:
«وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ- و هركه پاى به جاى پاى شيطان گذارد، بداند كه او به فحشا و منكر فرمان مى‏دهد ...»
انسان نبايد گمان كند كه شيطان روزى براى او دلسوزى و خير انديشى خواهد كرد، و شايد مقصود از «لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ- از گامهاى شيطان پيروى مكنيد» پيروى از وسايل و راههاى اوست، پس هدف وسيله را توجيه نمى‏كند، بلكه هدف وسيله مناسب براى رسيدن به مقصود را محدود و معيّن مى‏سازد.
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى‏ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً- و اگر فضل و رحمتى كه خدا بر شما ارزانى داشته است نمى‏بود، هيچ يك از شما هرگز روى پاكى نمى‏ديد ...»
«لولا- اگر نه آن مى‏بود» حرف امتناع براى امتناع و ادات شرط در اين مقطع آيه كريم است «و فضل» مصدرى است نايب از فعل شرط، امّا جواب شرط، گفته خداى تعالى است كه: «ما زكى- روى پاكى را نمى‏ديد».
و شايد اين جواب خود جواب «لولا» در آيه پيشين باشد كه فرمود:
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ- اگر فضل و رحمتى كه خدا به شما ارزانى داشته است نمى‏بود؟ و اگر نه اين بود كه خدا مهربان و بخشاينده است (چه مى‏شد)؟» (جواب اين است كه «هيچ يك از شما هرگز روى پاكى نمى‏ديد».- م). اين آيه به ميزان دشوارى رهايى از دامهاى شيطان اشاره مى‏كند، و از اين رو بر ماست كه هرگز در سايه غرور نياراميم و از خطر استدراج يعنى رفته رفته گرفتار شدن به دامهاى شيطان و پلّه پلّه خزيدن به قعر گناهكارى غافل نمانيم، بلكه به خدا توكّل كنيم و همواره بر حذر و بسيار بيدار و هشيار باشيم.
«وَ لكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ- ولى خدا هر كس را بخواهد پاكيزه مى‏سازد ...»
و اين امر از طريق پيامبران و هدايت و توفيق صورت مى‏گيرد، و با نعمتهايى كه خدا به فراوانى به آنان ارزانى مى‏دارد، آنان را از آرزوهاى شيطان بدورو بى‏نياز مى‏سازد.
«وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ- و خدا شنوا و داناست.»
سوره فرقان
وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا ﴿٢٧﴾ يَا وَيْلَتَىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا ﴿٢٨﴾ لَّقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِي ۗ وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولًا ﴿٢٩﴾
و (به خاطر آور) روزی را که ستمکار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان می‌گزد و می‌گوید: «ای کاش با رسول (خدا) راهی برگزیده بودم! ای وای بر من، کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم! او مرا از یادآوری (حق) گمراه ساخت بعد از آنکه (یاد حق) به سراغ من آمده بود!» و شیطان همیشه خوارکنند* انسان بوده است!
تفسیر: [27] مردم در دنيا به فشارهاى اجتماعى كه بسيارى از آنها را به ترك رسالت الهى وامى‏دارد محكومند.
همانا شيطان انسان را به انحراف مى‏خواند، و بدو وعده يارى مى‏دهد، سپس هنگامى كه وى با سرانجام و نتيجه كار خود روبرو مى‏گردد نخستين كسى است كه از او بيزارى مى‏جويد. امّا شيطان كيست؟
شيطان دو صورت دارد: گاه در نيروهاى پنهانى كه ما را از حق گمراه مى‏سازند مجسّم مى‏شود، و گاه در نيروهاى آشكار و به صورت گوناگون نمودار مى‏گردد، و ممكن است به صورت دوستى باشد كه آرزوها و خواهشها را در درون ما مى‏دمد، يا اجتماع كه آدمى را به سوى رسوم و عادات منحرف مى‏راند، و چه بسا سلطان حاكم، يا تبليغات گمراه كننده و ... و غيره باشد. تمام اينها روز قيامت از انسان بيزارى مى‏جويند.
«وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‏ يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا- روزى كه ستمگر (كافر) دستهاى خود را به دندان مى‏گزد و گويد: اى كاش راهى را كه رسول در پيش گرفته بود، در پيش گرفته بودم.»
هنگامى كه ستمگر مى‏بيند كه بهشت و دوزخ به دست خداست- سبحانه و تعالى- و فرمانبردارى يا نافرمانى نسبت به پيامبر نزد او مقياس ورود هر كس بدان دو جاست، از آنچه نسبت به خدا و رسالت او از وى سرزده پشيمان مى‏شود و آرزو مى‏كند اى كاش از پيامبر و راه حقّ او پيروى كرده بود.
[28] «يا وَيْلَتى‏- واى بر من! ...»
با پشيمانى بسيار به خود مى‏گويد.
«لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلًا- كاش فلان را دوست نمى‏گرفتم.»
دوستى كه او را گمراه كرد، خواه دوستى بد يا سلطانى جورپيشه يا جاذبه‏اى شيطانى، ولى اين همه چه سودى براى او داشتند؟ بدانچه اين دغل دوستان براى او آراستند فريفته و گمراه شد، و رسالت خداى سبحان را رها كرد، در حالى كه بر او واجب بود اگر مى‏خواست از دوزخ برهد و در بهشت مأوى گيرد و بياسايد، از دوستداريهاى شيطانى در دنيا خود را رها كند و دوستى خود را خالصانه براى خدا و كسى كه خدا فرموده است قرار دهد.
[29] «لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِي- با آن كه قرآن براى من نازل شده بود، مرا از پيرويش بازداشت ...»                  
بسيارند كسانى كه از دوستانى بد پيروى مى‏كنند كه مردم را با دعوت به نافرمانيها از كتاب و ذكر خدا باز مى‏دارند، و پيداست كه مسئله دوستان بد آن است كه با قدرى خوش خدمتى انسان را از ياد خدا مشغول و سرگرم مى‏كنند، و از اين رو سزاوار است كه مؤمن از مجالس لهو و لغو و سرگرمى و بيهوده و جلسات وقت گذرانان دورى جويد و در باغهاى بهشت مأوى گيرد كه همانا مجالس دانشمندان و حلقه‏هاى قرآن و مدارس علم و جلسات كار و اقدام در راه خداست.
اين شيطان كه تو را به نافرمانى مى‏خواند در ساعت سختى تو را تنها وا مى‏نهد، و بدين عنوان كه از خداوند پروردگار جهانيان مى‏هراسد تو را وامى‏گذارد، و در حديث آمده است كه شيطان روز قيامت به روى پيروان خود آب دهان مى‏افكند.
«وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولًا- و اين شيطان همواره آدمى را تنها مى‏گذارد.»
براى آن كه پيامبر طرف مقابل ما نباشد
[30] براى آن كه شفيع گرامى، طرف مقابل ما نباشد، و سرور و پيشواى ما كه مهربانترين مردم نسبت به بندگان خداست بر ضدّ ما گواهى ندهد، ناگزير بايد در گلزارهاى قرآن به سر بريم و آن را مونس تنهايى خود و حكمروا بر اجتماع، و داور هنگام مرافعه، و پيشواى طريق، و رهنما به هنگام پياپى آمدن فتنه‏ها و آزمونها قرار دهيم.
در حديث پشت در پشت از امام صادق- عليه السّلام- از پدرانش، از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- آمده است كه گفت:
«هر گاه فتنه‏ها همچون پيمودن شبى تيره بر شما مشتبه شد به قرآن متوسّل شويد، كه قرآن شفيعى است كه شفاعتش را بپذيرند و دشمن ستيزى است كه تصديقش كنند، و هر كس را كه آن را فراروى خود قرار دهد به بهشت رهبرى مى‏كند، و هر كس را كه آن را پشت سر خود نهد به دوزخ مى‏راند، و راهنمايى است كه به بهترين راهها رهنمون است و كتابى است كه در آن تفصيل و بيان و تحصيل وجود دارد». « تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 13.»
سوره نمل
إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ ﴿٢٣﴾ وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّـهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ ﴿٢٤﴾
من زنی را دیدم که بر آنان حکومت می‌کند، و همه چیز در اختیار دارد، و (به خصوص) تخت عظیمی دارد! او و قومش را دیدم که برای غیر خدا -خورشید- سجده می‌کنند؛ و شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آنها را از راه بازداشته؛ و از این رو هدایت نمی‌شوند!»
تفسیر: [23] «إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ- اين مطلب را دريافتم كه زنى بر ايشان پادشاهى مى‏كند.»
«وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ- و همه چيز در اختيار دارد.»
«وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ- و داراى تخت پادشاهى بزرگى است.»
گفته‏اند كه تخت بلقيس ملكه سبأ درازا و پهنا و بلندايى هر يك به اندازه بيست و پنج ذراع داشت، و از طلا ساخته شده بود، و بلقيس دختر شرحبيل با داشتن مجلس شورايى بر مردم حكومت مى‏كرد كه بيش از 313 مرد در آن عضويت داشتند و هر يك از آنها از طرف يكى از قبيله‏ها در آن مجلس نمايندگى داشت.
[24] «وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ- او را و قومش را ديدم كه، به جاى خدا، در برابر خورشيد سجده مى‏كنند.»
مردمان بر دو گروهند: گروهى پس از تفكر كردن درباره امرى به عمل برمى‏خيزند، و گروهى ديگر بدون تفكر و انديشيدن چنين مى‏كنند، و اگر آنان پيش از سجده كردن به خورشيد درباره آن به تفكر پرداخته بودند، راه درست را حتما تشخيص مى‏دادند، ولى آنان به اين كار نپرداختند و تنها به واقعيت موجود يا ميراثى بسنده كردند.
آرى. چنان است كه امام على (ع) گفت:
«و اگر در قدرت عظيم و نعمت جسيم مى‏انديشيدند، به راه راست بازمى‏گشتند، و از عذاب سوزان مى‏ترسيدند، ولى قلبها بيمار است و بصيرتها پريشان و آشفته». « نهج البلاغة، خطبه 184.»
«وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ- و شيطان اعمال ايشان را آراسته بود.»
از راه بهانه آوردن بى‏جا براى گناهكارى و گمراه كردن ايشان.
«فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ- پس آنان را از رسيدن به راه راست بازداشت.»
و چگونه ممكن است كسى كه خود را به شيطان تسليم كرده است، و به نيابت از او مى‏انديشد و برنامه‏ريزى مى‏كند، به هدايت دست يابد؟!
[25] «أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْ‏ءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- چرا براى خدايى سجده نمى‏كنند كه نهفته‏ها را از آسمانها و زمين بيرون مى‏آورد.»
خورشيد نيست كه سبب بيرون آمدن نيروها و انرژيهاى پنهان است تا حق پرستيدن او را داشته باشند.
«وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ- و از آنچه پنهان كرده‏ايد يا آشكار گذاشته‏ايد، آگاه است.»
سوره نمل
عفریت:
قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ ﴿٣٨﴾ قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ ۖ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ ﴿٣٩﴾ قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ۚ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَـٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ ۖ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ ﴿٤٠﴾
(سلیمان) گفت: «ای بزرگان! کدام یک از شما تخت او را برای من می‌آورد پیش از آنکه به حال تسلیم نزد من آیند؟»عفریتی از جنّ گفت: «من آن را نزد تو می‌آورم پیش از آنکه از مجلست برخیزی و من نسبت به این امر، توانا و امینم!» (امّا) کسی که دانشی از کتاب (آسمانی) داشت گفت: «پیش از آنکه چشم بر هم زنی، آن را نزد تو خواهم آورد!» و هنگامی که (سلیمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا دید گفت: «این از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را بجا می‌آورم یا کفران می‌کنم؟! و هر کس شکر کند، به نفع خود شکر می‌کند؛ و هر کس کفران نماید (بزیان خویش نموده است، که) پروردگار من، غنیّ و کریم است!»
تفسیر:
[38] «قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ- به اطرافيان خود گفت: كدام يك از شما تخت او را، پيش از آن كه به حال تسليم به نزد من حاضر شوند، برايم خواهد آورد؟» [39] «قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ- ديوى از پريان (جنّيان) گفت كه: من آن را پيش از اين كه از جايت برخيزى برايت خواهم آورد، و من براى اين كار نيرو و توانايى دارم و امينم.»
مقصودش اين بود كه هنوز چند ساعت متعارف حضور سليمان در مجلس روزانه‏اش به پايان نرسيده، آن را با كمال امانت و بدون آن كه چيزى از گوهرها و آرايشهاى آن تلف شده باشد، در مجلس سليمان حاضر خواهد كرد.
چگونه امكان آن وجود داشت كه يك پرى بتواند آن تخت بزرگ را در ظرف مدت چند ساعت از يمن به فلسطين انتقال دهد؟! اين چيزى است كه قرآن درباره آن سخن نگفته است، و بهتر آن است كه پس از ايمان اجمالى به آن داشتن به سبب آن كه دليلى بر محال بودن آن وجود ندارد، در اين باره سخن نگوييم.
[40] «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ- كسى كه در نزد او دانشى از كتاب وجود داشت گفت كه: من آن را پيش از آن كه مژگانت را برگردانى برايت خواهم آورد.»
مقصود از كتاب در اين جا لوح محفوظ در نزد خداوند سبحانه و تعالى است، و بلا فاصله با اسم اعظم خدا آن را در برابر سليمان حاضر كرد و در حديثى مأثور از امام باقر عليه السلام آمده است كه گفت:
«آصف بن برخيا به سليمان (ع) گفت: دو چشمت را تا مى‏توانى به يك طرف بگردان، و چون او چشمانش را چنان گرداند كه متوجه يمن شد، تخت در جاى خود در مأرب به زمين فرو رفت و، به قدرت خداوند متعال، پيش از آن كه سليمان براى ديد چشم خود را تغيير دهد، در مجلس سليمان در شام از زمين بيرون آمد». نور الثقلين، ج 4، ص 87.»

اينك جاى اين سؤال باقى مى‏ماند كه: آيا سليمان داناتر بود يا وزيرش آصف بن برخيا؟ و امام هادى (ع) در حديث زير پاسخ آن را داده است:
عيّاشى در تفسير خود گفته است: موسى بن محمد بن علىّ بن موسى با يحيى بن أكثم رو به رو شد و اين يك درباره مطلبى از او پرسش كرد، و سپس موسى بر برادرش على بن محمد عليهما السلام وارد شد و ميان ايشان مواعظ و اندرزهايى مبادله شد كه به فرمانبردارى موسى از على انجاميد، و آن گاه موسى به او گفت: فدايت شوم، ابن أكثم از من پرسشهايى كرد تا رأى خودم را درباره آنها بيان كنم، و على خنديد و سپس گفت كه: آيا چنين كردى؟ و من گفتم: نه، گفت: براى چه؟ گفتم: بدان سبب كه پاسخ را نمى‏دانستم، و او گفت كه:
پرسش چه بود؟ و من گفتم: به من گفت كه: آيا سليمان نيازى به دانش آصف بن برخيا داشت؟ و سپس پرسش را بيان كردم و او گفت:
«اى برادرم! بنويس: بسم اللَّه الرحمن الرحيم، اين كه پرسيدى از اين گفته خداى تعالى در كتابش: قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ مقصود آصف بن برخيا است، و سليمان از مدد گرفتن از آنچه آصف مى‏دانست عاجز نبود، ولى او- صلوات اللَّه عليه- مقصودش آن بود كه جنّ و انس بدانند كه پس از سليمان او حجت است، و آن از علم سليمان بود كه به فرمان خدا آن را در نزد آصف به امانت نهاد و خدا اين را به او فهماند تا در امامت و راهنمايى او اختلافى پيش نيايد، به همان گونه كه در زندگى داوود نيز چنين به سليمان فهمانده شد تا امامت و نبوت او پس از وى شناخته شود و تأكيدى بر حجت بودن او براى مردمان باشد». « نور الثقلين، ج 4،ص 91.»
آرى، سليمان (ع) از آن روى آصف بن برخيا را براى اين كار برگزيد كه مردمان بدانند كه آصف وصى سليمان است، و هنگامى كه تاريخ پيامبران (ع) را مى‏خوانيم، ملاحظه مى‏كنيم كه آنان در مواقع حساس معيّنى چنان عمل مى‏كنند كه مردمان از وصى و جانشين ايشان پس از وفاتشان با خبر و آگاه باشند و معلوم شود كه خليفه بعد از ايشان چه كس خواهد بود، و بدين گونه آينده رسالت را تضمين مى‏كنند.
از سورة النمل چنين الهام مى‏گيريم كه سلطنت بر سه پايه متكى است:
يكى علم كه بالاترين درجه آن عبارت از اين است كه انسان از خيرات ديگران و عقلهايشان «وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ- در امور با ايشان مشورت كن» و از حزم و دورانديشى آنان «فَإِذا عَزَمْتَ- و چون تصميم گرفتى» و توكل كردن بر خداوند متعال «فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ- پس بر خدا توكل كن» بهره‏مند شود، و سليمان (ع) داراى ملك و قدرت بود و رعاياى وى از او فرمانبردارى مى‏كردند، و در ارتش او كسانى بودند كه تختى همچون تخت بلقيس را جابه‏جا كنند و آن را از سرزمين دورى همچون سبأ- در يك طرفة العين- به نزد او آورند، ولى اساس حقيقى و واقعى ملك و پادشاهى وى همه اينها نبود، بلكه نيروى حقيقى كه بر آن تكيه داشت امداد غيبى بود كه از جانب خدا مى‏رسيد، و خداوند متعال گفته است: «وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ- و اگر بخواهند با تو نيرنگ كنند، خدا براى تو بسنده است و او كسى است كه با يارى خود تو را تأييد كرد و با مؤمنان»، « الانفال/ 62.» و چنان كه در اين آيه ملاحظه مى‏شود، خداوند نصرت و يارى خويش را بر مدد و معاونت مؤمنان مقدم داشته است، بدان سبب كه اولى مهمتر است.
ما هر گاه به كارى آغاز مى‏كنيم، از نام خداوند رحمان و رحيم مدد مى‏جوييم، و سليمان نيز به نوبه خود از قدرت و نيروى خدا- در آن هنگام كه براى بلقيس نامه روانه كرد- طلب يارى كرد، و خدا گفت: «إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- اين نامه از سليمان است و به نام خداوند بخشاينده مهربان آغاز شده است»، و نيز نوح را مى‏بينيم كه به يارانش چنين خطاب مى‏كند: «ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها- بر آن (كشتى) سوار شويد كه روان شدن و لنگر انداختن آن به نام خدا است»، « هود/ 41.» زيرا كه هر چيز به نام خدا صورت اتمام پيدا مى‏كند، و اگر نام خدا نبود، آصف بن برخيا نمى‏توانست عرش بلقيس را در يك لحظه از يمن به سرزمين فلسطين انتقال دهد.
«فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ- پس چون آن (تخت) را قرار گرفته در نزد خود ديد، گفت كه: اين از فضل پروردگار من است كه مرا مى‏آزمايد كه سپاسگزار مى‏شوم يا ناسپاسى مى‏كنم.»
پس چون سليمان عرش بلقيس را در برابر خود ديد، گفت: حاضر كردن اين تخت به نيروى مادى يا زمينى صورت نگرفته، رسيدن نعمت خدا به آدمى دليل بر سلامتى نيست او نيست، بلكه وسيله‏اى براى آزمايش است، پس تندرستى و ثروت و امنيت همه نعمتهايى براى ابتلا و آزمايش است و خبر گرفتن از اراده، پس آدمى نبايد به آنها فريفته شود، بلكه بايد شكر نعمت را به جاى آورد.
«وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ- پس هر كس كه سپاس گزارد به سود خود چنين كرده است.»
فايده سپاسگزارى به خود او باز مى‏گردد.
«وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ- و هر كس ناسپاسى كند، (بايد بداند) كه پروردگار من بى نياز و كريم است.»
پس اگر همه مردم جهان نسبت به خدا كافر و ناسپاس شوند، از كفر ايشان هيچ زيانى به او نمى‏رسد، و باز هم رحمت او شامل حال همگان خواهد بود، و پيوسته به كافران لطف و مرحمت مى‏كند و پس از فرصتى فرصت ديگر به ايشان مى‏دهد، بدان سبب كه رحمت او همه چيز را فرا مى‏گيرد.
سوره قصص
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَىٰ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ﴿١٤﴾ وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَـٰذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَـٰذَا مِنْ عَدُوِّهِ ۖ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ ۖ قَالَ هَـٰذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ ۖ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ ﴿١٥﴾
و هنگامی که (موسی) نیرومند و کامل شد، حکمت و دانش به او دادیم؛ و این گونه نیکوکاران را جزا می‌دهیم! او به هنگامی که اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد؛ ناگهان دو مرد را دید که به جنگ و نزاع مشغولند؛ یکی از پیروان او بود (و از بنی اسرائیل)، و دیگری از دشمنانش، آن که از پیروان او بود در برابر دشمنش از وی تقاضای کمک نمود؛ موسی مشت محکمی بر سینه او زد و کار او را ساخت (و بر زمین افتاد و مرد)؛ موسی گفت: «این (نزاع شما) از عمل شیطان بود، که او دشمن و گمراه‌کننده آشکاری است»
تفسیر:
موسى به همان گونه كه خدا وعده داده بود به نزد مادرش بازگشت، و در دامان او پرورده و بزرگ شد.
«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ- و چون به سن رشد و بلوغ رسيد و نيرومند شد.»
يعنى از ناحيه شرعى به تكامل عضوى خود رسيد.
«وَ اسْتَوى‏- و استوار شد.»
و تكامل عقلى پيدا كرد.
«آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً- به او حكم و علم داديم.»
به مقام پيامبرى رسيد، و هنوز رسول و فرستاده خدا نشده بود.
«وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ- و نيكوكاران را بدين گونه پاداش مى‏دهيم.»
ميان خدا و موسى در آن هنگام كه حكم پيامبرى به او عطا كرد،خويشاوندى وجود نداشت، بلكه موسى با عمل و احسان خويش شايستگى اين مقام بلند را پيدا كرده بود، و هر انسانى كه براى ديگران به عمل برخيزد، خدا پاداش نيك به او مى‏دهد، و اين حقيقت را در تاريخ مى‏يابيم، مخصوصا در تاريخ پيامبران، و حتى در زندگى روزانه خود با آن رو به رو مى‏شويم، و چنان است كه بهترين وسيله بندگى انسان نسبت به پروردگارش، و در برابر آن از رحمت بى دريغ او بهره‏مند شدن، احسان و نيكوكارى نسبت به مردمان است.
اين آيه را در بسيارى از جاهاى قرآن مى‏يابيم، چنان كه در سوره يوسف خداى تعالى گفته است: وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ و ما خود مى‏توانيم اين حقيقت را از راه تجربه دريابيم: به مردمان نيكى كنيم و سپس منتظر آن بمانيم كه خدا چگونه با ما معامله مى‏كند. صدقه دادن بر عمر مى‏افزايد، و بلا را دور مى‏كند، و بر مال شخص مى‏افزايد، حتى اگر صدقه عبارت از دور كردن چيزى مزاحم از سر راه آمد و شد مردم بوده باشد، يا دست كور يا كودكى را گرفتن و او را از يك طرف خيابان به طرف ديگر رساندن، چه در صدقه شرط نيست كه حتما مال و پول بوده باشد.
هر خدمتى كه انسان براى ديگران انجام دهد، به سرعت پاداش و جزاى آن را دريافت خواهد كرد، تا چه رسد به اين كه سراسر زندگى خود را وقف به آن كرده باشد كه خير و صلاح مردمان را فراهم آورد. پيامبران در مصالح و منافع شخصى خويش در دنيا نمى‏انديشند، بلكه درباره خير مردم و مصلحت رسالتى مى‏انديشند كه خود حامل آنند، و در سيره پيامبر اكرم ما محمد (ص) آمده است كه: چون هنگام وفات وى فرا رسيد، و ملك الموت براى گرفتن جان او به نزد وى آمد، از ملك الموت پرسيد كه: آيا امت من در اين حادثه آزارى مى‏بينند، و او پاسخ داد كه: آرى، ولى خدا به من فرمان داده است كه روح تو را به آسانترين شكل آن از بدنت جدا كنم، و رسول خدا (ص) به او گفت:
«بر من سخت بگير و نسبت به امتم از سختى بكاه».
و اين سنّت پيامبران است كه مى‏بايستى روش همه كسانى باشد كه درخط آنان در زندگى پيش مى‏روند.
[15] و از نشانه‏هاى احساس موسى (ع) آن است كه در جستجوى خير بود، و دربند آن نبود كه اگر خدا از او راضى باشد، پس از آن برايش در نتيجه آن چه پيش خواهد آمد، در صدد يافتن محرومان بود تا به يارى ايشان برخيزد.
«وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى‏ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها- و در هنگام غفلت اهل شهر به آن شهر داخل شد.»
كسى كه حامل قضيه‏اى رسالتى است، هنگامى كه به شهرى وارد مى‏شود، طاغوت مخصوصا بر او استيلا پيدا مى‏كند. اگر بخواهد در آن شهر به عملى نظامى بپردازد، يا اعلاميه‏اى را منتشر كند، يا در صدد خبرگيرى و جاسوسى باشد، واجب است كه ساده نباشد، بلكه لازم است كه به هوشيارى و پيوسته بر حذر بودن عمل كند، و زمان مناسبى را در نظر بگيرد كه بتواند خودش را در آن زمان از نظر گماشتگان دستگاه حاكم دور و امر خود را مخفى نگاه دارد، و شايد ورود موسى در شهر شب هنگام يا اوايل صبح بوده است، و بسا هست كه در زمانى اين كار صورت گرفته بود كه مأموران نظام سرگرم كارهاى ديگرى بوده‏اند.
«فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ- پس از آن دو مرد را در حال كارزار كردن با يكديگر يافت كه يكى از آن دو از پيروان وى بود و يكى ديگر از دشمنان او.»
به سبب اعمال سياسى و فرهنگى كه نهضت رسالى به آن پرداخته بود، و شايد اعمال ميدانى در مبارزه‏اى كه ميان آن و فرعون در آن هنگام جريان داشت، امكان آن فراهم آمد كه در مجتمع جريانى مخالف با سلطه موجود پديدار شود، و حتى بيش از اين پيش رود و سطح مبارزه ميان اين جريان و جريانى ديگر به حدّ رو به رو شدن مستقيم برسد، و از مهمترين مسئوليتها و امور واجب حركت رسالى در آن هنگام كه به تراز دخالت توده‏ها در مبارزه مى‏انجامد، آن است كه بر ميدان چنان مستولى شود كه مبارزه نتيجه منفى براى برنامه‏ها و تحرك آن نداشته باشد.
و از آيه كريمه چنان برمى‏آيد كه: موسى (ع) از ابتدا نهضت مكتبى را به وجود آورد، و حزبى و پيروانى پيدا كرد، و چنان شد كه بنى اسراييل پراكنده شده را در زير پرچم خويش گردآورد و در برابر نظام طاغوتى قد علم كرد.
و معنى يقتتلان بايد يتضاربان بوده باشد، ولى ظاهرا دلالت بر آن مى‏كند كه يكى از آن دو قصد كشتن ديگرى را داشته است.
«فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ- پس آن كه از پيروان او بود بر ضد آن كه از دشمنانش بود از وى مدد خواست،» و در برابر اين يارى خواستن موسى (ع) خود را ناگزير به دفاع از آن كس دانست كه از پيروان او بود، و به همين سبب به دفع آزار قبطى پرداخت.
«فَوَكَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ- پس موسى مشتى به او زد و همين كار او را ساخت و به قتلش رسانيد، و (موسى) گفت كه:
اين كار شيطان بود.»
فرد مكتبى خواهان خير و نيكى براى حركت خود و پيروان خويش است، ولى اين بدان معنى نيست كه مى‏خواهد از مردم انتقام بگيرد، و گاه كار به آنجا مى‏انجامد كه رساليان به جنگى همراه با فداكارى مى‏پردازند، ولى اين كار از نظر اضطرار صورت مى‏گيرد و هدف آن ويران كردن يا ايجاد هراس نيست، بلكه براى از ميان بردن موانع و سدهايى است كه در برابر ايشان قرار گرفته است.
و به همين سبب بود كه موسى (ع) در آن هنگام كه مرد قبطى كشته شد، گفت كه: «اين كار شيطان بود».
مقصودش از اين گفته آن بود كه كارى كه آن دو (اسراييلى و قبطى) را به زد و خورد برانگيخت شيطانى بوده است، و چون او آن مرد را زد، براى دفاع از يك فرد مظلوم و مستضعف بود، و بعضى از مفسران گفته‏اند كه: سبب زد و خورد آن بوده است كه مرد قبطى قصد آن داشته است كه مرد اسراييلى را به بيگارى بگيرد و رايگان به كارش وادارد.
و هنگامى كه موسى آن فرد قبطى را كشت كه قصد آن را نداشت، بلكه مى‏خواست او را دور كند، گفت:
«إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ- او (يعنى شيطان) دشمنى آشكارا گمراه كننده است.»
سوره عنکبوت :
وَعَادًا وَثَمُودَ وَقَد تَّبَيَّنَ لَكُم مِّن مَّسَاكِنِهِمْ ۖ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَكَانُوا مُسْتَبْصِرِينَ ﴿٣٨﴾
ما طایفه «عاد» و «ثمود» را نیز (هلاک کردیم)، و مساکن (ویران شده) آنان برای شما آشکار است؛ شیطان اعمالشان را برای آنان آراسته بود، از این رو آنان را از راه (خدا) بازداشت در حالی که بینا بودند.
تفسیر: [38] و عذاب چنان نيست كه تنها بر مدين يا بر قوم لوط وارد شود، بلكه هر كس پيامبر خدا را تكذيب كند و از دين خدا رويگردان شود، به عذاب او گرفتار خواهد شد.
«وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَساكِنِهِمْ- و قوم عاد و قوم ثمود (نيز گرفتار عذاب شدند) كه اثر آن براى شما از خانه‏هاى ايشان آشكار مى‏شود.»
به خانه‏ها و آثار ايشان بنگريد تا از سختى عذاب آگاه شويد و از قدرت خدا سبحانه و تعالى، و در مقابل به آن توجه كنيد كه به چه درجه از تمدن رسيده بودند، و آيا آن تمدن توانسته است مانع رسيدن عذاب به ايشان شود.
«وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ- و شيطان كارهاى ايشان را در نظرشان آراست (و درست نشان داد) پس آنان را از رسيدن به راه (حق) بازداشت.»
پرستش شيطان سبب اصلى در گمراه شدن آنان بوده است، چه شيطان كارهاى بدشان را آراست و آنها را همچون كارهاى خوب جلوه‏گر ساخت، و سبب نرسيدن آنان به راه راست شد، در صورتى كه خداوند سبحانه و تعالى از آدميزادگان پيمان گرفته بود كه از عبادت شيطان بپرهيزند: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ- اى فرزندان آدم! مگر از شما پيمان نگرفتم كه شيطان را مپرستيد كه دشمن آشكار شما است و اين كه مرا بپرستيد كه راه راست همين است؟!». «18»
ولى آنان پيمان با خدا را شكستند و نتيجه اين پيمان شكنى را چشيدند.
«وَ كانُوا مُسْتَبْصِرِينَ- در حالى كه بينا بودند و بصيرت داشتند.»
شايد آيه ما را به آن رهبرى كند كه استبصار امتها، در صورتى كه انحراف پيدا كرده باشند، در نزد خدا نمى‏تواند براى ايشان مفيد فايده واقع شود، و بر ملتهاى صاحب بصيرت لازم است كه از مكر و فريب شيطان كه آراينده كارهاى زشت ايشان در نزد مردمان غافل است و از رسيدن آنان به راه راست جلوگيرى مى‏كند، غافل نمانند.
در اين جا انديشه ديگرى را از اين بخش پايانى بحث الهام مى‏گيريم كه انديشه دوره‏هاى تمدنى است، و اين كه در ملتهاى جوان صلاح بر فساد غلبه دارد، ولى چندان مدت نمى‏گذرد كه بر آنها طرف فساد غالب مى‏شود، و خداوند سبحانه و تعالى رسولان را براى جلوگيرى از فرو پاشيدن آنها مبعوث مى‏كند، ولى بيشتر آنها راه به سوى پايان مايه ويرانى و هلاكت را برمى‏گزينند.
سوره لقمان
وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّـهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًى وَلَا كِتَابٍ مُّنِيرٍ ﴿٢٠﴾ وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّـهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ۚ أَوَلَوْ كَانَ الشَّيْطَانُ يَدْعُوهُمْ إِلَىٰ عَذَابِ السَّعِيرِ ﴿٢١﴾ وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ (22) وَ مَنْ كَفَرَ فَلا يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ إِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (23) نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى‏ عَذابٍ غَلِيظٍ (24)
تفسیر:
چرا خدا موجودات را مسخر انسان ساخت؟
پس از آن كه خداى تعالى نعمتهايى را كه به ما ارزانى داشته به ياد ما آورد و از ما خواست كه او را در برابر آنها سپاس گوييم، اكنون مى‏گويد: بعضى از مردم هستند كه روزى خدا را مى‏خورند و ديگرى را عبادت مى‏كنند، زيرا آنها را نه بصيرت سالم است و نه علمى دارند و نه رهنمودى و نه كتابى روش. بلكه از سيرت پدران خود پيروى مى‏كنند بدون آن كه بشناسند كه آنان نيز از عوامل گمراهى و انحراف متأثر بوده‏اند. پس شيطانى كه فرزندان را گمراه كرده همان شيطانى است كه پدران را به گمراهى كشيده، زيرا گمراهى اگر چه پدران به راه آن رفته باشند هدايت نمى‏شود.
آن گاه بيان مى‏دارد كه شكر حقيقى همان تسليم مطلق در برابر خداست زيرا هدف والا از نعمتهاى خدا اين است كه انسان پروردگارش را بپرستد. كه مى‏فرمايد: «من آدميان و پريان را نيافريدم مگر براى اين كه مرا بپرستند». و رابطه خدا با مردم از خلال اين نعمتها، احسان است و بخشش. و اين همان چيزى است كه اين سوره بر آن تأكيد دارد. زيرا اگر اين دو صفت در بشر وجود داشته باشد به دستاويز محكمى چنگ زده كه هرگز نخواهد بريد.
اما كافران كفرشان آنان را سخت زيانمند خواهد ساخت. آنجا كه چون به نزد خدا باز گردند، آنها را از كارهايى كه كرده‏اند آگاه خواهد ساخت و اعمال نهان و آشكارشان را پيش چشمشان خواهد داشت. آيا خداى ما به آنچه دردلها مى‏گذرد آگاه نيست؟
مؤمن نبايد از عمل آنها محزون گردد، زيرا تمتعاتشان در دنيا اندك و عذابشان در آخرت بسيار است.
در سياق اين آيات اسماء خدا ذكر شده تا سبب افزونى ايمان و شكر ما گردد. ده اسم از اسماء خداى تعالى را با شواهد ظاهرى آنها نام مى‏برد.
اول اين كه: خدا آفريننده هر چيزى است كه در آسمانها و زمين است. و حمد يكسره براى اوست با وجود اين كه بيشترشان نمى‏دانند.
دوم اين كه: خداى تعالى بى‏نياز است. آيا هر چه در آسمانها و زمين است متعلق به خدا نيست؟
سوم اين كه: خدا در عين غنا ستوده است.
چهارم و پنجم: خداى تعالى عزيز و حكيم است و شواهد عزت او و كلمات حكمت او را پايانى نيست و هرگز در شمار نمى‏گنجند. حتى اگر درختان قلم شوند و درياها مركب.
در آيات درس پيش از پنج اسم ديگر ياد كرد: سميع و عليم و خبير و على و كبير.
شرح آيات:
[20] اطراف بشر را حقايقى فرا گرفته كه بتواند آنها را درك كند همانا به راه راست هدايت خواهد شد.
ولى بيشتر مردم در عين گمراهى مى‏ميرند. چرا؟
زيرا ميان آنها و حقايق پرده‏هاى ستبر افتاده. قرآن راهنماست، زيرا عقل را بر مى‏انگيزد و آن پرده‏ها را به يك سو مى‏زند. پس آن قلب محدود باز مى‏شود و سراسر آفاق را تصرف مى‏كند.
در واقع چقدر عميق است علم در نزد مؤمنى كه بدون حجاب به موجودات مى‏نگرد. نگاه او از راه دل است، دلى كه از عقده‏ها و اوهام و تمنيات خالى است. بدوى مردى كه بر شترش سوار، باديه را طى مى‏كند و براى او با شعرهاى زيبا به هنگام خواندن هدا تغنى مى‏كند پس با اشترش ارتباطى بيش از يك ارتباط مادى دارد.
مؤمن مى‏گويد: شگفتا چگونه اين حيوان صبور مسخر بشر شده و آن را بهترين عابر بر روى ريگهاى روان و صحراهاى بى‏آب و گياه ساخته است.
اگر مرد شجاعى را بنگرد كه بر پشت اسبش نشسته در تلاطم ميدان جنگ مى‏تازد و اسب او با يك اشاره به او پاسخ مى‏دهد و همانند يك دستگاه الكترونيكى عمل مى‏كند با خود مى‏گويد: شگفتا! چگونه خدا اين حيوان باهوش را مسخر ما نموده است كه اگر لطف و احسان او نبود ما بدان قدرت نداشتيم.
چون بشر قرنها را پشت سر نهاد و هواپيماهايى كه از سرعت صوت هم سريعتر مى‏روند يا آن سفينه‏هاى فضايى را كه با سوخت اتمى در آسمان در حركت‏اند مشاهده كرد، مؤمن مى‏گويد منزه است خدا اگر او به ما خرد نداده بود ما هرگز نمى‏توانستيم زمام آنها را در دست داشته باشيم.
آن كه شتر و اسب را مسخر ما كرده همان كسى است كه اتم و آهن را مسخر ما نموده است و به ما آموخته كه چگونه از چند تكه آهن و چند كيلوگرم ماده منفجره موشكهاى قاره پيما بسازيم.
مؤمن همانند هنرمندى است كه رو به روى يك تابلوى زيبا ايستاده و دلش لبريز از احساس و اعجاب و در عين حال خشنودى مى‏شود و به عبارت ديگر از ديدن آنها دلش باز مى‏شود. در حالى كه كافر از ديدن آن تابلو جز بر تاريكى درونش افزوده نمى‏شود.
بيشتر مردم خوشحال مى‏شوند وقتى كه براى اولين بار يك باغ گل را مى‏بينند يا مزرعه سرسبزى را يا كارخانه عظيمى را ولى پس از چندى به حال اول خود باز مى‏گردند و باز هم دلشان را اندوه مى‏گيرد. و در درياى مشكلات زندگى غرق مى‏شوند. آيا نه چنين است؟
در حالى كه مؤمن همه چيز را مى‏بيند و گويى كه اولين بار است كه آن رامى‏بيند احساس لطيف او او را همواره چون سردارى سپاهى قرار مى‏دهد كه در يك روز جشن سپاهيان خود را سان مى‏بيند. همچنين مؤمن به طبيعت اطراف خود مى‏نگرد كه مسخر و فرمانبردار او شده است در اين حال همانند آن سردار نظامى است كه لشكر عظيم خود را مى‏بيند. او همواره به گونه‏اى زندگى مى‏كند كه گويى هم اكنون متولد شده يا از يك كره دور دست آمده است دلش پاك و نگاههايش عميق و فطرتش پاك است.
آيا كسى را كه براى اولين بار از باغ وحش لندن ديدن مى‏كند ديده‏ايد؟ يا كسى را كه به تماشاى يك نمايشگاه الكترونيك در پاريس مى‏رود؟ يا به بازديد از يك كارخانه عظيم در ژاپن يا يك آسمان خراش در شيكاگو يا متروى مسكو يا اهرام مصر؟
حال مؤمن در دنيا همين گونه است هميشه همه چيز براى او تازگى دارد در حالى كه غير مؤمن جهان را به صورت اطاق خواب خود مى‏بيند، بدون هيچ چيز تازه‏اى.
سؤال اين است: فرق ميان آنها در چيست؟
جواب: اولا: قلب مؤمن صاف است در حالى كه مردم گرفتاريهاى بسيار دارند و بيشترشان در ميان عقده‏ها و نقطه‏هاى منفى زندگى مى‏كنند.
ثانيا: مؤمن مى‏داند كه قيام هر چيزى به خداست. اگر فيض مستمر بارى تعالى و تدبير و سلطه او نباشد نظام عالم بر دوام نخواهد ماند.
از اين رو او با اشياء چنان برخورد مى‏كند كه گويى نخستين برخورد اوست. مثل كسى است كه سلطان هر روز صد درهم به او مى‏دهد- بدون استحقاق- تا با آن زندگى كند. و سلطان هر وقت كه بخواهد اين عطا را از او باز مى‏گيرد. پس اين شخص هر روز آن مبلغ را با شادمانى بسيار خواهد گرفت. شايد اين احساس در نزد مؤمن مصدر شكر و سپاس باشد. از اين رو هر روز صبح و شام خدا را تسبيح مى‏گويد و نيز ظهرها كه هنگام نيمروز است. زيرا استمرار وجود او در اين ساعات خود نعمت است. آيا بياد نداريد كسانى را كه بامداد زنده بودند وشامگاه در زير خاك خفته. يا شب به خواب رفتند و چشمشان طلوع خورشيد را نديد.
مؤمن به لطف و رحمت پروردگارش به زنده ماندن خود اميد مى‏بندد و همين امر سبب مى‏شود كه براى آينده‏اش نقشه بكشد و در عين حال به نظر عبرت بنگرد و از زوال عمر بترسد به عبارت ديگر مؤمن كسى است كه ميان بيم و اميد زندگى كند.
لقمان به پسرش اندرز مى‏داد كه: اى پسر، از خدا بترس، ترسيدنى كه اگر در روز قيامت با ثواب جن و انس حاضر شوى باز هم بترسى كه مبادا تو را به دوزخ برند و اميدت به خدا چنان باشد كه اگر با گناه همه جن و انس به صحراى محشر روى اميد آمرزش و بهشت را از دست نداده باشى.
پسر گفت: اى پدر چگونه چنين توانم و حال آن كه مرا يك دل بيش نيست.
لقمان گفت: پسرم اگر قلب مؤمن را بيرون آورند در آن دو نور توانند ديد.
نور خوف و نور اميد.
اگر آن دو را با هم بسنجند به وزن يك ذره با هم تفاوت ندارند.
لقمان سپس افزود: اى پسر به دنيا ميل مكن و دل خود به آن مشغول مدار، خداوند مخلوقى نيافريده كه در نظر او خوارتر از دنيا باشد. نديده‏اى كه نعمتهاى دنيا را پاداش فرمانبرداران از خود، قرار نداده است و بلاى آن را عقوبت گناهكاران؟
ثالثا: بيشتر مردم را مى‏بينى كه عينكهاى رنگارنگ بر چشم مى‏گذارند. و از پشت آنها به مردم نگاه مى‏كنند. اينان هيچ كس را به رنگ حقيقى‏اش نمى‏بينند.
فرهنگ بشرى و برداشتهاى مادى كه در دل جاى مى‏گيرند به مثابه عدسيهاى رنگين هستند كه نمى‏گذارند نور حقايق به اعماق دل نفوذ كند.
در حالى كه نگاههاى مؤمن هرگز از كانالهاى مادى نمى‏گذرد. نظر او به حقايق چون نظر طفل بى‏گناه است. از اين رو نگاه او به اعماق نفوذ مى‏كند. چون به حركت فلك و آنچه در آسمانها و زمين است از نعمتهاى خدايى بنگرد، نگاهش همه قدرت خداوند را بيند.
مؤمن به وسيله قرآن است كه به اين درجات مى‏رسد پس بنگر كه تعبير قرآنى چگونه است:
«أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ- آيا نديده‏اى كه خدا هر چه را كه در آسمانها و زمين است رام شما كرده است؟» نگاه مستقيم و بدون عقده و جمود نه نگاه از پشت شيشه‏هاى فرهنگهاى جاهلى.
«وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً- و نعمتهاى خود را چه آشكار و چه پنهان به تمامى بر شما ارزانى داشته.»
نعمتهاى ظاهرى چون نعمت زندگى و سلامت و نعمت امنيت و نعمت طعام. و نعمتهاى باطنى چون نعمت اعضايى كه نمى‏توان آنها را ديد چون قلب و كبد و كليه و اعصاب و غيره. نعمت حفظ ما از ناپسندها و خطرها و نعمت هدايت به حق و ولايت ائمه هدى عليهم السلام.
در حديث از امام محمد باقر (ع) روايت شده بدين مضمون كه ... «رسول اللَّه در مسجد بود با اصحابش ابو بكر و ابو عبيده و عمر و عثمان و عبد الرحمن و دو مرد از قرّاء صحابه. رسول اللَّه از آنها خواست كه نعمتهاى خدا را بر شمارند. هر كس چيزى گفت. پيامبر از على (ع) خواست كه او نيز نعمتهاى خدا را شماره كند.
على (ع) گفت: اول نعمت آن كه مرا بيافريد و من چيزى درخور ذكر نبودم. دوم چون مرا بيافريد زندگى به من بخشيد. سوم صورت مرا زيبا آفريد و اندام من نيكو كرد. چهارم مرا فكر و انديشه عنايت نمود، نه لهو و بداهت پنجم مرا قدرتى داد كه هر چه بخواهم در مى‏يابم. ششم مرا به دين خود هدايت كرد و گمراه وانگذاشت.
هفتم مرا به زندگى پايان ناپذير آخرت مى‏برد. هشتم مرا مالك و آزاد ساخت نه مملوك و بنده. نهم آسمان و زمينش را در هر چه در آنهاست مسخر من نمود. دهم آن كه مرا مرد آفريد و قوام و نگهدارنده زنانمان و زن نيافريد. پيامبر (ص) در هر بار مى‏فرمود درست است، راست مى‏گويى. سپس فرمود: ديگر چه نعمتهايى است
على (ع) عرض كرد يا رسول اللَّه (ص) نعمتهاى خدا بسيار است و به شماره درنمى‏آيد. رسول تبسم كرد و گفت اين حكمت كه به تو ارزانى شده گوارا باد تو را. اى ابو الحسن تو وارث علم منى و راهنماى امت من هستى تا پس از من در هر چه اختلاف كنند به تو رجوع كنند ...». « نور الثقلين، ج 4، ص 213 و 214.»
مى‏پرسيم كه: چرا خدا همه چيز را مسخر انسان ساخت. آيا به سبب نيروى مادى‏اش؟ هرگز! زيرا نيروى آسمانها و زمين و كوه‏ها بيش از نيروى انسان است.
آيا به سبب نيروى سامعه‏اش؟ هرگز، زيرا قدرت شنوايى سگ بيش از انسان است.
آيا به سبب تيزبينى و قدرت باصره‏اش؟ هرگز، زيرا باز نگاهى تيزتر از انسان دارد.
پس به چه چيز؟ مسلما به نيروى عقلش كه خدا آن را به انسان ارزانى داشته. پس چرا علمى را كه ما را به عبادت خدا راه مى‏نمايد ترك گوييم و در پى جهلى رويم كه ما را به سويى ديگر مى‏كشاند.
انسان خواهان آن است، تا با كمك آن خصوصيتى كه خداوند در وى نهاده و موجب مى‏شود تا همه مخلوقات را به حركت درآورد، كه سرور خداپرستان شود اما حجابهايى وجود دارد كه آدمى را از نور خود محروم مى‏سازد. از جمله اين حجابهاست:
1- جدال و ستيزه‏گرى: جدال در لغت به معناى پيچش و چرخش است و در اصطلاح سخنى است كه براى فرار از حقيقت گفته مى‏شود. مجادل يا جدال كننده كسى است كه حقيقت را مى‏بيند اما نمى‏خواهد در برابر آن تسليم شود.
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ- و پاره‏اى از مردم بى هيچ دانشى يا راهنمايى و كتاب روشنى، درباره خدا جدال مى‏كنند.»
براى اين كه انسان به حقيقت برسد بايد يكى از اين سه راه را در پيش گيرد:
الف: از علمى پيروى كند و آن را چون چراغى فرا راه خود دارد و آن علم تفصيلى به شى‏ء است.
ب: از هدايتى پيروى كند و آن هدايت يافتن به وجود چراغ است يعنى راه يافتن به نور چراغ. اين علم را علم اجمالى گويند.
ج: از كتاب روشنى بخش پيروى كند و اين معرفت حقايق است به واسطه. هم چنان كه شخص ديگرى به وجود چراغ در جايى خبر دهد و اين خبر دهنده مورد اعتماد باشد. چون مجادله كنندگان اين سه را قبول ندارند پس هرگز به حقيقت نخواهند رسيد.
[21] تقديس پدران: به اين معنى است كه كسى سخن حق را رها كند، زيرا با اعتقادات پدران و نياكانش مخالف است. قرآن با اين عقده روانى مبارزه مى‏كند. اينان مى‏پندارند پيروى از عقايد نياكان به معنى احترام به ايشان است.
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا- و چون به آنها بگويند از آنچه خدا نازل كرده است متابعت كنيد گويند: نه، ما از آيينى كه پدران خود را بر آن يافته‏ايم متابعت مى‏كنيم.»
قابل توجه است كه نسلهاى بعد از جنبه‏هاى منفى ميراث پدران پيشين خود متابعت كنند. قرآن مخالف ارزشهاى جاهلى است، زيرا انسانى كه پيروى عقل خود مى‏كند بايد از ارزشهاى واقعى و درست پيروى نمايد و آن ارزشها يا علم است يا هدايت يا كتاب خدا. از اين رو اين عقيده را بر آنان عيب مى‏گيرد:
«أَ وَ لَوْ كانَ الشَّيْطانُ يَدْعُوهُمْ إِلى‏ عَذابِ السَّعِيرِ- آيا اگر چه شيطان به عذاب آتششان فرا خوانده باشد.»
آيا حاضرند بازهم همراه پدران خود باشند در صورتى كه سرانجام راهشان آتش است؟
[22] گاه انسان به نعمتهاى خدا آگاهى دارد. از اين رو خود را براى شكرگزارى از آنها مسئول مى‏داند. ولى از خود مى‏پرسد كه اين مسئوليت را چگونه به انجام رساند. ما پاسخ مى‏دهيم كه به قرآن باز گرد. قرآن خود پاسخ او را مى‏دهد:
«وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ- هر كه روى خويش به خدا كند و نيكوكار باشد.»
يعنى در برابر خدا كاملا خاضع گردد و با همه نيروهاى مادى و معنوى خويش و هر چه دارد خضوع كند. اين خضوع چگونه خضوعى است آيا خضوعى است كه او را به سكون و گمنامى فرا مى‏خواند؟
طبعا نه! اين خضوع لبريز از نشاط و حركت است. صاحب چنين خضوعى با تمام هستى خود متوجه خداست و از سوى ديگر اهل احسان و بخشش به بندگان خداست. براى خشنودى خدا.
چون انسان به اين درجه از كمال برسد يعنى رابطه‏اش با خدا رابطه تسليم و خضوع باشد و با مردم رابطه‏اش رابطه احسان و عطا.
«فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ- هر آينه به دستگيره استوارى چنگ زده است و پايان همه كارها به سوى خداست.»
از سويى اين انسان در خطى روشن و سالم در اين دنيا حركت مى‏كند و از خوشبختى بهره‏مند شده و از سوى ديگر به نزد خدا باز خواهد گشت تا در برابر شكر او به تسليم در برابر خدا و احسان او به بندگان خدا پاداش داده شود.
شايد هم تأكيد قرآن در آيات متعدد بر اين كه تسليم در برابر خدا همان تمسك به ريسمان استوار و دستگيره محكم است، هدفش چاره‏گرى درباره عقده‏هايى است كه بشر گرفتار آن است و يكى از آنها عقده ترس از مخلوقات است. اين ترس او را به خضوع در برابر مخلوق و شرك به خداى بزرگ سوق مى‏دهد. در حالى كه خدا تأكيد مى‏كند كه هر كس به طاغوت كافر شود و به خدا پناه برد به دستگيره محكم چنگ در زده است زيرا براى انسان امانى جز به توحيد خالص نيست.
تسليم در برابر خدا بدون تسليم در برابر رهبرى شرعى يعنى ائمه هدى و رضا به ولايت كسانى كه خدا به پيروى از آنها فرمان داده است صورت نبندد.
[23] «وَ مَنْ كَفَرَ فَلا يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ إِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا- آن كسان كه كافر شده‏اند كفرشان تو را غمگين نسازد، بازگشتشان نزد ماست، پس به كارهايى كه كرده‏اند آگاهشان مى‏كنيم.»
وقتى كار بر اين منوال است چرا انسان بر خود محزون شود. آيا به اين سبب كه ديگران به راه خطا مى‏روند. از آن رو خداوند از چنين غمخوارگى نهى كرده است كه اگر مؤمن هم چنان غمخوار كافر به سبب كفرش باشد، بسا كه اندك اندك به سوى او گرايد و روش منحرف او را در پيش گيرد. و تا مؤمن در اين ورطه هولناك نيفتد خداى تعالى او را به ضرورت اجتناب از انفعال روانى در برابر كافران فرمان داد كه او نيز با همان نظر بى‏تفاوتى به كافران نگاه كند كه ديگر مردم نگاه مى‏كنند.
«إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ- زيرا خدا به آنچه در دلها مى‏گذرد آگاه است.»
هيچ رازى بر او پوشيده نيست. عمل انسان تابع دو مقياس است:
اول: مقياس ظاهرى مانند كثرت عمل و قلّت آن و عظمت و حقارتش.
دوم: مقياس باطنى كه آن نيت است در عمل.
اگر انسان مى‏پندارد كه با اعمال ظاهرى خود مى‏تواند مردم را گول بزند نبايد تصور كند كه حقيقت اعمال او از نظر خدا پنهان مى‏ماند، زيرا خدا به درون دلها آگاه است.
[24] آرى، بعضى هم هستند كه اعمالى اين چنين دارند. اينان زيانكاران‏اند و عاقبتشان آتش است.
«نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلًا ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى‏ عَذابٍ غَلِيظٍ- اندكى كاميابشان مى‏سازيم، سپس به بيچارگى به عذاب سختشان مى‏كشانيم.»
سپس به بيچارگى به عذاب سختشان مى‏كشانيم.»
سوره سباء
لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ ۖ جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَشِمَالٍ ۖ كُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَهُ ۚ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ ﴿١٥﴾ فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَيْءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِيلٍ ﴿١٦﴾ ذَٰلِكَ جَزَيْنَاهُم بِمَا كَفَرُوا ۖ وَهَلْ نُجَازِي إِلَّا الْكَفُورَ ﴿١٧﴾ وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا قُرًى ظَاهِرَةً وَقَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ ۖ سِيرُوا فِيهَا لَيَالِيَ وَأَيَّامًا آمِنِينَ ﴿١٨﴾ فَقَالُوا رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ ﴿١٩﴾ وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقًا مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ ﴿٢٠﴾ وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ ۗ وَرَبُّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ ﴿٢١﴾
برای قوم «سبا» در محل سکونتشان نشانه‌ای (از قدرت الهی) بود: دو باغ (بزرگ و گسترده) از راست و چپ (رودخانه عظیم با میوه‌های فراوان؛ و به آنها گفتیم:) از روزی پروردگارتان بخورید و شکر او را بجا آورید؛ شهری است پاک و پاکیزه، و پروردگاری آمرزنده (و مهربان)! امّا آنها (از خدا) روی‌گردان شدند، و ما سیل ویرانگر را بر آنان فرستادیم، و دو باغ (پربرکت) شان را به دو باغ (بی‌ارزش) با میوه‌های تلخ و درختان شوره گز و اندکی درخت سدر مبدّل ساختیم! این کیفر را بخاطر کفرانشان به آنها دادیم؛ و آیا جز کفران کننده را کیفر می‌دهیم؟!و میان آنها و شهرهایی که برکت داده بودیم، آبادیهای آشکاری قرار دادیم؛ و سفر در میان آنها را بطور متناسب (با فاصله نزدیک) مقرّر داشتیم؛ (و به آنان گفتیم:) شبها و روزها در این آبادیها با ایمنی (کامل) سفر کنید! ولی (این ناسپاس مردم) گفتند: «پروردگارا! میان سفرهای ما دوری بیفکن» (تا بینوایان نتوانند دوش به دوش اغنیا سفر کنند! و به این طریق) آنها به خویشتن ستم کردند! و ما آنان را داستانهایی (برای عبرت دیگران) قرار دادیم و جمعیّتشان را متلاشی ساختیم؛ در این ماجرا، نشانه‌های عبرتی برای هر صابر شکرگزار است. (آری) بیقین، ابلیس گمان خود را درباره آنها محقّق یافت که همگی از او پیروی کردند جز گروه اندکی از مؤمنان! او سلطه بر آنان نداشت جز برای اینکه مؤمنان به آخرت را از آنها که در شکّ هستند باز شناسیم؛ و پروردگار تو، نگاهبان همه چیز است!
تفسیر:
تصوير دو تمدن:
محور سوره سبأ علاقه و ارتباط انسان است به تمدن، زيرا آيات اين سوره نخست قصه خاندان داود است كه از پادشاهى براى آباد ساختن زمين و اصلاح مردم و سپاس خدا بهره گرفتند. سپس به ذكر قصه سبا و قراء ديگر مى‏پردازد كه از حيث كشاورزى پيشرفت بسيار كرده بودند و خدا نعمتهاى خود را به آنان ارزانى داشته بود ولى آنان به جاى شكر نعمت، كفران نعمت كردند و در جاهليت خويش غوطه‏ور باقى ماندند.
از اختلاف اين دو قصه درمى‏يابيم كه قدرت و قوت در اسلام ذاتا نه چيزى نيكو است و نه نكوهيده. نحوه بهره‏گيرى انسان از اوست كه آن را موصوف به خير مى‏كند يا منسوب به شر. به عبارت ديگر اگر از آن استفاده نيكو كند خير است و اگر آن را در بدى و شر به كار برد شر است.
نيز از اين داستان مى‏فهميم كه در حيات انسان دو اجل است:
يكى اجل مسمى (زمان مقدر و محتوم) كه مدت آن در نزد خدا محدود و مشخص است و آن عمر طبيعى انسان است.
ديگر، اجل معلق كه انسان آن را به وسيله عمل خود بر خود فرود مى‏آورد.
پس اگر عمل خير باشد، چون صدقه دادن و نيكى كردن مدتش دراز شود و اگر عمل ناپسند باشد مدتش كوتاه شود، مانند قطع رحم.
اما تمدنها ابدى نيستند، زيرا سنت اعلاى الهى به فناى انسان حكم مى‏كند و بر افتادن ملك و سلطه او. اين دولتها ميان مردم دست به دست مى‏گردند و همواره گروهى جانشين گروه ديگر مى‏شوند.
بدين طريق ملاحظه مى‏كنيم كه تمدنها را دوره‏اى معين است و معمولا پس از نمو و شكوفايى دچار بحران و انحطاط مى‏شوند كه مى‏توانيم آن را اجل طبيعى بناميم.
ولى بسيار اتفاق مى‏افتد كه مردم به سبب عصيان و كفرشان اين سنت را به شتاب وامى‏دارند و همين است سبب افول بسيارى از تمدنها در آغاز جوانى آنها.
مثلا آلمان پيش از جنگ جهانى دوم مى‏توانست از حيث صنعت و پيشرفت آقاى همه اروپا شود ولى به سبب ديوانه گريهاى هيتلر و اصول حزب نازى و سياست نژادپرستانه مرگ و نابودى خود را جلو انداخت. آرى اگر خطاهاى سياسى و اجتماعى نازيها نبود عمر حكومتش بسى طولانى‏تر شده بود.
داستان سليمان و پدرش (ع) صورت تمدنى است كه مدت زمانى امتداد يافت. سپس به حالت طبيعى به پايان آمد. در حالى كه قصه سبا كه با سيل عرم نابود شد بيان‏گر يك صورت غير طبيعى در پايان يافتن تمدنهاست. داود و سليمان مثالى والا هستند براى يك تمدن نمونه كه به عمر طبيعى نائل آمد، جوان بود و كم‏كم به پيرى گراييد در حالى كه تمدن سبا در همان ايام جوانى نابود گرديد.
[14] خداى تعالى پيامبر خود سليمان را پس از مرگش هم چنان متكى بر عصايش برپاى نگهداشت تا ديوان را كه ادعا مى‏كردند كه علم غيب مى‏دانند رسوا سازد. و نيز براى بطلان اعتقاد رايج در آن عصر كه به جنيان و ديوان چنين گمان مى‏بردند. و همين اعتقاد در اعصار جاهلى فرهنگ جاهليت را تشكيل مى‏داد و به پرستش ديوان و جنيان انجاميده بود، اين گونه مرگ سليمان تأثير بسزايى در نفى اين پندار داشت.
«فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى‏ مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ- چون حكم مرگ بر او رانديم حشره‏اى از حشرات زمين مردم را بر مرگش آگاه كرد.»
و آن حشره موريانه بود كه:
«تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ- عصايش را جويد.»
يعنى عصايى را كه بر آن تكيه داده بود. تكيه كردن بر عصا دليل بيمارى نيست. چنان كه موسى هم با وجود آن قوت و توان نيز بر عصا تكيه مى‏كرد. و مى‏گفت كه: «اين عصاى من است بر آن تكيه مى‏كنم و براى گوسفندانم برگ مى‏ريزم و مرا در آن فوايد ديگرى است». « طه/ 18.»
و چون موريانه عصا را جويد، سليمان بر زمين افتاد.
«فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ- چون فرو افتاد ديوها دريافتند كه اگر علم غيب مى‏دانستند در آن عذاب خواركننده نمى‏ماندند.»
اين آيه را دو تفسير است:
يكى آن كه: پس از افتادن پيكر سليمان بر زمين ديوان به مرگ او آگاه شدند. يك سال جسد سليمان متكى بر عصاى خود برپاى ماند اگر علم غيب مى‏دانستند اين مدت را هم چنان كار نمى‏كردند. ديوان در ايام حيات سليمان نمى‏توانستند خلاف امر او كارى كنند.
دوم اين كه: هنگامى كه جسد سليمان بر زمين افتاد ديوها يك سال تمام بود كه براى او كار مى‏كردند، بدون اين كه از مرگ او خبر يافته باشند. اكنون رسوا شدند و مردم دانستند كه آنها علم غيب نمى‏دانند. از قسمت پايانى آيه: «در آن عذاب خواركننده نمى‏ماندند» معلوم مى‏شود كه انسان از خضوع در برابر حاكم خشنود نيست خواه آن حاكم صالح باشد مانند سليمان، يا فاسد چون فرعون. شايد هم اين ديوان موجوداتى عاصى بوده‏اند و سليمان با اعمال شاقه قصد عذاب آنها را داشته است.
امام باقر (ع) فرمايد:
«سليمان بن داود (ع) روزى به اصحاب خود گفت: خداى تعالى مرا ملكى عنايت كرده كه پس از من همانند آن به كس نخواهد داد. باد و جن و انس و مرغان و وحوش را مسخر من ساخته و مرا زبان مرغان آموخته و همه چيز داده است.
با اين همه وقتى عيش من كامل است كه يك روز صبح به قصر خود داخل شوم و بر بام شوم و همه كشور خود را بنگرم و هيچ كس را اجازه ندهم كه در آن روز به ديدار من آيد و عيش مرا منغص كند. گفتند: چنين باد. يك روز صبح عصاى خود به دست گرفت و به بالاترين قسمت قصر خود فرا رفت و تكيه بر عصا داد و شادمانه به ملك خود نگريست. ناگاه جوان خوش صورتى را ديد كه با لباس فاخر كه از گوشه‏اى از گوشه‏هاى قصر پيدا شد. تا سليمان را چشم بر جوان افتاد پرسيد چه كسى تو را به قصر من در آورده است. من امروز مى‏خواستم با خود خلوت كنم.
جوان گفت: مرا پروردگار تو به اين قصر داخل كرده است. و من به اذن او داخل شده‏ام. سليمان گفت: آرى، خداى من هر چه در حق من اراده كند حق اوست. اكنون بگوى كه تو كيستى؟ گفت: من ملك الموت هستم. سليمان پرسيد: به چه كار آمده‏اى؟ گفت: آمده‏ام جانت بستانم. سليمان گفت: به هر چه مأمور شده‏اى به انجام رسان كه امروز روز خوشى من است، زيرا سرورى جز ديدار خداوند خود نمى‏شناسم. ملك الموت جان او بگرفت و سليمان هم چنان بر عصاى خود تكيه داده بود. مردم و ديوان و هر كه و هر چه آن جا بود او را از دور مى‏ديدند و مى‏پنداشتند كه زنده است. عاقبت ميانشان اختلاف افتاد. عده‏اى گفتند: چرا اين همه مدت از ايستادن خسته نمى‏شود. نه مى‏خورد و نه مى‏خوابد و نه مى‏آشامد مسلّما او خداى ماست بايد او را بپرستيم. گروه ديگرى گفتند كه سليمان ساحر است. چشم‏بند مى‏كند و چنان مى‏نمايد كه بر عصايش تكيه داده ولى آن چنان نيست. اما مؤمنان گفتند: سليمان پيامبر خداست و بنده اوست خدا هر چه بخواهد در حق او كند. چون اختلاف بالا گرفت. خدا حشره‏اى از حشرات زمين را فرستاد تا عصايش را جويد و جسد سليمان بيفتاد. ديوها از آن حشره كه موريانه بود تشكر كردند. از اين رو محال است موريانه در جايى ديده شود كه آب و گل نباشد. اين است معنى آيه». « نور الثقلين، ج 4، ص 324.»
[15] سپس قرآن مثل ديگرى مى‏زند و آن از تاريخ يمن است. كشورى با تمدنى والا كه ناگهان از ميان رفت. قبل از مرگ طبيعى‏اش. و سبا كه در قرآن آمده است قبيله‏اى است كه در جانب جنوبى عربستان. سبا غرق نعمت بود ولى مردمش تكبر ورزيدند و شكر نعمت به جاى نياوردند. خدا نيز فرمان داد كه سدّش بشكند و همه چيز نابود شود. و قبيله سبا در زمين پراكنده گردد. چنان كه ضرب المثل شدند.
«لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمالٍ- مردم سبا را در مساكنشان عبرتى بود دو بوستان داشتند، يكى از جانب راست و يكى از جانب چپ.»
در اين جا بايد قدرى درنگ كرد. در آخر آيه حقيقتى است در خور توجه.
و آن شناخت صاحب نعمت و سپاس او يعنى خدا. شكر نعمت سبب افزونى نعمت شود. در آيه آن جاهايى را كه مردم سبا زندگى مى‏كردند «مساكن» گفته، نه «بيوت»، زيرا مسكن جايى است كه انسان در آن جا با اعتماد و اطمينان كامل مكان مى‏گيرد و حال آن كه بيت جايى است كه كسى در آن جا شبى را به روز مى‏آورد. ممكن است مضطرب و محزون هم باشد.
خداى تعالى از دو باغ در دو طرف آنها حكايت مى‏كند و اين اشارت است به وضع جغرافيايى آن جا. از اين تعبير فهميده مى‏شود كه در آن جا نهرى جارى بوده بلاد را به دو بخش تقسيم مى‏كرده. شايد اين نهر به آن سدّ مى‏پيوسته. تا هنگامى كه سد پر شود باغهاى دو طرف را آبيارى كند.
مردم سبا از بركات زمين استفاده مى‏كرده‏اند و مى‏دانسته‏اند كه هر چه دارند از سوى خداست ولى شكر خداى تعالى به جاى نمى‏آوردند.
«كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُوا لَهُ- از آنچه پروردگارتان به شما روزى داده بخوريد و شكر او به جاى آوريد.»
خداى تعالى خاندان داود را به شكرگزارى دعوت كرد. چون پذيرفتند و به جاى آوردند تمدنشان بر جاى ماند و رشد كرد تا آن گاه كه سليمان به مرگ طبيعى درگذشت. ولى اينان شكر نكردند و نابود شدند.
جامعه هنگامى كه شكرگزارى خدا مسير مستقيم و كلى او باشد يا از بندگان خدا براى نزديكى به خدا سپاس گويد جامعه‏اى فاضل و نيكو خواهد شد و به تعبير قرآن:
«بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ- شهرى خوش و پاكيزه».
زيرا با حق در حركت است. گناهان و خطاهاى فرعى و جانبى كه گاه‏گاه از اين فرد يا آن فرد سر مى‏زند، سبب از بين رفتن جامعه و تمدن نمى‏شود.
خداى تعالى آنها را اصلاح مى‏كند و گناهكاران را مى‏آمرزد.
«وَ رَبٌّ غَفُورٌ- و پروردگارى آمرزنده.»
[16] اين دعوت الهى بود، آنها را و همه نسلهايى را كه پى در پى بعد از آنها آمده‏اند ولى آنها اين دعوت را رد كردند.                       
«فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ- اعراض كردند ما نيز سيل ويرانگر را بر آنها فرستاديم.»
آيه اشارت دارد به سرعت تكذيب و سرعت كيفر. و اين دليل بر آن است كه تمدنشان ديرى نپاييده است يا بگوييم كه فرضا هم دير پاييده باشد خدا فاصله ميان تكذيب و جزاء را كوتاه كرده است. به عبارت ديگر هر چه هم زندگى كرده باشند در نزد خدا قليل و حقير است.
على بن ابراهيم گويد در جانب چپ و راست مزارعى بود كه از بس درختان انبوه بودند نور آفتاب به زمين نمى‏رسيد. چون معصيت كردند خداوند موشى را بر آن سدّ مأمور كرد گويند آن موش صخره‏هاى عظيم را كه مردان جا به جا نتوانستند نمود برمى‏كند و چون پر كاهى به اطراف پرتاب مى‏كرد. چون مردم چنان ديدند شهر را رها كردند و گريختند و موش هم چنان به كار كندن بود. به ناگاه سيل روان شد و شهر را در خود فرو برد. خانه‏ها را ويران نمود و درختها را بركند.
«وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْ‏ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ- دو بوستانشان را به دو بوستان بدل كرديم با ميوه‏هاى تلخ و شور گز و اندكى سدر.»
[17] خداوند تعالى علت اين حادثه را كفران نعمت آنان مى‏شمارد.
«ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِما كَفَرُوا- آنها را كه ناسپاس بودند اين چنين جزا داديم.»
كفران به خدا و نعمتهاى او، «وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ- آيا ناسپاسان را مجازات مى‏كنيم.»
از اين عبارت چنين بر مى‏آيد كه پاداش شامل هر كفران كننده‏اى مى‏شود.
بدون اين كه به اين جماعت يا آن جماعت كه قرآن ذكر مى‏كند اختصاص داشته باشد. از سوى ديگر معلوم مى‏شود كه خدا براى بندگان خطاكار خود فرصتى قرار داده، پس به مجرد خطا آنان را به عذاب گرفتار نمى‏كند مگر اين كه در گناه اصرار ورزند. «كفور» كه در متن آيه آمده صيغه مبالغه است يعنى كسى كه مكرر درمكرر كفران كند.
بدين سان، تمدن زراعى كه شعاع آن سراسر شبه جزيره را فرا گرفته بود- شبه جزيره‏اى كه انسان وقتى در لابه‏لاى شاخه‏هاى آويزان درختان ميوه‏اش راه مى‏رفت براى چيدن ميوه‏ها لازم نبود زحمت زيادى به خود بدهد- از بين رفت و جاى آن را يك زندگى عقب مانده و واپسگرا گرفت.
[18] سوق عبارت قرآن ما را به تمدن سوم مى‏برد. درباره قريه‏هايى كه از يمن تا مكه و مدينه امتداد داشت سخن مى‏گويد كه كسى كه از يمن راه مى‏افتاد تا به حجاز رود همه در زير درختان ميوه‏دار راه مى‏سپرد، آن قدر شاخه‏هاى پر ميوه سر فرو داشته بودند كه براى چيدن آنها نيازى به كوشش و تلاش اندكى هم نبود. مردم از بزرگترين نعمتهاى خدا كه همانا امنيت است برخوردار بودند.
«وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ- ميان آنان.»
يعنى مردم سبا كه از آنان صحبت بود، «وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها- و قريه‏هايى كه بركت داده بوديم.»
يعنى مكه و حوالى آن، «قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ- قريه‏هايى آبادان و بر سر راه پديد آورديم. و منزلهاى برابر معنى كرديم.»
شايد اين اشاره به نظام حكومتى آنها باشد كه در سايه آن چنين سفرى مقدور مى‏بود. زيرا آن منطقه منطقه‏اى كوهستانى بود كه سفر در آن دشوار بود و چه بسا كوه‏ها و دره‏ها مسافران را نابود مى‏كردند.
«سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ- در آن راهها ايمن از گزند شبها و روزها سفر كنيد.»
اين عبارت دو معنا را به ما مى‏فهماند: اول: گستردگى تمدن. چرا كه آدمى روزها و شبها در آن راه مى‏پيمايد. بنا بر اين، تمدنى پهناور و گسترده بوده است.
دوم: امنيتى كه اين شهرها از آن برخوردار بوده‏اند. گفتنى است كه در آن زمان و بويژه در اين منطقه‏اى كه قرآن از آن سخن مى‏گويد، به علت وجود گروه‏هاى راهزن و جانوران درنده، امنيت به ندرت وجود داشت.
[19] ولى اينان اين نعمت و امنيت را رد كردند. به عبارت ديگر تمدن جديد را رد كردند و به شيوه‏هاى گذشته گرايش يافتند كه نظام قبيلگى و تفرقه حاكم بود و روحيه فرديت و استبداد.
«فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ- بر خويشتن ستم كردند و گفتند اى پروردگار منزلگاههاى ما را از هم دور گردان.»
اينان با اين روحيه شبيه بنى اسراييل بودند كه در تمدن به جايى پيشرفت كردند كه بر ايشان من و سلوى از آسمان نازل مى‏شد. ولى آنان روزى آسمانى را رها كردند و باز به سنت غذايى قديم خويش گرايش يافتند و به موسى گفتند كه سير و پياز و عدس مى‏خواهند، خداى تعالى آنان را به سبب اين روحيه منفى عقب افتاده مذمت كرد و گفت: آيا مى‏خواهيد كه آنچه را برتر است به آنچه فروتر است بدل كنيد؟ به شهرى بازگرديد كه در آن جا هر چه خواهيد به شما بدهند.
مقرر شد بر آنها خوارى و بيچارگى و با خشم خدا قرين شدند. خداى تعالى اين روحيه را توصيف مى‏كند كه صورتى است از ظلم، ظلمى كه صاحب خود را به زيانمندى و فساد مى‏كشاند.
«فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ- ما نيز افسانه روزگارشان گردانيديم.»
آيه مباركه ما را به سرانجام اينان راه مى‏نمايد كه:
«وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ- و سخت پراكنده‏شان كرديم.»
آرى گرايشهاى خودپرستانه به واقعيت تلخ خود رسيد و شك نيست كه هر تمدنى با كوشش و رنج منظم جماعات مردم پديد مى‏آيد و چون روحيه تجمع و اتحاد را از دست دادند به نابودى مى‏گرايد.
امام صادق (ع) در تفسير اين آيه فرمايد:
«اين قوم را قريه‏هايى بود به هم پيوسته، چنان كه يكديگر را توانستند ديد نهرهايشان جارى بود و اموالشان بسيار. پس نعمت خدا را كفران كردند و نعمتشان به محنت بدل شد. پس قريه‏هاشان پراكنده و خانه‏هايشان ويران و اموالشان نابود گرديد». « نور الثقلين، ج 4، ص 329.»
داستانهاى اين حكايات چهارگانه بسيارى از اندرزها و عبرتها را در بردارد كه افراد بشر را در مسير تمدن والاى خود يارى مى‏كند. بشر در اين مسير به تجارب ديگران نياز مبرم دارد. چنان كه فرمايد:
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ- در اين عبرتهاست براى شكيبايان سپاسگزار.»
اين قصه‏ها براى تفريح و تفرج خاطر نيست. بلكه براى پند گرفتن ماست.
مردم و يك يك افراد را هم از نظر فكرى و هم از نظر عملى راهنما و راهگشاست.
مهمترين درسى كه از آنها مى‏آموزيم درس صبر و شكر است، زيرا صبر نشان آرامش روح است و حصافت عقل و بعد نظر و معرفت عواقب امور و همه اين صفات براى شناخت حقايق و نهان و حوادث و آنچه ما وراء ظواهر تاريخى است ضرورى است.
اما شكر دليل علم است. جاهل نعمتهاى خدا را نمى‏شناسد كه آنها را سپاس گويد. بدين گونه دو صفت صبر و شكر به جهان معرفت متصل‏اند. همچنين به نيروى صبر و شكر معرفت افزون مى‏گردد.
اين از يك جهت است از نظر ديگر عبرت اين قصه‏ها شكر است و صبر.
چهار قصه‏اى كه بيان شد: يعنى دو داستان تمدن داود و سليمان و دو داستان سبا و قريه‏هايى كه از آن جا تا مكه گسترده بود به ما درس شكيبايى و سپاسگزارى مى‏دهند. داود و سليمان تمدنشان به اجل طبيعى پايان گرفت، زيرا در تأسيس آن صبر و كوشش كردند و چون از زوال مصون ماند خدا را شكر نمودند.
اما دو تمدن ديگر پيش از مرگ طبيعى خود مردند. زيرا از اين دو صفت بى‏بهره بودند، پس با خدا رابطه‏اى نداشتند تا خدا نيز آنان را در كار يارى دهد و از آفات مصون دارد. پس اين دو روح هر تمدنى هستند.
سخن آخر آن كه: شبه جزيره عربستان كه منزلگاه اين قصه‏هاست با چاههاى عظيم نفتش سرزمينى سراسر خير و بركت است. اگر مردم آن و حكومتش از اين داستانها پند و عبرت گيرند تمدنى چون تمدن داود و سليمان خواهند داشت و اگر از گذشته و تاريخ خود عبرت نگيرند و بر دين خدا صبر نكنند و شكر خداوند قادر متعال به جاى نياورند سرنوشتى همانند آن دو تمدن اخير خواهند داشت.
[20] هنگامى كه خدا ملائكه را به سجود آدم فرمان داده، ابليس سر بر تافت ابليس هم در ميان ساير فرشتگان بود. او از روى تكبر سجده نكرد. خدا او را طرد كرد و بشر را از او بر حذر داشت و گفت كه «او دشمن آشكار شماست» اما شيطان نقاط ضعف را در انسان يافته بود، چون حب مال و قدرت پس با خود گفت كه مى‏تواند او را اغوا كند: «من از بندگان تو گروهى معين را در فرمان خويش خواهم گرفت». خداى تعالى تأكيد مى‏كند ابليس براى پندار خود در ميان آدميان مصداقهايى يافت.
«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ- شيطان گمان خود را درباره آنها درست يافت.»
آرى ابليس براى بشر دشمن بزرگى است زيرا از آغاز آفرينش نقشه به دام انداختن او را در سر داشته و براى انجام اين نقشه‏اش كوشش بسيار كرده است.
همچنين مردم بسيارى از او متابعت كرده‏اند، مگر آن گروه كه به خدا و روز رستاخيز ايمان داشته‏اند.
«فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ- و جز گروهى از مؤمنان ديگران از او پيروى كردند.»
يكى از مهمترين مصاديق گمراه كردن شيطان اين است كه مردم را از پيروى رهبران و پيشوايان صادق دينى باز مى‏دارد.                       
[21] آيا پيروى شيطان يك جبر است؟ و انسان مى‏تواند براى توجيه اعمال زشت خود بگويد كه او در برابر فشار شيطان قدرت و توانى نداشته است؟
مسلما نه! خداوند مردم را به دو گروه مى‏كند آنهايى كه از شيطان پيروى مى‏كنند و آنهايى كه نمى‏كنند. اگر پيروى از شيطان يك جبر مى‏بود مردم به دو گروه خاضع در برابر او و متمرد از او تقسيم نمى‏شدند. گروهى هستند كه:
«وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ- شيطان را بر آنان تسلطى نبود.»
البته وسايل فريب شيطان و طاغيان ديگر بسيار است ولى انسان قادر است به بصيرت ايمان و سلاح توكل با آنها رو به رو شود. اگر انسان به اين دو سلاح:
سلاح ايمان و توكل مسلح شود چنان روحيه نيرومندى حاصل مى‏كند كه هيچ وسيله منحرف كننده‏اى نمى‏تواند او را از راه حق منحرف سازد.
خداى تعالى تأكيد مى‏كند كه در آفرينش ابليس مقصود گمراه ساختن مردم نبوده است. محال است كه ذات احديت گمراهى بندگان خود را بخواهد. بندگانى را كه آفريده تا بر آنها رحمت آورد. اگر خداوند چنين اراده كرده بود حتى يك تن مؤمن هم وجود نداشت. بلكه خدا شيطان را آفريده تا بندگان خود را به وسيله او مورد آزمايش قرار دهد.
«إِلَّا لِنَعْلَمَ- مگر آن كه مى‏خواستيم معلوم داريم.»
علمى واقعى، «مَنْ يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فِي شَكٍّ- كه چه كسانى به قيامت ايمان دارند و چه كسانى از آن در شك هستند.»
و گرنه خدا بر هر چيزى آگاه است. به علم و آگاهى مطلق خود مؤمن را از كافر تشخيص مى‏دهد. آيه بيان مى‏دارد كه اعتقاد به آخرت اولين سنگ بناى اعتقاد انسان است. هر كه به آن معتقد است در ايمان خود صادق است و هر كه در آن شك دارد در همه حقايق دينى شك مى‏كند.
«وَ رَبُّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَفِيظٌ- و پروردگار تو نگهبان هر چيزى است.»
خداى بزرگ هر عمل و هر حركت انسان را ثبت مى‏كند و در نامه سرگشاده‏اى كه در روز قيامت به دست او مى‏دهد مى‏نويسد.
پس آنچه از آيه استنباط مى‏كنيم اين است كه سلطه شيطان بر بنى نوع انسان محدود است. در حدود يك فشار معمولى. حكمت آن كه خداى اين قدرت را به شيطان داده، آزمايش بشر است، تا مقدار ايمانشان را به روز رستاخيز بداند.
هر كس ايمانش بدان ثابت باشد مى‏تواند در برابر تهديدات ابليس و همه صاحبان قدرت و ثروت و گمراهانى كه پيرو شيطان هستند، پايدارى ورزد. آيا نديدى پس از آن كه ساحران به خداى موسى و هارون ايمان آوردند چگونه در برابر فرعون ايستادگى كردند. آرى اينان به روز قيامت يقين پيدا كرده بودند. ابليس و خليفه‏اش فرعون غرقه شدند.
بيائيد از قرآن بشنويم:
«گفت: آيا پيش از آن كه شما را رخصت دهم ايمان آورديد؟ هر آينه آن مرد بزرگ شماست كه شما را جادو آموخته است. خواهيد ديد. اكنون دستها و پاهايتان را از چپ و راست خواهم بريد و همه‏تان را بر دار خواهم كرد. گفتند:
باكى نيست ما نزد پروردگارمان بازمى‏گرديم. اميد مى‏داريم كه پروردگارمان خطاهاى ما را ببخشد كه ما نخستين كسانى هستيم كه ايمان آورديم». « الشعراء/ 49 تا 51. »
بدين طريق هر كس را سر آن است كه با ياران شيطان معارضه كند و در برابر فشارهاى آنان پايدارى ورزد بايد ايمان خود را به آخرت افزون و محكم سازد.
سوره فاطر
إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا ۚ إِنَّمَا يَدْعُو حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِيرِ ﴿٦﴾
البتّه شیطان دشمن شماست، پس او را دشمن بدانید؛ او فقط حزبش را به این دعوت می‌کند که اهل آتش سوزان (جهنّم) باشند!
تفسیر:
[6] انسان دو دشمن دارد: دشمنى درونى كه همان نفس است، و دشمنى بيرونى كه همان شيطان باشد. و بر انسان واجب است كه موضعى روشن نسبت به شيطان اتّخاذ كند تا آواى گمراه كننده او را از نداى دعوت كننده به خدا بازشناسد و تميز و تشخيص دهد، زيرا انسان در نفس خود و نيروى متضاد دارد:
عقل و هوى (خرد و آرزومندى). عقل را فرشتگان پشتيبانند و هوى را شيطان، و در حديث آمده است كه بر هر كس سه و سى فرشته و هم چند آنها شيطان گماشته‏اند.
از مكر و نيرنگ شيطان با انسان يكى آميختن برگها بر اوست، چندان كه اين را از آن بازنشناسد و تشخيص ندهد، پس مى‏بينى كه شيطان باطل را به گونه حق در مى‏آورد و چنان در دلها وسوسه مى‏كند كه حق شبيه باطل مى‏نمايد. امّا اگر انسان بداند كه در دل او شيطانى است كه براى فريفتن او مى‏كوشد، و آن شيطان را دشمن بدارد، عقل از هوى در نفس او متمايز مى‏شود، و امكان مى‏يابد كه طبيعت انگيزه‏هاى نفسانى خود را بشناسد و بداند كه از عقل يا از هواى اوست.
در روايتها آمده است: «بنگر كدام يك به نفس تو نزديكتر است، آن گاه با آن مخالفت كن»، زيرا آن مراد كه به نفس نزديكتر باشد به شيطان نزديكتر است.
«إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا- همانا شيطان دشمن شماست،او را دشمن گيريد،» با علم به اين كه پاره‏اى اوقات او به صورت ناصحان و خيرانديشان درآيد، به راستى او دشمنى است آشكار، از نود و نه در خير بر تو وارد مى‏شود تا تو را به در صدم (كه شرّ است) بيفكند. او به راستى دشمن است و بر خود فرض و واجب ساخته كه بنى آدم را گمراه كند و آنها را با خود به دوزخ برد.
صالحان بدين گونه آدميزاده را نصيحت مى‏كنند كه از دشمن خطرناك خود، شيطان غافل نماند، و امام جعفر بن محمد صادق- عليه السّلام- هنگامى كه شخصى نزد او مى‏آيد و مى‏گويد: پدر و مادرم به فدايت مرا اندرزى گوى، بدو مى‏گويد:
«در حالى كه شيطان دشمن ماست، غفلت براى چيست؟!». « نور الثقلين، ج 4، ص 351.»
در حديث آمده است كه خداوند به كليم خود موسى بن عمران- عليه السلام- وحى فرمود و اين از سفارشهاى اوست كه:
«تا وقتى شيطان را مرده نيافته‏اى از مكر او ايمن مباش». « نور الثقلين، ج 4، ص 351.»
خطر اين دشمن سرسخت در آن است كه تا شكار خود را مستقيما به آتش دوزخ نيفكند خرسند نمى‏شود.
«إِنَّما يَدْعُوا حِزْبَهُ- او فرمانبران و حزب خويش را فرا مى‏خواند.»
كسانى را كه از او فرمان مى‏برند.
«لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعِيرِ- تا همه از دوزخيان باشند.»

سوره صافات
إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ ﴿٦﴾ وَحِفْظًا مِّن كُلِّ شَيْطَانٍ مَّارِدٍ ﴿٧﴾ لَّا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَىٰ وَيُقْذَفُونَ مِن كُلِّ جَانِبٍ ﴿٨﴾ دُحُورًا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ ﴿٩﴾ إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ ﴿١٠﴾

ما آسمان نزدیک [= پایین‌] را با ستارگان آراستیم،تا آن را از هر شیطان خبیثی حفظ کنیم! آنها نمی‌توانند به (سخنان) فرشتگان عالم بالا گوش فرادهند، (و هرگاه چنین کنند) از هر سو هدف قرارمی‌گیرند! آنها به شدّت به عقب رانده می‌شوند؛ و برای آنان مجازاتی دائم است!
مگر آنها که در لحظه‌ای کوتاه برای استراق سمع به آسمان نزدیک شوند، که «شهاب ثاقب» آنها را تعقیب می‌کند!
تفسیر:
[6] امّا درباره ستارگانى كه دسته‏هايى از مردم آنها را به جاى خدا، معبود خود قرار مى‏دهند، خواه به سبب اعتقادشان به اين كه ظاهر و غايب شدن آنها در زندگى بشر تأثير مى‏كند، يا به سبب شيفتگى آنان به درخشندگى و زيبايى ستارگان، قرآن نقش آنها را در آسمان روشن مى‏سازد و مى‏گويد:
«إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا- ما آسمان فرودين را بياراستيم،» آسمان نزديك به زمين را ...
«بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ- به زينت ستارگان.»
اين ستارگان در آسمانهاى ديگر نيز وجود دارند ولى به سبب فقدان اكسيژن و هوا در فضاى آنها كه مانع پايدارى نور و بازتاب آن مى‏شود، زينت آن آسمانها نيستند.
[7] سياق آيه، افزون بر اين زيبايى، به قوّت و استوارى در آفرينش آسمان اشاره مى‏كند كه در آن كمين و ديدبانى قرار داده شده كه مانع راه يافتن شيطانها به حريم ساكنان عالم بالا مى‏شوند.
«وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ- و از هر شيطان نافرمان نگه داشتيم.»
[8] اين آيه كريم اين عقيده باطل را از ميان مى‏برد كه مى‏گويد جنّ از تمام تقديرهايى كه در گذشته بوده، و اكنون مى‏گذرد، و در آينده روى خواهد داد، آگاهى دارد، زيرا جنّيان با غيب مربوط و از آن آگاهند. قرآن اين مطلب را مستقيما و صريحا نفى و رد مى‏كند و مى‏گويد:
«لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى‏- تا سخن ساكنان عالم بالا را نشنوند.»
نمى‏توانند به جاسوسى يا استراق سمع از خدا بپردازند، او آنچه را مقدّر ساخته و به حكم قضا رانده است به فرشتگان وحى مى‏كند تا به اراده ذات متعال او مستقيما به اجرا درآورند.
«وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ- و از هر سوى رانده شوند.»
اگر شيطانها بكوشند در آسمان نفوذ يابند و حجابها را بدرند، پاسداران آسمان كه همواره بيدار و هشيارند با سلاحهاى خود آنها را مى‏رانند.
[9] و شيطانها دور رانده مى‏شوند.
«دحورا- تا دور گردند (دور شدنى بى‏بازگشت).»
هنگامى كه براى استراق سمع به پيش مى‏خزند، هم چنان كه گناهى از اين حيث بر آنها مى‏نويسند كه با ديگر جرمهايشان جمع مى‏شود، و بدين سبب پس از حسابرسى دستخوش عذابى سخت در دوزخ خواهند شد.
«وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ- و براى آنهاست عذابى دايم.»
امام باقر (ع) گويد:
«عذاب واصب يعنى عذابى دايم، دردناك، كه به دلهاى آنها رسيده است». « نور الثقلين، ج 4، ص 400.»
[10] شيطانها تمام كوشش خود را به كار مى‏برند تا براى گمراه كردن اهل زمين پاره‏اى اطّلاعات را از آسمان به دست آورند و آنها را با بعضى انديشه‏هاى باطل درآميزند، و آنچه از اخبار درست نزد كاهنان و منجّمان وجود دارد از همين گونه است. بدين سان آنها از خلال جزئيّاتى درست اعتماد مردم را به خود جلب مى‏كنند تا به هر سخن باطلى هم كه از آنها صادر مى‏شود اعتماد كنند.
«إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ- مگر آن شيطان رباينده كه ناگهان چيزى بربايد و ناگهان شهابى ثاقب دنبالش كند.»
در اين آيه و آيات ديگر مشابه آن دلالتى است بر اين كه شيطانها مى‏توانند بر بعضى اخبار از طريق ماجراجوييهاى پياپى و مستمرّ خود دست يابند.
همچنين از اين آيه و نيز آيات ديگر قرآن در مى‏يابيم كه نزد ساكنان عالم بالا گفتگويى پيرامون آنچه در دنيا مى‏گذرد جريان دارد، كه چه هنگامى باران مى‏بارد، و چه وقت زمين لرزه‏ها وقوع مى‏پيوندد، و ... و ... و شك نيست كه پديده‏هاى آينده را پايه‏ها و دلالتهايى است، و شايد حسّ ششم، و نگاه مغناطيسى، و تله‏پاتى (انتقال فكر تلقينى از نزديك و دور) و پيشگوييهاى درست، و رؤياها و حتى پاره‏اى از ابعاد سحر و كاهنى و قيافه‏شناسى و ... و ... دلالت بر وجود عوامل بشارت دهنده يا هشدار دهنده پيش از وقوع رويدادها و حوادث داشته باشد.
امّا كسانى كه ادّعا مى‏كنند جن و شيطانها را پيروى مى‏كنند (و از آنها خبر به دست مى‏آورند) خطا مى‏كنند، زيرا جنها اساسا هيچ چيزى از علم غيب در اختيار ندارند، چه پاسداران آسمانها آنها را از اين امر مانع مى‏شوند.
شیاطین
أَذَٰلِكَ خَيْرٌ نُّزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ ﴿٦٢﴾ إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِّلظَّالِمِينَ ﴿٦٣﴾ إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ ﴿٦٤﴾ طَلْعُهَا كَأَنَّهُ رُءُوسُ الشَّيَاطِينِ ﴿٦٥﴾ فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْهَا فَمَالِئُونَ مِنْهَا الْبُطُونَ ﴿٦٦﴾ ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْهَا لَشَوْبًا مِّنْ حَمِيمٍ ﴿٦٧﴾ ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ ﴿٦٨﴾
آیا این (نعمتهای جاویدان بهشتی) بهتر است یا درخت (نفرت‌انگیز) زقّوم؟!ما آن را مایه درد و رنج ظالمان قرار دادیم! آن درختی است که از قعر جهنّم می‌روید! شکوفه آن مانند سرهای شیاطین است! آنها [= مجرمان‌] از آن می‌خورند و شکمها را از آن پر می‌کنند! سپس روی آن آب داغ متعفّنی می‌نوشند! سپس بازگشت آنها به سوی جهنّم است!
تفسیر:
[62] دوم: فشارى كه از جانب نسلهاى پيشين وارد مى‏آيد، و اين فشار به صورتى تمركز يافته در پدر جلوه‏گر مى‏شود، زيرا انسان نسلهاى پيشين و تاريخ گذشته را نديده است اما از طريق پدر خود به گذشته مربوط مى‏شود.
به نظر مى‏رسد قرآن تا آيه پيشين درباره فشار نوع اوّل با ما سخن مى‏گفت، اما بقيه آيات اين درس اشاره به فشار نوع دوّم دارد، خداى تعالى گويد:
«أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا- آيا منزلگاه خوردن را اين بهتر است.»
يعنى بهشتى كه سرانجام مؤمنان مخلص است.
«أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ- يا درخت زقوم؟» كه سرانجام تكذيب كنندگان است؟
و گويى قرآن با اين پرسش كه پس از عرضه داشتن دو گونه سرانجام آمده، ما را ميان گزينش بهشت و دوزخ، با برانگيختن انديشه ما در جهت پاسخگويى به اين پرسش، مخيّر مى‏سازد. امّا درباره معنى درخت زقّوم دو تفسير وجود دارد:
نخست: هنگامى كه قريش اين آيه را شنيدند، گفتند: ما اين درخت را نمى‏شناسيم، و ابو جهل به كنيز خود گفت: اى كنيز! به ما زقّوم بده. آن گاه آن كنيز خرما و كره بياورد، و ابو جهل به يارانش گفت: با اين زقّوم كه محمد شما را بدان مى‏ترساند زقّوم خوارى كنيد، وى مدّعى است كه آتش درخت را مى‏روياند در حالى كه آتش درخت را مى‏سوزاند. آن گاه خداى سبحان اين آيه را نازل كرد كه:
«إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ- ما آن درخت را براى ابتلاى ستمكاران پديد آورده‏ايم». « المجمع، ج 7- 8، ص 446.»
دوم: كه نزديكتر به ذهن است، اين كه انسان در دنيا از اين درخت مى‏خورد، ولى احساس نمى‏كند كه از آن مى‏خورد، مگر در آخرت كه خدا پرده از برابر ديدگان او مى‏گشايد، و حقايق را به واقع خود مى‏بيند، پس دروغگويى، و خوردن اموال مردم، و مى‏گسارى ... همه اينها برگى از درخت زقّوم است كه دوزخيان از آن خوراك مى‏خورند.
در سوره واقعه كه به بخشى از موضوع اين سوره مى‏پردازد، اشاره‏اى روشن بدين معنى شده است و خداى تعالى گويد: «ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ، لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ- آن گاه شما، اى گمراهان تكذيب كننده از درخت زقّوم خواهيد خورد و شكمهاى خود را از آن پر خواهيد كرد و بر سر آن آب جوشان خواهيد نوشيد». « الواقعة/ 51- 55.» سپس اين معنى را در بخش پايانى آن سوره تأكيد مى‏كند، آن جا كه خداى عزّ و جلّ تكذيب كنندگان قرآن و گمراهان را مخاطب قرار مى‏دهد و گويد: «وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ- و نصيب خود را در دروغ انگاشتن آن قرار مى‏دهيد». « الواقعة/ 82.»
[63] شك نيست كه دروغ و خوردن اموال مردم و ديگر شهوتهايى كه انسان با آنها روبرو مى‏شود آدمى را بر سر دو راهه، ميان حق و باطل، و بهشت و دوزخ قرار مى‏دهد و در نتيجه انسان در برابر آنها مورد امتحان و آزمون قرار مى‏گيرد، وهمچنين شك نيست كه اين امور، همچون درخت زقّوم كه نمودار حقيقى اين نافرمانيهاست زشت و ناگوار است، ولى انسان خود را در اين باب به نادانى مى‏زند يا از آن غفلت مى‏ورزد و با سيل شهوتهاى خود پيش رانده مى‏شود تا با گناهانش درختان زقّوم را كه خوراك او در آخرتند بكارد.
«إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ- ما آن درخت را براى ابتلاى ستمكاران پديد آورديم.»
امّا مؤمن بدان مبتلا و فريفته نمى‏شود، بلكه با ايمان خود از حضيض نافرمانى فراتر مى‏رود تا با انجام دادن اعمال نيك بهشتهايى پهناور براى خود بكارد.
[64] قرآن پس از اشاره به درخت زقّوم و طبيعت فريباى آن در دنيا تصويرى از واقعيّت آن در آخرت، آن جا كه پاداش با كردار انسان همانندى دارد براى ما ترسيم مى‏كند.
«إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ- همانا درختى است كه از اعماق جهنّم مى‏رويد.»
و روايت شده است كه:
«خداى تعالى ايشان- يعنى دوزخيان- را گرسنه مى‏كند تا از شدّت گرسنگى عذاب آتش را فراموش كنند، آن گاه نزد مالك دوزخ بانگ و فرياد برآورند، و او در حالى كه ابو جهل با ايشان است آنها را به سوى آن درخت مى‏برد و از آن مى‏خورند و شكمهايشان چون آب جوشان مى‏جوشد». « نور الثقلين، ج 4، ص 404.»
در روايتى آمده كه زقّوم درختى است بزرگ براى تمام دوزخيان، و در هر طبقه جهنّم شاخه‏هايى دارد كه كسانى كه در دوزخ شكنجه مى‏شوند از آن مى‏خورند.
[65] «طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ- ميوه‏اش همانند سرهاى شياطين
است.»
طلع بساك نورسته درخت خرماست كه از ميان ليف و سبزينه بيرون مى‏آيد و در آغاز، پيش از آن كه دانه‏هاى غوره خرما و رطب از هم جدا شوند شبيه غلاف خنجر يا شمشير است، و شايد از آن رو طلع ناميده شده كه به طلوع هلال ماه شباهت دارد، يا از آن رو كه نخستين چيزى از ميوه است كه برمى‏آيد.
[66] و از آن جا كه دوزخيان رنج گرسنگى را مى‏كشند و چيزى نمى‏يابند كه بخورند، بساك و ميوه زقّوم را مى‏خورند.
«فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ- دوزخيان از آن مى‏خورند و شكمها را انباشته مى‏سازند.»
همان گونه كه شكمهايشان را در دنيا با حرام انباشتند.
[67] پس از خوردن زقّوم به شدّت احساس تشنگى مى‏كنند، و آب مى‏جويند و مايعات سوزان را مى‏نوشند تا با آن حرارت آتشهايى را كه خورده‏اند فرونشانند ولى بدين وسيله شكنجه‏اى بر عذابشان مى‏افزايد.
«ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ- و بر سر آن آميزه‏اى از آب سوزان مى‏نوشند.»
نيز در روايت است كه:
«آن گاه آب مى‏طلبند و جرعه‏اى آب جوشان كه حرارتش به منتهى درجه رسيده مى‏نوشند و چون آن را نزديك چهره‏هايشان مى‏برند، رخسارشان كباب مى‏شود، و اين است مورد گفته خدا: «يشوى الوجوه- چهره‏ها را كباب مى‏كند» « الكهف/ 29.» و چون به شكمهايشان رسد اندرونشان را بگدازد» « نور الثقلين، ج 4، ص 404.».
[68] آنها مى‏پندارند آبى كه مى‏طلبند آنها را از عذاب و سوزش خلاص مى‏كند ولى باز به همان عذاب دچار مى‏شوند.
«ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ- سپس بازگشتشان همان جهنّم است.»
شايد اين حالتشان از آزمندى به زقّوم و آب سوزان در دوزخ تجسّمى از آزمندى آنها در دنيا به خوردن مالهاى حرام و استمرار نوشيدن شراب حرام باشد، كه از اين دو به خدا پناه مى‏برم.
سوره یس                                                                                                      أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ ۖ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿٦٠﴾
آیا با شما عهد نکردم ای فرزندان آدم که شیطان را نپرستید، که او برای شما دشمن آشکاری است؟!
تفسیر:
[60] آن گاه كه خدا ذريه آدم را به صورت (ذرّ) پراكنده بود و به آنان گفت: آيا من پروردگار شما نيستم؟ و گفتند: چرا، از آنان پيمان گرفت كه او را بپرستند و هر گونه نظاير بر ساخته غير او را رد و انكار كنند.
و همچنين بود هنگامى كه هستى آنان را بر فطرت شناخت و معرفت ذات خود بسرشت و در ضميرهايشان خردهايى نهاد كه آنان را به پروردگارشان هدايت كند.
آن گاه پس از آن پيامبرانى به نزد آنان فرستاد كه بيم و اميد دهند، و اداى پيمان او را از آنان بخواهند و خردهايشان را به ياد كرد ذات سبحان او برانگيزند و در آن قرار و مدار پيمان خدا با آدميزادگان اين بود كه او را بپرستند، و پرستش شيطان را رها كنند. امّا آيا پرستش خدا همراه با پرستش شيطان امكان دارد؟
هرگز ... پس ناگزير بايد پرستش شيطان را رد كرد تا پرستش خداى رحمان صورت پذيرد.
«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ- اى فرزندان آدم، آيا با شما پيمان نبستيم كه شيطان را نپرستيد؟» شيطان كجاست؟ او مانند خون در وجود آدميزاد در گردش و با او همراه است، ولى دل به اذن خدا و با الهامى كه پروردگار درباره فجور و تقوا بدان مى‏كند از وجود او آگاه مى‏شود و وسوسه شيطان را از وحى عقل باز مى‏شناسد و تمييز مى‏دهد.
و هنگامى كه انسان عزم خود را بر پيكار با شيطان جزم مى‏كند هر چه بيش و بيشتر، در دل خود بانگ گمراهى را از فطرت هدايت و رهيابى باز مى‏شناسد.
آن گاه به وسيله پيامبران خدا و رسالتهاى ايشان وحى به او مى‏رسد تا حجّت بر او تمام شود، در اين هنگام نداى خداى رحمان كه در دل اوست با نداى الهى، بر زبان پيامبر و كتاب خدا كه با او فرستاده شده است به يكديگر برمى‏خورد و همراه مى‏شود.
بدين سان شخص دو وسيله سنجش براى شناختن شيطان دارد: اوّل آنچه از راه عقل در قلبش وجود دارد، و دوّم: آنچه به پيامبران وحى شده است.
«إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ- زيرا دشمن آشكار شماست.»
شيطان مى‏كوشد آدمى را بفريبد و بدو بنمايد كه دوست اوست، و هر گمراهى را كه بدان اشاره مى‏كند محض نصيحت و دلسوزى است. برخى از مردم بدين بهانه كه فريب او را خورده‏اند به دام شيطان مى‏افتند، ولى پروردگار ما مى‏گويد: همانا او دشمنى است آشكار، و هيچ كس را در پيروى از او عذر و بهانه‏اى نيست، مگر آن كه خود خويشتن را فريب داده باشد. و نشانه دشمنى شيطان نيز اين است كه به چيزى فرمان مى‏دهد كه انسان مى‏داند آن چيز زيانبار است.
مگر نه آن كه شيطان به اسراف و تبذير، و فحشاء و منكر، و تجاوز و ستمگرى و گردنكشى يعنى آنچه بشر آنها را- لا اقل وقتى از ديگران سرزند- زشت مى‏شمارد و هر عاقلى انتساب آنها را به خود نفى و رد مى‏كند، فرمان مى‏دهد؟! همه مى‏دانيم كه بديهاى بشريّت از ستم و تجاوز و خودپرستى و بخل و تنبلى و اختلاف سرچشمه مى‏گيرد، و همه مى‏دانيم كه اينها از وسوسه شيطان است، پس آيا نبايد او را دشمن خود بدانيم؟! پرستش شيطان به معنى سجده كردن بدو نيست، بلكه فرمانبردارى هشيارانه و تسليم به فريبكارى اوست.
پرستش شيطان در فرمانبردارى از پادشاهان ستمگر و طاغوتان سلطه و ثروت مجسّم مى‏شود و شكل مى‏يابد.
فخر رازى درباره اين گفته (خداى متعال): «لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ- شيطان را نپرستيد» گويد: معنايش اين است كه: از او فرمان نبريد، به دليل اين كه آنچه از آن نهى شده تنها سجده كردن بدو نيست، بلكه سرسپردن به فرمان و اطاعت كردن از اوست، و اطاعت همان پرستش است. امّا گفته شود: پس ما به موجب اين گفته خداى تعالى كه گويد: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ- از خدا اطاعت كنيد و از رسول و اولى الامر خويش فرمان بريد». « النساء/ 59.»
مأمور به پرستش اميرانيم، زيرا ما مى‏گوييم: فرمانبردارى از ايشان وقتى به فرمان خدا باشد جز عبادتى نسبت به خدا و اطاعتى براى او نيست، و افزوده است: همانا پرستيدن اميران همان فرمانبردارى از آنها در مواردى است كه خدا آن را اذن نداده است. « تفسير الكبير، فخر رازى، ج 26، ص 96.»
[61] رد كردن پرستش شيطان (آدمى را) براى پرستش خدا آماده مى‏سازد،
بلكه صرف انكار و نپذيرفتن نظاير و امثال براى خدا، خود پرستش خداست، هم چنان كه هر كس پرستش رحمان را ضايع گذارد در دام شيطان مى‏افتد، از اين رو آيات قرآن ميان ردّ اين و پذيرفتن آن مقارنه‏اى به وجود آورده، مانند اين گفته خداى سبحان كه فرمايد: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏- پس هر كس كه به طاغوت كفر ورزد و به خداى ايمان آورد به رشته‏اى استوار چنگ زده است». « البقرة/ 256"
سوره ص
وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ ﴿٤١﴾ ارْكُضْ بِرِجْلِكَ ۖ هَـٰذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ ﴿٤٢﴾
و به خاطر بیاور بنده ما ایّوب را، هنگامی که پروردگارش را خواند (و گفت: پروردگارا!) شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده است. (به او گفتیم:) پای خود را بر زمین بکوب! این چشمه آبی خنک برای شستشو و نوشیدن است!
تفسیر:
[41] شيطان مى‏تواند به انسان از دو ناحيه «معنوى و مادّى» زندگى آسيب برساند ولى اين به جبر و اكراه صورت نمى‏پذيرد، زيرا بشر آزاد و مختار است، بلكه شيطان بر او فشار مى‏آورد و اصرار مى‏ورزد و از اين بابت است كه درد و رنجى به آدمى مى‏رساند. امّا اگر انسان با آن مبارزه كند و با وجود دشوارى، پايدارى ورزد بيگمان بر شيطان پيروز مى‏شود، زيرا چنان كه قرآن شيطان را وصف كرده است:
«لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ- شيطان را بر كسانى كه ايمان آورده‏اند و بر خدا توكّل مى‏كنند تسلّطى نيست تسلّط او تنها بر كسانى است كه دوستش مى‏دارند و به خدا شرك مى‏آورند». « النحل/ 99- 100.» و در جايى ديگر آيات به صراحت از گفته شيطان، خود براى ما نقل مى‏كنند، آيه گويد: «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ- چون كار به پايان آيد، شيطان گويد: خدا به شما وعده داد و وعده او درست بود و من نيز به شما وعده دادم ولى وعده خود خلاف كردم. و برايتان هيچ دليلى و برهانى نياوردم (يا مرا بر شما تسلّطى نبود) جز آن كه دعوتتان كردم شما نيز دعوت من پذيرفتيد پس مرا سرزنش مكنيد، خود را سرزنش كنيد. نه من فريادرس شمايم، نه شما فرياد رس من. از اين كه مرا پيش از اين شريك خدا كرده بوديد بيزارم. زيرا براى ستمكاران عذابى است دردآور». « ابراهيم/ 22.»
مؤمن بودن انسان بدين معنى نيست كه حتما در معرض وسوسه‏ها و فشارهاى شيطان قرار نمى‏گيرد، حتى پيامبران با فشارها و كوششهاى دائم او براى فريفتن روبرو شده‏اند، امّا ايشان بدو پاسخ مثبت نداده و اجابتش نكرده‏اند گرچه به ايشان گزند و سختى رسانده است. و بدين سان رهبر بشريّت بوده‏اند.
بعضى از مفسّران (چون رازى در تفسير كبير خود) گويند: به راستى، پيامبران خدا فراتر از آنند كه شيطان ايشان را به رنج و عذاب افكند، پس درست نيست كه ادّعا كنيم وضع ايّوب (ع) به جايى كشيد كه مردم به سبب مرضش او را پليد شمردند. حقيقت اين است كه اين امر در عرصه آزمون رواست زيرا پيامبران- عليهم السلام- به عنوان رهبران بشريّت مبعوث شدند و درست نيست كه نگرش واقعى را از زندگى ايشان دور سازيم، و آيات وارد شده در اين مورد را به غير مضمونهاى خود تأويل كنيم و افتادن يوسف را به زندان، و توهين شنيدن موسى را انكار كنيم و آزار ديدن پيامبر خود را بدان درجه كه خود درباره خويش فرمود:
«هيچ پيامبرى را همچون من آزار ندادند» نفى كنيم.
با وجود آن كه اين از واقعيّت زندگى ايشان و عنوانى دامنه‏دار در تاريخ رسالتى آنان به اعتبار پيامبر بودنشان است.
اگر به آيات قرآن و احاديث مراجعه كنيم هر آينه مى‏بينيم كه تأكيد دارند بر اين كه پيامبران سزاوارتر به بلا و آزمونند، بلكه ايشان جز از خلال بلا و امتحان بدين مقام والا نرسيده‏اند. از پيامبر (ص) مروى است كه از حضرتش پرسيدند:
كدام يك از مردم را بلا و آزمون دشوارتر؟ گفت:
«پيامبران، سپس بهترين صالحان، سپس بهترين و بهتر مردم به ترتيب». « بحار الانوار، ج 12، ص 355.»
آرى شيطان بر خرد و دلهاى صالحان تسلّط نمى‏يابد، امّا مى‏تواند جنبه‏هاى مادّى زندگى آنان را بربايد، در صورتى كه خدا خواسته باشد ايشان را بدان وسيله بيازمايد، چنان كه پيامبر خود ايوب (ع) را در اين عرصه مبتلا كرد و آزمود.
امام صادق (ع) گويد:
«به راستى، خداى عزّ و جلّ مؤمن را به هر بلايى گرفتار مى‏كند، و به هر گونه مرگى مى‏ميراند، ولى او را به رفتن عقلش دچار نمى‏سازد، آيا ايّوب را نديدى كه چگونه شيطان بر دارايى و فرزندان و خانواده او، و بر هر چيزى كه داشت دست يافت امّا بر عقل او چيره نشد، آن را براى او باقى گذاشتند تا بدان خدا را به يكتايى بپرستد». « بحار الانوار، ج 12، ص 341.»
قرآن در اين سوره پيامبر اكرم (ص) و هر مؤمنى را كه در خطّ او گام مى‏سپارد دعوت مى‏كند كه نداهاى تاريخ پيامبران و رسالتها را فرا خاطر آورد، و همواره اين پيامها در ذهنش حضور داشته باشد تا با ياد آوردن آنها در رويارويى با دشواريها و مشكلات زندگى براى پايدارى در راه تيغزار مدد گيرد.
«وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ- و از بنده ما ايّوب ياد كن،» كسى كه در نعمتهاى دنيا مى‏زيست و سپس به حالت فقر و بيمارى افتاد، ولى به بندگى خدا ادامه داد و پايدارى كرد و كفر نورزيد، زيرا مانند هر مؤمن مخلصى به زندگى به نور خدا مى‏نگريست و او را زيانى نداشت كه تمام نعمتها را از دست بدهد ولى ايمانش باقى بماند، هم چنان كه اگر تمام لذّتها را براى او گرد مى‏آوردند ولى شراره ايمان را از دل و عملش از دست مى‏داد، برايش مزه‏اى نداشت. بندگى ايّوب (ع) در حالت توانگرى در شكر او و در حالت بينوايى در صبر و پايدارى او جلوه كرده است.
«إِذْ نادى‏ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ- آن گاه كه پروردگارش را ندا داد كه مرا شيطان به رنج و عذاب افكنده است.»
يعنى از زندگى ايوب اين موضعگيرى بزرگ را به يادآور، آن گاه كه در سختى پروردگارش را بخواند، و اين رفتار بس بزرگ بود زيرا بر آدمى دشوار است
كه در حالى كه فشارها و مشكلات از هر سو بر او هجوم آورده خالصانه به پروردگار يكتاى خود روى آورد، در صورتى كه وقتى فقر و گرسنگى او را به رنج مى‏افكند چه بسا باور كند كه توانگرى يا حكمران است كه او را از اين ورطه نجات مى‏دهد، و هنگامى كه بيمارى او را در برگيرد بيشتر مى‏پندارد كه درمان او نزد پزشك است نه به كمك و به وسيله او، و اين چنين است كه به دام شرك مى‏افتد، ولى ايّوب اين همه را گذرانيد و ايمان و توحيد ناب خود را نگه داشت.
[42] بلايى كه عارض ايّوب شد به سبب گناهكارى او نبود، زيرا او معصوم و از گناه پاك بود، و خدا از ابتلا و آزمون او اراده نكرد:
«جز رحمت تا پاداش او را بزرگ كند، و او را عبرتى براى شكيبايان، و يادى براى عابدان سازد در هر بلايى كه نازل مى‏شود، تا با ياد او به صبر و اميد پاداش خو گيرند». « بحار الانوار، ج 12،ص 360.»
پس چون خدا آزمون را به پايان رساند و صدق پيامبر خود و جوهر او را آشكار ساخت آن بلا را از او برگرفت و در عوض آنچه وى از دست داده بود بسى بهتر بدو داد تا پروردگار ما به ما بياموزد كه سرانجام نيك از آن پرهيزگاران شكيباست.
«ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ- پايت را بر زمين بكوب، اين آبى است براى شست و شو، و سرد براى آشاميدن.»
امام رضا (ع) گفت:
«وى پايش را بر زمين كوفت و چشمه‏اى براى او شكافته شد و او بدان چشمه رفت و شست و شو كرد، آن گاه خداى تعالى تمام بلايى را كه بر او وارد شده بود از او بزدود». « بحار الانوار، ج 12،ص 366.»
[43] و افزون بر بهبودى از بيماريها و ناتندرستيهايى كه به پيكر او پيوسته بود، خدا تمام خانواده‏اش را كه از دست داده بود، خواه فرزندان يا نزديكان، همه را بدو بازگردانيد.
ابلیس
إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن طِينٍ ﴿٧١﴾ فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ ﴿٧٢﴾ فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ﴿٧٣﴾ إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ ﴿٧٤﴾ قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ ۖ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ ﴿٧٥﴾ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ ۖ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ ﴿٧٦﴾ قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ ﴿٧٧﴾ وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَىٰ يَوْمِ الدِّينِ ﴿٧٨﴾ قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿٧٩﴾ قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ ﴿٨٠﴾ إِلَىٰ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ ﴿٨١﴾ قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿٨٢﴾ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ ﴿٨٣﴾ قَالَ فَالْحَقُّ وَالْحَقَّ أَقُولُ ﴿٨٤﴾ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿٨٥﴾
و به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشری را از گل می‌آفرینم! هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، برای او به سجده افتید!» در آن هنگام همه فرشتگان سجده کردند،جز ابلیس که تکبّر ورزید و از کافران بود! گفت: «ای ابلیس! چه چیز مانع تو شد که بر مخلوقی که با قدرت خود او را آفریدم سجده کنی؟! آیا تکبّر کردی یا از برترینها بودی؟! (برتر از اینکه فرمان سجود به تو داده شود!)» گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده‌ای و او را از گل!» فرمود: «از آسمانها (و صفوف ملائکه) خارج شو، که تو رانده درگاه منی! و مسلّماً لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود! گفت: «پروردگارا! مرا تا روزی که انسانها برانگیخته می‌شوند مهلت ده!» فرمود: «تو از مهلت داده‌شدگانی،ولی تا روز و زمان معیّن!» گفت: «به عزّتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم کرد،مگر بندگان خالص تو، از میان آنها!» گفت: حق است و آنچه مى‏گويم راست است. (84)
كه جهنم را از تو و از همه پيروانت پر كنم. (85)
تفسیر:
[71] هنگامى كه خداى تعالى آفرينش آدم را آغاز كرد فرشتگان را بر اين اراده آگاه ساخت.
«إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ- پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى از گل مى‏آفرينم.»
خطاب در اين جا حتّى شامل ابليس هم مى‏شود، زيرا به پاداش عبادتش نسبت به خدا به مقام فرشتگان راه يافته بود، پس فرشتگان او كه (ابليس هم) در شمول آنها مأمور به سجود مى‏شود اعتبارى هستند نه ذاتى، و پيداست كه متعلّق گفته او: «إِذْ قالَ رَبُّكَ- چون پروردگارت گفت» همان گفته او در آيه پيشين است كه فرمود: «إِذْ يَخْتَصِمُونَ- هنگامى كه با يكديگر جدال مى‏كردند».
و از آن جا كه اصل آفرينش بشر از گل است روا نيست كه مردم بر يكديگر تفاخر كنند، همان گونه كه روا نيست كسى به خود فخر كند، آيا كسى كه اصل او گل باشد فخرى دارد؟! گل در نزد ما نوع بشر از پست‏ترين عناصر و كم ارزش‏ترين و كم بهاترين آنهاست، و مردم همه از گل آفريده شده‏اند پس روا نيست كه به جاى خدا يكديگر، همچون پادشاهان را پروردگاران خود بگيرند، و نيز روا نيست كه بر يكديگر رنگ خدايى زنند چنان كه نصارى با پسر مريم (عليهما السلام) كردند.
[72] پروردگار ما فرشتگان را بدانچه آغاز كرده بود تنها از آن روى آگاه نساخت كه آگاهى تازه به اطّلاعاتشان بيفزايد بلكه براى آن بود كه به آنان بفرمايد بدو (ع) سجود كنند.
«فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- چون تمامش كردم و در آن از روح خود دميدم.»
فرمان سجود پيوسته به حالت تمام شدن و دميدن روح در بشر است، و اين بر حسب ظاهر كمال آفرينش است كه اين رساننده اين نكته است كه سجود فرشتگان (كه ضمنا دلالت بر تسخير طبيعتى دارد كه فرشتگان بر آن گماشته شده‏اند) « سوره بقره آيه 34.» منوط به كمال انسان است، پس هر چه بشر در مراتب علم و اراده و ايمان و تقوى فراتر رود به همان نسبت آفريدگان بيش و بيشتر رام او مى‏شوند. آيا ديدى كه چگونه خدا كوه‏ها و پرندگان را براى داود و باد را براى سليمان تسخير كرد و رامشان ساخت؟
دميدن روح از خدا در انسان و پيش از سجود بدو ويژگى داشتن بشر را به امتيازاتى مى‏رساند كه در ديگر جانداران يافت نمى‏شود، و پيداست كه روح در اين جا همان عقلى است كه پروردگار سبحان ما در آيه‏اى ديگر درباره آن گويد:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي- تو را از روح مى‏پرسند. بگو: روح جزئى از فرمان پروردگار من است». « الإسراء/ 85.»
«فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ- پس همه سجده‏اش كنيد.»
و بدين سان پروردگار ما در زندگى بشر مبدأ سجود براى خدا از طريق سرسپردن و تسليم به جانشينان او در زمين بنيان نهاد، و فرشتگان نيز كه از عزيزترين آفريدگان خدايند ايشان را سجده مى‏كنند زيرا خدا روح خود را در آدمى دميده و او را جانشين خويش در زمين ساخته است.
[73] هنگامى كه خدا فرمان سجود به آدم را داد تمام فرشتگان پذيرفتند از سر ايمان به وجوب تسليم مطلق و بى‏چون و چرا به ذات او- عزّ و جلّ- و اين كه هر اجتهاد يا قياسى در برابر فرمان او باطل است و از صاحب خود رفع مسئوليّت نمى‏كند.
«فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ- همه فرشتگان سجده كردند.»
كافى بود كه آيه به همين جا پايان يابد تا مراد را برساند، ولى پروردگار ما براى تأكيد بدان مى‏افزايد و مى‏گويد:
«أَجْمَعُونَ- به تمامى.»
و به راستى كه عظمت فرشتگان در اين خضوع و فروتنى خود به خدا و به كسى بود كه فرمان خضوع نسبت بدو داده بود.
[74] آن گاه پروردگار ما ابليس را از سجده گزاران جدا مى‏كند كه تكبّر ورزيد و غرور و بزرگى جويى بر او دست يافت و به نافرمانى پرداخت.
«إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ- مگر ابليس كه بزرگى
فروخت و از كافران شد.»
ابليس سجده‏هايى دراز مدت به درگاه خدا مى‏كرد كه شايد بعضى از آنها چهار هزار سال طول مى‏كشيد، و به خدا پيشنهاد كرد كه به جاى چند لحظه سجده به آدم سجده‏اى طولانى به درگاه خدا گزارد، و خدا درخواست او را رد كرد، چرا اين پيشنهاد؟ و چرا آن رد؟
نخست: سجود به آدم به فرمان خدا- اين مشتى گل چسبناك كه ابليس او را تحقير مى‏كند- همان معيار سنجش فروتنى نسبت به خداست و تنها افتادن بر زمين به نام سجود براى خدا نيست، شايد سجده‏گزار خويشتنيهاى خويش را مى‏ستايد، و آنچه مى‏كند از روى ريا باشد، و جز خودخواهى او را نيفزايد.
و بدين سان است كه ما بشر را نماز و روزه به صورت عام و كلّى سودى نمى‏رساند در حالى كه به كسانى كه خدا فرموده سرنسپاريم و تسليم جانشينان او در زمين نگرديم. و از اين روست كه ولايت قلّه ديانت و ستون شريعت بزرگترين چيزى است كه در روز قيامت در ترازوى بنده قرار مى‏گيرد، زيرا ولايت در حقيقت همان توحيد ناب است.
دوم: چون ابليس به آدم سجده نكرد بزرگى فروش شناخته شد، و به كافران ملحق گشت، با آن كه به خدا ايمان داشت، امّا ايمان او به درجه توحيد نرسيده بود زيرا تا پيش از آن به شخص خود و به عنصر آتشين خويشتن ايمان مى‏ورزيد، از اين رو چنان ايمان و سجده‏هاى طولانيش سودى بدو نرسانيد.
[75] پس پروردگار جهانيان از او پرسيد:
«قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ- گفت: اى ابليس چه چيز تو را از سجده كردن در برابر آنچه من با دو دست خود آفريده‏ام منع كرد؟» مفسّران را در تفسير كلمه «بيدىّ- به دو دست خود» تفسيرهاى بسيار است، امّا تفسيرى كه- به نظر من- به روند مطلب نزديكتر است اين است كه مراد همانا قدرت است، گرچه افزوده است «بيدىّ» زيرا خداى سبحان راست وچپى ندارد يا چنان كه در حديث آمده: «هر دو دست او دست راست است» و در حديثى از امام رضا (ع) آمده است:
«يعنى به قدرت خود و به قوّت خود». « نور الثقلين، ج 4، ص 472.»
و تعبير دو دست كنايه از تمام قوت و قدرتى است كه از آفرينش آدم تجلّى كرد.
«أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ- آيا بزرگى فروختى يا مقامى ارجمند داشتى؟» آيا سبب آن بود كه تو فقط براى بزرگى فروشى و بى‏هيچ سبب واقعى تكبّر ورزيدى، يا اين كه اكنون خود را شايسته آن مى‏دانى كه سجود نكنى و فراتر از فرمان خدا باشى؟
بعضى گفته‏اند معنايش اين است كه: آيا اكنون بزرگى فروختى يا همواره از والايان بوده‏اى؟
[76] در واقع سجده نكردن ابليس به خاطر بزرگى فروشى او بود، و گرنه جوهر او با آدم تفاوتى نداشت چه او هم آفريده‏اى مثل وى بود، و آفريده را حقّ آن نيست كه فرمان آفريدگار را رد كند، ولى ابليس خود را متمايز شمرد، و سببش آن بود كه از مقياسهاى شي‏ء (ابژكتيف) پيروى كرد نه از مقياسهاى ارزشى كه به برترى آتش بر گل منجر شد، و به عنصر و ذات خود باليد، و سجود به آدم و فرمانبردارى از خداى سبحان را رد كرد، و اين دلالت بر بطلان قياس به طور عموم دارد، زيرا ارزش هر چيز به خود آن چيز نيست بلكه به آن ارزش و اعتبارى است كه پروردگار بدو مى‏دهد، پس نماز معراج مؤمن است از آن رو كه خدا چنانش قرار داده، و حج جهاد ضعيفان (از جنگ) است زيرا خدا آن را چنين تشريع كرده، و پيامبران جانشينان خدايند زيرا خدا رسالتهاى خود را بر عهده ايشان نهاده و آنان را پيشوايان و راهنمايان ساخته است.
تشريع خدا جز از سوى او شناخته نمى‏شود، امّا بشر اگر بخواهد به قياس متوسّل شود به زودى در سطح مقياسهاى شي‏ء (ابژكتيف و سنجيدن چيزى با همان چيز يا چيزى مثل آن چيز) فرو مى‏افتد، اين ابليس است كه با وجود دانش و عبادتش به فروترين فرودها سقوط كرد، و ندانست كه عظمت آفريده خدا همانا به فرمان خداست، پس آتش به عنوان آتش جز آفريده‏اى نيست كه خدا آن را به فرمان خود آفريده، و ويژگيها و خصوصياتى از گرمى و روشنايى را در آن متمركز ساخته است، و اگر خدا بخواهد آن را معدوم مى‏كند يا گرمايش را از بين مى‏برد، بلكه ارزش آن به اعتبار فرمان خداست و اين همان سبب اصلى بطلان قياس در دين، و نياز به پيامبران است.
«قالَ- گفت:» و ابليس موضعگيرى منحرفانه خود را توجيه و تعليل مى‏كند.
«أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ- من از او بهترم.»
پس او خود را از آدم (ع) برتر و بهتر مى‏داند، نه به كردار نيك و فرمانبردارى و پرستش ناب بلكه به عنصر آتشى خود.
«خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ- مرا از آتش آفريده‏اى و او را از گل.»
مهمّ در آفرينش خود آفريده نيست، بلكه آن بها و منزلتى است كه پروردگار بدان عطا مى‏كند، و تا وقتى كه پروردگار يكى است ارزش آفريدگان از لحاظ جوهرى يكى است، و برترى آنها بر يكديگر بدان چيزى از مقياسهاى برترى است كه پروردگار آن را معيّن مى‏كند، و ارزش هيچ كس نزد خدا به شخص او نيست، بلكه به پرهيزگارى و كردار نيك اوست.
در نهج البلاغه آمده است:
«سپاس خداى را كه لباس عزّت و بزرگى در پوشيد و آن دو را براى خود گزيد، و بر ديگر آفريدگان ممنوع گردانيد. آن را خاصّ خود فرمود و بر ديگران حرام نمود. و آن لباس را برگزيد چون بزرگى او را مى‏سزيد. و آن كس را از بندگان لعنت كرد كه آرزوى عزّت و بزرگى او را در سر پرورد. پس فرشتگان مقرّب خود را بدان بيازمود، و بدين آزمايش فروتنان را از گردنكشان جدا فرمود. پس گفت خداى سبحان كه داناست بدانچه نهان است در دلها- اى همگان- و در پرده‏هاى غيب پنهان: «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ- همانا مى‏آفرينم آدمى از گل، پس چون آن را راست و درست كردم، و از روح خود در آن دميدم، بيفتيد براى او سجده‏كنان پس سجده كردند فرشتگان همگى، جز شيطان» « سوره ص، 71، 72، 73.» كه رشك او را فراگرفت و به آفرينش خويش بر آدم نازيد و به اصل خود- كه آتش است- بر او غيرت ورزيد. پس دشمن خدا- شيطان- پيشواى غيرت ورزان است، و پيشرو مستكبران، پايه عصبيّت را نهاد و بر سر لباس كبريايى با خدا درافتاد. رخت عزّت را در بر كرد، و لباس خوارى را از تن برآورد. نمى‏بينيد چگونه خدايش به خاطر بزرگمنشى كوچك ساخت، و به سبب بلند پروازى به فرودش انداخت؟ در دنيا او را براند، و براى وى در آخرت آتش افروخته آماده گرداند، و اگر خدا مى‏خواست آدم را از نورى بيافريند كه فروغ آن ديده‏ها را بربايد، و زيبايى آن بر خردها غالب آيد، با بويى خوش چنان كه نفسها را تازه نمايد، چنين مى‏كرد.
گردنها برابر او خم بود و كار آزمايش بر فرشتگان آسان هم، ليكن خداى سبحان آفريدگان خود را به پاره‏اى از آنچه اصل آن را نمى‏دانند، مى‏آزمايد تا فرمانبردار از نافرمان پديد آيد و تا بزرگ منشى را از آنان بزدايد، و تكبّر را از ايشان دور نمايد.
پس، از آنچه خدا به شيطان كرد پند گيريد، كه كردار دراز مدّت او را باطل گرداند، و كوشش فراوان او بى‏ثمر ماند. او شش هزار سال با پرستش خدا زيست، از ساليان دنيا يا آخرت- دانسته نيست- امّا با ساعتى كه تكبّر كرد خدايش از بهشت بيرون آورد، و پس از ابليس، كه ايمن بود كه خدا را چنان نافرمانى نكند؟
هرگز خدا انسانى را به بهشت در نياورد به كارى كه بدان كار، فرشته‏اى را ازبهشت برون برد. فرمان خدا براى مردم آسمان و زمين يكى است، و هيچ يك از آفريدگان خدا را در حلال شمردن چيزى كه حرام دانسته، رخصتى نيست». « نهج البلاغة، خ 191، ص 285 ترجمه دكتر شهيدى، خطبه 192، ص 210- 211.»
كجروى ابليس به جبر از سوى خدا نبود بلكه به اختيار شخص ابليس بود، و از گفت و گويى كه ميان خدا و او گذشته آشكار مى‏شود كه خداى تعالى خواسته او را هدايت كند و در اين باب بدو بيشتر سخن گفته است، و اين در قرآن و رسالتهاى ديگر الهى اساس و پايه است، زيرا فلسفه‏هاى قديم و جديد همه به جبر معتقدند، و اين كه شرّ از جانب خداست- بس منزه و والاتر از آن چيزى است كه اينان توصيفش كنند- يا از سوى خدايى كه در رأى با او مخالف است، ولى در قدرت مساوى است، و اين دوگانه شناسى بدين يا بدان صورت، در تمام فلسفه‏ها چون فلسفه كمونيسم كه معتقد به دوگانگى حتميّت تاريخى (جبر تاريخ) است يا فلسفه فرويد كه معتقد به دوگانگى جنسيّت است و ديگران وجود دارد. اين عقيده منحرف فلسفى به بسيارى از كتابهاى اديان راه يافته است ولى اين آيات و بسيارى آيات ديگر كه در اين موضوع با آنها برخورد مى‏كند روشن مى‏سازد كه ابليس در چارچوب قضا و قدر خدا آزاد بود، پس او قادر نبود در برابر اراده الهى ايستادگى كند در صورتى كه خدا چنان مى‏خواست، ولى از سوى ديگر تأكيد مى‏كند كه خداى تعالى او را مجبور به نافرمانى و گمراهى نكرد، بلكه بدو مهلت داد و در اين امر براى اقامه دليل با او به گفت و گو پرداخت شايد او را به حق راهى نمايد.
[77- 78] چون شيطان رد كرد و بر نافرمانى خود و نازيدن باطل به عنصريّت خويش پاى فشرد، خدا او را از شمول رحمت خود دور راند و اعتبارى را كه پيش از آن بدو عطا كرده بود از او باز پس گرفت.
«قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ- گفت: از اين جا بيرون شو كه تو مطرودى.»
و رجيم همان مطرود است كه اميدى به بازگشت او نباشد، و شايد اندك احتمالى به بازگشت ابليس به حقّ، هنگامى كه خدا او را از شمول رحمت خود بيرون كرد، بوده است، و خدا مهلتى بيش از آنچه بدو داده بود به وى بخشيده باشد.
در قرآن آيه‏اى است كه اشاره به حكمتى الهى دارد كه پيشتر ياد شد.
خداى تعالى در مورد گفت و گوى خود درباره نافرمانى ابليس نسبت به خويش گويد: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ- و آن گاه كه به فرشتگان گفتيم كه آدم را سجده كنيد، همه سجده كردند جز ابليس كه از جن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت». « الكهف/ 50.»
اين آيه اشاره مى‏كند كه او جنّ بود ولى توانست با عبادت و كوشش خود- چنان كه در روايت است- به مقام فرشتگان برسد، سپس به پست شدن و سير نزولى او اشاره مى‏كند كه سببش نافرمانى نسبت به خداست، و تأكيد آيه بر جنّ بودن او به منظور تأكيد آزادى و اختيار اوست، و اين كه چگونه با كردار خود به مقام فرشتگان بالا رفت و سپس به سبب انتخاب بد خود سقوط كرد.
اين آيه از سوره «ص» و آيه پس از آن گوشه‏اى از مجازاتهايى را كه خدا بر ابليس واجب ساخته بيان مى‏كند كه عبارت است از:
نخست: بازگرفتن مزايا و اعتبارهايى كه به وسيله عبادت به دست او آمده بود، همچون ورود او به بهشت، و محسوب شدنش در شمار فرشتگان، و شمول رحمت خاص خدا به او.
دوم: رانده شدن و رجم او از جانب خدا، و «رجم» همان راندنى است كه پس از آن راهى براى بازگشت ندارد- چنان كه پيش از اين گذشت- پس او دور رانده شده از ديگر آفريدگان است، و معنى اين سخن آن است كه آنها با او همكارى نكنند، و اين حقيقتى است علمى كه قرآن آن را با عباراتى بسيار ساده شرح مى‏دهد كه كودك با تميز نيز آن را مى‏فهمد، زيرا هدف آيات همان هدايت انسان به حقّ است كه با عبارات قلمبه دشوار تحقق نمى‏يابد و اگر آن عبارات را در قرآن به كار مى‏گرفت مخصوص به طبقه‏اى معيّن مى‏شد، و اين حقيقت علمى در اين نمودار مى‏شود كه جهان آفريدگان با حق همكارى و تعاون دارد، امّا شرّ و باطل همانا موارد نادر و استثنايى و جدا شدن از خط سير آن است، وقتى ابليس- كه رمز و مظهر شرك است- با رجم رانده شد هيچ يك از آفريدگان آسمان و زمين و ميان آن دو با او نبود. همانا اصل در آفريدگان خير است نه شرّ، و كسى كه از ابليس فرمان مى‏برد در واقع از عنصرى ضعيف فرمان مى‏برد، و قرآن بدين حقيقت تصريح مى‏كند، آن جا كه گويد: «الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً- آنان كه ايمان آورده‏اند، در راه خدا مى‏جنگند، و آنان كه كافر شده‏اند در راه شيطان. پس با هواداران شيطان قتال كنيد كه مكر شيطان ناچيز است»، « النساء/ 76.» و از اين خاستگاه است كه حتمى بودن پيروزمندى مؤمنان راستين بر دشمنانشان آمده است، و از همين رو است كه نيز پروردگار ما در آغاز اين سوره گويد: «بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ- كافران هم چنان در سركشى و خلافند»، « سوره (ص)/ 2.» و ما آن را تفسير كرديم كه آنان كه با جهت حركت هستى مخالفت مى‏كنند همان كافرانند كه از سرشت و فطرت خويش منحرف شده‏اند و همانها هلاك شوندگانند، و خدا در اين سوره آنها را از چنان سرانجامى بر حذر داشته است، و گويد: «كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ- چه بسا مردمى را كه پيش از آنها به هلاكت رسانيديم. آنان فرياد برمى‏آوردند ولى گريزگاهى نبود». « سوره (ص)/ 3.»
هم چنان مخالفت طبيعت را با مسير حركت آنها و شكست حتمى آنها را بدين گفته خود تأكيد كرده است كه: «أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبابِ جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ- يا فرمانروايى آسمانها و زمين و هر چه ميان آن دو هست، از آن آنهاست؟ پس با نردبانهايى خود را به آسمان كشند آن جا لشكرى است ناچيز چند گروه شكست خورده به هزيمت رفته». « همين سوره (ص)/ 10- 11.»
سوّم: الحاق لعنت به او تا روز قيامت از جانب خداى سبحان، و لعنت تعبيرى از ناخرسندى نسبت به شخص لعنت شده و كردار اوست.
اين لعنت در درجه نخست به معنى شرعى نبودن كارهاى ابليس و پيروان اوست هر چند كه موقتا بنا بر طبع حجمهايى بزرگ و غول‏آسا داشته باشد، و در درجه دوم: پيگرد شيطان و پيروان او به عذاب و خوارى، و باطل كردن كار.
«وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ- و تا روز قيامت لعنت من بر توست.»
در روز قيامت حكم تنها براى ارزشهاست، و در آن روز تمام سلطه‏ها و حكمرواييهاى ديگر به اراده خدا پايان مى‏يابد، و آن جا حكم به عذاب ابليس مى‏شود و لعنت بر او با وسيعترين معانى خود جلوه مى‏نمايد.
[79] وقتى اعمال (و عبادات پيشين) ابليس باطل گشت و لعنتها او را فرو گرفت، درخواستى به خدا عرضه داشت.
«قالَ رَبِّ- گفت: اى پروردگار من.»
حال كه آخرت را باخته‏ام و اعمال گذشته‏ام باطل شده است، «فَأَنْظِرْنِي إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ- مرا تا روزى كه (مردم) از نو زنده شوند مهلت ده.»
شايد وى در برابر اعمال و عبادتهاى خود كه انجام داده بود از خدا درخواست كرد كه عمرش را طولانى كند و تا روز قيامت بدو مهلت دهد.
[80- 81] پس خدا درخواست او را اجابت كرد امّا موعدى معين برايش معلوم نساخت.
«قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ- گفت: تو از مهلت يافتگانى تا آن روز معيّن معلوم.»
آراء مفسران در پيرامون مدّت معيّن مختلف است كه به دو گفته اصلى خلاصه مى‏شود:
نخست: مهلت ابليس تا روز قيامت ادامه مى‏يابد.
دوم: ابليس تا روز ظهور حضرت حجّت (عج) مهلت دارد.
چه بسا كه خدا ابليس را از آن رو به ساعتى معيّن براى مهلتى كه بدو داد آگاه نساخت كه از او سلب اطمينان كند، و شايد حكمتى ديگر در تعيين نكردن موعدى مشخّص براى پايان ابليس از طرف پروردگار وجود داشته باشد كه در بخشيدن قدرت ستيزه با شرّ و كندن ريشه آن براى بشر متجلّى مى‏شود، كه خدا امكان چيرگى نهايى بر ابليس را در روزى معلوم به بشر مى‏دهد، و شايد اين حكمت همزمان باشد با ظهور امام حجت (ع) و ظهور حق بر دستهاى او- به اذن خدا- كه او نيز به نوبه خود در بخشى از آن حق گسترى بر اراده اهل حق تكيه مى‏كند، و خدا داناست.
[82- 83] در اين هنگام شيطان لعين سخت خشمناك شد و به عزّت خدا سوگند خورد كه فرزندان آدم را گمراه كند، و وقتى به عزّت و چيرگى پروردگار سوگند مى‏خورد اين خود دليل بر آن است كه نافرمانى او به سبب جهل به عظمت و قدرت خداى تعالى نبوده، بلكه از روى هشيارى و عناد بدان دست زده است.
«قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ- گفت: به عزّت تو سوگند كه همگان را گمراه كنم مگر آنها كه از بندگان مخلص تو باشند.»
مردم در برابر فريب شيطان بر سه دسته‏اند: از جمله كسانى كه شيطان بر آنها احاطه دارد و در هر چيزى بدو پاسخ مثبت مى‏دهند و آنها همان مشركان و كافرانند، دسته‏اى ديگر كسانى هستند كه مسير حركت كلى آنها در زندگى درست است ولى بدو سر فرود مى‏آورند، و پاره‏اى اوقات در برابر او ضعف نشان مى‏دهند، وآنها صاحبان درجات عادى ايمانند، و دسته ديگر كسانى هستند كه شيطان هرگز نمى‏تواند آنان را منحرف سازد و ايشان مخلصانند كه در ايمان ناب و محض به سر مى‏برند همچون انبياء و اولياء، و چيزى كه وابستگى انسان را به هر يك از دسته‏ها مشخّص مى‏كند همان ميزان و دامنه ايمان و عمل و اراده اوست، و اين استثنا از جانب ابليس اعترافى واضح به اراده انسان، و درهم شكستن تمام جبرها و حتمى‏هاى پندارى است، زيرا با وجود فشارهاى شيطان و فريبهاى او انسان مى‏تواند در برابر آنها پايدارى ورزد و به اراده خود آنها را مغلوب و مقهور سازد.
اين انديشه مركزى در دو سوره «ص و الصّافّات» است، چه هر دو سوره تأكيد مى‏كنند كه: از ميان بندگان خدا، بندگانى كه از تمام پيوندهاى مادّى و شرك‏آميز خالصانه براى خدا گسسته‏اند، شيطان را بر آنان راهى و دستى نيست.
[84- 85] در برابر سوگند ابليس دائر بر گمراه كردن بندگان، خدا بر خود عهدى قاطع نهاد كه او و پيروانش را به جهنم افكند و دوزخ را از آنها آكنده سازد.
«قالَ فَالْحَقُّ- گفت: حق است،» اين كه پاداش حقّ است اوّلا: براى آن كه اساس سنّت پاداش عادلانه با سنتهاى خدا در حكمت آفرينش هماهنگى دارد و ثانيا: براى آن كه واقعيّتى است شدنى كه ترديدى در آن نيست.
آن گاه اين تعهّد را با جمله‏اى تأكيدى مؤكّد ساخت، و گفت:
«وَ الْحَقَّ أَقُولُ- و آنچه مى‏گويم راست و حقّ است.»
بلى. سخن پروردگار تعبيرى است دقيق از حقايق آفرينش بدون كمترين اختلاف.
«لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ- كه جهنّم را از تو و از همه پيروانت پر كنم.»
اين آيه بدان معنى نيست كه خدا بندگان را به جبر به دوزخ مى‏افكند، بلكه آنهايند كه خود راه باطلى را كه منجر بدان نتيجه مى‏شود اختيار و انتخاب مى‏كنند، و اين كه خدا اشاره به فزونى كسانى كرده است كه وارد دوزخ مى‏شوند به سبب علم اوست كه بر آينده احاطه‏اى تامّ و تمام دارد، و در قرآن آيات شبيه اين آيه تكرار شده است، و با وجود اين بسيارى از ما اين اتّهام را از شخص خود دور مى‏داند و معتقد است كه دوزخ براى ديگران آفريده شده، در حالى كه خدا بر انباشتن دوزخ از نافرمانان تأكيد مى‏كند تا ما دستخوش غرور و خود پسندى به ايمان و اعمال خويش نشويم كه بدان سبب متوقف گرديم يا در انجام دادن كارهاى شايسته و صالحات سستى ورزيم، و براى اين كه تا زنده‏ايم كمال سعى و كوشش خود را براى نجات خويشتن از دوزخ به انگيزه بيم از خوارى و عذاب روز قيامت به كار بريم، و در تفسير اين آيه كريم كه گويد: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها كانَ عَلى‏ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا- و هيچ يك از شما نيست كه وارد جهنّم نشود، و اين حكمى است حتمى از جانب پروردگار تو».
«82» از امامان هدى (ع) آمده است كه تمام بندگان به روى پل صراط كه خدا بر فراز جهنم نصب كرده مى‏روند، و جز مخلصان از آن نمى‏گذرند، امّا آنان كه غرقه در كفر و شرك بوده‏اند جاودانه در دوزخ مى‏مانند، و آنان كه پاره‏اى نافرمانيها و گناهان داشته‏اند، مدّتى در دوزخ مى‏مانند تا با كشيدن عذاب در آن پاك شوند، و هر كس به اندازه انحراف خود در آن درنگ مى‏كند.
اگر به جستجوى سببهايى كه انسان را به دوزخ مى‏كشاند برآييم مى‏بينيم كه سببهاى آن بسيار زياد است و بر ماست كه كاملا و سخت بيدار و هشيار باشيم تا از آنها بپرهيزيم و بدان وسيله از آتش دوزخ بركنار مانيم.
سوره فصلت
وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّـهِ ۖ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿٣٦﴾
و هرگاه وسوسه‌هایی از شیطان متوجّه تو گردد، از خدا پناه بخواه که او شنوده و داناست!
تفسیر:
[36] از آنجا كه پايدارى بر راه راست و پاسخ دادن با خوبى به بدى، و شكيبايى، دشوار و سخت است، و انسان كه از ناتوانى آفريده شده در زير فشارها از پا درمى‏آيد، نوميدى و خود را به سراشيب سقوط سپردن روا نيست، بلكه بايد همواره عزم و اراده خود را تجديد كند و از حالت ضعف و ناتوانى بگذرد، و به ريسمان خداچنگ درزند و بدو پناه جويد.
«وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ- و اگر از جانب شيطان دستخوش وسوسه‏اى گردى.»
يعنى شيطان در حالتى از حالات ضعف كه بنا به عادت بشر دچار آن مى‏شود به انحراف وا دارد، «فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ- به خدا پناه ببر كه او شنواى داناست،» زيرا ناتوانى بشر را چيزى جز توانايى پروردگار جبران نمى‏كند. پس هنگامى كه خدا را به ياد مى‏آورى، و با دل خود موجّه او مى‏شوى از جانب فرشتگانى كه خداوند به وسيله آنان گامهاى بندگان را به گاه لغزش استوار مى‏دارد، مدد مى‏رسد.
براستى شيطان گمراه كننده براى پيكار با تو لشكريان خود را بسيج مى‏كند و با آرزوها و غرور انگيزى خود و ترديد و نوميدى تو را وسوسه مى‏كند، ولى اگر روى به پروردگار آوردى و در نهانخانه دلت او را ياد كردى، شيطان و سپاهش مى‏گريزند و تو از معركه پيروز بيرون مى‏آيى.
اين كه سياق آيات در اين درس ما را رهنمون مى‏شود كه اين آيات وضع دعوت كنندگان را در شديدترين شرايط بررسى مى‏كند، آنجا كه به پايدارى و پاسخ دادن به بدى با خوبى و شكيبايى نيازمندند. و شك نيست كه زره جان و پناه و استوار ايشان همان تقيّه (رازدارى و پنهانكارى) است كه احتياج به حوصله و حكمت و شكيبايى بزرگ دارد، و بسيارى از جنبشهاى مكتبى در مبارزه خود عليه گردنكشان به سبب فقدان يك يا چند بند از اين برنامه در زندگى خود شكست خورده‏اند و فداكاريهاى بسيار آنان به عبث رفته است. پس بر ماست كه هيچ يك از اين اندرزها را كوچك نشماريم بلكه به تمام آن با تمام نيرو توسّل جوييم و چنگ در زنيم تا خداوند اجازه پيروزى به ما بدهد.

سوره زخرف
وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَـٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ ﴿٣٦﴾ وَإِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ ﴿٣٧﴾ حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ ﴿٣٨﴾ وَلَن يَنفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذ ظَّلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ ﴿٣٩﴾
و هر کس از یاد خدا روی‌گردان شود شیطان را به سراغ او میفرستیم پس همواره قرین اوست! و آنها [= شیاطین‌] این گروه را از راه خدا بازمی‌دارند، در حالی که گمان می‌کنند هدایت‌یافتگان حقیقی آنها هستند! تا زمانی که (در قیامت) نزد ما حاضر شود می‌گوید: ای کاش میان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود؛ چه بد همنشینی بودی! (ولی به آنها می‌گوییم:) هرگز این گفتگوها امروز به حال شما سودی ندارد، چرا که ظلم کردید؛ و همه در عذاب مشترکید!
تفسیر:
[36] چگونه با فريبندگى مادّه روياروى شويم، و از فريفته شدن بدانچه از مظاهر قدرت نزد كافران است، و از زيب و زيور زندگى درگذريم؟ همانا انسان از خاك است و هر چيزى به اصل خود مى‏گرايد، پس حسّ دنيا دوستى در وجود انسان ژرف است و ريشه‏دار و همان سرآمد هر خطاست، پس چگونه از آن رهايى يابيم؟
با علم به اين كه بدون پاك شدن از آلودگى دنيا دوستى توحيد و                       
يكتاپرستى انسان ناب و سره نمى‏شود، بلكه كار شايسته و ناشايسته و بد را به هم مى‏آميزد، و نيز گرايشهايى شيطانى حتّى در اعمال شايسته و صالح او نيّت او را مشوب و ناسره مى‏سازد. مثلا براى رهبرى حق به اخلاص كار نمى‏كند مگر آن كه موجبات بهره‏گيرى از زندگى دنيوى بوفور براى او حاصل شود، و چون به آزمونى گرفتار آيد به درّه شرك فرو مى‏غلتد.
پاسخ اين پرسش در كلمه ياد خدا خلاصه مى‏شود، پس به آن است كه نفس آرام مى‏پذيرد و دل اطمينان مى‏يابد، براستى كه اين ياد نورى است كه تيرگى جهل و وسوسه و غفلت را از دل مى‏زدايد و مى‏گريزاند.
پس هنگامى كه تندباد وسوسه‏هاى شيطان بر نفس مى‏وزد، و افسونها و فريبندگيهايش پى در پى بر جان هجوم مى‏آورد، انسان گريزگاهى جز به سوى خدا نمى‏يابد. مگر نه آن كه پروردگار ما مى‏گويد: «وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ « الاعراف/ 200.» و اگر از جانب شيطان در تو وسوسه‏اى پديد آمد به خدا پناه ببر، زيرا او شنوا و داناست»، و او سبحانه و تعالى گويد: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ « الاعراف/ 201.» كسانى كه پرهيزگارى مى‏كنند چون از شيطان وسوسه‏اى به آنها برسد، خدا را ياد مى‏كنند و در دم بصيرت و بينش مى‏يابند».
ولى كسى از ياد خدا روى مى‏گرداند، نسبت بدان خود را به غفلت و نادانى مى‏زند، به خدا پناه نمى‏برد، به وسوسه‏هاى شيطان تسليم مى‏شود، و به ياد نمى‏آورد كه او براستى دشمنى است آشكار، در اينجاست كه شيطان بر او دست مى‏يابد و بر او چيره مى‏شود، و خدا هم از شيطانها همنشينى بد براى او معيّن مى‏كند و مى‏گمارد و آن شيطان به دو كار مى‏پردازد:
نخست: او را از كار خير باز مى‏دارد، و نمى‏گذارد به راه رسيدن به حق برودو بدين سان توفيق هدايت و رهيابى را از او سلب مى‏كند.
دوم: كار بد او را در نظرش نيكو مى‏نماياند و مى‏آرايد، پس او هرگز رستگار نمى‏شود.
«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ- هر كس از ياد (خداى) رحمان روى گرداند.»
گفته‏اند اصل «العشو» نگريستن با چشمى ناتوان است، و چون چشم كسى ناتوان شود گويند «عشى بينائيش ضعيف» و چشمش تيره شد.
«نُقَيِّضْ- برمى‏گماريم.»
تعيين مى‏كنيم يا آماده مى‏سازيم.
«لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ- شيطانى را براى او كه همواره همراهش باشد.»
ملازم و همراه او باشد و شب و روز او را به حال خود نگذارد.
شايد به كار بردن نام «الرحمن» در اينجا براى بيان مقدار نابينايى كسى باشد كه از نگريستن به آثار ذاتى كه رحمتش همه چيز را فرا گرفته، روى برمى‏گرداند. آيا نبايد از شرّ ابليس بدو پناه جويد، و از چنگ دشمن آشكاراى خود به پناهگاه رحمت او بگريزد؟! [37] «وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ- و آن شيطانها آنها را از راه (خدا) باز مى‏گردانند.»
كاملا بر عكس آنچه فرشتگان با دل مؤمن مى‏كنند كه او را بر راه راست استوار مى‏دارند و گردنه‏ها و مشكلات را از راه او برطرف مى‏كنند تا در كار خير موفّق شود، در حالى كه همنشين بد دوست خود را از توبه باز مى‏دارد، و راه او را به سوى خدا پر از دشوارى مى‏كند، و چون بخواهد به نماز ايستد يا به كارى خير فراخوانده شود تنبلى را بدو القا مى‏كند. و براستى دل او را از وعده‏هاى دروغين و آرزوهاى پوچ و وسوسه‏ها انباشته مى‏كند.
بلكه شيطان در برابر دوست خود درى از تأخير و تعلّل در خير مى‏گشايد تاآنجا كه او را از مبادرت به خيرى فورى باز مى‏دارد، و سپس او را بكلّى از انجام آن خير نيز مانع مى‏شود.
«وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ- ولى پندارند كه هدايت يافتگانند.»
شيطان بدين‏سان گمراهى را در نظر همنشين خود مى‏آيد تا آنجا كه او آن را هدايت و رهيابى مى‏پندارد. تا وقتى كه انسان در راهى خطا كه در پيش گرفته شكّ و ترديدى دارد اميد نجات او مى‏رود، ولى وقتى شيطان كار او را در نظرش بيارايد در درون خود موجبى براى انديشيدن به درستى راه و صحّت روش خود نمى‏بيند، و هرگز نجات نمى‏يابد.
ما از اين آيه دو بينش را در مى‏يابيم:
نخست: انسان نخستين گام را در راه گمراهى و همان گونه در راه هدايت با آزادى كامل خود مى‏نهد، اگر از ياد خداى رحمان روى گرداند خدا او را به وسيله همنشين به گمراه مى‏كند، و اگر به ياد خدا باشد خداوند او را بينا مى‏سازد و از شرّ شيطان پناهش مى‏دهد.
پس مسئوليّت بزرگ انسان همان گزينش هدايت با پناهجويى به خداست، با رها شدن و دل بر كندن از حالت بزرگ خويشتنى و تكبّر ناشى از فرومايگى و به پرواز درآمدن در فضاى والاى بندگى خدا.
دوم: اين كه انسان عقايد و كارهاى خود را درست پندارد، ما دام كه اين پندار نتيجه زيبا نماييهاى شيطان باشد، از آدمى سلب مسئوليّت نمى‏كند. وى مانند كسى كه خود را از فراز قلّه‏اى به زير مى‏افكند متحمّل مسئوليّت كار خود است گرچه در ميان غلتيدن و فرو افتادن خود بر تخته سنگها اختيار خود را از دست بدهد.
چرا؟ زيرا او خود همان هنگام كه خويشتن را از فراز قلّه به زير افكنده توانايى را از خود سلب كرده است. همچنين است كسى كه پناهجويى به خدا را رد كند، از اين رو خدا بر او شيطانى مى‏گمارد كه گمراهش سازد. وى هم چنان مسئول گمراهى خويش است، زيرا آغاز اين گمراهى به اختيار او بوده و از او سرزده است.
همچنين صرف اعتقاد به چيزى، ما دام كه اعتمادى به درستى راه آن وجود ندارد، توجيه كننده رفتار بدان نيست، و گر نه بسيارى از مجرمان كارهاى خود را شايسته مى‏شمرند و به آن معتقدند.
[38] اگر مى‏خواهى حقيقت چيزى را در دنيا بشناسى بنگر كه آن چيز در آخرت چگونه شكل مى‏گيرد، زيرا آن سراى همان مقياس و ملاك اعتبار است.
جاى درو كردن بزرگ است، در حالى كه دنيا جاى كاشتن، است، و آيا كشت جز به هنگام درو شناخته مى‏شود؟
كتاب پروردگار ما منظره‏هاى آخرت را براى ما به تصوير مى‏كشد، و در هر موضوعى صورت مناسب آن را در واقعيّت آخرت پخش مى‏كند و نمايش مى‏دهد، بدين هدف كه آن را مقياس قرار دهد، باشد كه ما هر چه بيشتر به حقايق آفرينش نزديك شويم، و به ظاهر زندگى دنيا ننگريم.
اينجا، در سوره زخرف وقتى آيات آن محور درست زندگى را بيان مى‏كند كه همان توحيد است، نه دارايى و دوستى مبتنى بر اساس مال، قرآن صحنه‏اى از صحنه‏هاى جدالى را كه در آخرت ميان دوستان بد برپا مى‏شود به ما نشان مى‏دهد و مى‏گويد:
«حَتَّى إِذا جاءَنا- تا آن گاه كه نزد ما آيد،» و اين كس كه از ياد خدا روى گردانده در پيشگاه پروردگارش حاضر شود.
«قالَ يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ مى‏گويد: اى كاش دورى من و تو دورى مشرق و مغرب بود. و تو چه همراه بدى هستى.»
آن روز كه بديهاى نزديكى با همنشين بد را درمى‏يابد آرزو مى‏كند كه كاش ميان آن دو فاصله‏اى به اندازه فاصله مشرق و مغرب مى‏بود.
[39] هرگز ... بيزارى جستن از يكديگر سودى ندارد، و عذر تراشى و توجيه سودى نمى‏دهد، زيرا ظلم با اختيار كامل آنها واقع شده است، و دوزخ گنجايى همگان را دارد.
سوره زخرف
وَإِنَّهُ لَعِلْمٌ لِّلسَّاعَةِ فَلَا تَمْتَرُنَّ بِهَا وَاتَّبِعُونِ ۚ هَـٰذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ ﴿٦١﴾ وَلَا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطَانُ ۖ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿٦٢﴾
و او [= مسیح‌] سبب آگاهی بر روز قیامت است. (زیرا نزول عیسی گواه نزدیکی رستاخیز است)؛ هرگز در آن تردید نکنید؛ و از من پیروی کنید که این راه مستقیم است! و شیطان شما را (از راه خدا) باز ندارد، که او دشمن آشکار شماست!
تفسیر:
[61] قرآن در گراميداشت عيسى بن مريم پيش مى‏رود، و او را از نشانه‏هاى فرا رسيدن قيامت قرار مى‏دهد، كه خدا او را نزد خود بالا مى‏برد، و براى آخر الزّمان نگاه مى‏دارد كه بدان هنگام از آسمان فرود مى‏آيد و پشت سر امام مهدى منتظر- عليه السّلام- پس از ظهور آن حضرت نماز مى‏گزارد.
«وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ- و هر آينه او نشانه فرا رسيدن قيامت است.»
در نصّهاى تأييد كننده يكديگر از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمده است كه: «عيسى بن مريم فرود مى‏آيد آن گاه امير مردم بدو مى‏گويد: بيا بر ما به امامت نمازگزار، مى‏گويد: نه. همانا شما از نظر گراميداشت خدا نسبت بر اين امّت خود بر يكديگر امير هستيد». « نور الثقلين، ج 4، ص 611، نقل از مجمع البيان: كه سپس گويد: مسلم اين حديث را در صحيح آورده، و حديثى ديگر: حال شما چگونه خواهد بود وقتى كه پسر مريم بر شما نازل شود و امامتان از خودتان باشد؟»
«فَلا تَمْتَرُنَّ بِها- پس در آن شك نكنيد.»
يعنى در آن ترديد نكنيد، و در واقع وقتى انسان به سبب تنبلى از كار دانش خود را نادانى مى‏سازد شكّ و ترديد مى‏كند، چنان كه امام امير المؤمنين- عليه السلام- گويد: «دانش خود را نادانى ميانگاريد، و يقين خويش را گمان مپنداريد، و چون دانستيد دست به كار آريد، و چون يقين كرديد پاى پيش گذاريد». « نهج البلاغة، حكمت 274، ترجمه دكتر شهيدى، ص 412.»
شايد حكمت در تأكيد نهى از شك و ترديد آن است كه حقايق سترگ مسئوليتى بزرگ بر شانه انسان مى‏نهد، و نفس براى گريز از آن به شك و ترديد پناه مى‏برد: كه مى‏گويد كه قيامت به پا مى‏شود؟ و كه مى‏گويد كه مردم از گورها برانگيخته مى‏شوند؟
و عيسى- عليه السّلام- هر چيزى در وجود او دلالت بر قيام قيامت داشت، بدون پدرى زاده شد، سپس به آسمان رفت كه اين دليل بر قدرت بى اندازه خداست، وانگهى همواره به ياد آخرت بود، و از زهد و پارسايى در دنيا روشى براى زندگى خود، و محورى براى دعوتش اتّخاذ كرده بود.
«وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ- و از من پيروى كنيد. اين راه راست است.»
پيروى كردن از پيامبر همان ايمان داشتن به قيامت است، پس كسى كه بدان يقين يابد و بدان بينديشد خود را از مصيبتهاى قيامت نجات داده، پس سرانجام راهى مستقيم به بهشت و خشنودى خدا جز رسالت پيامبر و پيروى خوب و درست از او در آن راه نمى‏بيند.
و (كلمه) «هذا» (در اين آيه) اشاره به رسالت الهى تمثّل يافته در قرآن است.
[62] «وَ لا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ- شيطان شما را از راه باز نگرداند.»
پس ميان شما و راه راست موانعى از بزرگ خويشتنى، و سلطه جويى با گناه، يا موانع خون (نژادى) و زبان ... و امثال آن قرار مى‏دهد ... و اين شيطان ممكن است نفس تو يا دوستت يا حتى همسرت باشد كه دمى از بازگرداندن تو از راه راست دست برنمى‏دارد.
براستى كه شيطان تا كنون لحظه‏اى از اين كه ميان تو و پيامبران يا هر كس كه از پس او مى‏رود مانعى از تهمتها و شايعات و شبهه‏ها به وجود آورد دست نكشيده است، و همچنين مى‏بينى كه دستگاههاى طاغوت چهره‏هاى پليد را مى‏آرايند و درخشان مى‏نمايند و صورتهاى پيامبران و شخصيّتهاى رسالتى را مى‏آلايند.
«إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ- زيرا او دشمن آشكار شماست.»
او به قيافه و به عنوان خير انديش و دلسوز نزد شما مى‏آيد، در حالى كه دشمن آشكار شماست، او مكر مى‏كند و نيرنگ مى‏زند و مى‏آرايد و مى‏فريبد، و از برابر و پشت سر انسان بر آدمى وارد مى‏شود، و گذشته از اين تصميم گرفته و عزم خود را جزم كرده است كه فرزندان آدم را بفريبد، در حديث آمده است: «براستى شيطان راههاى خود را به شما آسان مى‏نمايد، و خواهد كه گرههاى استوار دينتان را يك يك بگشايد، و به جاى هماهنگى بر پراكندگيتان بيفزايد. پس از دمدمه و وسوسه او روى برگردانيد». « نهج البلاغة، خطبه 121، ترجمه دكتر شهيدى، ص 119.»
سوره محمد
إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَىٰ أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى ۙ الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَىٰ لَهُمْ ﴿٢٥﴾ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا مَا نَزَّلَ اللَّـهُ سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ الْأَمْرِ ۖ وَاللَّـهُ يَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ ﴿٢٦﴾ فَكَيْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ ﴿٢٧﴾ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اللَّـهَ وَكَرِهُوا رِضْوَانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ ﴿٢٨﴾
کسانی که بعد از روشن شدن هدایت برای آنها، پشت به حق کردند، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و آنان را با آرزوهای طولانی فریفته است! این بخاطر آن است که آنان به کسانی که نزول وحی الهی را کراهت داشتند گفتند: «ما در بعضی از امور از شما پیروی می‌کنیم؟» در حالی که خداوند پنهانکاری آنان را می‌داند. حال آنها چگونه خواهد بود هنگامی که فرشتگان (مرگ) بر صورت و پشت آنان می‌زنند و جانشان را می‌گیرند؟! این بخاطر آن است که آنها از آنچه خداوند را به خشم می‌آورد پیروی کردند، و آنچه را موجب خشنودی اوست کراهت داشتند؛ از این رو (خداوند) اعمالشان را نابود کرد!
تفسیر:
[24] و سؤال گسترده اين است كه چگونه بايد مرض كبر قلب را درمان كرد، يعنى همان بيمارى سختى كه ابليس را بر آن داشت تا از سجده كردن به آدم سرباز زند، و فرزندان آدم را در سراسر تاريخ از تسليم شدن به رهبرى شرعى بازداشته است؟
بيمارى رشك و حسد آن را كه سبب افروخته شدن آتش جنگ ميان هابيل و قابيل شد، و هنوز هم ما را در حال مبارزه‏اى دايمى نگاه داشته است؟
و بيمارى ترس را كه سبب از ميان رفتن تمدنهاى بزرگى شد كه مردم آن در برابر جنگجويان وحشى به دفاع از آن نپرداختند، و بيماريهاى ديگر قلب؟
و قرآن پاسخ آن را به ... تدبّر در قرآن مى‏دهد.
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ چرا در قرآن به تدبر و عاقبت انديشى نمى‏پردازند؟
تدبّر عبارت از انديشيدن در عاقبت يا دبر امور است، و هنگامى كه در قرآن به عاقبت انديشى مى‏پردازيم، در كاربردهاى آيات كريمه آن، و تجسّد يافتن آنها در واقعيت عملى و، بنا بر تعبير قرآنى، در تأويل آن مى‏انديشيم.
كسانى كه در قرآن تدبّر مى‏كنند، آيات آن را درباره واقعيت خود مورد تطبيق قرار مى‏دهند، پس چون در آن آيه‏اى را بخوانند كه سنّتهاى گذشتگان را، از قوم عاد و ثمود، به ياد ايشان مى‏آورد، از خود مى‏پرسند كه اگر مثل آنان عمل كنند، آيا جزاى ايشان مانند آن گذشتگان هلاك و دمار نخواهد بود؟ و چون موعظه‏اى بشنوند با آن به سرزنش خود مى‏پردازند، يا چون از يك بيمارى سخن به ميان آيد با خود بگويند كه شايد آن بيمارى در ما نيز وجود داشته باشد، پس چه بهتر كه در خود به جستجوى آثار آن برخيزيم و اگر آنها را يافتيم هر چه سريعتر به مبارزه با آن برخيزيم.
و چون مثل قرآن همچون مثل خورشيد است لذا بر تمام مردم آن روز پرتو خواهد فشاند. پس منافقان امروز كيانند و مؤمنان كيان؟ و طاغوتى كه قرآن به ما فرمان داده است كه نسبت به او كافر باشيم كيست؟ و امامى كه طاعت او را واجب شمرده چه كس است؟ و دولتهايى كه چشم به راه عاقبتى همچون عاقبت قوم عادند كدام‏اند؟ و تمدّنهاى مجسم كننده تمدن ذو القرنين يا داوود و سليمان در كجا است و ... و در آن هنگام كه تند باد حوادث امتى را گرفتار فتنه‏ها مى‏سازد و چنان است كه حتى شخص بردبار نيز حيران مى‏ماند، ناگزير بايد در قرآن به تدبّر بپردازيم تا راه بيرون آمدن از آن گرفتارى را پيدا كنيم. و پيامبر اكرم ما صلّى اللَّه عليه و آله در حديثى همين گونه به ما فرمان داده و گفته است: «پس چون فتنه‏ها بر شما پوشيده و پنهان بماند و همچون پاره‏هاى تاريك شب شود، به قرآن باز گرديد»، « این بخاطر آن است که آنها از آنچه خداوند را به خشم می‌آورد پیروی کردند، و آنچه را موجب خشنودی اوست کراهت داشتند؛ از این رو (خداوند) اعمالشان را نابود کرد! » و امام امير المؤمنين عليه السلام گفته است: «بر شما باد بازگشت به كتاب خدا كه ريسمان استوار است و نور روشنگر و شفاى سود بخش و خوشحالى سودمند است، و متمسك به خود را از گناه باز مى‏دارد، و مايه نجات كسى است كه به آن متشبّث شود». « بحار الانوار، ج 92،ص23»
متدبّر در قرآن آيات آن را درباره خود تطبيق مى‏كند، و چون از نشانه عيبى از خود آگاه شود به اصلاح آن مى‏پردازد، و اگر از معرفت ناقصى در نفس خود خبر پيدا كند به تكميل آن بپردازد، يا اگر راه رشدى در آن ببيند به پيروى از آن بپردازد، يا چون از روشى آميخته به گمراهى خبردار شود به ترك آن بپردازد.
امام امير المؤمنين عليه السلام در توصيف مؤمنان گفته است:
اما شب هنگام راست برپايند، و قرآن را جزء جزء با تأمل و درنگ بر زبان دارند، و اگر به آيه‏اى گذشتند كه تشويقى در آن است، به طمع بيارمند و جانهاشان چنان از شوق بر آيد كه گويى ديده‏هاشان به آن نگران است، و اگر آيه‏اى را خواندند كه در آن بيم دادنى است، گوش دلهاى خويش بدان نهند، آن سان كه پندارى بانگ بر آمدن و فرو شدن آتش دوزخ را مى‏شنوند». « نهج البلاغة، خطبه 193.»
خلاصه كلام: آنچه این حقیر از تدبر مى‏فهمم، جستجوى از تطبيق كردن و به كار بستن آيات است خواه درباره خودشان يا درباره ديگران ... ولى تدبّر نيز شرطى دارد كه عبارت از باز بودن در قلب نسبت به قرآن و دور بودن آن از حجابها و قفلها است كه نتيجه‏اى از احكام پيش از قرآنى و قالبهاى فكرى پيشساخته و تأويلهاى مبتنى بر اساس هوا و هوس و شهوات است.
أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها يا بر دلها قفلهايى زده شده است.
گفته‏اند كه: قفل از قفيل مشتق شده و آن به معنى بخشى از درخت است كه خشك شده باشد، و چنان است كه گويى قلب دچار كورى شده و نور قرآن رامشاهده نمى‏كند و همچون درخت خشكيده‏اى است كه از آب و اشعه آفتاب بهره‏اى نمى‏برد. و بعضى گفته‏اند كه: از قفول مشتق است كه به معنى بازگشت است، و تو گويى كه در قلب قفل بر آن نهاده، هوا و هوس نفوذ نمى‏كند، بلكه از آن باز مى‏گردد به همان گونه كه شخص رو به رو شده با در مقفّل از آن باز مى‏گردد. و چنان به نظر مى‏رسد كه قفلهاى قلب هوا و هوسهاى اطاعت شده و رذايل رسوخ پيدا كرده در آن است، و هر چه سبب سختى قلب يا مهر خوردن بر آن مى‏شود. و هر كه خواستار فهم قرآن باشد، بايد نفس خود را پاك كند و شك و ريب و دوستى شهوات و كبر و حقد و حسد و ترس و نظاير اينها را از آن بزدايد، و در اين هنگام است كه نور هدايت بدون حجاب و مانعى به آن باز مى‏گردد.
در حديثى به جا مانده از امام صادق عليه السلام آمده است: «تو را قلبى و در آن گوشهايى است، و چون خدا بخواهد بنده‏اى را هدايت كند، دريچه‏هاى اين گوشها را باز مى‏كند، و اگر جز اين بخواهد، بر آن دريچه‏ها مهر مى‏زند و آنها را مى‏بندد، پس هرگز به صلاح باز نمى‏گردد، و اين گفته خداى عزّ و جلّ است كه گفت: أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها. « نور الثقلين، ج 5، ص 41.»
[25] و چون اين گروه امراض قلبى خويش را به حال خود واگذارده‏اند، تراكم پيدا كرده و باز مانده نور ايمان را در جانهاى ايشان از بين برده است، پايان كارشان مرتد شدن نسبت به رهبرى شرعى و در نتيجه نسبت به دين است.
بسيار كسان به سبب بعضى از همين بيماريها به ارتداد از دين گرفتار شده‏اند، و ما به بعضى از آنان اشاره مى‏كنيم تا از آنان عبرت بگيريم. نخستين آنان قابيل است كه نفس وى او را به آن تحريك كرد كه برادرش را بكشد و چنين كرد و از زيانكاران شد، و بيمارى او حسد بود از اين كه چرا قربانى برادرش مورد قبول قرار گرفت و قربانى او چنين نشد و نيز چنين است بيمارى عابدى از بنى اسراييل معروف به نام (بلعم باعورا) كه به درجه‏اى عالى از ايمان و تقوا رسيد و استحقاق آن پيدا كرد كه اسم اعظم خدا به او عنايت شود كه به آن دعا مى‏كرد و خدا دعاى او را به اجابت مى‏رساند، ولى در آن هنگام كه خدا موسى عليه السلام را به پيامبرى مبعوث كرد، او متمايل به فرعون شد، و به آن رضا داد كه نفس او همچون سگى باشد، چنان كه خداوند متعال گفته است: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ و بر ايشان بخوان خبر آن مرد را كه سخنان خويش به او داديم، پس بيرون شد از آن همچون مار از پوست، و شيطان او را پيرو خود ساخت و از بيراهان شد و اگر مى‏خواستيم او را به مقامى بلند بر مى‏داشتيم، ولى او به زمين تمايل پيدا كرد و پيرو هواى خويش شد، پس مثل او همچون مثل سگ است كه اگر بر وى حمله برى، زبان از دهان بيرون افكند، و اگر به حال خودش واگذارى باز چنين كند». « الأعراف/ 175 و 176.»
و اما زبير بن العوام تاريخ مبارزات اسلامى پربارى داشت، و در نبردهاى قهرمانى با شكوهى شركت كرده بود، و با شمشير خود اندوه را از چهره رسول اللَّه (ص) زدوده، ولى سرانجام منحرف شد، و آن در هنگامى بود كه دنيا با منصبهاى حقير و زينت نابود شدنى خود او را به اسارت خويش در آورد ... و دوستى جاه و رياست او را به جنگ با امام زمان خود امير المؤمنين على عليه السلام برانگيخت.
إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ كسانى كه پشت كردند و باز گشتند.
از پيمانهايى كه با رسول بسته بودند كه به او و دين او خيانت نكنند، و هنگام رو به رو شدن با دشمن او را ترك نكنند.
مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى پس از آن كه هدايت بر ايشان آشكار
شد، و دانستند كه رسول بر حق است، ولى آنان از رو به رو شدن با دشمنان بيمناك شدند، و به جستجوى ثروت و قدرت برخاستند.
الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ شيطان (دنيا را) براى ايشان بياراست و فريبشان داد.
و آنان را در هنگام آراستن دنيا فريب داد و از آنچه پيش از آن بودند دور كرد. و كلمه سوّل مشتق از سؤل به معنى حاجت است، و گويى شيطان آنان را نسبت به اين حاجت حريص ساخت و خواستار دنياشان كرد.
وَ أَمْلى‏ لَهُمْ و فريبشان داد.
گفته‏اند كه «أملى» از امل به معنى آرزو است، يعنى آنان را به درازى آرزو مشغول داشت و حساب را از ياد ايشان برد.
[26] مشتاق بقا شدند تا از نعمت رياست برخوردار شوند، به همان گونه كه پيوستن آنان به دستگاه رسالت نيز به همين منظور بود. حسابهاى ايشان سبب آن شد كه همراه با اين جريان اجتماعى شوند و از غنيمتهاى آن برخوردار شوند، و در آن هنگام كه نيكان و پاكان براى رسيدن به شرف شهادت با يكديگر به رقابت برخاسته بودند، امكان آن وجود داشت كه زمينه براى آنان آماده شود، و فرصت آن فراهم آيد كه بر مردمان تسلّط پيدا كنند و به نام اسلام بر ايشان حكومت كنند ... و به همين سبب از بند و بست عليه تسلّط شرعى هرگز غافل نمى‏شدند، و كار به جايى رسيد كه جاسوسى براى دشمنان اسلام (جهودان و مشركان) را به عهده گرفتند تا از تأييد آنان در وقت لازم بهره‏مند شوند!! و به آنان وعده دادند كه در بعضى از قضايا فرمانبردار ايشان باشند.
ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللَّهُ سَنُطِيعُكُمْ فِي بَعْضِ الْأَمْرِ و چنين بود كه به آن كسان كه از آنچه خدا فرو فرستاده بود و آنان آن را خوش نمى‏داشتند گفتند كه ما در پاره‏اى از امور به فرمان شما خواهيم بود.
شايد اين آيه اشاره به آن تبانى و زد و بندى بود كه مرتدان در عهدرسول اللَّه (ص) ترتيب آن را داده بودند تا پس از وفات او به اجراى آن بپردازند. و آن گروه ناراضى نيروى عربى معارض با اسلام يعنى بنى اميّه بود كه از آغاز و حتى در زمان تسليم شدن ايشان به اسلام در فتح مكه به معارضه با اسلام اشتغال داشت، و تنها روش عمل خود را بر حسب اوضاع و احوال تغيير مى‏داد، و پس از آن كه دست از معارضه آشكار برداشت در نهان به آن ادامه مى‏داد. و اشاره به اين مطلب است حديثى مأثور از امام صادق عليه السلام كه گفت: «بنى اميه پيمان بسته بودند كه نگذارند پس از پيغمبر امر به ما (اهل بيت رسالت) برسد و از خمس چيزى به ما ندهند». « نور الثقلين، ج 5، ص 42.»
وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ و خدا اسرارشان را مى‏داند.
او كه بهترين مكر كنندگان است، آنان را گرفتار مكر خود خواهد كرد، و به همين سبب كوششهاى بنى اميه بى حاصل ماند، و دين اسلام با گذشت قرنها، على رغم آن كه هدف بنى اميه و هم پيمانان ايشان محو كردن نشانه‏ها و آثار آن بود، به عنوان دين خالص براى خدا بر جاى مانده است.
[27] اگر بند و بستهاى ايشان بر ضد ولايت الاهى به پيروزى مى‏رسيد، و از عذاب دنيا رهايى پيدا مى‏كردند، آيا مى‏توانستند از عذاب خدايى كه ناگهان در هنگام بيرون رفتن ارواح ايشان از دنيا نصيب ايشان مى‏شد خلاص شوند؟
فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ پس چگونه خواهد بود در آن هنگام كه فرشتگان به آنان دست مى‏يابند و چهره‏ها و پشتهاى ايشان را در معرض ضربه قرار مى‏دهند! آن چهره‏هايى كه در برابر حق زشت و عبوس مى‏شد، و آن پشتهايى كه به طرف حق گردانده و از آن دورى مى‏جست، ولى اعمال صالح آنان كجا است؟
نماز و زكات و حسناتى كه كسب كردند چه شد؟ اين همه از آن نظر باطل شد كه با بيشتر اوامر خدا مخالفت كردند و به پيروى از هواهاى نفسانى خويش پرداختند.
[28] ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللَّهَ و از آن جهت چنين شد كه آنان از چيزى پيروى مى‏كردند كه خشم خدا را بر مى‏انگيخت.
يعنى از هواهاى نفسانى پيروى مى‏كردند. و اگر بنده‏اى نماز بخواند و روزه بدارد و به عبادت بر پا ايستد، ولى پيرو هواى نفس خويش باشد، عملش چه فايده‏اى مى‏تواند براى وى داشته باشد؟! مگر حكمت اين عبادتهاى واجب تربيت نفس نيست تا از هواها پيروى نكند، و آن نيست كه از كبر و حسد و كينه نهان شده در آن پاك شود، در صورتى كه آن كسان با نماز و اعمال خويش كبر و عناد خويش را پيريزى مى‏كردند، و بلكه نماز خويش را وسيله‏اى براى رسيدن به شهوت رياست خويش در دنيا قرار مى‏دادند.
وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ و رضايت و خرسندى او را ناخوشايند مى‏شمردند، و اين خرسندى در ولايتى خلاصه مى‏شد كه به آن فرمان داده بود، ولى آنان به رهبرى شرعى اطاعت نكردند.
فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ پس اعمال ايشان را تباه و باطل كرد.
سوره مجادله
إِنَّمَا النَّجْوَىٰ مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ ۚ وَعَلَى اللَّـهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ﴿١٠﴾
نجوا تنها از سوی شیطان است؛ می‌خواهد با آن مؤمنان غمگین شوند؛ ولی نمی تواند هیچ گونه ضرری به آنها برساند جز بفرمان خدا؛ پس مؤمنان تنها بر خدا توکّل کنند!
تفسیر:
[10] سياق آيه برمى‏گردد به تأكيد بر حرام بودن نجواى بد، و قرار داشتن شيطان در پشت آن، و بيان مهمترين هدفهاى پليد چنان نجوايى، و ضرورت توكل بر خدا براى مقاومت در برابر آن به قصد باطل كردن اثر منفى آن در نفوس و در واقعيّت اجتماع.
«إِنَّمَا النَّجْوى‏ مِنَ الشَّيْطانِ- همانا نجوا كردن كار شيطان است.»
نخستين و خطرناكترين دشمن انسان مؤمن، و منافقان از آن رو با مضامين بد به نجوا با يكديگر مى‏پردازند كه شيطان به آنان چنان فرمان مى‏دهد، و هر نجواى منفى به انگيزه‏هاى شيطانى است، چون هوى و طمع و مصالح مادى، ودوست داشتن پراكندگى ميان مؤمنان، و شايد اين آيه دلالت مى‏كند بر آن كه اصل در نجوا مكروه بودن آن است، زيرا گمانگاه غيبت و تهمت و مركز توطئه ضد نظام است و از آن رو كه شيطان به هنگام نجوا از هر حالت ديگرى قويتر است، و از اينجا بهتر است از نجوا دورى شود مگر به وقت نياز.
«لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا- براى آن كه مؤمنان را غمين كند.»
مؤمنان وقتى دسته‏بنديهاى سرّى مخالف مبادى و مصالح خود را مى‏بيند، از بيم چيرگى و حكمرانى آينده آنها غمگين مى‏شوند، زيرا آن دسته‏بنديها شعله اسلام را در ميان امّت خاموش مى‏كند. پروردگار ما اندوه مؤمنان را با بخشيدن اطمينانى بيشتر به اراده و مشيّت فعّال و دگرگون كننده خود در مورد آفريدگان، و فراخواندن ايشان به توكّل بر ذات خود، چاره مى‏كند، زيرا امّتى را كه به پروردگار خود توكّل كند، توطئه‏ها درهم نمى‏شكند.
«وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- و حال آن كه هيچ زيانى به آنها نمى‏رساند، جز به اذن خدا،» آرى، منافقان و دشمنان امّت اسلامى در نهان و دور از آگاهى اين امّت توطئه‏ها عليه آن مى‏چينند، ولى اين توطئه‏ها از ديدگاه علم خداوند پنهان نيست، و از اراده او بزرگتر نيست كه بتوانند زيانى به مؤمنان بزنند، مگر پس از آن كه خداوند اذنى بر اين امر بدهد. ولى كى خداوند چنين اذنى مى‏دهد؟ آن گاه كه امّت در گردابهاى زد و خورد يا دشنامگوييها به يكديگر و آشفتن كارها غرق شده باشند. امّا خداوند اعمال امّت متّحد جدّى پوياى كوشا در راه خدا را تباه نمى‏سازد و كوششهاى چنان امّتى را ضايع نمى‏كند. و تا وقتى كه خداوند از رسالت و اولياء و بندگان خود دفاع و حمايت مى‏كند هرگز اجازه نمى‏دهد كه نورش خاموش شود.
«وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ- و مؤمنان بايد كه بر خدا توكّل كنند،» و توكّل تنها به زبان نيست، بلكه اعتماد به خدا و دور كردن زنجيرهاى نوميدى و بيم و دودلى از خود و مسلّح شدن به بينشهاى حاصل از وحى در كوشش و اجتهاد و خوش بينى و اجراى برنامه‏هاى وحى در پويايى، شامل حكمت و تدبير و                       
خوشخويى و همكارى و پاكدلى است. پس اگر امّت اسلامى پيوسته بدين امور و اصول پايبند باشد همين خصوصيات ضامن شكست و بى‏اثر گذاشتن تمام توطئه‏هاست، و در آن صورت امّت با اشاره و ارشاد رهبرى رشيد خود براى مقاومت و رويارويى با توطئه‏هاى شيطانهاى جنّ و انس مى‏كوشد.
نوعى ديگر از نجواى منفى نيز وجود دارد كه در اسلام نهى شده است، و آن اختصاص به نجوا كردن و سخن در گوشى گفتن مؤمنان با يكديگر در مجالس دارد، قطع نظر از مضمون آن. اسلام نهى كرده است كه دو تن در حضور شخص سوّم نجوا كنند. پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) گفت: «هر گاه سه تن بوديد، نبايد دو تن از شما بى‏شركت دادن رفيق سوّم خود نجوا كنند، زيرا اين كار او را غمين مى‏كند.» « نور الثقلين، ج 5، ص 262.»
[11] براى آن كه مؤمن احساس كند كه خداوند مراقب اوست و بر كار او و همراه او شاهد و ناظر اوست، قرآن آداب خلوت را بدو مى‏آموزد و خاطرنشان مى‏كند، هنگامى كه با همسر خود تنهاست (بر او لازم است كه وى را ظهار نكند و اگر ظهار كرد بر او واجب است كه به عنوان همسر با او نياميزد مگر پس از پرداخت كفّاره ظهار)، و هنگامى كه مى‏خواهد به نجوا پردازد و شيطان در دلش وسوسه مى‏انگيزد كه نجواى او را به فساد كشاند، و هنگامى كه در مجلسى مى‏نشيند، (قرآن بدو مى‏آموزد) كه چگونه در جايى فرودين نشيند و ارزشها و اعتبارات اسلامى را رعايت كند
سوره مجادله
اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّـهِ ۚ أُولَـٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ ۚ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿١٩﴾ إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ أُولَـٰئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ ﴿٢٠﴾ كَتَبَ اللَّـهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي ۚ إِنَّ اللَّـهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ ﴿٢١﴾ لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ۚ أُولَـٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ ۖ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ۚ رَضِيَ اللَّـهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ۚ أُولَـٰئِكَ حِزْبُ اللَّـهِ ۚ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّـهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿٢٢﴾
(شیطان بر آنان مسلّط شده و یاد خدا را از خاطر آنها برده؛ آنان حزب شیطانند! بدانید حزب شیطان زیانکارانند! کسانی که با خدا و رسولش دشمنی می‌کنند، آنها در زُمره ذلیل‌ترین افرادند.! خداوند چنین مقرر داشته که من و رسولانم پیروز می‌شویم؛ چرا که خداوند قوّی و شکست‌ناپذیر است!  هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمی‌یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛ آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تقویت فرموده، و آنها را در باغهایی از بهشت وارد می‌کند که نهرها از زیر (درختانش) جاری است، جاودانه در آن می‌مانند؛ خدا از آنها خشنود است، و آنان نیز از خدا خشنودند؛ آنها «حزب اللّه» اند؛ بدانید «حزب اللّه» پیروزان و رستگارانند.
تفسیر:
[19] قرآن سپس يكى از عوامل پنهانى و مهم را كه در پشت شخصيّت حقير آنان قرار گرفته بيان مى‏كند كه همان تسليم شدن و سرسپردنشان به شيطان است، و او آنان را شتابان به هر جا بخواهد مى‏راند و مى‏كشاند.
«اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ- شيطان بر آنان چيره شده است،» زيرا آنان در برابر گول زدنها و تشويقها و روشها و شگردهاى شيطان ناتوان و سست شده‏اند، و شيطان تنها جنّى (و آن ديو لعين) نيست، بلكه هر كسى كه انسان را به نافرمانى از پروردگارش بخواند شيطان است، مانند علماى بد و فاسد، و وسايل تبليغاتى و رسانه‏هاى گمراه كننده، و سازمانهاى منحرف، و همچنين احزاب و جنبشهاى گمراه. و شيطان بر هيچكس، ما دام كه ايمان دارد مسلّط و چيره نمى‏شود. مگر ايمان دژ استقلال و متّكى بودن به خود نيست؟ و سپرى براى دل در برابر فتنه‏ها و فريبها و شهوتها محسوب نمى‏شود؟ و مگر نه هر گاه بشر اعتماد و پشتگرمى و توكّل خود را به خدا به هنگام وزيدن تند باد شهوتها و پى در پى رسيدن فشارها از دست بدهد، پايدارى و مقاومت بر او دشوار و غير ممكن مى‏شود؟ در چنين حالى انسان چون پرى دستخوش مركز گردباد، هر گونه اراده و اصالت و انديشه را از دست مى‏دهد و تسليم هر يك از شيطانهاى جنّ و انس مى‏شود كه او را برانند و بچرخانند.
انسان نمى‏تواند بى رهبرى زندگى كند، پس اگر به حق يارى نكند و دوستدار رهبرى خود نباشد و به جامعه خويش نپيوندد و به باطل يارى كرده و با مظاهر آن دوستى ورزيده و به جريان آن پيوسته است. منافقان خطّ نخست را رد كرده و از اميال و شهوتهاى خود پيروى كرده‏اند و از اين رو در دام شيطان افتادند و شيطان تا آخرين حد بر آنان چيره شده است. در معنى كلمه «اسْتَحْوَذَ- چيره شد» گويند از «أحوذ الشي‏ء» آمده يعنى آن را گرد آورد و به يكديگر پيوست، و چون گرد مى‏آورد بر آنان چيره مى‏شود و تسلّط و توانايى مى‏يابد. و ديگرى گفته است: از «حوذ» است كه بيرون ران شتر باشد كه از خلال آنجا شتر را مى‏رانند (و حاذ الإبل: يعنى شتر را سخت راند). و معنى واضح است كه همان چيرگى بر آنهاست.
«فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ- پس نام خدا را از يادشان برده است.»
در دلهايشان و رفتارشان و واقعيّت عملى ايشان. و هر جا كه مورد ذكر و نام خدا باشد، همانا از ياد بردن آن براى انسان خسارتى بزرگ است. و شيطان در گمراه ساختن آدمى از كوچكترين امور آغاز مى‏كند و گام به گام پيش مى‏رود تا بر رفيقش دست يابد، و روشهاى فريب و مكر او گوناگون است و مهمترين آنها آراستن دنيا، و زيبا نماياندن گناهان به انسان، و برانگيختن آرزوها و خواهشها در قلب او، و انگيختن او به جانب آنها و آميختن حق به باطل است. امير مؤمنان (عليه                       
السلام) گويد: «واقع شدن فتنه‏ها اميال و خواهشهايى را آغاز كرده كه از آنها پيروى مى‏شود و احكامى كه بدعت مى‏نهند ... اگر باطل آزاد شود بر خردمندان بيمى نيست، و اگر حق آزاد شود اختلافى در ميان نخواهد بود، امّا نيرويى از اين جانب و نيرويى از آن سو وارد مى‏شود و آن دو بهم مى‏آميزند و همراه مى‏آيند، پس اينجاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مى‏شود، و كسانى كه از جانب خدا به آنان نيكى شده است نجات مى‏يابند». « نور الثقلين، ج 5، ص 267.»
چيرگى شيطان هنگامى كامل مى‏شود كه انسان نام پروردگارش و گواه بودن او را بر خود، و جزا و پاداش و گستردگى رحمتش، و سختى عذاب او و ديگر چيزهاى همانند اينها را از ياد ببرد، زيرا ياد خداست كه انسان را از گناه بازمى‏دارد و حفظ مى‏كند و او را به فرمانبردارى و توبه وا مى‏دارد. امام صادق (عليه السلام) گفت: «چون اين آيه نازل شد: «وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ « آل عمران/ 135.»- و آن كسانى كه چون مرتكب كارى زشت شوند يا به خود ستمى كنند، خدا را ياد مى‏كنند و براى گناهان خويش آمرزش مى‏خواهند.» ابليس در مكّه به كوهى بالا رفت كه بدان ثور مى‏گفتند، آن گاه با بلندترين آواى خود به ديوانش آواز داد، و آنها نزد او گرد آمدند و گفتند: اى سرور ما! فراخواندن ما براى چيست؟ گفت: اين آيه نازل شده است، كيست كه كار آن را بسازد؟ ديوى از شيطانها برخاست و گفت: من بدين و بدان وسيله شايسته جلوگيرى از آنم، گفت: تو آن را نشايى، پس ديگرى برخاست و هم چنان گفت، ابليس گفت: تو هم اهل اين كار نيستى، آن گاه وسواس خنّاس گفت: من شايسته مبارزه با آن آيه‏ام، گفت: با چه وسيله؟ گفت: به آنان وعده مى‏دهم و آرزوجويشان مى‏كنم تا به خطا و گناه درافتند، و چون به گناه در افتادند، آمرزش طلبى و استغفار را از يادشان مى‏برم، پس ابليس گفت: تو شايسته اين كارى، و او را تاروز قيامت بر اين كار گماشت»، « بحار الانوار، ج 63، ص 197.» و هر گاه كسى ياد خدا را فراموش كند نه تنها در خطا و گمراهى خود باقى مى‏ماند بلكه بدون نجات دهنده‏اى در بند شيطان گرفتار مى‏شود و اين اسارت و بندگى شيطان او را از گودالى به ديگرى تا اسفل السافلين دوزخ مى‏كشاند.
«أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ- ايشان حزب شيطان‏اند.»
در دنيا، از آن رو كه او را دوست مى‏گيرند و از او پيروى مى‏كنند و هر جا كه او مى‏خواهد مى‏روند، و در آخرت، از اين رو با او روانه دوزخ مى‏شوند، و اين تقرير و بيانى است از جانب خداوند كه اينان با وجود تظاهر به وابستگى به او، از حزب او نيستند، و چگونه مى‏توانند، در حالى كه هيچ بهره‏اى از مهمترين شروط و مضمونهاى پيوستگى و وابستگى حقيقى، كه همان دوستدارى دوستان خدا و فرمانبردارى از امامت مكتبى است ندارند، از حزب خدا باشند؟! حزب شيطان به صورت گردهمايى و سازمانى شكل پذيرفته نيست، بلكه جبهه‏اى است گسترده و امتداد يافته در طول زمان مركّب از ارزشهاى باطل و مظاهر و سمبلها و گردهماييهاى آن به انواع مصاديق و طبيعتهايش، و آن كه از اين جبهه حمايت مى‏كند، در ظاهر رهبريهاى منحرف سياسى و اقتصادى و فكرى و نظامى، و ... است، و در نهان اين جبهه وابسته به شيطان رجيم است.
«أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ- آگاه باشيد كه حزب شيطان زيان كنندگان‏اند.»
در دنيا، از آن رو كه با خوارى انحراف و شكست خوردن به دست مؤمنان (حزب خدا) روبرو مى‏شوند، و خسارت و زيان بزرگترشان در آخرت مجسّم مى‏شود كه همه همراه شيطان كارشان به كشيدن عذاب خوارى و ذلّت جاودان مى‏انجامد.
و خداوند زيان آنان را تأكيد كرده زيرا دوستدارى مظاهر حزب خود پرداختند و به سبب جدايى و دور شدن از حزب خدا و دوستداران آن به حزب شيطان پيوستند وحق را ترك كردند و به باطل گرويدند تا چيزهايى به دست آورند و سودى برند و هرگز در رسيدن به مراد خود كامياب و رستگار نخواهند شد.
[20- 22] قرآن حكيم ديگر بار زيان حزب شيطان و وابستگان آن را تأكيد مى‏كند، زيرا با ترك رسالت به دشمنى خدا پرداختند و با نافرمانى نسبت به پيامبر او با او دشمنى ورزيدند و از تسليم شدن به رهبرى او سرباز زدند و از اين رو از مردمى شدند كه بيشترين خوارى و تحقير را مى‏بينند.
«إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ- همانا كسانى كه با خدا و پيامبرش مخالفت مى‏ورزند در شمار ذليل‏ترين كسان‏اند،» زيرا عزّت به خدا اختصاص دارد و او پيامبر خود و مؤمنان (حزب خدا) را بدان اختصاص داده و گروه مخالفان از ايشان نيستند «الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً "النساء/ 139.»
- كسانى كه بجاى مؤمنان كافران را به دوستى برمى‏گزينند، آيا عزّت و چيرگى را نزد آنان مى‏جويند، در حالى كه عزّت به تمامى از آن خداست؟». وانگهى راه عزّت و چيرگى حقيقى همان تطبيق حق است نه پيروى از باطل و خواهشهاى نفس، و آنان كتاب خدا را پشت سر خود گذاشته و از شيطان پيروى كرده‏اند.
اين آيه ما را رهنمون مى‏شود كه آن گروه منافق در درون ضمير خود با احساس پستى و كوچكى و خوارى بسر مى‏برند و اين امر آنان را وا مى‏دارد كه به گمان و پندار خطاى خود در جستجوى قوّت و عزّت به دوستدارى دشمنان خدا پردازند، ولى مؤمنان راستين به دوستدارى و پيوستگى خود به خدا و حزب و رهبرى او تمسّك مى‏جويند و آن را از كف نمى‏دهند زيرا اعتقاد راسخ دارند كه اين تنها راه رسيدن به عزّت و قوت (و رستگارى) است.
خوارى كافران به صورتى واضحتر هنگامى آشكار مى‏شود كه خداوند عذاب خوار كننده را بر آنان نازل مى‏كند و هيچ كرامتى براى آنان در ميان مردم و در
ميان خودشان باقى نمى‏ماند، با توجّه به اين كه مشيّت خداى تعالى به خوار كردن آنان و همچنين به عزّت حزب خود منحصر به آخرت نيست بلكه اين هر دو، (ذلّت آنان و عزّت اينان) در دنيا نيز واجب و حتمى شده است و اين هر دو امر در پيروزى دادن خداى سبحان به حزب خود جلوه‏گر مى‏شود، و اين پيروزى حقّى است حتمى كه خداوند زندگى را بر اساس آن آفريده و تحقّق آن را به اراده خود، فرض و واجب كرده است.
«كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي- خدا مقرر داشته و نوشته است كه:البته من و پيامبرانم پيروز مى‏شويم.»
(كتب) يعنى واجب و تثبيت كرده است، مانند آن كه گويد: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ « البقرة/ 183.»- روزه داشتن بر شما مقرر شد»، و «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ « البقرة/ 216.»- جنگ بر شما مقرّر شد»، و هيچ عاملى آنچه را خدا مقرّر كرده تغيير نمى‏دهد، زيرا اين اراده مطلق اوست. و در اين آيه چهار تأكيد وجود دارد: فعل «كتب، به معنى مقرر كرد» و لام توكيد، و نون توكيد در «لَأَغْلِبَنَّ- البته پيروز مى‏شوم»، و ضمير منفصل «انا: من»، و تمام اين تأكيدها براى آن است كه مؤمنان به يارى و پيروزى بخشيدن خدا به خود اطمينان يابند، با وجود تمام مخالفتها و شرايط نامساعد، آنجا كه با شمارى اندك و ساز و برگى محدود در برابر حزب شيطان با شمار افزون و امكانات مادّى و معنوى بسيار، مى‏ايستند و مى‏دانند كه سرانجام بر آن پيروز خواهند شد و چيرگى به سود آنان خواهد بود، زيرا گر چه خود اند كند و امكاناتشان كم است، امّا به اراده مطلق غيب مؤيّدند.
«إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ- همانا خدا قدرتمند است.»
هيچ كس بر او چيره نمى‏شود، و او بر هر دشمنى پيروز مى‏شود.
«عَزِيزٌ- مسلّط و با عزّت است.»
خوارى را به خود و پيامبرش و اولياء خويش و مؤمنان (حزب خود) نمى‏پذيرد. و اين سه تأكيد ديگر است: «إِنَّ- همانا، براستى»، «قَوِيٌّ- نيرومند» و «عَزِيزٌ- مسلّط»، و چه قدر نهضتهاى مكتبى كه امروز با امكانات محدود به نبرد با شرق و غرب و دنباله‏هاى آنها، نظامهاى فاسد، در ايستاده‏اند، نياز دارند كه به اين آيه گرامى بنگرند و از آن مرهمى شفابخش براى تمام عوامل نوميدى و ترديدى و عقب نشينى برگيرند. آرى، دشمنان به جديدترين سلاحهاى گوناگون (نظامى و سياسى و تبليغاتى و اطلاعاتى و اقتصادى) مسلّحند، ولى ما به چيرگى و نيروى خدا يارى مى‏شويم و پيروزى مى‏يابيم.
طبيعى است كه در اين نبرد درست نيست كه بدون ايمان به غيب، به خود تكيه كنيم، زيرا اين معركه مهم و خطرناك است و مخالفتها بسيار و دشوار، هم چنان كه روا نيست غيب (و امداد غيبى) را در اداره نبرد بجاى خود بگيريم، بلكه واجب است كه آنچه خود مى‏توانيم براى غلبه و پيروزى بكوشيم و آن گاه به خدا توكّل كنيم. و به نظر مى‏رسد كه در اين آيه به همين امر اشاره شده است، زيرا خداوند نگفته است: «لَأَغْلِبَنَّ أَنَا- بيقين البته من غلبه مى‏كنم» و همين، بلكه افزوده است: «وَ رُسُلِي- و پيامبرانم»، هم چنان كه آيه آينده بتأكيد به حزب اللَّه يادآور مى‏شود كه پيروزى و يارى از جانب خدا دو شرط دارد: رهبرى مكتبى حزب اللَّه. و اين بدان معنى نيست كه او نمى‏تواند بدون پيامبر و مؤمنان، خود حق را پيروز سازد و رسالت خود را در زندگى اجرا كند، هرگز ... ولى خداوند زندگى را بر اساس آزمون و امتحان آفريده است.
از آنجا كه اين آيه پس از گفتار درباره كسانى كه با دشمنان خدا دوستى مى‏ورزند آمده است، از آن در مى‏يابيم كه هم پيمانى منافقان با جبهه شيطان بر ضد حزب خدا نمى‏تواند چيزى از معادله را بر هم زند و دگرگون كند، زيرا اين كار آنان هرگز حزب خداى تعالى را ضعيف نمى‏كند و هرگز دشمنان خدا چيرگى بر حق را به دست نمى‏آورند. و گفت: «أَنَا وَ رُسُلِي- من و پيامبرانم»، آن گاه پس از آن قوّت و عزّت خود را به تنها تأكيد كرد، تا تأكيد كند كه چيرگى حق در درجه اوّل مرهون                       
يارى احدى از مردم نيست، بلكه مرهون تحقق اراده ذات سبحان اوست، پس اگر همه از مسئوليتهاى خود شانه خالى كنند و حتّى با دشمنان هم پيمان شوند، او خود بيقين حق را پيروز مى‏كند. و گفت: «وَ رُسُلِي- و پيامبرانم»، و نامى از مؤمنان نبرد، در حالى كه آنان نيز مورد نظر اين آيه و مشمول حكم و غلبه و چيرگى هستند.
شايد به سبب دلالت بر اين كه يارى دادن و پيروزى بخشيدن خدا به مؤمنان براى پيروى آنان از خط پيامبران است، و به صورت مفرد نگفت: «و رسولى- و پيامبرم»، تا ما را رهنمون شود كه رسالت اسلامى امتداد و دنباله حقيقى تمام رسالتهاى پيشين است، و پيروزى آن همان پيروزى مسير حق در زندگى و همان مسيرى است كه پيامبران در طول تاريخ مشعل آن را حمل كرده‏اند، و پيروزى و يارى خدا پس از پيامبران متوقف نمى‏شود بلكه در تأييد او از جنبشهاى مكتبى راستين (حزب خدا) استمرار مى‏يابد، زيرا اين نهضتها ادامه طبيعى جنبش پيامبران است پس پيروزى آن در واقع پيروزى راه ايشان است.
و در اين مورد سه راه وجود دارد:
اوّل: نيروى غيبى مستقيم يا به وسيله فرشتگان، چنان كه نوح (عليه السلام) را با هلاك كردن قوم او پيروزى داد، و موسى (عليه السلام) را با غرق كردن فرعون و لشگرش نصرت داد، و همچنين صالح نبى و شعيب نبى (عليهما السلام) را ...
(پيروز كرد).
دوّم: حجّت و برهانى رسا كه به اولياء خود مى‏دهد و ايشان را به خوبى مجهّز مى‏سازد و بدين سبب مردم از سخن آنان قانع مى‏شوند و در مى‏يابند كه رسالتهاى پروردگارشان همان حق است، چنان كه حجّت پيامبر گرامى خود (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) را كامل و تمام ساخت و مردم گروه گروه به دين او در آمدند.
سوّم: و همان كه براى ما اهميّت دارد: پيروزى حق به وسيله مؤمنان متوكّل به ذات عزّ و جلّ او، راغبان و مشتاقان شهادت در حالى كه به رشته وحدت و رهبرى مكتبى چنگ در زده‏اند، و كسانى كه جز كوشش خستگى ناپذير براى بالا بردن كلمه حق چيزى نمى‏شناسند و اينان به راستى و بحق حزب اويند.                       
و مهمترين چيزى كه حزب خدا بدان تميز داده مى‏شود اين است كه افراد آن براى بندگى خدا تنها به حق توجّه دارند و خواهان آن‏اند و به پيامبر او از روى خرسندى و رضايى استوار و پايدار سرسپرده‏اند. اگر در دلهاى آنان و رفتارهاى سياسى و حتى اجتماعى آن جستجو كنى هرگز اثرى از دوستدارى نسبت به دشمنان در زندگى آنان نمى‏يابى، زيرا گراييدن آنان به حزب اللَّه با پاكدلى و اخلاص تنها براى خداى تعالى است، از اين ارزش اساسى دست برنمى‏دارند و هيچ كس را هر چند به ايشان نزديك باشد بر آن ترجيح نمى‏دهند، و اين به سبب هشيارى و آگاهى ژرف ايشان است به نقش تولّى و دوستدارى در تعيين شخصيت انسان، و هويّت حقيقى و پيوستگى او، چنان كه خداوند گفت:
«لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ- نمى‏يابى مردمى را كه به خدا ايمان آورده باشند ...»
ايمانى با قانع شدن و توحيد، يا يقين داشتن به حساب و پاداش.
«وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ- و روز قيامت،» كسانى را كه داراى اين صفات باشند نمى‏يابى كه ...
«يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ- با كسانى كه با خدا و پيامبرش مخالفت مى‏ورزند، دوستى كنند.»
پس اين شرك و كفرى است كه نفوس آنان كه به خدا ايمان دارند آن را نمى‏پذيرد، و گناهى است بزرگ كه مى‏ترسند خداوند به سبب آن در آخرت بر ايشان خشمگين شود، در حالى كه آنان در جستجوى سعادت و رستگارى در آخرت‏اند. با نگريستن از زاويه‏اى ديگر بدين آيه، مفهومش اين است كه كسى كه با دشمنان خدا دوستى و محبّت مى‏ورزد از مؤمنان نيست، و براستى مهمترين عاملى كه منافقان و صاحبان نفوس بيمار را به اقدام در اين زمينه سوق مى‏دهد همان شكّ آنان نسبت به خداوند و پاداش، و كفر آنان بدين دو است، و آنان ايمان به خدا را با شرك و كفر و آخرت را با دنيا تعويض كرده‏اند. امّا مؤمنان راستين (حزب خدا) دوستدار پروردگار خود و جانشينان او از رهبريهاى مكتبى هستند، و ايمانشان به خدا و آخرت آنان را از دوستدارى كسانى كه با خدا مى‏ستيزند، باز مى‏دارد.
«وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ- هر چند آنان پدران يا فرزندان يا برادران يا قبيله آنها باشند،» زيرا عواطف و انگيزه‏ها در شخصيّتها و رفتارها و موضعگيريهاى ايشان تأثيرى ندارد، آنان حق را مى‏جويند و در طلبش تا حدّ توان مى‏كوشند، و رهبرى با كفايت بر حقى را مى‏خواهند پس به دوستدارى آن مى‏پردازند، و همايشى مكتبى را مى‏جويند پس بدان مى‏پيوندند و تمام امكانات خود را براى آن بكار مى‏برند و در راه خدا به سرزنش هيچ ملامتگرى توجّه نمى‏كنند. شك نيست كه اين امر مستلزم مقاومتهايى است كه نياز به اراده نيرومند، و توفيق از جانب خدا دارد، و از اين رو قرآن تأكيد مى‏كند و مى‏گويد:
«أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ- خدا بر دلهايشان رقم ايمان زده.»
يعنى خدا ايمان را در نفوس آنان ثابت و استوار كرده، زيرا در وجود ايشان، هنگامى كه تنها براى او و براى حق از هر چيزى جز اين دو گذشتند، شايستگى لازم را تشخيص داده. و ايمانى كه در دل نوشته و پايدار شود مهمتر و راسختر و راست‏تر از آن است كه در اندامها ظاهر مى‏شود.
«وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ- و با روحى از خود ياريشان كرده.»
پس سه نيرو در آنها گرد آمده: اراده آنان نيروى ايمان يارى و پشتيبانى خدا، و بدين وسيله بر مخالفتها و ستيزه‏جوييها پيروز مى‏شوند و از استوارترين پيوندها و ژرفترين و ريشه‏دارترين پيوستگيها (پيوند با پدران و فرزندان و برادران، و پيوستگى به قبيله و وطن و مليّت) مى‏گسلند و به پيوستگى رسالتى و پيوند با حق و اهل آن روى مى‏آورند. پيداست كه اين بيان بر عكس بيانى است كه در وصف منافقان آمده كه شيطان بر آنان چيره مى‏شود و ياد خدا را از خاطر آنان مى‏برد پس در آنجا و در آن صورت ذرهّ‏اى استقلال و عزّت و اراده براى آنها باقى نمى‏ماند، در حالى كه در اينجا ذرّه‏اى سستى و ناتوانى و خوارى نمى‏يابى، و حدّ فاصل بين اين دو جز ايمان حقيقى به پروردگار عزّت و چيرگى نيست.
امّا درباره روحى كه خداوند به وسيله آن ايشان را يارى مى‏دهد، و ايمان را در دلهايشان استوار مى‏سازد و آنان را به كمك آن روح بر مخالفتها و ستيزه‏جوييها پيروز مى‏گرداند بايد گفت كه آن تعبير از چيزى است كه به انسان زندگى حقيقى را مى‏بخشد، و زندگى او در التزام و پيوستگى دايم او به حق است، و از روشنترين مصداقهاى آن روح ايمانى است كه زندگى واقعى را براى آنان مى‏آورد و آيات و نشانه‏هاى خدا را در ضمير آنان گرد مى‏آورد و ايمان مكتوب در دلهاى ايشان آن را در ذهن و خردشان زنده مى‏كند. خداى تعالى گفت: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ « الانفال/ 24.»- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چون خدا و پيامبرش شما را به چيزى فراخوانند كه زندگيتان مى‏بخشد دعوتشان را پاسخ گوييد و بپذيريد»، و از مصداقهاى روح تأييد الهى فرشتگان خدايند. اينك پاره‏اى از نصوصى كه در تفسير اين كلمه (روح خدا) آمده است:
امام صادق (عليه السلام) گفت: «آن ايمان است»، « نور الثقلين، ج 5، ص 269.» و گفت: «هيچ مؤمنى نيست مگر آن كه دلش در درون خود دو گوش دارد: گوشى كه وسواس الخنّاس در آن وسوسه مى‏دمد، و گوشى كه فرشته در آن مى‏دمد و خداوند به وسيله آن فرشته مؤمن را پشتيبانى مى‏كند.» « نور الثقلين، ج 5، ص 269.» آن گاه اين آيه را تلاوت كرد.
و امام ابو الحسن هادى (عليه السلام) گفت: «همانا خداى تبارك و تعالى مؤمن را به روحى از خود تأييد كرده كه هر وقت او نيكى و پرهيزگارى مى‏كند با او حضور دارد و هر وقت او گناه و تجاوز مى‏كند از او دور و پنهان مى‏شود، پس آن روح با وى هست و هنگام نيكى كردن او از شادمانى به جنبش درمى‏آيد، و هنگام بد كردن او در زمين فرو مى‏رود. پس اى بندگان خدا! نعمتهاى خدا را با اصلاح خودتان مواظبت كنيد تا به يقين خود بيفزاييد، و سودى نفيس و گرانبها بريد.
خداوند بيامرزد مردى را كه به خيرى اهميّت دهد و آن را به انجام رساند و به شرّى اهميّت دهد و از آن خوددارى ورزد، سپس گفت: ما به وسيله آن روح به فرمانبردارى از خدا و كردار براى او تأييد مى‏شويم». « نور الثقلين، ج 5، ص 269.»
مصداقهاى ايمان استوار و تأييد الهى در وجود صحابه مخلص و پاكدل پيامبر خدا جلوه‏گر شده است، كه از علاقه‏هاى عاطفى و اجتماعى و سياسى و همچنين پيوستگيهاى قبيله‏اى و نژادى و ... و ... گسسته‏اند تا علاقه و پيوندشان تنها به حق، و پيوستگيشان به حزب خدا باشد، و براى همين به جنگ با پدران و پسران و برادران و قبيله‏هاى خود ايستادند، و در راه خدا از سرزنش هيچ ملامتگرى نينديشيدند. امير مؤمنان (عليه السلام) گويد: «ما با پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) بوديم. با پدرانمان و پسرانمان، و عموهايمان مى‏جنگيديم و اين امر جز ايمان و سرسپردگى ما را نمى‏افزود، كه در راه راست پا بر جا بوديم، و در سختيها شكيبا، و در جهاد با دشمن كوشا». « نهج البلاغه، خ 56، ترجمه دكتر شهيدى، ص 46.»
در سيره آمده است كه عبد اللّه بن عبد اللّه بن أبى نزد پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) نشست و پيامبر آبى نوشيد، آن گاه وى گفت: تو را به خدا، اى پيامبر خدا! آيا از آبى كه نوشيدى چيزى باقى نمانده است كه آن را به پدرم بنوشانم، شايد خدا بدان وسيله دل او را پاك سازد؟ پس پيامبر آن را به او مرحمت كرد، و او آن را براى پدرش آورد. (پدرش) عبد اللّه به او گفت: اين چيست؟ گفت: ته مانده آبى است كه پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) نوشيده، براى تو آورده‏ام كه آن را بنوشى شايد خدا بدين وسيله دلت را پاك سازد. پدرش به او گفت: چرا پيشاب مادرت را كه بيگمان از اين پاكتر است برايم نياوردى! پسرش خشمگين شد و نزد پيامبر آمد و گفت: اى پيامبر خدا! آيا اجازه مى‏دهى كه پدرم را بكشم؟ پيامبر گفت: «نه، بلكه با او مدارا كن و به او نيكى كن». « القرطبى، ج 17، ص 207.»
«وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ- و آنان را به بهشتهايى كه در پايين آن نهرها جارى است درآورد، در آن جاودانه باشند. خدا از آنان خشنود است.»
براى راست بودنشان با او، و پاكدل بودنشان نسبت به او، و يارى و كمكشان به دين او و پيامبر او «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ « التوبة/ 72.»- و خشنودى يافتن از جانب خدا بزرگتر است» از هر ثواب و پاداشى ديگر ... و ايشان به نوبه خود بدو تسليم شدند و سرسپردند.
«وَ رَضُوا عَنْهُ- و آنان نيز از او خشنودند.»
براى شناخت او، و ميل با پاداش و ثواب او، پس آنان از آنچه به ايشان مى‏رسد بانگ و فرياد نمى‏كنند و از دشواريها و گزندهايى كه در راه او مى‏بينند روى نمى‏گردانند، زيرا در جستجوى خشنودى اويند، هر جا آن را بيابند، و بزرگترين سرافرازى آنها در اين است كه از فداكاريهايى كه براى او كرده‏اند به خود نمى‏بالند، و هر چيزى جز او را ارزان و ناچيز مى‏شمارند زيرا وجود خود را به خداى تعالى فروخته‏اند و آن را در گرو خشنودى او گذاشته‏اند، پس براى او به حزب گراييدند (يارى كردند و متّحد شدند)، زير بيدق حق، و رهبرى مكتبى، و در گردهمايى مؤمنان، آنچه را او دوست دارد دوست مى‏دارند و بدان عمل مى‏كنند و آنچه را او دشمن مى‏دارد دشمن مى‏دارند و از آن خوددارى مى‏كنند، و مقياس و وسيله سنجش آنان در شناخت باطل و مصداقهايش (دشمنان خدا و پيامبر او) همان حق است كه در رسالت، و رهبرى الهى و در وجود پيامبر و امامان، و پس از ايشان عالمان مخلص، مجسم و نمايانگر شده است.
«أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ- اينان حزب خدايند،» زيرا اينان تنها و تنها براى او و براى حق و رهبرى صالحان‏اند، حتى ژرفتر از اختصاص محض منافقان به شيطان و باطل و به سردمداران كفر و مظاهر آن. هركس در جستجوى خط مكتبى اصيل است و مى‏خواهد بدان بپيوندد، بداند كه بيقين اين خط در جنبشهاى الهى با اخلاص تجسّم و تجسّد يافته است، نهضتهايى كه بر پايه گسيختن از دشمنان خدا و پيكار با آنها نهاده شده، دور از پيوندها و هم پيمانيهاى شبهه‏آميز و بر اساس حق، نه نژادپرستى و مليّت، و هم قارّه‏اى و آنچه بدين ماند، و نه بر اساس بت سازى از يك تن، كه تمام اينها شركى است پنهانى.
هم چنان كه افراد حزب اللَّه حقيقى با كسانى كه با خدا مى‏ستيزند دوستى نمى‏ورزند، و از سويى ديگر با كسانى كه خدا را دوست مى‏دارند و با او مودّت دارند، نمى‏ستيزند. پس كسانى كه با دوستداران و اولياء خدا و مؤمنان به او دشمنى مى‏ورزند و كسانى كه تنها گردهمايى و تشكيلات خود را مقياس شناخت حق از باطل قرار داده‏اند، از حزب خدا نيستند، زيرا اين ارزشى است جاهليّتى كه مؤمنان حزب خدا آن را مردود مى‏شمارند زيرا مقياس ايشان خود حق است و رهبرييى كه همواره ملازم حق است و آن را در نظر گاهها و موضعگيريهاى خود معيار و ملاكى درست قرار مى‏دهد. و اين گفته خدا: «أُولئِكَ- اينان» اشاره به صفاتى دارد كه پيش از اين آمد و ما را بدين نكته رهنمون است كه انسان و اجتماع به عوامل ظاهرى همچون شكل و نام از حزب خدا نمى‏شود، بلكه با مضمونها و صفات بواقع حزب اللَّه مى‏شود، و بنا بر اين براستى، هر جنبشى كه اين نام را به خود ببندد حزب خدا نيست، بلكه آن نهضتى كه تمام اين صفات را در واقعيّت زندگى فردى و اجتماعى تجسّم دهد حزب خداست و اگر شخصى به تجمّعى مؤمن بپيوند ولى اين صفات را در خود تجسّم ندهد و هرگز با وجود پيوستگى خود به حزب اللَّه از حزب خدا نيست.
از كلمه «حزب» بدين نكته رهنمون مى‏شويم كه افراد آن با نظمى متقابلا به يكديگر پيوسته و وابسته‏اند و روابط استوار انسانى و ايمانى آنان را به يكديگر مربوط مى‏كند، پس در وجود آنان اثرى از كينه و تحميل غل و زنجير و قيد و بند بر يكديگر و بر برادران مؤمن خود، و نشانه‏اى از روح فردى و تكروى نمى‏يابى. و بر اساس اين تعريف گسترده از حزب اللَّه، ممكن نيست آن را به مصداقهايى از آن در گروهى معين محدود و منحصر كنيم، بلكه جبهه تمام مؤمنان راستين است. و اين ارزشها و صفات همان است كه به وسيله آنها سعادت را به دست مى‏آورند.
«أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ- هان، آگاه باشيد كه حزب خدا رستگاران‏اند،» و رستگارى همان سعادت با كاميابى در رسيدن به هدفهاى حقيقى انسان است، و رستگارى حزب خدا در دنيا به ايمان و نتايج تطبيق حق و التزام و همواره با آن بودن و به پيروز شدن بر حزب شيطان، و در آخرت رسيدن به بهشتهاى خدا و خشنودى اوست.
سوره حشر
كَمَثَلِ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَرِيبًا ۖ ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿١٥﴾ كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّـهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ ﴿١٦﴾
کار این گروه از یهود همانند کسانی است که کمی قبل از آنان بودند، طعم تلخ کار خود را چشیدند و برای آنها عذابی دردناک است! کار آنها همچون شیطان است که به انسان گفت: «کافر شو (تا مشکلات تو را حل کنم)!» امّا هنگامی که کافر شد گفت: «من از تو بیزارم، من از خداوندی که پروردگار عالمیان است بیم دارم!»
تفسیر:
[15] و اين رفتارى است كه بر اساس نيك فهمى و خردورزى قرار نگرفته و شك نيست كه آنان را به سرنوشتى بد در هر دو سراى خواهد كشاند.
«كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ- همانند كسانى هستند كه چندى پيش وبال گناه خويش را چشيدند.»
در دنيا.
«وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ- و به عذابى دردآور نيز گرفتار خواهند شد.»
در آخرت. و معنى آن چنين مى‏شود: آنان كه جزاى خود را ديدند، و اينان را نيز عذابى است همانند آنان، و وبال همان بدفرجامى است، « المنجد، مادّه وبل: سوء العاقبة.» و درباره عبارت «الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ- و آنان كه پيش از اينان بودند.» گفته‏اند: آنان عموم دشمنان حقّند، و گفته‏اند: آنان مشركانى هستند كه پيامبر در غزوه بدر آنها را شكست داد، و گفته‏اند مراد بنى قينقاع هستند و اين معنى نزديكتر به واقع و در ميان مفسّران مشهورتر است، و ايشان نخستين دسته از يهوديان بودند كه پيمان خود را با پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) شكستند و از راه حسدى كه در دل داشتند آهنگ جنگ با او كردند زيرا بزرگ شدن قدرت او را مى‏ديدند، و پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) به آنان نصيحت كرده بود كه آن انديشه را رها كنند، ولى آنان اصرار ورزيدند و گفتند: ما مانند قوم عرب ترسوى تو نيستيم كه آنان را در جنگ بدر شكست دادى، پس آماده جنگى شدند كه وسيله‏اى ساده آسياب آن را به گردش درآورد: بدين معنى كه زنى مسلمان نزد زرگرى از آنان رفت كه طلايى بخرد، يهوديان پيرامون آن زن گرد آمدند و اصرار كردند كه روى خود را بگشايد ولى وى چنان نكرد- و اين مى‏رساند كه حجاب در ايّام پيامبر خدا معروف بوده تا آنجا كه چهره را مى‏پوشانده‏اند- آن گاه آن زرگر پوششى را كه بر پيكر آن زن بود كشيد چنان كه پاره‏اى از پيكر او بر حاضران هويدا شد و هر چه پوشاندنيهاى آن زن آشكار مى‏شد يهوديان بر وى مى‏خنديدند.
در اين ميان مردى مسلمان متوجّه اين قضيّه شد و در راه حق غيرتش به جوش آمد و زرگر را به سبب كارى كه كرده بود كشت، امّا يهوديانى كه همراه وى نشسته بودند به سر او ريختند و او را كشتند، و تمام مسلمانان برانگيخته شدند، و پيامبر بزرگوار (ص) تصميم به جنگ با آن يهوديان گرفت و دژها و روستاهايشان را محاصره كرد، و به آنها فرمان داد كه جلاى زادگاه كنند و آنها چاره‏اى جز تسليم به فرمان او نيافتند و از مدينه كوچيدند «و عبد اللَّه بن ابى به آنها گفت: بيرون نرويد كه من نزد پيامبر مى‏روم و درباره شما با او گفتگو مى‏كنم يا با شما به حصار در مى‏آيم، و آنها در انتظار عملى شدن پيام عبد اللّه بن ابى نسبت به خود بودند، ولى او، همچون مورد اينان، يارى به آنان را ترك كرد». « مجمع البيان، ج 9، ص 264.»
حساسيّت مسلمانان در برابر ظلم چنين بوده و تا اين حدّ مى‏رفتند كه به تجهيز سپاه مى‏پرداختند و قومى را بتمامى تبعيد مى‏كردند زيرا آن گروه ناموس و حرمت زنى مسلمان را هتك كرده بودند، امّا نمى‏دانم كه آنان اكنون كجا هستند؟!
[16] قرآن براى ما مثلى مى‏زند از رابطه منافقان با كافران اهل كتاب كه همان رابطه آنان با ديگران در هر زمان و مكانى است، آنها با روشهاى مكّارانه خود تا وقتى اميد كسب منفعتى دارند دشمنان را عليه مسلمانان تشويق مى‏كنند، ولى به محض آن كه خود را در برابر خطرى جدّى بينند كه از سوى مؤمنان آنها را تهديد مى‏كند يا احساس شكست كنند، از كافران بيزارى مى‏جويند.
«كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ- همانند شيطان كه به آدمى گفت: كافر شو،» و چنان مطلب را براى او آراست تا آدم نافرمانى كرد، و خود را گرفتار عذاب خدا يافت.
«فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ- پس چون كافر شد، گفت: من از تو بيزارم. من از خدا، آن پروردگار جهانيان مى‏ترسم.»
منافقان چنين بودند، بنى قينقاع و بنى نضير را تشويق كردند تا آنها به ورطه جنگ با مسلمانان درافتادند، و چون شكست خوردند دست از آنها كشيدند و آنها را تنها گذاشتند كه كيفر خود را ببينند. در متون اسلامى آمده است: شيطان دهان انسانى را كه فريب او را خورده است انباشته از تف مى‏كند، و روز قيامت اگر آن كس بدو پرخاش كند يا راه رهايى خود را از او بپرسد بر صورتش تف مى‏افكند.
[17] وقتى انسان از شيطان پيروى كند، خواه شيطان جن باشد يا چون منافقان شيطان انسان‏نما، سرانجام چه خواهد شد؟ بلى، ممكن است به پاره‏اى مصالح محدود مادّى دست يابد و پاره‏اى از خواهشها و رغبتهاى دنيوى او برآورده شود، ولى آينده ابدى را زيان مى‏بيند.
«فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ خالِدَيْنِ فِيها- سرانجامشان آن شد كه هر دو به آتش افكند و جاودانه در آن باشند.»
تا ابد آن دو (شيطان و كسى كه فريب او را خورده) انواع عذاب را مى‏چشند، و ارزش پاره‏اى از خس و خاشاك دنيا كه چنين سرانجامى را در پى دارد چيست؟! «وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ- و اين است كيفر ستمكاران.»
كسانى كه با پيروى از هواى نفس و وسوسه شيطان بر خود و ديگران ستم كردند، و در تاريخ تصاويرى بسيار از اين سرانجام خوار كننده آمده است كه يكى از آنها را براى تو نقل مى‏كنيم: در خبر آمده است. زن زيباى جوانى را كه دچار جنون شده بود نزد عابدى پارسا از بنى اسراييل آوردند تا به نام اعظم براى او دعا كند كه از جنون شفا يابد. چون شب بر آن دو درآمد، شيطان عابد را وسوسه كرد كه زشتكارى كند و خواهش و شهوت را در او برانگيخت و چندان وسوسه‏اش كرد كه با آن زن در آميخت، و اين گام نخستين بود. آن گاه او را به كشتن زن برانگيخت تا به سبب گفتار آن زن يا باردار شدنش رسوا نشود. از اين رو عابد زن را كشت و به خاك سپرد. چون صبح شد برادران آن زن آمدند و جوياى او شدند، عابد به آنان گفت وى به جايى بيرون رفته كه او خبر ندارد، پس برادرانش برگشتند، ولى كشاورزى كه آن زن در كشتزار او دفن شده بود ضمن شخم زدن زمين به پيكر آن زن دست يافت و ايشان را آگاه كرد، و آنان به قاضى شكايت بردند و عابد بدان جنايت اعتراف كرد و به اعدام با دار محكوم شد، امّا شيطان تا آنجا نيز از او دست برنداشت و گام به گام تعقيبش كرد و زير طناب دار نزدش آمد و بدو وعده داد كه به شرط آن كه عابد به او سجده كند رهاييش خواهد داد، پس او به شيطان سجده كرد، ولى شيطان به وعده خود وفا نكرد و او را رها كرد تا به دار زده شد، و همچنين روانه آتش دوزخ شد. چنين است سرانجام هر كس كه از گامهاى شيطان پيروى كند.
سوره تکویر
وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَيْطَانٍ رَّجِيمٍ ﴿٢٥﴾ فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ ﴿٢٦﴾
این (قرآن) گفته شیطان رجیم نیست! پس به کجا می‌روید؟!
تفسیر: [25] گفته شيطان، در هدفها و وسيله‏ها، با وحى رحمان اختلاف فراوان دارد در صورتى كه شيطان ما را به كارهاى زشت و پليد و ستمگرى بر مى‏انگيزد، و از دوست داشتن ديگران و تعاون و نيكوكارى و پرهيزگارى باز مى‏دارد، و كينه‏ها را افزايش مى‏دهد، و ما را به شهوتهاى زود گذر دعوت مى‏كند و ... و ... مشاهده مى‏كنيم كه وحى رحمان، گاه برانگيخته شده از درون ضمير است و گاه از دهان پيامبر بيرون مى‏آيد كه مردمان را به دادگرى و نيكوكارى و باز پس دادن امانت فرمان مى‏دهد، و از كارهاى پست و زشت و ستمگرى ما را باز مى‏دارد، و توبه كردن و ميانه‏روى در امور را مورد پسند ما قرار مى‏دهد، و ما را به تعاون و نيكوكارى و پرهيزگارى مى‏خواند، و بدين گونه قلب را به قبول راستگويى رسول در رسالتش راهنمايى مى‏كند و هر عاقلى مى‏تواند آن را از دعوتها و تبليغات گمراه كننده تشخيص دهد.
وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شَيْطانٍ رَجِيمٍ- و آن گفته شيطانى رانده شده نيست.»
[26] در آن هنگام كه آدمى نداى رحمان را ترك مى‏كند، ناگزير بر اثر خودخواهى و آرزوهاى بى جاى خود گرفتار شيطان مى‏شود، پس آيا بايد به سوى او روانه شويم؟! فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ- پس به كجا مى‏رويد؟» گاه انسان دعوت به نيكى را، بدون آن كه به جانشين يا حتى به عاقبت آن بينديشد رد مى‏كند، بلكه اين رد كردن را تنها بر اثر غافل ماندن از كفر ورزيدن به آن انجام مى‏دهد، و ظاهرا اين كلمه اشاره‏اى به همين نكته است، به همان گونه كه هشدار سختى براى نفوسى است كه غرق در غفلت و نادانيند تا مگر به خود آيند و درباره كار خويش تدبيرى كنند.

سوره انبیاء
شیاطین
وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا ۚ وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ ﴿٨١﴾وَمِنَ الشَّيَاطِينِ مَن يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذَٰلِكَ ۖ وَكُنَّا لَهُمْ حَافِظِينَ ﴿٨٢﴾
و تندباد را مسخّر سلیمان ساختیم، که بفرمان او بسوی سرزمینی که آن را پربرکت کرده بودیم جریان می‌یافت؛ و ما از همه چیز آگاه بوده‌ایم. و گروهی از شیاطین (را نیز مسخّر او قرار دادیم، که در دریا) برایش غوّاصی می‌کردند؛ و کارهایی غیر از این (نیز) برای او انجام می‌دادند؛ و ما آنها را (از سرکشی) حفظ می‌کردیم!
تفسیر:
[81] وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلى‏ الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عالِمِينَ و تندباد را مسخر سليمان كرديم كه به امر او در آن سرزمين كه بركتش داده بوديم حركت مى‏كرد و ما بر هر چيزى آگاهيم.»
[82] وَ مِنَ الشَّياطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِكَ و گروهى از ديوان برايش در دريا غواصى مى‏كردند و جز آن به كارهاى ديگر مشغول بودند.»
تا كنون علم به اين سطح از ترقى نرسيده ولى محال نخواهد بود كه زمانى برسد كه بشر شياطين را براى انجام برخى از كارهايش استخدام كند. امروزه انسان بعضى از حيوانات را چون دلفين براى نجات غرقه شدگان يا عمليات تجسس و سگان را براى شناختن مجرمان و كبوتر را براى بردن نامه به خدمت گرفته است.
حتما در آينده به جايى مى‏رسد كه ارواح و شياطين را به خدمت گيرد.
غوص در دريا يكى از دشوارترين كارهاست و در آن روزگاران هيچ يك ازافراد بشر را چنان توانى نبود ولى شياطين اين كار را به سهولت انجام مى‏دادند و كارهاى دشوار ديگر چون ساختن بناها نيز كار آنها بود.
كسى كه به بعلبك مى‏رود و آن قلعه‏هاى عظيم را مى‏بيند كه از تخته سنگهاى بزرگ ساخته شده‏اند در شگفت مى‏شود. بشر امروز نمى‏داند كه در آن ايام چگونه آن سنگها را از جاهاى ديگر به آنجا آورده‏اند، زيرا در آن منطقه از آن گونه سنگها وجود ندارد. آيا چه كسى جز جنها اين بناهاى سطبر را برآورده‏اند.
وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ و ما حافظ آنها بوديم.»
اين نيروى عظيم كه در شياطين و اجنه به وجود آمده بود از جانب خودشان نبود، از جانب خدا بود. و اين اشاره است به اين كه انسان اگر به خداوند توجه و توكل كند خداوند او را توان تسخير اشياء و حل مشكلات زندگى را خواهد داد.
سوره مومنون
شیاطین:
ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ ۚ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَصِفُونَ ﴿٩٦﴾ وَقُل رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ﴿٩٧﴾ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ ﴿٩٨﴾ حَتَّىٰ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ﴿٩٩﴾ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ ۚ كَلَّا ۚ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا ۖ وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿١٠٠﴾
بدی را به بهترین راه و روش دفع کن (و پاسخ بدی را به نیکی ده)! ما به آنچه توصیف می‌کنند آگاهتریم! و بگو: «پروردگارا! از وسوسه‌های شیاطین به تو پناه می‌برم! و از اینکه آنان نزد من حاضر شوند (نیز) -ای پروردگار من- به تو پناه می‌برم!» (آنها همچنان به راه غلط خود ادامه می‌دهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرارسد، می‌گوید: «پروردگار من! مرا بازگردانید! شاید در آنچه ترک کردم (و کوتاهی نمودم) عمل صالحی انجام دهم!» (ولی به او می‌گویند:) چنین نیست! این سخنی است که او به زبان می‌گوید (و اگر بازگردد، کارش همچون گذشته است)! و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند!
تفسیر:
[96] براى آن كه از آن عذاب برهى، و با ستمكاران شريك نشوى بايد با كجروى آنها از طريق درست رفتارى و استقامت خود بر راه حق و گناهان ونافرمانيهايشان با فرمانبردارى و طاعت خدا رويارويى كنى. شايد بتوان اين آيه را صورتى آشكار از مبارزه و ظلم ستيزى شمرد، و آيه‏اى است روشن و آشكار براى تسلّط و قدرت خدا، و چيرگى مؤمنان به او و قدرتشان در رويارويى با دشمنان دين.
«ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ- سخن بد آنان را به هر چه نيكوترت آيد پاسخ گوى، ما به سخن آنان آگاهتريم.»
درست است كه خدا مى‏تواند دشمنى كافران را دفع كند و دور سازد، و درست است كه هر گاه حكمت رساى او اقتضا كند چنين خواهد كرد، ولى اين امر نبايد موجب بد خلقى مؤمنان و زورگويى آنان در زمين شود، بلكه بايد در رفتار با ديگران از اخلاقى والا برخوردار باشند و بر گزند و آزارى كه از آنها مى‏بينند صبر و شكيبايى ورزند و براى تبليغ دعوت دشواريهاى شخصى را تحمّل كنند.
[97] «وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ- بگو: اى پروردگار من، از حمله‏هاى شيطانها به تو پناه مى‏آورم.»
«همزات» همان حملات عقب راننده است كه شيطان براى گمراه ساختن و فريفتن انسان بدان مبادرت مى‏كند، و ضرورتى ندارد كه شيطان فقط همان موجود پنهانى باشد كه او را تصوّر مى‏كنيم، بلكه به صورت شهوت و ميلى شديد كه عارض آدمى مى‏شود، يا انسانى منحرف كه مى‏كوشد بر آدمى تأثيرى منفى بگذارد، مجسّم مى‏گردد.
[98] «وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ- و به تو پناه مى‏آورم، اى پروردگار من، اگر نزد من حاضر آيند.»
بر مؤمن واجب است كه از نشيمنگاههاى شياطين- انس و جنّ- همچون مجالس معصيت و غيبت گويى بر مردم بگريزد.
[99] انسانى كه در دنيا از شيطان به خدا پناه نبرد و از خدا پروا نكند هنگامى پشيمان مى‏شود كه ديگر پشيمانى سودى ندارد، از اين رو خداوند پس از آن كه انسان را از شيطان بر حذر مى‏دارد به شرح حال انسان منحرفى مى‏پردازد كه لحظه مرگش فرا رسيده است و مى‏فرمايد:
«حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ- چون يكيشان را مرگ فرا رسد، گويد: اى پروردگار من، مرا باز گردانيد.»
«ارجعون» (از قول آن شخص پشيمان) به صيغه جمع آمده براى بزرگداشت و تعظيم نسبت به خدا تا شايد بار ديگر او را به دنيا برگرداند كه با تمام توانمنديهايى كه دارد آينده‏اى تازه براى خود بسازد.
[100] «لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ- شايد كارهاى شايسته‏اى را كه ترك كرده بودم به جاى آورم ...»
ولى واى از آن حسرت و پشيمانى وقتى بدو پاسخ مى‏رسد:
«كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها- هرگز! اين سخنى است كه او مى‏گويد ...»
و اگر هم باز گردانده شود تغييرى نمى‏كند، پس براى او بهتر آن مى‏بود كه از رسالت الهى و نيز از فرصت دنيا بهره مى‏جست تا خود را نجات مى‏داد.
«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ- و پشت سرشان تا روز قيامت مانعى است (كه بازگشت نتوانند).»
سوره شعرأ
شیاطین
وَمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّيَاطِينُ ﴿٢١٠﴾ وَمَا يَنبَغِي لَهُمْ وَمَا يَسْتَطِيعُونَ ﴿٢١١﴾ إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ ﴿٢١٢﴾
شیاطین و جنیّان (هرگز) این آیات را نازل نکردند! و برای آنها سزاوار نیست؛ و قدرت ندارند! آنها از استراق سمع (و شنیدن اخبار آسمانها) برکنارند!
تفسیر:
[210- 211] جوهر انديشه‏اى كه خدا آن را وحى مى‏كند، از جوهر انديشه تلقين شده به توسط شيطان متفاوت است و با آن تناقض كلّى دارد، چه مصدر اين يك هوى و هوس است و مصدر آن يك نور خدا، اين يك گمراه مى‏كند و آن يك به هدايت مى‏انجامد، اين يك شهوات را برمى‏انگيزد و به فحشاء و منكر و ستمگرى فرمان مى‏دهد و آن يك به عدل و دادگرى، پس چگونه ممكن است كه
با هم آميخته شوند؟
«وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّياطِينُ وَ ما يَنْبَغِي لَهُمْ وَ ما يَسْتَطِيعُونَ- و (قرآن) را شياطين فرود نياورده‏اند و شايستگى و توانايى آوردن آن را ندارند.»
[212] «إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ- آنان از شنيدن به دور رانده شده‏اند.»
و قدرت و جرأت شنيدن وحى خدا را ندارند.
بدين گونه بينشهاى وحيانى از وسوسه‏هاى شيطانى متمايز مى‏شود.
راه براى تميز دادن آن دو از يكديگر، با شناخت منبع آنها و نيز با شناخت آثار آنها فراهم مى‏شود.
پس بصيرتها و بينشهاى وحيى كه از جانب خدا يا فرستاده او يا صاحبان امر پس از او بوده باشد، در تو روح مسئوليت را بر مى‏انگيزد، و راه را به تو مى‏نمايد، و به راه مستقيمت راهنمايى مى‏كند، و بر عكس آن است وسوسه‏هاى شياطين كه در تو سبب برانگيخته شدن تكذيب و استهزاء و حقد و حسد و خود پسندى و ...است.
هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ ﴿٢٢١﴾ تَنَزَّلُ عَلَىٰ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ ﴿٢٢٢﴾ يُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَكْثَرُهُمْ كَاذِبُونَ ﴿٢٢٣﴾
آیا به شما خبر دهم که شیاطین بر چه کسی نازل می‌شوند؟!آنها بر هر دروغگوی گنهکار نازل می‌گردند؛آنچه را می‌شنوند (به دیگران) القا می‌کنند؛ و بیشترشان دروغگو هستند!
تفسیر:
[221] «هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى‏ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ- آيا مى‏خواهيد از آن آگاهتان سازم كه شيطانها بر چه كسان نازل مى‏شوند؟» شيطان، بدان گونه كه از تدبّر در سياق آياتى آشكار مى‏شود كه ذكر وى در آنها آمده، بر هر فريبنده‏اى اطلاق مى‏شود، خواه از جنّ و خواه از انس، كه به فريب دادن آدمى مى‏پردازد. و خداوند متعال گفته است: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِ‏
- و بدين گونه براى هر پيامبرى دشمنى از شيطانهاى بشرى و جنّ قرار داده‏ايم». « الانعام/ 112.»
در آيه كريمه ديگرى چنين آمده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، همگى به صلح و سلم درآييد و از گامهاى شيطان پيروى مكنيد». « البقرة/ 208.»
و خداى تعالى گفت: «وَ إِذا خَلَوْا إِلى‏ شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ- و چون با شيطانهاى خود خلوت مى‏كردند، مى‏گفتند كه: ما با شماييم و (در واقع آنان را) مسخره مى‏كرديم». « البقرة/ 14.»
[222] «تَنَزَّلُ عَلى‏ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ- بر هر دروغگوى گناهكار فرود آمد.»
علّامه طبرى گفته است: أفّاك به معنى بسيار دروغگو است، و معنى اصلى افك قلب و دگرگون كردن است، و افّاك كسى است كه خبر را از صورت اصلى آن به صورت ديگر قلّابى درمى‏آورد، و راست بودن آن را به دروغ تبديل مى‏كند، و أثيم به معنى كسى است كه مرتكب كار زشت مى‏شود. « مجمع البيان، ج 7، ص 207.»
[223] «يُلْقُونَ السَّمْعَ- كه افكار شنيده شده را (در قلب دروغگويان) مى‏افكنند.»
«وَ أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ- و بيشتر ايشان دروغ مى‏گويند.»
چنان معلوم مى‏شود كه أفاكان پيشوايان كفر و رهبران گمراهيند، و در معرض خشم خدا قرار دارند، و از آن كسانند كه از خدا طلب مى‏كنيم تا ما را از جمله آنان قرار ندهد، و آن گمراهان‏اند كه عدل و داد را توصيف مى‏كنند ولى خود چنان نمى‏كنند، و در نتيجه در اردوگاه مستكبران جاى دارند.
منبع انديشه‏هاى ايشان هوا و هوسهايى است كه آنها را مى‏پرستند، و انحراف و فساد ايشان به وسيله آنها تلقين مى‏شود، و شياطين به آنان تلقين مى‏كنند از آن روى كه اوليا و دوستان ايشان‏اند.
در حديثى مأثور از امام باقر (ع) آمده است:
«روز و شبى نيست مگر آن كه همه جنّيان و شيطانها به ديدار پيشوايان گمراهى مى‏شتابند، و به شمار ايشان فرشتگانى از امام و پيشواى هدايت ديدار مى‏كنند». «45»
و با وجود مقدارى سخن راست در گفته‏هاى ايشان، صفت كلى در گفتار ايشان دروغ بودن است.
و به همين جهت از طبيعت آنان با دو امر آگاهى پيدا مى‏كنيم:
يكى: اين كه حقايق را قلب و دگرگون مى‏سازند.
و ديگرى: اين كه مرتكب اثم و گناه مى‏شوند.
سوره ملک
شیاطین:
وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِّلشَّيَاطِينِ ۖ وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ ﴿٥﴾
ما آسمان پایین (نزدیک) را با چراغهای فروزانی زینت بخشیدیم، و آنها [= شهابها] را تیرهایی برای شیاطین قرار دادیم، و برای آنان عذاب آتش فروزان فراهم ساختیم!
تفسیر:
[5] چيزى كه تأكيدى براى نيازمندى آدمى به تجديد نظر در شناختهاى او به شمار مى‏رود، اين است كه مجموعه‏اى از انديشه‏ها و معتقدات نادرست (اسطوره‏ها) وجود دارد كه فكر وى از آنها تأثير پذيرفته، و اصلاح آن جز به تكرار بصر و بصيرت ميسر نمى‏شود، و از جمله آنها است تصورات وابسته به نظام آسمان كه در آن شكافهايى كه شياطين از آنها به ملأ اعلى راه مى‏يابند و از قضا و قدر الهى آگاه مى‏شوند، و نيز اين پندار كه ستارگان مراكز مقدراتند، و هر شخصى ستاره‏اى مخصوص به خود دارد كه چون او بميرد ساقط مى‏شود، و شهابها و آسمانسنگها را از همين راه مورد توضيح قرار مى‏دهند، و به همين سبب است كه مى‏گويند: ستاره من با ستاره تو سازگار نمى‏شود. قرآن به اين تصورها اشاره مى‏كند و به تصحيح آنها مى‏پردازد و مى‏گويد:
«وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ- و آسمان نزديك را به چراغهايى آراستيم.»
آن ستارگانى است كه براى مردم زمين به معنى قنديلها است، چه كشتيهايى را كه بادهاى تند سبب منحرف شدن كشتيها از مسيرشان شده است، راهنمايى مى‏كند و به راه خود باز مى‏گرداند، و راه چوپانى را كه شب هنگام در آن صحرايى دور گوسفندان خود را مى‏راند، براى او روشن نگاه مى‏دارد، به همان گونه كه لذت بخش كسى است كه در شب تاريك و صاف در زير آسمان بر بستر خويش دراز كشيده و به آنها با خوشحالى نظر مى‏افكند و صورتهاى فلكى گوناگون و سيارات و ثوابت را از يكديگر تشخيص مى‏دهد. ولى متانت و استحكام آفرينش ميان اين آرايش و روشنى و ميان پاسدارى از آسمان كه ستارگان در آن ديده مى‏شوند ارتباطى به وجود مى‏آورد، پس به همان گونه كه ستارگان آسمان را تزيين مى‏كنند و زمين را براى مردم آن در تاريكى شب روشن مى‏سازند، به همان گونه هم شياطين را از آسمان دور مى‏كنند و آنها نمى‏توانند به مقدرات جهان آسيبى برسانند، يا حتى براى دست يافتن به آن مقدرات دزدانه به گوش كردن بپردازند.
«وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ- و آنها را تيرهايى براى پرتاب شدن به شياطين قرار داديم.»
اين آيه پندار نادانان را به اين كه شياطين قواى فوق العاده و داناى از قضا و قدر خدا هستند و آسمانها را مى‏شكافند و به مقام بالا مى‏رسند، و اين كه همين امر سبب شريك قرار دادن شياطين با خدا شده و گروهى به اعتبار آن كه كاهنان ميانجيگرانى بين شياطين و آدميان‏اند از آنان پيروى مى‏كنند، باطل كرده است، پس ستارگان بدان گونه كه آنان مى‏انديشيدند نيستند بلكه زينت و چراغ و                       
پرتابه‏هايى آسمانى‏اند، و شياطين نيز چنين نيستند بدان سبب كه در معرض پرتابه‏ها قرار مى‏گيرند.
شايد اين آيه تأكيدى بر نظام جهانى و سيطره خدا از دو ديدگاه دارد:
اول: آن كه شهابها و شهابسنگها تنها پاره‏هايى از ستارگان نيستند كه در نتيجه عوامل و قوانين فيزيكى محض و بدون هدف از مدار آن ستاره‏ها خارج شده باشند، بلكه اين خارج شدن از مدار به اراده خدا و براى هدفهايى معين صورت مى‏گيرد كه تيرباران شياطين از جمله آنها است.
دوم: نظام و آيين جهانى نظامى متقن و استوار است، و با وجود عوامل ضدى كه مى‏خواهد همچون شياطين آن را بشكافد و از كار بيندازد، تأثيرى در مسير و نظم آن ندارد، و نخستين سرنوشت هر تلاش براى ايجاد چنين شكافى شكست و بى‏حاصلى است. و همين حقيقت آدمى را از آن مطمئن مى‏سازد كه در جهانى منظم و حراست شده زندگى مى‏كند.
پروردگار ما در پايان آيه تأكيد مى‏كند كه آنچه از جزاى تير باران دنيوى شياطين بزرگتر است، عذابى است كه در آخرت براى آنها آماده شده است.
«وَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابَ السَّعِيرِ- و براى آنان عذابى سوزنده آماده كرده‏ايم.»
اين آيه نشان مى‏دهد كه شياطين نيز مخلوقاتى مكلف و مختار و مسئول هستند زيرا قانون كيفر و مجازات درباره آنها نيز اجرا مى‏شود.
====================================================
وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ عَلَيْهِ السّلامُ(خطبه 232 ترجمه انصاریان)
از خطبه هاى آن حضرت است
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُسَمّى هذِهِ الْخُطْبَةَ بِالْقاصِعَةِ
كه گروهى از مردم آن را «قاصعه» (كوبنده متكبران) مى نامند
تكبر رأس گناهان
وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلى مَنْ نازَعَهُ فيهِما مِنْ عِبادِهِ. ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذلِكَ
و برهركس ازبندگانش كه در اين دو صفت با او به ستيز برخاست لعنت مقرر كرد. آن گاه با اين دو
مَلائِكَتَهُ الْمُقَرَّبينَ لِيَميزَ الْمُتَواضِعينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرينَ،
وصف فرشتگان مقرّب خود را آزمايش نمود، تا خاكساران آنان را از گردنكشان جدا كند،
فَقالَ سُبْحانَهُ ـ وَ هُوَ الْعالِمُ بِمُضْمَراتِ الْقُلُوبِ، وَ مَحْجُوباتِ
پس با اينكه به آنچه در دلها مستور است و از غيوب هستى كه ازنظرها محجوب است داناست،خطاب
الْغُيُوبِ ـ : «اِنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ طين، فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ
به فرشتگان فرمود: «من بشرى را از گل بهوجود مى آورم، چون او را ساختم و از
رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ. فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ،
روح خود در او دميدم براى او سجده كنيد. جز ابليس تمام فرشتگان
اِلاّ اِبْليسَ» اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ، فَافْتَخَرَ عَلى آدَمَ بِخَلْقِهِ، وَ تَعَصَّبَ
سجده كردند» كه كبر و نخوت به او روى آورد، و به آفرينش خويش به آدم فخر كرد، و به خاطر ريشه اش
عَلَيْهِ لاَِصْلِهِ. فَعَدُوُّ اللّهِ اِمامُ الْمُتَعَصِّبينَ، وَ سَلَفَ الْمُسْتَكْبِرينَ،
كه از آتش بود بر او تعصّب ورزيد. اين دشمن خداوند پيشواى اهل تعصّب، و پيشرو گردنكشان است،
الَّذى وَضَعَ اَساسَ الْعَصَبِيَّةِ، وَ نازَعَ اللّهَ رِداءَ الْجَبَرِيَّةِ، وَ ادَّرَعَ
كه بنياد عصبيت را بنا كرد، و با خداوند در لباس عزّت و كبريايى به ستيز برخاست، و آن لباس
لِباسَ التَّعَزُّزِ، وَ خَلَعَ قِناعَ التَّذَلُّلِ. اَلاتَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللّهُ
عزّت را برخود پوشيد، و جامه فروتنى و خاكسارى را درآورد. نمى بينيد خداوند چگونه او را محض تكبرش
گريز از شيطان:
امام علی علیه السلام می فرمایند:فَاحْذَرُوا عِبادَ اللّهِ عَدُوَّ اللّهِ اَنْ يُعْدِيَكُمْ بِدائِهِ، وَ اَنْ يَسْتَفِزَّكُمْ
بندگان خدا، از دشمن خدا حذر كنيد، مباد آنكه شما را به درد خود مبتلا  كند، و با ندايش شما را
بِنِدائِهِ، وَ اَنْ يُجْلِبَ عَلَيْكُمْ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ. فَلَعَمْرى لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ
به حركت آورد، و با ارتش سواره و پياده اش بر شما بتازد. به جان خودم سوگند كه تيرى سهمناك عليه
سَهْمَ الْوَعيدِ، وَ اَغْرَقَ لَكُمْ بِالنَّزْع  ِ الشَّديدِ، وَ رَماكُمْ مِنْ مَكان
شما به كمان گذاشته، و كمان را با شدت هرچه تمامتر كشيده، و از مكانى نزديك به شما
قَريب. وَ قالَ: «رَبِّ بِما اَغْوَيْتَنى لاَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ
تير انداخته. و گفته: «پروردگارا، براى آنكه مرا اغوا كردى، زر و زينت دنيا را در زمين در برابر ديده
وَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ»، قَذْفاً بِغَيْب بَعيد،
آنان جلوه مى دهم و همه را به ضلالت دچار مى نمايم»، به تاريكى تيرى به هدفى دور انداخت،
وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَيْرِ مُصيب، صَدَّقَهُ بِهِ اَبْناءُ الْحَمِيَّةِ،
و گمانى ناصواب و خطا بر زبان راند، ولى زادگان كبر و نخوت با عمل خود ادّعايش را تصديق كردند،
وَ اِخْوانُ الْعَصَبِيَّةِ، وَ فُرْسانُ الْكِبْرِ وَالْجاهِلِيَّةِ. حَتّى اِذَا انْقادَتْ لَهُ
و برادران عصبيّت، و سواران كبر و جاهليت آن گفتار كجوباطل را راست آوردند، تا چون گردنكشان
الْجامِحَةُ مِنْكُمْ، وَ اسْتَحْكَمَتِ الطَّماعِيَةُ مِنْهُ فيكُمْ، فَنَجَمَتِ
شما مطيع او شدند، و طمع او در گمراهى شما پابرجا شد، و در نتيجه
الْحالُ مِنَ السِّرِّ الْخَفِىِّ اِلَى الاَْمْرِ الْجَلِىِّ، اسْتَفْحَلَ سُلْطانُهُ عَلَيْكُمْ،
صورت حال او از پرده نهان به ظهور درآمد، سلطه اش بر شما قدرت گرفت،
وَ دَلَفَ بِجُنُودِهِ نَحْوَكُمْ، فَاَقْحَمُوكُمْ وَلَجاتِ الذُّلِّ، وَ اَحَلُّوكُمْ
و لشكرش را به جانب شما نزديك كرد، سپاه او شما را به بيشه خوارى انداختند، و در ورطه
وَرَطاتِ الْقَتْلِ، وَ اَوْطَاُوكُمْ اِثْخانَ الْجِراحَةِ، طَعْناً فى عُيُونِكُمْ،
كشتار درآوردند، و شما را زخمى كارى زدند: با فرو بردن نيزه گناه در چشمتان،
وَ حَزّاً فى حُلُوقِكُمْ، وَ دَقّاً لِمَناخِرِكُمْ، وَ قَصْداً
و بريدن گلويتان با كارد معصيت، و كوبيدن مغزتان با انديشه هاى باطل، و فرود آوردن ضربه بر اعضاى
لِمَقاتِلِكُمْ، وَ سَوْقاً بِخَزائِمِ الْقَهْرِ اِلَى النّارِ الْمُعَدَّةِ لَكُمْ.
حساس و كشنده تان، و كشاندنتان با مهار قهر و غلبه به سوى آتشى كه از پيش براى شما مهيا شده.
فَاَصْبَحَ اَعْظَمَ فى دينِكُمْ جَرْحاً، وَ اَوْرى فى دُنْياكُمْ قَدْحاً،
شيطان در زخم زدن به دينتان قوى تر، و براى فساد در دنيايتان آتش افروزتر است
مِنَ الَّذينَ اَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُناصِبينَ، وَ عَلَيْهِمْ مُتاَلِّبينَ. فَاجْعَلُوا عَلَيْهِ
از كسانى كه آشكارا با آنان دشمنى مىورزيد، و براى جنگ با آنها جمع مى شويد. پس آنچه خشم و نيرو            
حَـدَّكُـمْ ، وَ لَـهُ جِـدَّكُـمْ .
داريد بر دفع او به كار گيريد، و در اين برنامه از كوشش همه جانبه دريغ نورزيد.
فَلَعَمْرُ اللّهِ لَقَدْ فَخَرَ عَلى اَصْلِكُمْ، وَ وَقَعَ فى حَسَبِكُمْ،
به بقاى حق قسم كه او نسبت به ريشه وجود شما فخر و ناز كرد، و از حسب شما عيبجويى نمود،
وَ دَفَعَ فى نَسَبِكُمْ، وَ اَجْلَبَ بِخَيْلِهِ عَلَيْكُمْ، وَ قَصَدَ بِرَجِلِهِ سَبيلَكُمْ،
و نسب شما را پست شمرد، و با لشگر سواره اش به جانب شما تاخت، و با ارتش پياده اش راه را بر شما بست،
يَقْتَنِصُونَكُمْ بِكُلِّ مَكان، وَ يَضْرِبُونَ مِنْكُمْ كُلَّ بَنان، لاتَمْتَنِعُونَ
به هر مكانى شما را به دام مى اندازند، و دستتان را از راه هدايت قطع مى كنند، با هيچ نقشه اى نمى توانيد
بِحيلَة، وَ لاتَدْفَعُونَ بِعَزيمَة. فى حَوْمَةِ ذُلٍّ،
از خواسته آنان امتناع ورزيد، و با هيچ تصميمى قدرت نداريد آنان را دفع كنيد، كه دام آنان درياى خوارى،
وَ حَلْقَةِ ضيق، وَ عَرْصَةِ مَوْت، وَ جَوْلَةِ بَلاء.
و حلقـه اى تنـگ، و عرصـه گـاه مـرگ، و جـولانـگاه بلاسـت.
فَاَطْفِئُوا ما كَمَنَ فى قُلُوبِكُمْ مِنْ نيرانِ الْعَصَبِيَّةِ، وَ اَحْقادِ
پس آتش عصبيت و كينه هاى جاهليت را كه در دلهايتان پنهان است
الْجاهِلِيَّةِ، فَاِنَّما تِلْكَ الْحَمِيَّةُ تَكُونُ فِى الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَراتِ
خاموش كنيد، چرا كه اين كبر و خودخواهى در فرد مسلمان از خاطره انگيزى هاى
الشَّيْطانِ وَ نَخَواتِهِ، وَ نَزَغاتِهِ وَ نَفَثاتِهِ. وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ
شيطان و ايجاد نخوتها و فسادها و وسوسه هاى اوست. گوهر تواضع
عَلى رُؤُوسِكُمْ، وَ اِلْقاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ اَقْدامِكُمْ، وَ خَلْعَ التَّكَبُّرِ مِنْ
بر سر نهيد، خرمهره كبر زير پا اندازيد، حلقه تكّبر از گردن
اَعْناقِكُمْ، وَ اتَّخِذُوا التَّواضُعَ مَسْلَحَةً بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ اِبْليسَ
باز كنيد، و فروتنى را سنگر بين خود و دشمنتان يعنى شيطان و لشگرش
وَ جُنُودِهِ، فَاِنَّ لَهُ مِنْ كُلِّ اُمَّة جُنُوداً وَ اَعْواناً، وَ رَجِلاً وَ فُرْساناً.
قرار دهيد، زيرا اين موجود خطرناك را از هر ملّتى لشگرى و يارانى، و پياده و سوارانى است.
وَ لا تَكُونُوا كَالْمُتَكَبِّرِ عَلَى ابْنِ اُمِّهِ مِنْ غَيْرِ ما فَضْل جَعَلَهُ اللّهُ فيهِ
شما مانند آن متكبرى (قابيل) كه بر فرزند مادرش (هابيل) كبر ورزيد نباشيد كه خداوند او را بر
سِوى ما اَلْحَقَتِ الْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَداوَهِ الْحَسَدِ، وَ قَدَحَتِ
برادرش برترى نداده بود جز آنكه خودپسندى دلش را دچار حسادت كرده، و عصبيت و كبر
الْحَمِيَّةُ فى قَلْبِهِ مِنْ نارِ الْغَضَبِ، وَ نَفَخَ الشَّيْطانُ فى اَنْفِهِ مِنْ ريح  ِ
آتش خشم را در قلبش شعلهور ساخت، شيطان هم با كبر در دماغش دميد،
الْكِبْرِ الَّذى اَعْقَبَهُ اللّهُ بِهِ النَّدامَةَ، وَ اَلْزَمَهُ آثامَ الْقاتِلينَ اِلى يَوْمِ
كبرى كه خداوند او را پس از آلوده شدن به آن دچار ندامت كرد، و گناه هر قاتلى را تا قيامت به گردن
الْقِيامَةِ.
او انداخت.
وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از خطبه هاى آن حضرت است
در تحريك شيطان نسبت به اهل جمل و عواقب وخيم آنان
اَلا وَ اِنَّ الشَّيْطانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ، وَ اسْتَجْلَبَ خَيْلَهُ وَ رَجِلَهُ،
بدانيد شيطان حزبش را گرد آورده، و سوار و پياده اش را (در جَمَل) فرا خوانده،
وَ اِنَّ مَعى لَبَصيرَتى، ما لَبَّسْتُ عَلى نَفْسى وَلا لُبِّسَ عَلَىَّ.
بصيرتم به حقايقْ همراه من است، نه حق را بر خويش مشتبه كرده و نه كسى بر من مشتبه نموده.
وَ ايْمُ اللّهِ لاَُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً اَنَا ماتِحُهُ، لايَصْدِرُونَ عَنْهُ،
به خدا قسم حوضى از جنگ برايشان پر بسازم كه آبكش آن جز خودم نباشد، افتادگان در آن بيرون نيايند،
وَلايَعُودُونَ اِلَيْهِ.
و فراريان به آن بازنگردند.
وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از خطبه هاى آن حضرت است
كه مريدان شيطان را مذمت مى نمايد
اِتَّخَذُوا الشَّيْطانَ لاَِمْرِهِمْ مِلاكاً، وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ اَشْراكاً، فَباضَ
شيطان را ملاك و پشتوانه زندگى خود گرفتند، او هم از آنان به عنوان دام استفاده كرد، در درونشان
وَ فَرَّخَ فى صُدُورِهِمْ، وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فى حُجُورِهِمْ، فَنَظَرَ بِاَعْيُنِهِمْ،
لانه كرد، و در دامنشان پرورش يافت، چشمشان در ديدنْ چشم شيطان،
وَ نَطَقَ بِاَلْسِنَتِهِمْ، فَرَكِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ، وَ زَيَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ،
و زبانشان در گفتنْ زبان شيطان شد، بر مركب لغزشها سوارشان كرد، و امور فاسد را در ديدگانشان جلوه داد،
فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِكَهُ الشَّيْطانُ فى سُلْطانِهِ، وَ نَطَقَ بِالْباطِلِ عَلى لِسانِهِ.
كارشان كار كسى است كه شيطان او را شريك سلطنت خود قرار داده، و با زبان او به ياوه سرايى برخاسته است.

 

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید

آخرین مطالب

ترجمه سایت

آمار سایت

حدیث تصویری

اوقات شرعی

ذکر امروز

ذکر روزهای هفته

ارتباط جهت طرح سوال و موضوع

ایمیل:
موضوع:
متن پیام:
5 + 2 =