مفردات نور ترجمه لغات قران در تفسیر مجمع البیان – برگه 2 – حجه الاسلام دکتر محسن زاده

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۷

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۷ صفحه ‌۱۵ سطر ‌۱۲
اعراب :  
فتصبح الارض : رفع فعل بخاطر آن است كه جواب استفهام نيست . بلكه منظور خبر است .
نظير قول شاعر :   ا لم تس‌کل الربع القديم فينطق       و هل يخبرنك اليوم بيداء سملق  
آيا از خانه و كاشانه كهن سوال نكردي كه نطق كند ؟ و آيا امروز بيابان هموار ترا خبر خواهد داد ؟ 

تفسير عمومي آيات ‌۷۱ تا ‌۷۵ سوره حج
جلد ‌۱۷ صفحه ‌۲۱ سطر ‌۱۴
لغت :  
سطوة : ترساندن . 

جلد ‌۱۷ صفحه ‌۲۴ سطر ‌۱۲
اعراب :  
حق جهاده : مفعول مطلق نوعي .  
من حرج : حرف جر زا‏ده است .  
ملة ابيكم : منصوب به اضمار فعل . يعني : اتبعوا ملة . . . يا به اضمار ” عليكم ” . تفسير عمومي آيات ‌۱۲ تا ‌۱۹ سوره مومنون
جلد ‌۱۷ صفحه ‌۳۵ سطر ‌۱۵
اعراب :  
في قرار : صفت نطفه   علقه : حال از نطفه . همچنين ” مضغه ” و ” عظاما ”
لحما : مفعول دوم ” كسونا ”  
خلقا : مفعول مطلق  
من نخيل و اعناب : صفت براي ” جنات ” و همچنين ” لكم فيها فواكه كثيره ”

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۶

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

تفسير عمومي آيات ‌۱ تا ‌۶ سوره كهف

جلد ‌۱۵ صفحه ‌۶ سطر ‌۲۱
اعراب :  
قيما : حال از كتاب . عامل آن ” انزل ” .  
ان لهم اجرا : به تقدير ” بان لهم اجرا ” .  
ماكثين : حال . يعني ” خالدين ” .   
كبرت كلمة : درباره نصب ” كلمة ” اختلاف است : سراج گويد : مفسر ضمير   مستتر است . مثل ” نعم رجلا زيد ” يعني ” كبرت الكلمة كلمة تخرج ” مخصوص بذم نيزمحذوف است . برخي گويند : تميز است . مثل ” تصببت عرقا ” و اصل آن ” كبرت كلمتهم الخارجة من افواههم ” است .
شاعر گويد :   و لقد علمت اذا الرياح تناوحت    هدج الريال تكبهن شمالا  
يعني : دانستم كه چون بادها همچون در هم آميختن آب دهان در هم آميزند ،   بادهاي شمالي آنها را وارونه ميسازند . در اينجا ” شمالا ” تميز است .   كساني كه ” كلمة ” را برفع قرا‏ئت كرده‌اند ، آنرا فاعل مي‌دانند . منظور از ” كلمه ” جمله ” اتخذ الله ولدا ” است همانطوري كه به قصيده ،   كلمه گويند .   بنا بر قرا‏ئت رفع ، جمله ” تخرج من افواههم ” صفت و مرفوع است . اما بر قرائت نصب ، اين جمله صفت نيست ، زيرا تميز بايد نكره باشد و اگر كلمه اي داراي صفت باشد ، از نكره بودن خارج ميشود و نمي تواند تميز باشد . حال هم نمي تواند باشد ،   زيرا حال بجاي صفت است ، ديگر اينكه حال را براي نكره نمي‌آورند . بهتر است   كه خبر مبتداي محذوف باشد .  
اسفا : حال . زيرا مصدري است كه به جاي صفت نشسته است .  
ان لم يومنوا : ” ان ” را مي‌توان به فتح خواند و مي‌توان به كسر خواند ، لكن   در قرآن كريم به كسر قرائ‏ت كرده اند .

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۵

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

تفسير عمومي آيات ‌۲۸ تا ‌۲۹ سوره كهف
جلد ‌۱۵ صفحه ‌۵۰ سطر ‌۱۱
لغت :  
فرط : تجاوز و خروج از حق . اين كلمه از افراط ، به معناي اسراف است .  
سرادق : خيمه ، كه محيط داخل خود را احاطه مي‌كند گفته شده است كه   سرادق ، پرده اي است كه اطراف خيمه مي كشند .
شاعر گويد :   يا حكم بن المنذر بن الجارود      سرادق المجد عليك ممدود  
يعني : اي حكم بن منذر بن جارود ، پرده بزرگواري بر تو كشيده شده است .  
مهل : ته مانده روغن زيتون . برخي گويند : مس گداخته .  
مرتفق : چيزي كه زير دست گذارند و بر آن تكيه كنند .
شاعر گويد :   بات الخلي و بت الليل مرتفقا     كان عيني فيها الصاب مذبوح  
يعني : آدم بيكار خوابيد و من در تمام مدت شب ، تكيه بر دستهاي خود كرده ،  بيدار ماندم . گويا در چشم من ماده سوزاني ريخته شده و جراحت يافته بود .
برخي گفته‌اند : اين كلمه ، از رفق و منفعت گرفته شده است .

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۴

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:”Table Normal”; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:””; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:”Calibri”,”sans-serif”; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:”Times New Roman”; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

جلد ‌۱۴ صفحه ‌۵ سطر ‌۲

لغت :

عبرة : پند .

فرث : بقاياي غذا كه پس از هضم و فعل و انفعالات ديگر ، از معده دفع ميشود .

سائغا‌ : گوارا .

سكر : داراي چهار معني است : ‌۱ – شرابي كه مست كند‌۲ – خوردني . مثل ” جعلت عيب الاكرمين سكرا ” يعني : ذم بزرگان را خوراك خويش ساخته اي ‌۳ – سكون . مثل ” و ليست بطلق و لا ساكره ” يعني : نه آزاد است و نه ساكن . و مثل” سكرت الريح ” يعني : باد ساكن شد ‌۴ – معناي مصدري . يعني حيران بودن . چنانكه مي‌فرمايد:

” سكرت ابصارنا “ يعني : ديدگان ما حيران شدند ( حجر ، ‌۱۵ )

ذلل : جمع ذلول ، رام

ارذل : پست تر .

اعراب :

بطونه : برخي گويند : مرجع ضمير ” انعام “است . و بنا بر اين برخي از لغات جايز است كه با جمع ، معامله مذكر شود . درسوره مومنين، معامله مونث شده است ( نسقيكم مما في بطونها . آيه ‌۲۱ ) برخي گويند: مرجع ضمير ، مفرد ” انعام ” است . مثل :

” و طاب البان اللقاح فبرد ” . در اينجا ضمير ” برد ” به ” لبن ” برمي‌گردد . برخي گويند : ” انعام ” و ” نعم ” هر دو يكي هستند.

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۳

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۳ صفحه ‌۶ سطر ‌۴
آيه۱و۲ لغت : 
عمد : اين كلمه اسم جمع است و بمعناي ” عمد ” مي‌باشد ، مفرد آن ” عمود ” و  ” عماد ” است . بنا بر اين ” عمد ” اسم جمع و ” عمد ” جمع است . 
جلد ‌۱۳ صفحه ‌۶ سطر ‌۷
آيه۱و۲ اعراب : 
الذي انزل : ممكن است در محل رفع و مبتدا يا معطوف بر ” آيات الكتاب ”   باشد يا اينكه در محل جر و معطوف بر ” الكتاب ” است .   الحق : خبر مبتداي محذوف ، يعني ” هو الحق ” و اگر ” الذي ” مبتد است ” الحق ”   خبر آن است
جلد ۱۳ صفحه ۱۶
شرح لغات : آيه ۵ تا ۷
عجب و تعجب : روي آوردن چيزي که سبب آن معلوم نيست به انسان .
اغلال : جمع غل ، طوقهايي است که بوسيله آنها دست را بگردن مي بندند .
استعجال : طلب تعجيل نسبت به امري . منظور از تعجيل ، جلو انداختن چيزي است از وقت خود .
سيئه : خصلتي است که خوش آيند نيست ، نقيض آن « حسنه » است که خوش آيند   مي باشد .
مثلات : کيفرها ، جمع « مثله » بفتح ميم و ضم ثاء . برخي اين کلمه را « مثله » به ضم ميم و سکون ثاء ، و جمع آنرا « مثلات » به ضم ميم و ثاء خوانده اند . مثل غرفه و غرفات . درجمع آن « مُثَلات  » و « مُثلات » نيز گفته اند .
جلد ‌۱۳ صفحه۲۳
شرح لغات ۸ تا ۱۱
غيض : فرورفتن مايع و کم شدن آن است . شاعر گويد :
غيضا من عبراتهن و قلن لي               ماذالقيت من الهوي و لقينا                                                                     يعني : از اشکهاي خود کاستند و مرا گفتند از عشق چه ديدي و چه ديديم ؟
متعالي : عالي ، يعني خداوند برتر از ثناي هر ثناخواني است . برخي گفته اند : متعالي يعني مقتدري که احدي نتواند با او رقابت کند .

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۲

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۲ صفحه ‌۶ سطر ‌۱
شرح لغات ۱-۴  :  
احكام : جلوگيري كردن از فساد و تباهي كار . و ” حكمت ” شناسا‏ي چيزها‏ي است   كه جلوگيري از تباهي و نقص كار ميكند و شناختن آنچه زشت را از زيبا ، و فساد را از   صحيح جدا سازد .  
حكيم : در مورد خداي تعالي بدو معنا آيد : ‌۱ – بمعناي اسم فاعل ” محكم ”   و از صفات فعل باشد يعني كارهاي او محكم است . ‌۲ – آنكه بمعناي ” عليم ” ( و دانا ) و   از صفات ذات باشد .  
جلد ‌۱۲ صفحه ‌۹ سطر ‌۴
سوره هود آيه ‌۵  شرح لغات :  
ثني : بمعناي پيچيدن . و عطف و استثناء هم از همين معني و همين باب است ،   زيرا عطف كردن چيزي بچيزي بمعناي پيچاندن و ارتباط چيزي به چيز ديگر است ،   و استثناء نيز عطف چيزي است به اخراج و بيرون بردن آن از چيز ديگر .  
جلد ‌۱۲ صفحه ‌۱۵ سطر ‌۱۲
آيات ‌۹ تا ‌۱۰ سوره هود شرح لغات :  
ذوق : چشيدن مزه چيزي با دهان ، و اينكه خداي سبحان حلال كردن لذتها   را بانسان به نام چشيدن ناميده از باب سرعت زوال آنها است چنانچه مزه چيزهاي   چشيدني بسرعت زوال پذيرد .  
نزع : كندن چيزي است از جاي خود .   قطع اميد از چيز . و مقابل آن : رجاء و اميد است .   
نعماء : نعمت بخشي بنعمتي كه اثر آن در روي صاحب نعمت ظاهر گردد . و ضراء   مقابل آن است .  
فرح و سرور : نظير يكديگرند در معني ، و بمعناي گشايش دل است بوسيله چيزي   لذت بخش .  
فخور : بكسي گويند كه بسيار فخر و مباهات كند ، و اين لفظ در نكوهش   استعمال شود زيرا بمعناي تكبر كردن بر كسي است كه تكبر بر او جايز نيست . 

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۱

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۱ صفحه ‌۸ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۱-‌۲   شرح لغات : 
برا‏ئت : در لغت بمعناي ” بريدن رشته ” است . 
سيح : ( در جمله سيحوا ) آهسته راه رفتن است . 
اعجاز : ( در جمله ” غير معجزي الله ” … ) : ايجاد عجز و ناتواني كردن . 
اخزاء : ( در ” مخزي الكافرين ” … ) بمعناي خوار كردن برسوا‏ي و   ننگ است . 
اعراب
« برائه » به رفع خوانده می شود بتقدیر آنکه خبر مبتدای محذوف باشد ، و تقدیر آن « هذه الآیات برائه . . . » ( یعنی این آیات بیزاری است . . . ) و محتمل است مبتداء باشد و خبر آن ظرف در جمله « الی الذین عاهدتم … » باشد و چون مبتداء توصیف شده ( و باصطلاح مبتداء موصوف ) از اینرو ابتداء بنکره در اینجا جایز گشته ، ولی قول اول ( که آنرا خبر مبتدای محذوف بگیریم ) بهتر است ، چون دلالت بر حضور مطلوب کند چنانچه انسان درباره کسی که او را حاضر نزد خود می بیند می گوید : « حسن والله » ( نیکو است به خدا ) یعنی « هذا حسن … » ( این نیکو است … ) .
جلد ‌۱۱ صفحه ‌۱۵ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۳-‌۴   شرح لغات 
اذان : بمعناي اعلام است ، و برخي گفته اند : اصل آن از نداء است كه بوسيله   گوش شنيده ميشود ، و ” مدت ” و ” زمان ” و ” حين ” هر سه در معني نظير يكديگرند .
جلد ‌۱۱ صفحه ‌۱۹ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۵-‌۶   شرح لغات : 
انسلاخ : بيرون شدن چيزي است از آنچه بر آن پوشيده شده . و اصل اين لغت   از ” سلخ الشاة ” بمعناي كندن پوست از بدن گوسفند است ، و سلخ ماه نيز از همين معنا   گرفته شده .  
حصر … جلوگيري خروج از محيطي را گويند ، و حصر وحبس و اسر در معني نظير   يكديگرند .  
مرصد : راه است . و مانند آن است لفظ : ” مرقب ” و ” مربأ ” .  

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۰

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۰ صفحه ‌۲۴ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۱۳۲-‌۱۳۳   لغت :  
طوفان : سيلابي كه زمين را فراگيرد . اين كلمه ماخوذ از ” طوف ” است و   برخي آن را مصدر دانسته اند ، مثل ” رجحان و نقصان ” اخفش گويد : مفرد آن   ” طوفانه ” است . ابوعبيده گويد : سيلاب تند و مرگ ناگهاني را طوفان گويند :  
قمل : شپش بزرگ ، ابوعبيده گويد : شپش كوچك است . 

جلد ‌۱۰ صفحه ‌۲۴ سطر ‌۹
اعراب :  
مهما : خليل گويد : ” مه ” در اصل ” ما ” بوده و مثل ” اما و متي ما ” بر آن   ” ما ” داخل و ” هاء ” تبديل به الف شده است . برخي هم ” مه ” را اسم فعل دانسته اند .   فرق ” مهما و ما ” اين است كه اولي فقط براي شرط است و دومي مشترك است .  
تاتنا : فعل شرط و حذف ياء آن علامت جزم است .  
به : اين ضمير به ” مهما ” برميگردد . 
بها : اين ضمير به ” آيه ” برميگردد .  
مفصلات : حال
جلد ‌۱۰ صفحه ‌۳۰ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۱۳۴ تا ‌۱۳۶   لغت  
رجز : در اصل دوري از حق . مثل ”   و الرجز فاهجر ” ( المدثر ‌۵   : از عبادت بت دوري كن ) عذاب هم رجز است ، زيرا كيفر دوري از حق است . ” رجز ” لرزش   پاي شتر ، بطوري كه نتواند بخوبي راه برود . نوعي از شعر را هم بمناسبت اين كه   همراه تحرك و لرزش ادا مي شود ، رجز مي گويند .  
نكث : پيمان شكني  
يم : دريا . شاعر گويد :   دوية و دجي ليل كانهما    |    يم تراطن فى حافاته الروم   يعني : بياباني وسيع و شبي ظلماني كه گويي دريايي است كه روميان در كرانه هاي   آن بزبان عجمي سخن مي گويند .  
غفلت : حالتي است كه غير از آگاهي و بيداري است . 

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۹

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۹ صفحه ‌۴ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۱۴۸-‌۱۴۹-‌۱۵۰ 
لغت: 
هلم : زجاج گويد : اصل اين كلمه هاء است كه ” لم ” بان ملحق شده و براي  مفرد و مثني و جمع بكار مي رود . برخي از عرب اين كلمه را بصورت مثني وجمع ومو‌ْنث   نيز بكار مي برند . ابو علي گويد : اين كلمه اسم فعل و هاء آن براي تنبيه است . يعني بياوريد . 

سوره انعام (‌۶)   آيه ‌۱۵۱
جلد ‌۹ صفحه ‌۸ سطر ‌۵
لغت:  
تعالوا : مشتق از علو است، بنابراين فرض كه دعوت كننده در بالا باشد و ديگري   را ببالا بخواند . اگر چه واقعادر بالا نباشد . 
تلاوة : قرا‏ت   املاق : تهيدستي . تملق يعني كوشش در راه جلب منفعت . 
فواحش : جمع فاحشه ، زشتي بزرگ . فرق فاحشه و قبيح اين است كه به   زشتي هاي كوچك ، قبيح گفته ميشود نه فاحشه .

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۸

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۸ صفحه ‌۷ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۱-‌۲    لغت 
عدل : خلاف جور . 
اجل : پايان مدت . اجل انسان ، يعني پايان عمرش 
امتراء : شك . بيان شبهه ، بدون اينكه جوابي به آن داده شود . 
سوره انعام
جلد ‌۸ صفحه ‌۱۱ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۳ 
اعراب  
هو : بهتر اين است كه اين ضمير براي شان و قصه باشد . يعني : ” الامر الله   يعلم … ” پس ” الله ” مبتدا و ” يعلم ” خبر ” في السماوات و في الارض ” در محل   نصب به ” يعلم ” و ” سركم “مفعول ” يعلم ” . 
جلد ‌۸ صفحه ‌۱۴ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۴-‌۵
اعراب  
من آية : ” من ” زايده است و فايده آن فرا گرفتن همه موارد و به اصطلاح   استغراق جنس است . در محل رفع . من آيات : ” من ” براي تبعيض است .

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۷

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۷ صفحه ‌۴ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۲۸-‌۲۹-‌۳۰   لغت  
بسط : دراز كردن و گستردن ، ضد قبض  
تبوء : ترجع ، بازگشت كني . ” باؤوا بغضب من الله ” يعني ” رجعوا ” . مصدر   آن ” بوء ” بمعناي رجوع است .
طوعت : فعل ماضي از باب تفعيل از ريشه ” طوع ”   به معناي رغبت ، يعني رغبت نشان داده .   افعال بر دو قسمند : دسته‌اي بفاعل هم متعدي مي شوند مثل : ” قتل نفسه” و دسته اي بفاعل متعدي نشوند ، مثل امر و نهي كه از عالي بداني است و كسي خودش را امر يا نهي نكند . 

اعراب  
لئن بسطت : لام قسم . جواب آن ” ما انا بباسط ” كلمه ” ما ” جواب شرط واقع نميشود ، زيرا صدارت طلب است البته در جواب قسم واقع شدن لطمه اي بصدارت   طلب بودن وارد نمي كند . همچنين ” ان و ” لام ” ابتدا نيز در جواب قسم واقع مي شود لكن ” فا ” در جواب قسم واقع نميشود ، زيرا چيزي كه براي آن سوگند ياد ميشود ، با وجوب سوگند ، واجب نميشود . قسم در حقيقت مؤكد مورد قسم ( و جواب ) خويش است حال آنكه جواب شرط ، با وجوب شرط واجب ميشود .   هر گاه در كلام ، هم قسم باشد و هم شرط ، جواب براي قسم آورده ميشود و   جواب شرط بقرينه آن حذف ميشود . مثل همين آيه . 

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۶

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۶ صفحه ۴
آيات ۹۷-۹۸-۹۹ نساء لغت :
توفي : قبض روح و ميراندن چيزي يا کسي و وفاة به معناي مرگ است زيرا شخصي که مي ميرد ، روحش قبض مي شود . نيز توفي به معناي شمردن است . شاعر مي گويد : ان بني ادرم ليسوا من احد ليسوا الي قيس و ليسوا من اسد                            و لا توفاهم قريش في العدد .
يعني : قبيله بني ادرم ( که يکي از قبايل قريش است ) از هيچ طليفه اي نيستند ، نه از طايفه قيس هستند و نه از طايفه ي اسد و طايفه ي قريش هم ايشان را در شمار خود نمي آورد .
ماوي : مرجع ، محل بازگشت ، منزل .
استضعاف : چيزي را ضعيف و ناتوان يافتن و ” مستضعفين ” کساني که ضعيف شمرده مي شوند مثل پيران و زنان و کودکان .

اعراب :
توفاهم : ممکن است ماضي و مبني بر فتح يا مضارع و مرفوع باشد به معناي ” تتوفاهم ” و بنا بر حذف يکي از دو ” تاء ” . بحث مشروح آن در گذشته بيان شده است .
ظالمي انفسهم : حال و اصل آن ” ظالمين انفسهم ” بوده است که نون براي  تخفيف حذف شده است نظير ” هديا بالغ الکعبه” بوده .
فيم : در اصل ” فيما ” بوده که الف آن حذف شده و ” ما ” مجرور است و ” فيم ” منصوب و خبر ” کنتم ” است .
قالوا فيکم : خبر ” ان ” يعني ” قالوا لهم … ” و محتمل است که خبر ” ان ” جمله ي ” فاولئک مأواهم جهنم ” باشد و در اين صورت جمله ي ” قالوا لهم ” در محل نصب صفت براي ” ظالمي انفسهم ” مي باشد ، زيرا نکره است .
المستضعفين : مستثني و منصوب است . اين کلمه ، استثناي از ” ماواهم جهنم ” است ، يعني آنها که مهاجرت نکرده اند ، ماوايشان جهنم است به جز ناتوانايي که قدرتي ندارند و راهي بلد نيستند  که خود را از مکه نجات دهند ، خواه مرد باشند ، خواه زن ، خواه کودک .