ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۹

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۹ صفحه ‌۵ سطر ‌۲۲
اعراب :  
ان يتركوا ان يقولوا : ( زجاج ) گويد : ( ان ) اولي محلا منصوب و اسم براي ( حسب ) واقع شده و ( ان ) دومي از دو جهت منصوب بوده كه بهترين آنها منصوب بودنش به
( يتركوا ) است و بنابراين معني چنين باشد كه ( آيا پنداشتند مردم اينكه   رها شوند كه بگويند ايمان آورديم … ) كه در اينجا ( لان يقولوا او بان يقولوا ) بوده   و چون حرف جر حذف گرديده ( يتركوا ) به ( ان ) متصل و منصوب شده است . و ممكن   است عامل در
( ان ) دوم ( حسب ) باشد . ابو علي گويد : نصب ( ان ) بوسيله ( يتركوا ) صحيح نخواهد بود زيرا فعل معلوم   كه متعدي به يك مفعول است ، چگونه وقتي كه مجهول شد بمفعول ديگري متعدي شود . و نيز گويد : آنچه را كه گفته اند كه ( ان ) بوسيله ( حسب ) منصوب شده نادرست است زيرا – از چهار حالت خارج نيست – يا بايد مفعول اول ، و يا مفعول ثاني ، و يا   صفت و يا بدل واقع شود . اما مفعول اول نميباشد زيرا مفعول اول
( حسب ) عبارت از   ( ان يتركوا ) بوده است .   و اما مفعول ثاني نميباشد ، علتش دو چيز است :   الف : باب ظننت در ادبيات عرب هنگاميكه باين نوع مفاعيل متعدي شود ،   مفعول دومش ظاهر نخواهد بود . ب : مفعول دوم از نظر معني همان مفعول اول است و در اينجا اين چنين نيست .  و اما بدل نميباشد : زيرا از نظر معني ، مشتمل هيچكدام از تمام يا بعضي معني   مفعول اول نيست . و اما صفت نمي باشد : زيرا ( ان ) دوم براي
( حسب ) مفيد معني صفتي نبوده و از آنچه را كه گفتيم بيرون نخواهد بود . و بنابراين آنچه در اين باره گفته اند غفلت و اشتباه است .   ميگويم ( مولف ) بدل در اينجا صحيح است اگر ( احسبوا ان يقولوا ) بمعناي   ( احسبوا ان يهملوا ) باشد زيرا بدون تريد اهمال بمعناي ترك ( و واگذاردن ) است .  

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۸

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

تفسير عمومي آيات ‌۱ تا ‌۹ سوره شعراء
جلد ‌۱۸ صفحه ‌۵ سطر ‌۷
اعراب :  
ان لا يكونوا : در محل نصب و مفعول له .  
ظلت اعناقهم : در محل جزم ، عطف بر ” ننزل ” .  
من ذكر : در محل رفع ، ” من ” زا‏ده .  
كم : در محل نصب و مفعول ” انبتنا ” كه در محل حال است . 
تفسير عمومي آيات ‌۱۰ تا ‌۳۰ سوره شعراء
جلد ‌۱۸ صفحه ‌۱۰ سطر ‌۱۶
اعراب :  
اذ : در محل نصب و مفعول براي فعل محذوف .  
ان عبدت : در محل رفع و بدل از ” نعمة ” 

تفسير عمومي آيات ‌۵۱ تا ‌۶۸ سوره شعراء
جلد ‌۱۸ صفحه ‌۲۳ سطر ‌۱
لغت :  
كنوز : اموال  
مقام : جاه  
كريم : خوب و پسنديده  
اشراق : داخل شدن در وقت تابش آفتاب  
ادراك : رسيدن .  
ازلاف : نزديك كردن 

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۷

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۷ صفحه ‌۱۵ سطر ‌۱۲
اعراب :  
فتصبح الارض : رفع فعل بخاطر آن است كه جواب استفهام نيست . بلكه منظور خبر است .
نظير قول شاعر :   ا لم تس‌کل الربع القديم فينطق       و هل يخبرنك اليوم بيداء سملق  
آيا از خانه و كاشانه كهن سوال نكردي كه نطق كند ؟ و آيا امروز بيابان هموار ترا خبر خواهد داد ؟ 

تفسير عمومي آيات ‌۷۱ تا ‌۷۵ سوره حج
جلد ‌۱۷ صفحه ‌۲۱ سطر ‌۱۴
لغت :  
سطوة : ترساندن . 

جلد ‌۱۷ صفحه ‌۲۴ سطر ‌۱۲
اعراب :  
حق جهاده : مفعول مطلق نوعي .  
من حرج : حرف جر زا‏ده است .  
ملة ابيكم : منصوب به اضمار فعل . يعني : اتبعوا ملة . . . يا به اضمار ” عليكم ” . تفسير عمومي آيات ‌۱۲ تا ‌۱۹ سوره مومنون
جلد ‌۱۷ صفحه ‌۳۵ سطر ‌۱۵
اعراب :  
في قرار : صفت نطفه   علقه : حال از نطفه . همچنين ” مضغه ” و ” عظاما ”
لحما : مفعول دوم ” كسونا ”  
خلقا : مفعول مطلق  
من نخيل و اعناب : صفت براي ” جنات ” و همچنين ” لكم فيها فواكه كثيره ”

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۶

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

تفسير عمومي آيات ‌۱ تا ‌۶ سوره كهف

جلد ‌۱۵ صفحه ‌۶ سطر ‌۲۱
اعراب :  
قيما : حال از كتاب . عامل آن ” انزل ” .  
ان لهم اجرا : به تقدير ” بان لهم اجرا ” .  
ماكثين : حال . يعني ” خالدين ” .   
كبرت كلمة : درباره نصب ” كلمة ” اختلاف است : سراج گويد : مفسر ضمير   مستتر است . مثل ” نعم رجلا زيد ” يعني ” كبرت الكلمة كلمة تخرج ” مخصوص بذم نيزمحذوف است . برخي گويند : تميز است . مثل ” تصببت عرقا ” و اصل آن ” كبرت كلمتهم الخارجة من افواههم ” است .
شاعر گويد :   و لقد علمت اذا الرياح تناوحت    هدج الريال تكبهن شمالا  
يعني : دانستم كه چون بادها همچون در هم آميختن آب دهان در هم آميزند ،   بادهاي شمالي آنها را وارونه ميسازند . در اينجا ” شمالا ” تميز است .   كساني كه ” كلمة ” را برفع قرا‏ئت كرده‌اند ، آنرا فاعل مي‌دانند . منظور از ” كلمه ” جمله ” اتخذ الله ولدا ” است همانطوري كه به قصيده ،   كلمه گويند .   بنا بر قرا‏ئت رفع ، جمله ” تخرج من افواههم ” صفت و مرفوع است . اما بر قرائت نصب ، اين جمله صفت نيست ، زيرا تميز بايد نكره باشد و اگر كلمه اي داراي صفت باشد ، از نكره بودن خارج ميشود و نمي تواند تميز باشد . حال هم نمي تواند باشد ،   زيرا حال بجاي صفت است ، ديگر اينكه حال را براي نكره نمي‌آورند . بهتر است   كه خبر مبتداي محذوف باشد .  
اسفا : حال . زيرا مصدري است كه به جاي صفت نشسته است .  
ان لم يومنوا : ” ان ” را مي‌توان به فتح خواند و مي‌توان به كسر خواند ، لكن   در قرآن كريم به كسر قرائ‏ت كرده اند .

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۵

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

تفسير عمومي آيات ‌۲۸ تا ‌۲۹ سوره كهف
جلد ‌۱۵ صفحه ‌۵۰ سطر ‌۱۱
لغت :  
فرط : تجاوز و خروج از حق . اين كلمه از افراط ، به معناي اسراف است .  
سرادق : خيمه ، كه محيط داخل خود را احاطه مي‌كند گفته شده است كه   سرادق ، پرده اي است كه اطراف خيمه مي كشند .
شاعر گويد :   يا حكم بن المنذر بن الجارود      سرادق المجد عليك ممدود  
يعني : اي حكم بن منذر بن جارود ، پرده بزرگواري بر تو كشيده شده است .  
مهل : ته مانده روغن زيتون . برخي گويند : مس گداخته .  
مرتفق : چيزي كه زير دست گذارند و بر آن تكيه كنند .
شاعر گويد :   بات الخلي و بت الليل مرتفقا     كان عيني فيها الصاب مذبوح  
يعني : آدم بيكار خوابيد و من در تمام مدت شب ، تكيه بر دستهاي خود كرده ،  بيدار ماندم . گويا در چشم من ماده سوزاني ريخته شده و جراحت يافته بود .
برخي گفته‌اند : اين كلمه ، از رفق و منفعت گرفته شده است .

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۴

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:”Table Normal”; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:””; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:”Calibri”,”sans-serif”; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:”Times New Roman”; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

جلد ‌۱۴ صفحه ‌۵ سطر ‌۲

لغت :

عبرة : پند .

فرث : بقاياي غذا كه پس از هضم و فعل و انفعالات ديگر ، از معده دفع ميشود .

سائغا‌ : گوارا .

سكر : داراي چهار معني است : ‌۱ – شرابي كه مست كند‌۲ – خوردني . مثل ” جعلت عيب الاكرمين سكرا ” يعني : ذم بزرگان را خوراك خويش ساخته اي ‌۳ – سكون . مثل ” و ليست بطلق و لا ساكره ” يعني : نه آزاد است و نه ساكن . و مثل” سكرت الريح ” يعني : باد ساكن شد ‌۴ – معناي مصدري . يعني حيران بودن . چنانكه مي‌فرمايد:

” سكرت ابصارنا “ يعني : ديدگان ما حيران شدند ( حجر ، ‌۱۵ )

ذلل : جمع ذلول ، رام

ارذل : پست تر .

اعراب :

بطونه : برخي گويند : مرجع ضمير ” انعام “است . و بنا بر اين برخي از لغات جايز است كه با جمع ، معامله مذكر شود . درسوره مومنين، معامله مونث شده است ( نسقيكم مما في بطونها . آيه ‌۲۱ ) برخي گويند: مرجع ضمير ، مفرد ” انعام ” است . مثل :

” و طاب البان اللقاح فبرد ” . در اينجا ضمير ” برد ” به ” لبن ” برمي‌گردد . برخي گويند : ” انعام ” و ” نعم ” هر دو يكي هستند.

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۳

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۳ صفحه ‌۶ سطر ‌۴
آيه۱و۲ لغت : 
عمد : اين كلمه اسم جمع است و بمعناي ” عمد ” مي‌باشد ، مفرد آن ” عمود ” و  ” عماد ” است . بنا بر اين ” عمد ” اسم جمع و ” عمد ” جمع است . 
جلد ‌۱۳ صفحه ‌۶ سطر ‌۷
آيه۱و۲ اعراب : 
الذي انزل : ممكن است در محل رفع و مبتدا يا معطوف بر ” آيات الكتاب ”   باشد يا اينكه در محل جر و معطوف بر ” الكتاب ” است .   الحق : خبر مبتداي محذوف ، يعني ” هو الحق ” و اگر ” الذي ” مبتد است ” الحق ”   خبر آن است
جلد ۱۳ صفحه ۱۶
شرح لغات : آيه ۵ تا ۷
عجب و تعجب : روي آوردن چيزي که سبب آن معلوم نيست به انسان .
اغلال : جمع غل ، طوقهايي است که بوسيله آنها دست را بگردن مي بندند .
استعجال : طلب تعجيل نسبت به امري . منظور از تعجيل ، جلو انداختن چيزي است از وقت خود .
سيئه : خصلتي است که خوش آيند نيست ، نقيض آن « حسنه » است که خوش آيند   مي باشد .
مثلات : کيفرها ، جمع « مثله » بفتح ميم و ضم ثاء . برخي اين کلمه را « مثله » به ضم ميم و سکون ثاء ، و جمع آنرا « مثلات » به ضم ميم و ثاء خوانده اند . مثل غرفه و غرفات . درجمع آن « مُثَلات  » و « مُثلات » نيز گفته اند .
جلد ‌۱۳ صفحه۲۳
شرح لغات ۸ تا ۱۱
غيض : فرورفتن مايع و کم شدن آن است . شاعر گويد :
غيضا من عبراتهن و قلن لي               ماذالقيت من الهوي و لقينا                                                                     يعني : از اشکهاي خود کاستند و مرا گفتند از عشق چه ديدي و چه ديديم ؟
متعالي : عالي ، يعني خداوند برتر از ثناي هر ثناخواني است . برخي گفته اند : متعالي يعني مقتدري که احدي نتواند با او رقابت کند .

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۲

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۲ صفحه ‌۶ سطر ‌۱
شرح لغات ۱-۴  :  
احكام : جلوگيري كردن از فساد و تباهي كار . و ” حكمت ” شناسا‏ي چيزها‏ي است   كه جلوگيري از تباهي و نقص كار ميكند و شناختن آنچه زشت را از زيبا ، و فساد را از   صحيح جدا سازد .  
حكيم : در مورد خداي تعالي بدو معنا آيد : ‌۱ – بمعناي اسم فاعل ” محكم ”   و از صفات فعل باشد يعني كارهاي او محكم است . ‌۲ – آنكه بمعناي ” عليم ” ( و دانا ) و   از صفات ذات باشد .  
جلد ‌۱۲ صفحه ‌۹ سطر ‌۴
سوره هود آيه ‌۵  شرح لغات :  
ثني : بمعناي پيچيدن . و عطف و استثناء هم از همين معني و همين باب است ،   زيرا عطف كردن چيزي بچيزي بمعناي پيچاندن و ارتباط چيزي به چيز ديگر است ،   و استثناء نيز عطف چيزي است به اخراج و بيرون بردن آن از چيز ديگر .  
جلد ‌۱۲ صفحه ‌۱۵ سطر ‌۱۲
آيات ‌۹ تا ‌۱۰ سوره هود شرح لغات :  
ذوق : چشيدن مزه چيزي با دهان ، و اينكه خداي سبحان حلال كردن لذتها   را بانسان به نام چشيدن ناميده از باب سرعت زوال آنها است چنانچه مزه چيزهاي   چشيدني بسرعت زوال پذيرد .  
نزع : كندن چيزي است از جاي خود .   قطع اميد از چيز . و مقابل آن : رجاء و اميد است .   
نعماء : نعمت بخشي بنعمتي كه اثر آن در روي صاحب نعمت ظاهر گردد . و ضراء   مقابل آن است .  
فرح و سرور : نظير يكديگرند در معني ، و بمعناي گشايش دل است بوسيله چيزي   لذت بخش .  
فخور : بكسي گويند كه بسيار فخر و مباهات كند ، و اين لفظ در نكوهش   استعمال شود زيرا بمعناي تكبر كردن بر كسي است كه تكبر بر او جايز نيست . 

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۱

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۱ صفحه ‌۸ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۱-‌۲   شرح لغات : 
برا‏ئت : در لغت بمعناي ” بريدن رشته ” است . 
سيح : ( در جمله سيحوا ) آهسته راه رفتن است . 
اعجاز : ( در جمله ” غير معجزي الله ” … ) : ايجاد عجز و ناتواني كردن . 
اخزاء : ( در ” مخزي الكافرين ” … ) بمعناي خوار كردن برسوا‏ي و   ننگ است . 
اعراب
« برائه » به رفع خوانده می شود بتقدیر آنکه خبر مبتدای محذوف باشد ، و تقدیر آن « هذه الآیات برائه . . . » ( یعنی این آیات بیزاری است . . . ) و محتمل است مبتداء باشد و خبر آن ظرف در جمله « الی الذین عاهدتم … » باشد و چون مبتداء توصیف شده ( و باصطلاح مبتداء موصوف ) از اینرو ابتداء بنکره در اینجا جایز گشته ، ولی قول اول ( که آنرا خبر مبتدای محذوف بگیریم ) بهتر است ، چون دلالت بر حضور مطلوب کند چنانچه انسان درباره کسی که او را حاضر نزد خود می بیند می گوید : « حسن والله » ( نیکو است به خدا ) یعنی « هذا حسن … » ( این نیکو است … ) .
جلد ‌۱۱ صفحه ‌۱۵ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۳-‌۴   شرح لغات 
اذان : بمعناي اعلام است ، و برخي گفته اند : اصل آن از نداء است كه بوسيله   گوش شنيده ميشود ، و ” مدت ” و ” زمان ” و ” حين ” هر سه در معني نظير يكديگرند .
جلد ‌۱۱ صفحه ‌۱۹ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۵-‌۶   شرح لغات : 
انسلاخ : بيرون شدن چيزي است از آنچه بر آن پوشيده شده . و اصل اين لغت   از ” سلخ الشاة ” بمعناي كندن پوست از بدن گوسفند است ، و سلخ ماه نيز از همين معنا   گرفته شده .  
حصر … جلوگيري خروج از محيطي را گويند ، و حصر وحبس و اسر در معني نظير   يكديگرند .  
مرصد : راه است . و مانند آن است لفظ : ” مرقب ” و ” مربأ ” .  

ترجمه لغات قران کریم در تفسیر شریف مجمع البیان ج۱۰

سه شنبه - ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

جلد ‌۱۰ صفحه ‌۲۴ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۱۳۲-‌۱۳۳   لغت :  
طوفان : سيلابي كه زمين را فراگيرد . اين كلمه ماخوذ از ” طوف ” است و   برخي آن را مصدر دانسته اند ، مثل ” رجحان و نقصان ” اخفش گويد : مفرد آن   ” طوفانه ” است . ابوعبيده گويد : سيلاب تند و مرگ ناگهاني را طوفان گويند :  
قمل : شپش بزرگ ، ابوعبيده گويد : شپش كوچك است . 

جلد ‌۱۰ صفحه ‌۲۴ سطر ‌۹
اعراب :  
مهما : خليل گويد : ” مه ” در اصل ” ما ” بوده و مثل ” اما و متي ما ” بر آن   ” ما ” داخل و ” هاء ” تبديل به الف شده است . برخي هم ” مه ” را اسم فعل دانسته اند .   فرق ” مهما و ما ” اين است كه اولي فقط براي شرط است و دومي مشترك است .  
تاتنا : فعل شرط و حذف ياء آن علامت جزم است .  
به : اين ضمير به ” مهما ” برميگردد . 
بها : اين ضمير به ” آيه ” برميگردد .  
مفصلات : حال
جلد ‌۱۰ صفحه ‌۳۰ سطر ‌۱
بيان آيه ‌۱۳۴ تا ‌۱۳۶   لغت  
رجز : در اصل دوري از حق . مثل ”   و الرجز فاهجر ” ( المدثر ‌۵   : از عبادت بت دوري كن ) عذاب هم رجز است ، زيرا كيفر دوري از حق است . ” رجز ” لرزش   پاي شتر ، بطوري كه نتواند بخوبي راه برود . نوعي از شعر را هم بمناسبت اين كه   همراه تحرك و لرزش ادا مي شود ، رجز مي گويند .  
نكث : پيمان شكني  
يم : دريا . شاعر گويد :   دوية و دجي ليل كانهما    |    يم تراطن فى حافاته الروم   يعني : بياباني وسيع و شبي ظلماني كه گويي دريايي است كه روميان در كرانه هاي   آن بزبان عجمي سخن مي گويند .  
غفلت : حالتي است كه غير از آگاهي و بيداري است .