آيا ‌آيه ۵۴ سوره مائده « يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ …» در مورد ابوبكر است ؟

آيا ‌آيه ۵۴ سوره مائده « يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ …» در مورد ابوبكر است ؟

توضيح سؤال :
اهل سنت ادعا مي‌كنند كه اين آيه از قرآن كريم در باره ابوبكر و جنگ‌هاي وي با مرتدين نازل شده است ،

جواب شما چيست ؟
يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتىِ اللَّهُ بِقَوْمٍ يحُِبهُُّمْ وَ يحُِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلىَ الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلىَ الْكَافِرِينَ يجَُاهِدُونَ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ وَ لَا يخََافُونَ لَوْمَةَ لَائمٍ  ذَالِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ  وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيم‏ . المائده / ۵۴ .
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد ، هر كس از شما از دين خود برگردد ، به زودى خدا گروهى [ديگر] را مى‏آورد كه آنان را دوست مى‏دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند . [اينان‏] با مؤمنان ، فروتن ، [و] بر كافران سرفرازند . در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى‏ترسند . اين فضل خداست . آن را به هر كه بخواهد مى‏دهد ، و خدا گشايشگر داناست .
پاسخ :
۱٫ خداوند در اين آيه ، سه وصف را براي اين قومي که آمدن آن را وعده داده ، بيان مي‌کند که به طور قطع هيچ يک از آن ها در ابوبکر يافت نمي شود ؛ بلکه اين سه وصف به صورت اکمل و اتم  فقط در امير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام بوده و در هيچ يک از خلفاي سه گانه ديگر نبوده است .
الف : قوم يحبهم ويحبونه
اين ويژگي را رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم در روز جنگ خيبر به امام علي عليه السلام داده است . در همان جنگي که پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم قبل از آن ابوبکر و عمر را براي فتح قلعۀ خيبر فرستاده بود ؛ اما آن دو ، ميدان نبرد را ترک و فرار را بر قرار ترجيح داده بودند . فرداي آن روز رسول گرامي اسلام اعلام فرمود :
فردا پرچم را به دست کسي خواهم سپرد که خدا و رسول او را دوست دارند و او نيز خدا و رسول را دوست دارد ، کرّاري است که هرگز فرار نمي کند و تا سنگر دشمن را فتح نکند ، باز نخواهد گشت .
تمامي صحابه اي که آن جا جمع بودند و از جمله ابوبکر و عمر منتظر بودند که فردا اين افتخار نصيب آن ها شود ؛ اما فقط يک فرد لياقت اين را داشت که اين صفت ويژه (يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله) را داشته باشد و ديگران لايق چنين وصفي نبودند . و نبي مکرم اسلام صلي الله عليه و آله و سلم نيز فرداي آن روز پرچم را به دست تواناي حيدر کرار سپرد .
محمد اسماعيل بخاري در صحيحش داستان را اين گونه نقل مي کند :
أَخْبَرَنِي سَهْلٌ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ يَعْنِي ابْنَ سَعْدٍ قَالَ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَوْمَ خَيْبَرَ لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يُفْتَحُ عَلَى يَدَيْهِ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ فَبَاتَ النَّاسُ لَيْلَتَهُمْ أَيُّهُمْ يُعْطَى فَغَدَوْا كُلُّهُمْ يَرْجُوهُ فَقَالَ أَيْنَ عَلِيٌّ فَقِيلَ يَشْتَكِي عَيْنَيْهِ فَبَصَقَ فِي عَيْنَيْهِ وَدَعَا لَهُ فَبَرَأَ كَأَنْ لَمْ يَكُنْ بِهِ وَجَعٌ فَأَعْطَاهُ فَقَالَ أُقَاتِلُهُمْ حَتَّى يَكُونُوا مِثْلَنَا فَقَالَ انْفُذْ عَلَى رِسْلِكَ حَتَّى تَنْزِلَ بِسَاحَتِهِمْ ثُمَّ ادْعُهُمْ إِلَى الْإِسْلَامِ وَأَخْبِرْهُمْ بِمَا يَجِبُ عَلَيْهِمْ فَوَاللَّهِ لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ بِكَ رَجُلًا خَيْرٌ لَكَ مِنْ أَنْ يَكُونَ لَكَ حُمْرُ النَّعَمِ .
صحيح البخاري ، ج ۴ ، ص ۲۰ و صحيح مسلم ، ج ۷ ، ص ۱۲۱ ، ۱۲۲ .
از سهل بن سعد روايت كرده است گفت كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در روز خيبر، فرمود: فردا پرچم اسلام را به مردى اعطا مى‏كنم كه خيبر به دست او فتح مى‏شود و خدا و رسول را دوست مى‏دارد، و خدا و رسول هم او را دوست مى‏دارند. مسلمانان آن شب را استراحت كردند در حالى كه در انديشه بودند كه فردا پرچمدار اسلام چه كسى خواهد بود؟ اينك فردا رسيده است، همه چشمها به دست پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله دوخته شده كه پرچم را بدست چه شخصى به اهتزاز در مى‏آورد. در اين حال پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: على كجاست؟
يكى از حاضران پاسخ داد: على عليه السّلام به درد چشم گرفتار است. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حضرت على عليه السّلام را پيش خود طلبيد و آب دهان مبارك را در ميان ديدگان على عليه السّلام ريخت. و دعا كرد و بلافاصله درد چشم برطرف شد، آنچنان كه از آغاز دردى نداشته است! پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله پرچم پر افتخار اسلام را به حضرت على عليه السّلام داد و فرمود: با اين مردم نبرد مى‏كنم تا مانند خودمان از نعمت اسلام برخوردار شوند. سپس خطاب به على عليه السّلام، فرمود: اينك با كمال قدرت و توانائى و با آرامش خاطر به مسير خود ادامه بده همين كه به خيبر رسيدى، نخست آنان را به آئين اسلام دعوت كن و آنچه بر آنها واجب مى‏گردد به اطلاعشان برسان. به خدا سوگند ! اگر خدا بوسيله تو مردى را به اسلام هدايت كند، بهتر است از اينكه شترهاى سرخ مو براى تو ارزانى دارد.
و البته فقط همين يک بار نيست که رسول خدا اين جملۀ زيبا را در حق امير المؤمنين عليه السلام مي فرمايد ؛ بلکه بار ها و بارها و در موارد متعدد آن را تکرار کرده است ؛ از جمله در زماني که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ، امام علي عليه السلام را به جنگ با کفار يمن فرستاده بود و آن حضرت بعد از فتح يمن ، قبل از تقسيم غنائم کنيزي را براي خودش انتخاب کرد و اين بر ديگران و از جمله خالد بن وليد بسيار گران آمد .
آن حسودان و بدخواهان فکر کردند که اگر بدگويي امام را به رسول خدا بکنند ، شايد از چشم حضرت بيفتد ؛ اما نبي مکرم با ديدن نامۀ خالد بن وليد از عصبانيت رنگش سرخ شد و فرمود :
مَا تَرَى فِى رَجُلٍ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ؟
چه مي گوييد در بارۀ کسي که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند ؟
سنن الترمذي ، ج ۳ ، ص ۱۲۳ – ۱۲۴ و  ج ۵ ، ص ۳۰۲ – ۳۰۳ و … .
اين جواب محكم باعث شد که آن‌ها نسبت امير المؤمنين ساکت شده و ديگر جرأت چنين کاري را نداشته باشند .
و اين جمله « فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ » که در آيۀ قرآن آمده است ، دقيقاً همان جمله اي است که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حق حيدر کرار فرموده بودند ؛ در حالي که تمامي صحابه و از جمله ابوبکر و عمر نيز در مجلس حاضر بودند و آرزو داشتند که اين جمله در حق آن‌ها گفته مي شد .
و جالب اين است كه بسياري از علماي اهل سنت از زبان عمر بن الخطاب نوشته‌اند كه او گفته بود :
هيچ گاه امارت را به اندازه آن روز دوست نداشته ام ؛ اما رسول خدا آن روز امارت را به امام علي عليه السلام داد .
مسلم نيشابوري در صحيحش مي نويسد :
عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ يَوْمَ خَيْبَرَ لَأُعْطِيَنَّ هَذِهِ الرَّايَةَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ قَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ مَا أَحْبَبْتُ الْإِمَارَةَ إِلَّا يَوْمَئِذٍ قَالَ فَتَسَاوَرْتُ لَهَا رَجَاءَ أَنْ أُدْعَى لَهَا قَالَ فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ فَأَعْطَاهُ إِيَّاهَا .
صحيح مسلم ، ج ۷ ، ص ۱۲۱ و مسند احمد ، ج ۲ ، ص ۳۸۴ .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در روز خيبر فرمود : البتّه پرچم اسلام را در اختيار مردى قرار مى‏دهم كه خدا و رسول را دوست مى‏دارد و خداوند خيبر را به دست او فتح مى‏كند . عمر بن خطّاب گفت : آن روز بود كه خواهان امارت بودم و در اين رابطه با همدستانم ، آهسته سخن گفتم و آرزو مى‏كردم (كه اى كاش) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا پرچمدار اسلام معرفى كند .
(ولى بر خلاف انتظار) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، على عليه السّلام را به حضور طلبيد و پرچم اسلام را به دست او داد
با اين وصف ، آيا درست است که اين افتخار را از کسي که پيامبر به او داده بگيريم و به کسي بدهيم که رسول خدا از دادن به او امتناع کرده است ؟
ب : أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ
موارد متعددي را از تاريخ زندگي خليفه اول مي توان يافت که او در هيچ يک از دوران زندگيش ؛ چه در زمان حضور رسول خدا و چه در دروان خلافت داراي اين ويژگي نبوده و بلکه بر عکس « با کافرين خاضع و مهربان و در برابر مؤمنان سرسخت و خشن » بوده است . ما به جهت اختصار فقط به چند نمونه اشاره خواهيم کرد :
۱٫ کشتن مالک بن نويره :
يک از جناياتي که در زمان ابوبکر اتفاق افتاد و در حال حاضر اهل سنت به آن مباهات مي کنند ، کشتن مالک بن نويره به دست خالد بن وليد و به دستور مستقيم ابوبکر بود .
مالك بن نويره ، فردي شجاع ، شاعر و رئيس بخشي از قبيله بني تميم ؛ صحابي پيامبر و عامل و کارگزار آن حضرت بود که در اظهار عواطف نسبت به يتيمان و زنان بي سر پرست مشهور بود و زکات جمع آوري شده را به توجه به اختياري که از جانب پيامبر داشت ، ميان فقراء تقسيم مي کرد .
خالد بن وليد به دستور ابوبکر به سوي قبيله مالک رفت و وقتي به سر زمين بطاح رسيد ، به ضرار بن ازْوَر و چند تن از سپاهيانش دستور داد تا به قبيله مالک رفته و آن‌ها را بياورند . ابو قتاده به محض رسيدن به قبيله مالک شبيخون زد . بعد ها وقتي از او در اين باره سؤال کردند ، گفت : ما گفتيم که اگر راست مي گوييد که مسلمانيد ، اسلحه‌تان را بر زمين بگذاريد ، آن ها اين پشنهاد را پذيرفتند و اسلحه خود را بر زمين گذاشته و به نماز پرداختند .
طبري ، تاريخ نويس معروف اهل سنت در اين باره مي نويسد :

وكان ممن شهد لمالك بالاسلام أبو قتادة الحارث بن ربعي أخو بنى سلمة وقد كان عاهد الله أن لا يشهد مع خالد بن الوليد حربا أبدا بعدها وكان يحدث أنهم لما غشوا القوم راعوهم تحت الليل فأخذ القوم السلاح قال فقلنا إنا المسلمون فقالوا ونحن المسلمون قلنا فما بال السلاح معكم قالوا لنا فما بال السلاح معكم قلنا فان كنتم كما تقولون فضعوا السلاح قال فوضعوها ثم صلينا وصلوا .
تاريخ الطبري ، الطبري ، ج ۲ ، ص ۵۰۳ .
از كساني كه به اسلام مالك بن نويره شهادت داده بود ، ابو قتاده بن ربعي ، برادر بني سلمه بود . او با خداوند عهد كرده بود كه بعد از اين ماجرا  در هيچ جنگي با خالد بن وليد شركت نكند ؛ و چنين مي گفت که وقتي به نزديکي ايشان رسيده بودند ، همان شب به سمت ايشان رفتيم ؛ ايشان سلاح به دست گرفته و گفتند ما مسلمانيم ؛ ما نيز گفتيم : ما هم مسلمان هستيم ؛ گفتيم : پس براي چه سلاح به دست گرفته ايد ؟ پاسخ دادند ، به خاطر ما ( از ترس شما ) و گفتند : شما چرا سلاح به دست گرفته ايد ؟ گفتيم : اگر آنچنان است که مي گوييد پس سلاح را بر زمين بگذاريد ؛ ايشان سلاح را بر زمين گذاشته هم ما و هم ايشان نماز خوانديم .
و ابن حجر عسقلاني مي نويسد :
فكان أبو قتادة ممن شهد انهم أذنوا وأقاموا الصلاة وصلوا فحبس بهم خالد في ليلة باردة ثم أمر مناديا فنادى أدفئوا أساركم وهي في لغة كناية عن القتل فقتلوهم وتزوج خالد بعد ذلك امرأة مالك .
الإصابة ، ابن حجر ، ج ۵ ، ص ۵۶۰ – ۵۶۱ .
ابوقتاده از کساني است که شهادت داده است که ايشان اذان گفته و نماز خواندند ؛ اما خالد ايشان را در شبي سرد به اسارت گرفته و دستور داد که شخصي ندا بدهد ( ادفئوا ) گرم کنيد زندانيانتان را ؛ اما اين کلمه در اصطلاح بعضي به معني کشتن است ؛ پس ايشان را کشتند و بعد از آن خالد با همسر مالک ازدواج کرد !!!
متقي هندي مي نويسد :
عن أبي عون وغيره أن خالد بن الوليد ادعى أن مالك بن نويرة ارتد بكلام بلغه عنه ، فأنكر مالك ذلك ، وقال : أنا على الاسلام ما غيرت ولا بدلت وشهد له بذلك أبو قتادة وعبد الله بن عمر فقدمه خالد وأمر ضرار بن الأزور الأسدي فضرب عنقه ، وقبض خالد امرأته ، فقال لأبي بكر : إنه قد زنى فارجمه ، فقال أبو بكر : ما كنت لأرجمه تأول فأخطأ ، قال : فإنه قد قتل مسلما فاقتله قال : ما كنت لأقتله تأول فأخطأ ، قال : فاعزله ، قال : ما كنت لاشيم سيفا سله الله عليهم أبدا . ( ابن سعد ) .
كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج ۵ ، ص ۶۱۹ .
از ابي عون و غير او نقل شده است که خالد بن وليد ادعا کرد که مالک به او سخني گفته و مردتد شده است ؛ ولي وي گفته بود : من بر اسلام هستم و نه آن را تغيير داده و نه عوض کرده ام ؛ و ابو قتاده و عبد الله بن عمر نيز بر اين مطلب شهادت دادند ؛ اما خالد او را جلو انداخته و به ضرار بن ازور اسدي گفت گردن او را بزن ؛ و خالد همسر او را نيز گرفت ؛ پس (عمر) به ابو بکر گفت : او زنا کرده است ؛ او را سنگسار بنما ؛ ابو بکر پاسخ داد : من او را سنگسار نمي کنم ؛ او اجتهاد کرده و اشتباه نموده است ؛ گفت : او را قصاص بنما ؛ زيرا او مسلماني را کشته است ؛ پاسخ داد : او را نمي کشم ؛ زيرا او اجتهاد نموده و خطا کرده است !!!
گفت : پس او را بر کنار بنما ؛ پاسخ داد : من شمشيري را که خداوند بر ايشان کشيده است در غلاف نمي گذارم .
و از طرف ديگر بخاري در صحيحش نقل مي کند :
فَقَامَ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَيْنَيْنِ مُشْرِفُ الْوَجْنَتَيْنِ نَاشِزُ الْجَبْهَةِ كَثُّ اللِّحْيَةِ مَحْلُوقُ الرَّأْسِ مُشَمَّرُ الْإِزَارِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ اتَّقِ اللَّهَ قَالَ وَيْلَكَ أَوَلَسْتُ أَحَقَّ أَهْلِ الْأَرْضِ أَنْ يَتَّقِيَ اللَّهَ قَالَ ثُمَّ وَلَّى الرَّجُلُ قَالَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَلَا أَضْرِبُ عُنُقَهُ قَالَ لَا لَعَلَّهُ أَنْ يَكُونَ يُصَلِّي فَقَالَ خَالِدٌ وَكَمْ مِنْ مُصَلٍّ يَقُولُ بِلِسَانِهِ مَا لَيْسَ فِي قَلْبِهِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِنِّي لَمْ أُومَرْ أَنْ أَنْقُبَ عَنْ قُلُوبِ النَّاسِ وَلَا أَشُقَّ بُطُونَهُمْ
صحيح البخاري ، البخاري ، ج ۵ ، ص ۱۱۰ – ۱۱۱
مردي با چشمان گرد کرده ، گونه هاي بلند ، چهره درهم کشيده بود پر ريش و با سر تراشيده و در حاليکه لباس خود را بر دور خويش پيچيده بود ايستاده و گفت : اي محمد از خدا بترس!!! رسول خدا فرمودند : واي برتو آيا من سزاوار ترين مردم براي خداترسي نيستم ؟ پس مرد بازگشت ؛ خالد بن وليد گفت : اي رسول خدا اجازه بده گردن او را بزنم ؛ حضرت فرمودند : خير ، زيرا شايد او نماز مي خواند ؛ خالد پاسخ داد : چه بسيار نماز خواني که با زبان خويش چيزي را مي گويد که در قلبش نيست ؛ رسول خدا فرمودند : من مامور نيستم که دل هاي مردمان را بشکافم و شکم هاي ايشان را بدرم .
با اين حال خالد در ماجراي مالک ، دستور رسول خدا را دراين زمينه مراعات ننمود .
در اين كه مالك بن نويره مرتد نشده بود ، شكي نيست ؛ چرا كه خود فرياد مي زند كه من مسلمانم و حكمي از احكام خدا را تغيير نداده‌ام . ابوقتاده و عبد الله بن عمر نيز بر مسلمان بودن او شهادت داده بودند ؛ اما حقيقت ماجرا  اين است که مالک بن نويره ، به خاطر ارتداد و يا ندادن زکات کشته نشد ؛ بلکه چشم ناپاک خالد بن وليد به همسر بسيار زيياي مالک افتاد و زيبايي همسر مالک باعث شد که خالد تصميم به قتل مالک و تمامي مردان قبيله اش بگيرد .
ابن حجر عسقلاني در اين باره مي‌نويسد :
أن خالدا رأى امرأة مالك وكانت فائقة في الجمال ، فقال مالك بعد ذلك لامرأته : قتلتيني يعني سأقتل من أجلك .
الإصابة ، ابن حجر ، ج ۵ ، ص ۵۶۱ .
خالد همسر مالک را ديد در حاليکه او در نهايت جمال بود ؛ پس مالک بعد از آن به همسر خويش گفت : تومن را کشتي ، يعني من به خاطر تو کشته خواهم شد .
و نيز ابو الفداء و ابن خلکان در تاريخشان مي نويسند :
وكان عبد الله بن عمر وأبو قتادة الانصاري حاضرين فكلما خالدا في أمره فكره كلامهما . فقال مالك : يا خالد : ابعثنا إلى أبي بكر فيكون هو الذي يحكم فينا فإنك بعثت إليه غيرنا ممن جرمه أكبر من جرمنا . فقال خالد : لا أقالني الله إن أقلتك . وتقدم إلى ضرار بن الازور بضرب عنقه .
فالتفت مالك إلى زوجته وقال لخالد : هذه التي قتلتني . وكانت في غاية الجمال . فقال خالد : بل الله قتلك برجوعك عن الاسلام . فقال مالك : أنا على الاسلام . فقال خالد : يا ضرار اضرب عنقه ، فضرب عنقه.
تاريخ أبي الفداء ص ۱۵۸، وفيات الاعيان ۵ / ۶۶ بترجمة وثيمة وقد ذكر ذلك ابن شحنة في تاريخه ص ۱۱۴ من هامش الكامل ج ۱۱ وفي فوات الوفيات ۲ / ۶۲۷ ، عن ردة ابن وثيمة وردة الواقدي .
عبد الله بن عمر و ابو قتاده انصاري  در آنجا حاضر بودند ؛ و با خالد در مورد مالک سخن گفتند ؛ اما خالد کلام ايشان را نپسنديد ؛ پس مالک گفت : اي خالد ما را به نزد ابو بکر بفرست تا اودر مورد ما حکم بنمايد ؛ زيرا تو کساني را که جرم ايشان از ما بيشتر بوده است را نيز به نزد او فرستاده اي ؛ خالد گفت : خدا من را نبخشد اگر تو را ببخشم ؛ و او را به نزد ضرار بن الازور فرستاد تا گردنش را بزند .
همچنين يعقوبي در تاريخش مي نويسد :
فأتاه مالك بن نويرة يناظره واتبعته امرأته فلما رآها أعجبته فقال : والله ما نلت ما في مثابتك حتى أقتلك .
تاريخ اليعقوبي ، ج۲ ، ص۱۱۰٫
مالک بن نويره به نزد وي آمد تا با او گفتگو نمايد ؛ همسرش نيز به دنبال وي بود ؛ وقتي که خالد همسر او را ديد در شگفت فرو رفته و گفت : قسم به خدا به آنچه در دست توست نمي رسم مگر آنکه تو را بکشم!!!
و خالد بن وليد با کمال بي شرمي در همان شب با همسر مالک بن نويره همبستر شد . يعقوبي در تاريخش مي نويسد :
وتزوج خالد بامرأة مالك ، أم تميم بنت المنهال ، في تلك الليلة.
تاريخ اليعقوبي ، ج۲ ، ص ۱۱۰ .
و خالد با همسر مالک – ام تميم دختر منهال- در همان شب ازدواج کرد .
اما ابو بکر به جايي اين که خالد بن وليد را محاکمه کند ، از او پشتيباني و تمامي کارهاي او را تأييد کرده و مي گويد :
او مجتهد بوده و در اجتهادش اشتباه كرده است !
طبري ، داستان را اين گونه نقل مي كنند :
وقال عمر لأبي بكر إن في سيف خالد رهقا فإن لم يكن هذا حقا حق عليه أن تقيده وأكثر عليه في ذلك وكان أبو بكر لا يقيد من عماله ولا وزعته فقال هيه يا عمر تأول فأخطأ فارفع لسانك عن خالد .
تاريخ الطبري ، ج ۲ ، ص ۵۰۳ و الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج ۲ ، ص ۳۵۸ – ۳۵۹ و وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان ، ابن خلكان ، ج ۶ ، ص ۱۵ و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج ۳ ، ص ۳۶ – ۳۷ و إمتاع الأسماع ، المقريزي ، ج ۱۴ ، ص ۲۳۹ و كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج ۵ ، ص ۶۱۹ و … .
عمر به ابوبكر گفت به درستي كه در شمشير خالد خونريزي وجود دارد ؛ پس اگر اين مطلب (خونريز خالد ) سزاوار نيست ، اما سزاوار اوست که او را به خاطر کشتن مالک به زنجير بکشي ( محدود گرداني ) و بر اين مطلب بسيار تاکيد کرد ؛ اما ابو بکر کارمندان و زير دستان خود را محدود نمي نمود ؛ پس گفت : نه چنين نيست اي عمر ؛ او اجتهاد نموده و اشتباه کرده است ؛ پس زبانت را از خالد بردار .
نكته جالب در اين قضيه ، اختلاف نظر شديدي است كه ميان خليفه اول و خليفه دوم وجود داشته است . عمر بن الخطاب ، خالد را عدو الله ، مستحق رجم ، زنا كار و قاتل نفس محترمه مي‌داند ؛ اما ابوبكر  او را شمشير  خدا و مجتهد خطاب مي كند !
فلما بلغ قتلهم عمر بن الخطاب تكلم فيه عند أبي بكر فأكثر وقال عدو الله عدا على امرئ مسلم فقتله ثم نزا على امرأته .
تاريخ الطبري ، ج ۲ ، ص ۵۰۴
وقتي خبر کشته شدن ايشان به عمر بن خطاب رسيد ، در اين زمينه با ابوبکر سخن گفته و بسيار تاکيد کرد ؛ و گفت : دشمن خدا بر مردي مسلمان تجاوز کرده و او را کشته است ، سپس با همسر او نزديکي کرده است !!!
همچنين نوشته اند :
وأقبل خالد بن الوليد قافلا حتى دخل المسجد وعليه قباء له عليه صدأ الحديد معتجرا بعمامة له قد غرز في عمامته أسهما فلما أن دخل المسجد قام إليه عمر فانتزع الأسهم من رأسه فحطمها ثم قال أرئاء قتلت امرءا مسلما ثم نزوت على امرأته والله لأرجمنك بأحجارك .
تاريخ الطبري ، ج ۲ ، ص ۵۰۳ – ۵۰۴ و الكامل في التاريخ ، ج ۲ ، ص ۳۵۹ و إمتاع الأسماع ، المقريزي ، ج ۱۴ ، ص ۲۳۹ – ۲۴۰ و … .
خالد بن وليد بدون توجه به مسجد آمد و روي دوش او قبايي بود كه جاي شمشير در آن بود و عمامه اي پوشيده بود كه در آن تيرهايي قرار داده بود پس زماني كه داخل مسجد شد عمر بلند شد و تيرها را از عمامه او در آورد و شكست سپس به او گفت آيا ريا مي كني مرد مسلماني را كشتي و با همسرش همبستر شدي به خدا قسم تو را با سنگي كه خود درست كردي سنگسار خواهم كرد .
اما ابوبكر با مهرباني و عطوفت با خالد برخورد مي كند و متأسفانه كار خالد توجيه و حتي آن را به خداوند نسبت مي دهد و مي گويد :
من هرگز شمشيري كه خداوند آن را از نيام كشيده ، در نيام نخواهم كرد .!
فقال : [ هيه ] يا عمر ! تأول فأخطأ فارفع لسانك عن خالد فإني لا أشيم سيفا سله الله على الكافرين .
الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج ۲ ، ص ۳۵۸ – ۳۵۹ .
جناب آقاي ابوبكر ! آيا خداوند به شما دستور داده بود كه يك مسلمان را فقط به اين خاطر كه زكات را در ميان فقراي قومش تقسيم كرده ، با اين وضع فجيع بكشيد ، از سر او به عنوان هيزم استفاده كنيد و با زن او قبل از تمام شدن عده همبستر شويد ؟
و آيا نمي شد همين جمله (تأول فأخطأ ) را در باره مالک بن نويره گفت ؟ اگر قرار باشد که خالد مجتهد باشد ، مالک هم مجتهد بوده است . آيا مالک بن نويره اجازه اجتهاد نداشت و خالد بن وليد داشت ؟ چه فرقي است ميان ندادن زکات به ابوبکر و قتل و زناي محصنه ؟ آيا جرم ندادن زکات بالاتر از قتل نفس  محترمه و زناي محصنه است ؟!
مالک هم نمي گفت که من زکات نمي دهم و دادن زکات واجب نيست ؛ بلکه خلافت ابوبکر را قبول نداشت و نمي خواست که زکات را به او بپردازد و همان رويه‌اي را که در زمان رسول خدا داشت ، ادامه دهد .
ابن حجر عسقلاني در اين باره مي نويسد :
وكان النبي صلى الله عليه وسلم استعمله على صدقات قومه فلما بلغته وفاة النبي صلى الله عليه وسلم أمسك الصدقة وفرقها في قومه وقال في ذلك .
الإصابة ، ابن حجر ، ج ۵ ، ص ۵۶۰ .
پيامبر او را مسئول زکات گرفتن از قومش کرده بود ؛ وقتي که خبر رحلت رسول خدا به او رسيد ، زکات را نگه داشته و آن را در بين قومش تقسيم نموده و از اين کار کناره گيري کرد .
حتي اگر او از دادن زكات امتناع كرده بود ، با چه مجوزي كشته شد ؟ آيا هر كس كه زكات نداد ، بايد خود و تمام افراد قبيله اش كشته ، زنانش اسير و فروج آن‌ها بر لشكريان مسلمان مباح شود ؟
آيا چنين كاري با اخلاق اسلامي در تضاد نيست ؟ آيا در زمان رسول خدا چنين كشتاري سابقه داشته است ؟
نهايتش اين است که او نيز همانند خالد و ديگر صحابه ، اجتهاد کرده و در اجتهادش خطا کرده بود ، آيا سزاوار بود که او را  با آن وضع فجيع بکشند و بعد هم از سر او به عنوان هيزم استفاده کنند ؟
طبري مي  نويسد :
كان مالك بن نويرة من أكثر الناس شعرا وان أهل العسكر أثفوا برؤوسهم القدور فما منهم رأس إلا وصلت النار إلى بشرته ما خلا مالكا فان القدر نضجت وما نضج رأسه من كثرة شعره
تاريخ الطبري ، الطبري ، ج ۲ ، ص ۵۰۳ .
مالك بن نويره از کساني بود که موي ( در سرشان ) بسيار بود ؛ سربازان سرهاي ايشان را به جاي پايه ديگ قرار دادند ؛ پس آتش به پوست تمامي سر ها رسيد غير از سر مالک ؛ زيرا غذاي داخل ديگ قبل از قبل از سوختن پوست سر او – به خاطر زياد بودن موهاي سرش – آماده شد .
و ابو نعيم اصفهاني نيز مي نويسد :
عن ابن شهاب : أن مالك بن نويرة كان من أكثر الناس شعرا ، وأن خالد لما قتله أمر برأسه فجعل أثفية يقدر فنضج فيها قبل أن تبلغ النار إلى شواته .
الأغاني ، ج ۱۵ ، ص ۲۳۹ .
از ابن شهاب نقل شده است که مالک بن نويره از کساني بود که موي ( در سرشان ) بسيار بود ؛ و خالد وقتي او را کشت ، دستور داد که سر او را به جاي پايه ديگ نهادند ؛ پس غذاي داخل ديگ قبل از رسيدن آتش به پوست سر او آماده شد .
آيا کسي که يک مسلمان و صحابي بزرگ رسول خدا را به خاطر اشتباه در اجتهادش ( بنا بر اعتقاد اهل سنت در مجتهد بودن كل صحابه ) با اين وضع بسيار فجيع مي کشد ، زنان مسلمان را اسير و فروج آن‌ها را بر لشكريانش مباح مي‌كند ، مي تواند « أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ » باشد ؟ معاذ الله
آيا امکان دارد که خداوند عز و جل مسلمين را به آمدن چنين قومي بشارت داده باشد ؟
۲٫ فجائة سلمي :
يکي از کارهاي که خليفه اول انجام داد و در آخرين لحظات زندگي اش از انجام آن سخت پشيمان شده بود ، کشتن اياس بن عبد الله ، معروف به فجائه بود که به طرز بسيار فجيعي او را زنده زنده در آتش سوزاندند .
درست است که نوشته اند فجائه به جاي جنگ با مرتدين به راهزني مشغول شده بود که اين خود جاي بحث و بررسي دارد ؛ اما کافر و مرتد نشده بود و اين که خليفه از کشتن او احساس پشيمان مي کند ، نشان دهنده اين است که وي در اين حادثه عمل خلافي را انجام داده است که وجدانش را اذيت مي کرده است . خليفه وظيفه داشت به جرم هاي او رسيدگي و بر طبق دستور شرع حد را بر او جاري کند . اگر دزدي کرده بود ، دستش را قطع و اگر کسي را کشته بود ، قصاصش مي کرد . نه اين که بدون محاکمه و پرس و جو از خودش ، او را زنده زنده در آتش بسوزاند .
حال سؤال ما از علماي اهل سنت اين است که آيا امکان دارد که خداوند به آمدن چنين فردي که به صورت کاملاً وحشيانه يک مسلمان مي کشد، در قرآنش بشارت داده باشد ؟
آيا چنين کسي مي تواند مصداق « أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ » باشد ؟
۳٫ قصد ترور امام علي عليه السلام :
سمعاني از علماي بزرگ اهل سنت مي نويسد :
وروى عنه (يعقوب الرواجني شيخ البخاري) حديث أبي بكر رضي اللّه عنه : أنّه قال : «لا يفعل خالد ما أمر به». سألت الشريف عمر ابن إبراهيم الحسيني بالكوفة عن معنى هذا الأثر فقال : كان أمر خالد بن الوليد أن يقتل عليّاً ، ثم ندم بعد ذلك ، فنهى عن ذلك.
الأنساب ، ج۳ ، ص۹۵ ، ط  دار الجنان ، بيروت و ج۶ ، ج ۱۷۰، نشر محمد أمين دمج ، بيروت ، ۱۴۰۰ هـ .
از او ( يعقوب رواجني استاد بخاري) کلام ابو بکر روايت شده است که گفت : «خالد آنچه را به او دستور داده شده است انجام ندهد » از عمر بن ابراهيم حسيني در کوفه پرسيدم که معني اين روايت چيست ؟ او گفت : به خالد دستور داده بود که علي را بکشد ؛ اما از اين کار پشيمان شده و از آن نهي کرد .
و جالب اين است که سمعاني بعد از نقل حديث سکوت مي کند . و اين نشان مي دهد که صحت روايت در نزد او تمام بوده است و گر نه بايد روايت را نقد و رد مي کرد .
آيا کسي که قصد ترور امير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام را ؛ آن هم در خانه خدا و در حال نماز داشت ، مي تواند « أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ » باشد ؟ معاذ الله .
و آيا ممکن است که خداوند بشارت آمدن چنين فردي را پيامبر و مؤمنان داده باشد ؟
۴٫ پشيماني در آخرين روزهاي زندگي :
ما از برادران اهل سنت مي‌پرسيم که اگر واقعاً اين آيه در حق ابوبکر نازل شده بود و خود او نيز از اين قضيه با خبر بوده است ، چرا در آخرين روزهاي زندگي از کرده هاي خود پشيمان شد ؟
به عبارت ديگر اگر او کسي بود که خدا و رسول را دوست داشت و خدا و رسول نيز او را دوست داشتند ، چرا در آخرين روزهاي زندگي احساس ندامت مي کرد ؟
وي در آخرين روزهاي عمرش چنين آرزو مي کند :
إني لا آسى على شيء من الدنيا إلا على ثلاث فعلتهن وددت أني تركتهن ، وثلاث تركتهن وددت أني فعلتهن وثلاث وددت أني سألت عنهن رسول الله صلى الله عليه وسلم.
فأما الثلاث اللاتي وددت أني تركتهن، فوددت أني لم أكشف بيت فاطمة عن شيء وإن كانوا قد غلقوه على الحرب، ووددت أني لم أكن حرقت الفجاءة السلمي وأني كنت قتلته سريحاً أو خلّيته نجيحاً … .
تاريخ الطبري، ج۲، ص ۶۱۹، تاريخ الإسلام للذهبي، ج ۳، ص ۱۱۷، مجمع الزوائد، ج ۵، ص ۲۰۲، المعجم الكبير، ج ۱، ص  ۶۲، كنز العمال، ج  ۶، ص ۶۳۱، ح ۱۴۱۱۳، تاريخ دمشق، ج ۳۰، ص ۴۱۹، لسان الميزان، ج  ۴، ص ۱۸۹ و… .
من از دنيا هيچ اندوهى به دل ندارم ، جز اين كه اى كاش سه كارى را كه كرده‏ام نمي‌كردم و سه كارى را كه نكرده‏ام انجام مي‌دادم و سه چيز كه اى كاش از رسول خدا پرسيده بودم .
اما آن سه كار كه اى كاش نكرده بودم : اى كاش در خانه فاطمه را نمي‌گشودم هر چند با بسته بودنش كار به جنگ مي‌كشيد و اى كاش فجأة را به آتش نمي‌سوزاندم و او را به آسانى و نرمى كشته بودم يا پيروز و كامياب رهايش كرده بودم … .
اين آروزيي كه ابوبكر در آخرين لحظات عمرش مي‌كند ، دقيقاً همان چيزي است كه خداوند در آيۀ مباركۀ ۹۹ سورۀ مؤمنون نقل مي‌كند . خداوند در اين آيه مي‌فرمايد :
حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ . لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ . المؤمنون / ۹۹ _ ۱۰۰ .
زمـانـى كـه مرگ يـكـى از آنـان را فرارسد ، گويد : پروردگارا !مرا بازگردان ، تا آنچه را فروگذار كرده‌ام كار نيك انجام دهم ؛ ولى چنين نيست ، اين سخنى است كه او برزبان مى راند ، ( و اگـر بـازگـردد كـارش هـمـچون گذشته است ) و پشت سر آنان جهان ميانه اى است (برزخ ) تا هنگامه قيامت .
بلي ، خداوند آن قدر فرصت به ابو بكر ها داد كه بتوانند در اين دنيا بتوانند اعمال نيك انجام دهند ؛ اما آن‌ها از انجام اعمال نيك صرف نظر و به اعمال زشت روي آوردند و وقتي ديدند كه وعدۀ خداوند در حال تحقق است ، از خداوند درخواست مي‌كنند كه ايكاش بار ديگر به ما اجازه مي دادي تا اين كار ها را انجام نمي داديم و به كارهاي نيك روي مي‌‌آورديم ؛ اما خداوند در جواب مي گويد : « كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا » .
۵٫ شيطاني که دائم فريبش مي داد :
يکي از اعترافات به حقي که ابوبکر بن أبي قحافه کرده ، اين است که وي در جلوي جمعيت و در بالاي منبر مي گفت :
شيطاني همراه من است که همواره مرا وسوسه مي کند .
اين مطلب آن قدر معروف است که هيچ شک و شبهه اي در صحت آن نيست . بسياري از کتاب هاي اهل سنت آن را نقل کرده اند ؛ از جمله عبد الرزاق صنعاني از قول ابوبکر مي نويسد:
أما والله ما أنا بخيركم ، ولقد كنت لمقامي هذا كارها ، ولوددت لو أن فيكم من يكفيني ، فتظنون أني أعمل فيكم سنة رسول الله صلى الله عليه وسلم إذا لا أقوم لها ، إن رسول الله صلى الله عليه وسلم كان يعصم بالوحي ، وكان معه ملك ، وإن لي شيطانا يعتريني ، فإذا غضبت فاجتنبوني ، لا أوثر في أشعاركم ولا أبشاركم ، ألا فراعوني ! فإن استقمت فأعينوني ، . إن زغت فقوموني .
المصنف ، عبد الرزاق الصنعاني ، ج ۱۱ ، ص ۳۳۶ و الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج ۳ ، ص ۲۱۲ و تاريخ الطبري ، الطبري ، ج ۲ ، ص ۴۶۰ و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج ۶ ، ص ۳۳۴ و تفسير أبي السعود ، أبي السعود ، ج ۳ ، ص ۳۰۸ و تفسير النسفي ، النسفي ، ج ۲ ، ص ۵۲ و تمهيد الأوائل وتلخيص الدلائل ، الباقلاني ، ص ۴۹۲ و الكشاف عن حقائق التنزيل وعيون الأقاويل ، الزمخشري ، ج ۲ ، شرح ص ۱۳۹ و كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج ۵ ، ص ۵۹۰ و شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج ۱۷ ، ص ۱۵۶ و … .
قسم به خدا كه من بهترين شما نيستم ، والى شما شدم و از شماها بهتر نيستم اگر درست رفتم پيرو من باشيد و اگر كج رفتم مرا راست كنيد زيرا من شيطانى دارم كه بمن در آويزد نزد خشم كردنم و چون ديديد بخشم آمدم از من كناره كنيد مبادا دست اندازم به موهاي شما و پوست شما ؛ آگاه باشيد که بايد مراقب من باشيد ؛ و اگر راه درست را مي رفتم من را ياري کنيد ؛ و اگر به راه کج رفتم من را راست کنيد .
آيا کسي که دائم شيطاني دارد که او را فريب مي دهد ، مي تواند محبوب خدا و رسول باشد ؟
آيا شايسته است که بگوييم خداوند به آمدن چنين فردي بشارت داده باشد ؟
ج : أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ
تاريخ شهادت مي دهد که ابوبکر هيچ گاه در برابر كفار « أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ = سرسخت ، خشن و پرقدرت » نبوده است ؛ چرا که در هيچ جايي از تاريخ ثبت نشده است که ابوبکر حتي مگسي را از روي شانه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دور کرده باشد ؛ چه رسد به نبرد با مشرکان قريش و يهوديان معاند . و حتي در کمتر جنگي بوده است که ابوبکر به همراه دو يار ديگرش عثمان و عمر فرار نکرده باشند . جنگ خيبر ، احد و حنين بهترين شاهد براي اين مطلب است .
ابن أبي الحديد در شرح نهج البلاغه ، ج۱۳ ، ص۲۹۳ مي‌نويسد :
قال شيخنا أبو جعفر رحمه الله اما ثباته يوم أحد فأكثر المؤرخين وأرباب السير ينكرونه ، وجمهورهم يروى انه لم يبق مع النبي صلى الله عليه وآله الا على وطلحة والزبير ، وأبو دجانة ، وقد روى عن ابن عباس أنه قال ولهم خامس وهو عبد الله بن مسعود ، ومنهم من أثبت سادسا ، وهو المقداد بن عمرو ، وروى يحيى بن سلمة بن كهيل قال قلت لأبي كم ثبت مع رسول الله صلى الله عليه وآله يوم أحد فقال اثنان ، قلت من هما قال على وأبو دجانة .
استاد ما ابو جعفر رحمه الله مي گفت : پابرجايي او را در جنگ احد بيشتر مورخين و سيره نويسان ، منکر شده اند . و بيشتر ايشان مي گويند که با رسول خدا جز علي و طلحه و زبير و ابو دجانه ، کسي باقي نماند ؛ و از ابن عباس نقل شده است که شخص ديگري نيز باقي ماند و او عبد الله بن مسعود است ؛ بعضي شخصي ديگري را نيز اضافه مي کنند و او مقداد بن عمرو است ؛ و از يحيي بن سلمة بن کهيل روايت شده است که گفت : به پدرم گفتم چند نفر در روز احد همراه رسول خدا باقي ماندند ؟ پاسخ داد : دو نفر ، علي و ابو دجانه
الإيجي در المواقف مي‌نويسد :
روي أنه صلى الله عليه وسلم بعث أبا بكر أولا فرجع منهزما وبعث عمر فرجع كذلك فغضب النبي صلى الله عليه وسلم لذلك فلما أصبح خرج إلى الناس ومعه راية فقال ( لأعطين . . ) إلى آخره .
المواقف – الإيجي – ج ۳ – ص ۶۳۴ و شرح المواقف – القاضى الجرجانى – ج ۸ – ص ۳۶۹ .
از رسول خدا صلي الله عليه ( وآله ) وسلم روايت شده است که ايشان ابو بکر را ( براي جنگ خيبر ) فرستادند ، اما شکست خورده و بازگشت ؛ عمر را نيز فرستادند او نيز چنين کرد ؛ پس رسول خدا بدين سبب غضبناک گرديدند ؛ صبح هنگام وقتي به نزد مردم آمده و پرچم در دست ايشان بود فرمودند : پرچم را … .
و نيز ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مي‌نويسد :
لم يرم ابوبكر بسهم قط و لاسلّ سيفاً و لا اراق دماً
شرح نهج البلاغه ج ۱۳:۲۸۱ ط دار إحياء الكتب العربية بيروت – العثمانية للجاحظ ص۳۳۰ ط دار الكتب العربي مصر .
ابو بكر نه هيچ گاه تيري انداخت و نه شمشيري کشيد و نه خوني ريخت!!!
لذا وقتي ابن تيميه مي بيند خلفاي سه گانه در هيچ جنگي پيروز نبوده‌اند و در تمام جنگ هاي زمان رسول خدا هيچ کافري را نكشته‌اند ، براي توجيه اين مطلب مي‌گويد :
والقتال يكون بالدعاء كما يكون باليد قال النبي صلى الله عليه وسلم هل ترزقون وتنصرون إلا بضعفائكم بدعائهم وصلاتهم وإخلاصهم.
منهاج السنة ، ج۴ ، ص ۴۸۲٫
جنگ بايد گاهي با دعاست ؛ همانطور که گاهي با دست صورت مي گيرد ؛ رسول خدا صلي الله عليه ( وآله ) وسلم فرموده اند : آيا غير اين است که شما با دعا و نيايش واخلاص ضعيفانتان روزي داده شده و ياري مي شويد ؟
لابد ابوبکر با اين دعاهايي که در زمان جنگ مي‌کرده ، چندين لشکر دشمن را شکست داده و بايد تمامي پيروزي‌هاي رسول خدا در جنگ‌هاي بدر ، خيبر ، خندق ، حنين و … به نام ابوبکر نوشت ؛ چرا که او بوده است که در گوشه‌اي دور از ميدان نبرد مي نشسته و براي شکست دشمن دعا مي کرده !!!
و باز در جاي ديگر با تحريف در معناي «شجاعت » مي‌گويد :
إذا كانت الشجاعة المطلوبة من الأئمة شجاعة القلب، فلا ريب أن أبا بكر كان أشجع من عمر، وعمر أشجع من عثمان وعلي وطلحة والزبير، وكان يوم بدر مع النبي في العريش .
منهاج السنة ، ج ۸ ، ج ۷۹ .
اگر شجاعت مورد نياز رهبران ، شجاعت قلبي باشد ، پس شکي در اين نيست که ابو بکر از عمر شجاع تر بوده و عمر نيز از عثمان و علي و طلحه و زبير شجاع تر بود ؛ و او در روز بدر همراه با رسول خدا در خيمه نشسته بود!!!
پس در اين صورت ، شجاعت بر دو قسم است : ۱٫ شجاعت به معنايي که همه عرب ها از شجاعت مي‌فهمد ؛ ۲٫ شجاعت به معنايي که ابن تيميه فهميده که همان قوت قلب باشد !
حال سؤال ما از ابن تيميه اين است که اگر ابوبکر شجاعت به معناي قوت قلب را بيش از همه داشته است ، چرا در جنگ خيبر ، احد و حنين فرار کرده است ؟ آيا قوت قلب با پشت کردن به دشمن ، قابل جمع است ؟

 

جستجو